|
داستان و ادبيات
|
|
غروب بود و سایهها کش آورده بودند تا کنار جوب آب. ما زیر چنارهای تهرانی نشسته بودیم. ریشهی چنارها بیرون افتاده بود و تو مدام با ساق جورابت بازی می کرد. جورابهات سفید بود. من به دستهات نگاه می کردم. چند بار وسوسه شدم جورابهات را در بیاورم. و انگشتهای پات را مالش بدهم، مثل وقتی که پاهای مادر را ورز میدادم و مادر مدام لبخند میزد و در بین خنده و درد میگفت آخ. چشمم به جورابهای سفید تو بود و زنم مدام سرک میکشید. گفت سیگارهات را بیارم. گفتم: هنوز دارم. بستهام تمام نشده. گفت: تمام کردی صدام کن. گفتم: تمام کردم صدات میکنم. گفتی: این روزها خستگی عجیبی دارم. از آنها که تجربهاش نکرده بودم. چشمت را که دور دیدم خندیدم. تو فقط به چنارهای تهرانی نگاه میکردی. نمیدیدی. فقط نگاه میکردی. گفتی: این روزها اشتها ندارم. بی حالم. مثل کسی که به سمت مرگ قدم بر میدارد. اما... وهیچ نگفتی. یعنی میگفتی اما با بودنت دردهایم را تحمل میکنم. هیچ نگفتی. همانطور که هیچچیزی نمیدیدی و فقط نگاه میکردی. ولی من میشنیدم. گفتم: وقتی کسی باشد که دوستت بدارد و نگرانت شود، خستگی از تنت میرود. زنم باز از ایوان سرک کشید و بستهی سیگار را نشانم داد. من نمیدیدم و به سایه چنارهای تهرانی نگاه میکردم. و میخواستم بگویم دردت را خریدارم. نگفتم. میدانستم میگویی دردم؟ فروشی نیست، فراموشی است. تکیه کلامت همین بود. نگاهت که به من افتاد دیر شده بود. شاید فراموش کردم چیزی بگویم یا تو فراموش کردی چیزی بپرسی. و سایه چنارهای تهرانی همهجا افتاده بود. گفتی: تو خودت بهتر از من نیستی. و نگاهم میکردی. طوری نگاهم کردی که ترسیدم. گفتم: من عاشقم. و نگاه کردم به جورابهای سفیدت که در سایه بلند ابرها شیری رنگ شده بودند. گفتی: کجایی؟ کجا بودم که تو دستهات جلو چشمم باد میخورد؟ مثل دستهای یک مرد بودند. من دست به این بزرگی در هیچ زنی ندیده بودم. میخواستم بگویم: چه دستهای بزرگی داری. شبیه دست هیچ زنی نیستند. دلم میخواست، جورابهات را در میآوردم و دست به گرده پات میکشیدم. پرسیدی: گفتم کجایی؟ گفتم: هیچ جا. پنچر کردهام. گفتی: خوب پاشو پنچریات را بگیر. گفتم : مهم نیست. زاپاس هم ندارم و همه راه را با چرخ پنچر آمدهام. سایه زنم دوباره افتاد جایی که ما نشسته بودیم. و تو خندیدی شاید من دلم این طور میخواست. برای همین بلند بلند فکر کردم: تو فقط نگاه کردی به جای که سایه زنم هنوز ایستاده بود. تو گریه نکردی. فقط چند قطره افتاد پایین. فکر کردم زنم حتماً دارد ایوان را آب و جارو میکند. برای همین گفتی: اینجا باران می بارد. گفتم: اما این باران معمولی نیست. گفتی: شاید جایی دور دریایی را به باد دادهاند. گفتم: خاک بر سر ابرهایی که راه شمال و جنوب را از هم تشخیص نمیدهند. و نگاهم رفت جایی که تو نبینی. گفتی: ما متعلق به کسی یا کسانی هستیم که از دستمان بدهند. تو هم این روزها مریضی و در این مریضی گاهی هوش و حواست مال خودت نیست. گفتم: من فقط پنچرم و همه عمرم یک چرخ پنچر داشتهام و همه عمر بیزاپاس بودهام. گفتی: تو خودت را جایی جا گذاشتهای. گفتم: کجا؟ گفتی: من از کجا بدانم. گفتم: شاید هم کسی مرا با خود برده است. خودت خوب میدانی! و یادت رفته بود که زنم روی ایوان ایستاده است. برای همین پرسیدی: ما چه به دست آوریم؟ گفتم: هیچ. و هیچ را جوری گفتم که خودم می دانستم دروغ می گویم. اما هیچ نگفتم. فقط دوست داشتم دستهات را میگرفتم. ترسیدم و تکان نخوردم و فکر کردم اگر تکان بخورم، ویرانی بسیار میشود و بیعدالتی همهجا را میگیرد. فکر کردم فقط باید نگاه کنم ورزای به جنون کشیده را. و نگاه کردم. سرم را روی گردهی پات نگذاشتم. و نخوابیدم. گفتم: ما برای به دست آوردن ساخته نشده ایم. و نگاهت کردم. دو قوس بلند شده بودی و شط آشوب میکرد. گفتم: آدمهای زیادی در شبانه روز زندگیام جریان دارند. آخرین کسی که پیش از فرو افتادن پلکها به یادم میآید معشوق من است. آخرین پیش از خواب. گفتی: خواب ابدی؟ گفتم: تا خواب ابدی. همه جا تاریک شده بود. من فقط به چشم هات نگاهم می کردم. و بسته خالی سیگارم افتاده بود روی زمین. جایی که سایه بلند زنی در باد تکان میخورد. من حتی یک نخ سیگار نداشتم. چنارهای تهرانی نفس کشیدن را سخت کرده بودند. هوس سیگار کشیدن کرده بودم.
ماسک شهرنوش را اينجا بردارید
+
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:20 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
به زنم گفتم: «تو فقط مزد صمیمیت را میخوری؟ صداقت بی حد و حصر و معصومیتی که معلوم نیست چقدر مایه دوام زندگیات خواهد بود.» زنم نگاهم کرد. گفت:«ای کاش این طور بودم.» و به چشمهای دریده من نگاه کرد. خودم حس میکردم که حالا جانور کاملی شدهام. از نگاهم جا خورده بود. و با ترس و دلهره پرسید:«چه کار باید بکنم؟» حس کردم مثل همیشه آماده هر گونه ایثاری هست. میخواهد روحش را ساندویچ کند و با یک نوشابه خنک روی میز بگذارد. گفتم:«تو این دنیا عدهای مزد حماقتشان را میخورند. عدهای مزد دروغهایی که از قبل گفتهاند یا هر روز تکرار میکنند.» حرف نمیزد و همچنان نگاهم میکرد. تلخترازهمیشه ادامه دادم: «عدهای هم، زنده هستند چون هیچ خاصیتی ندارند. رگ ندارند و در کلههاشان فقط چیزی دارند که هزار سال است تاریخ مصرفش گذشته است.» همچنان نگاه میکرد. دوست داشتم بهاش میگفتم عزیزم در این دنیا باید هوشیار باشی. باید کمی هم دروغ یاد بگیری. باید بدانی که رو راستی فقط برای شروع بد نیست. ما مردمی هستیم که یک عمر زندگی میکنیم تا فقط نشان بدهیم رو راست و صمیمی هستیم. هیچ نگفتم و فقط نگاه میکردم به زنم که میرفت فنجان قهوه بعدازظهر جمعه را پر کند. قهوه بعدازظهرجمعه و سکوت طولانی تنها رفتار صادقانه این سالهاست. یادم آمد در زندگیام چقدر آدم چیز فهم دیدهام. رنج میکشیدند و رنج دیگران را درک میکردند. بعضی دانایانی هستند که هیچ ثمرهای جز ناکامی نگرفتند و در عین حال چقدر بدبخت شدند. بدبختی ما دقیقاً همینجاست. چشمهای سگ آبی را اینجا ببینید
+
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
حتماً احوالت خوب است. چرا خوب باشد؟ چرا خوب نباشد؟ سه روز است كه دراز شده است داخل تخت و سیگار دود میدهد. مثل اینكه باور ندارد سه روز گذشته است. دارد نگاه میكند. نگاه میكند به آینهی دیواری كه آخر شب به دیوار كوبیده شد. و هزارتكه شد. كار خودم بود. نمیخواستم چیزی را ببیند. نمیخواستم متوجه رنگ زرد یا پف چشمهاش باشد. نباید بفهمد دیروز كی بوده و یا امروز چهوقت است. حالا امروز و آینده براش فرقی نمیكند. فعلاً حالش خوب است. یا این جور نشان میدهد. همین كه دراز افتاده است تو تختخواب و هی سیگار پشت سیگار می كشید، حالش خوب است دیگر. شاید دارد انكشاف عالم میكند. به مسائل بغرنج فكر میكند و راه حلهای بغرنج پیدا میكند. شاید راهحلی از نوك قلابش افتاده آن پایین که سرش افتاده روی زانو. راه حلها به قلابش نوك میزنند و باز فرار میكنند. نوک میزنند و فرار میکنند. دارد فکر میکند ساعت چند است؟ ساعت چند است واقعاً! من که خودم هم نمیدانم. غرق گذشته است و گذشته همیشه خودش را با تمام خاطراتش و حال و هواش به او تحمیل میکند. بگذار گذشته با تمام قوا حمله كند. بگذار كمی خوش خوشانش بشود. میتوانم همینجا رسواش كنم. مچش را بگیرم. مچش را پیش همه باز كنم. مردك شیاد كلاهبردار پفیوز. میخواهید بگویم چه دردی دارد؟ این مرض كه به جانش افتاده و مثل خوره آهسته آهسته روحش را میخورد از كجاست؟ فعلاً زود است. نباید همه چیز را راحتالحلقوم کرد. رسواش نمیكنم. مورچه چی هست كه كلهپاچه داشته باشد! حالا كه بوی روشنفكری میدهد كمی رعایتش میكنم. حداقل من تو سرش نمیزنم. الان وقتش نیست. كی میداند یك ساعت بعد چه میشود. یك ساعت بعد كی بالاست و كی پایین. كی زنده است و كی مرده! دارد فكر میكند. بگذار فکر کند. بگذار به تنها کاری که بلد است و برایش ساخته شده است بپردازد. مثل همیشه به گذشته فكر میكند. معلوم است. از استیل ایستادنش و سیگار کشیدنش معلوم است. از حدقه چشمهاش هم میشود فهمید. گاهی حدقه چشمهاش تنگ میشود و گاهی گشاد. انگار از بس عرق دو آتشه خورده كه میخواهد جفت چشمهاش بپرند بیرون. ولی نه، با این حال و روز كبد، عرق نه. عرق میکشدش. یک راست میبردش جهنم. تریاك هم نه. اصلاً هیچی. همین غصهخورعالم بودن براش كافی است. دارد به یكی یا بیشتر فكرمیكند. این میشود و باورپذیر هم هست. من خودم همیشه به یکی فکر میکنم. به یکی که سخت دوستش دارم. میپرستمش. بر و رو كه دارد و یك جفت چشم گیرا. اجازه میدهم به عشق فكر كند. به همه معشوقهاش فكر كند. آن هم یكجا و در یك زمان. میشود بگذارم مثل قجرها حرمسرا داشته باشد. چرا نمیشود. كافی است زمان را بشكنم. زمان را فشرده كنم و همه زنهایی را كه دوست داشته یكجا حاضر و آمده بگذارم توی صحنه. قبلاً هم این كار را كرده بودم. سرباز مسلسل به دست را برده بودم به صحرای كربلا و یك قوطی كنسرو، یك قمقمه آب دستش داده بودم. خورده بود و عربده كشیده بود. میشود، كافی است زمان كمی اینور یا آنور بشود. آن وقت میبینیم هركدام از ما یك شازده قجری هستیم با خیل حرمسرا و ندیمه و غلام و كور باش و كر شو. خوب تو همین فرصت که من وراجی میکردم، همه آمدهاند. خوبی عالم لطیف به همین است. با یک اشاره مرده و زنده حاضر میشوند. حالا دور و برش غلغله است. یکی اخم میکند و یکی میخندد. یکی هم با دستهاش اشاره میکند به او. گویی همهی گذشته دارند با هم همه چیز را میبینند. مثل فیلم همه چیز روی پرده افتاده است. همه چیز عیان است. و همه تعجب میكنند از این همه برهنگی. حقیقت عریان. برهنگی پوچ. دروغ دروغ و باز هم دروغ. گاهی خیانت. گاهی صدای نفسهای ممتد و گاهی پشیمانی، دلزدگی و حال به هم خوردگی و بالا آوردن و بالا آوردن. میخواهد فرار كند. كجا؟ کجا میتواند برود. بگذار فرار کند. ریسمانش دست من است. دلم میخواهد سر راهش را بگیرم. دلم میخواهد همه درها را به روش ببندم. بندازمش جایی كه فقط تو سر خودش بزند. جایی كه مردههاش بیایند جلو چشمش. اما هنوز یك راهی را باز گذاشتهام. آینده. آینده تنها دری است كه هیچوقت بسته نمیشود. هیچوقت در آینده جا كم نمیشود. كسی در آینده نمیمیرد. هیچ كس بدهكار نیست. آینده نه اجاره دارد و نه مالیات. میفرستمش به سمت آخرین در. آخرین قلمروی كشف نشده. جاییكه جا و وقت برای سلطنت همه هست. جاییكه مثل هیچجای دیگر نیست. كور هم آنجا راحت است. با رویای داروی شفابخشی كه همه كوریهای عالم را درمان میكند. بینیاز به هیچ دستكشی یا خرکشی. این یكی را خودش فوت آب است. روان روان. ولش كنی تا تهاش میرود. تا آخر همهی رویاهای محال. قلمروهای ممنوعه. حالا دارد رویا میبافد. از كجا معلوم! از کجا معلوم است؟ ساده است. از گونههاش كه بالا و پایین میپرد. آینده، آینده بد جایی است. تنها جایی كه نباید دروغ بگویند. نباید فریب بدهند. لااقل این مردك باید دو تا چشم درست و صادق تو وجودش باشد. این همه روده كج كافی نیست؟ چشمهاش بیحال است و كم كم دارد گرد میشود. حالا دارد برق میزند. دارد لذت میبرد. چشمهاش را بسته است. دارد دست دست عرق میكند و تمام نسوجش باز شده است. حتماً یك لیوان آب میخواهد. آب بدنش كم شده. خوشی به این آدم نیامده است. سیگارهاش كجاست. مردك! ولش كنی دنیا را به خرابی می كشد. گندش بزنند. آسایش خودش به جهنم. دست و بال من از تك و تا افتاد. میخواهی حالش را بگیرم. از تاج و تخت بکشمش پایین. میخواهید كمی گریه كند؟ برای این کار باید به گذشته برگردد. به پدرش فكر كند. شاید اصلاً دوستش نداشته باشد؟ مادر چی؟ مادر شوخی بردار نیست. من هم اگر كسی را به گریاندن وادار كنم باید یاد مادرم كنم. یاد آخرین نگاهش كه هرگز ندیدم. نخواستم ببینم و حالا همیشه دنبال آخرین نگاه مادرم میگردم. میخواهم حالش را بگیرم. خاطرهها را باید فرا خواند. رویای کسانی که دوستشان دارد و نیستند. باید زندگی بخشید به این نیستها و اهل نیستی. باید بسازم و باید با صبر و حوصله هم بسازم. همه چیز را. این قسمت را بگذار به وقتش. نباید دستش را به همین زودی باز كرد. برش می گردانم به زمان حال. به جایی كه همین حالا افتاده است. داخل همین تختخواب كه چرك مرگ شده است و این جنازه بو كردهی متعفن را گاهی بیرون میکشد. خانهای باید بسازم و اگر نیاز بود صندلی لهستانیاش را و آدمهایی که دور و بر پذیرایی پلاسند یا در اتاق خواب مثلاَ خوابیدهاند ولی بیدارند. نه حیف است. نمیخواهم خلوتش را به هم بزنم. مرگ در آرامش موهبتی است كه تا حالا به كسی نبخشیدهام. مرگ در آرامش فقط شایسته مادر خودم بود. حالا نمینویسمش. هنوز آن قدر نكشتهام كه دستم به كشتن اخت باشد. آن قدر كه مادر خودم را راحت بكشم. راحت نمی كشم این روزها. برای الان سیگار روشن با سرفههای پی در پی چیز بدی نیست. سلاح موثری است كه خیلیها را كشته است. رد هم نمیدهد به كارآگاه و پلیس. عجالتاً بگذار كمی هوا بخورد. من برای كشتن وقت زیاد دارم. خسته است. باید راهش ببرم از میان باغچه کوچک حوض. شاید همینجا یک حوض کوچک نقرهای گذاشتم. اصلاًَ تمام حیاط را دادم گلکاری کردند. شاید همینجا، میان این گلها کار را تمام کردم. چطور است؟ مرگ و باغچه گل را میگویم! باغبانش حتماَ باید لر باشد و باید سبیل داشته باشد.با دو چشم گرمش همه را مجذوب خودش بکند. همیشه از جذبه آدمهای ساده و بیسواد خوشم آمده است. معركه هستند اگر كمی هم هوش اجتماعی داشته باشند. میشود بهشان اعتماد كرد. مخصوصاً با روشنفكرهای مردمگریز خیلیخوب جفت میشوند. حالا شاید یکی گیر بدهد چرا باید باغبان خانه لر باشد. فکر میکنم اینجا دست خودم را باز گذاشتهام. همینجا فرصت یک خطابه غرا را به خودم اعطا کردهام. بگذارهمینجا گریزی بزنم به تاریخ و رنج تاریخی ما یا به نجابت و روح و نیستی و نابودی ارزشهای اخلاقی. اصلاً یك چیزی روی سینهام سنگین است. اگر نگویم میترکم. چرا این روزها این همه بیعرضهایم؟ هیچچیزی تكانمان نمیدهد. اگر ببینیم دو تا جوان مادر بزرگمان را بلند میكند و مادر بزرگمان داد و بیداد میكند، زیر لب میگوییم خوشش میآید مادرغر. این روزها فقط میتوانم بگویم ما حساسیتمان را از دست دادهایم. ما دیگر آدم نیستم. چیزی افتاده است. چیزی شكسته است و چیزی همهجا را گرفته است. روی این چیز من حرف دارم ولی فعلاً جاش نیست. می گذارم به وقتش. باید مواظب باشم زیر علم هیچ دینی نرود. دین و فاشیست تا ابد از این دو گریزانم. البته اینجا کار میبرد و زیاد هم کار میبرد. باید چند نسل را به صف کنم. برایشان شناسنامه درست کنم و وطن. باید اینجا به سینه بزنم، وطن وای وطن وای. ولی این آدم اهل این حرفها نیست. شاید کس و کارشان را در جنگ روس یا چالدران به دم توپ عثمانی و روس بستم. حالا. باید اینجا فقط به خطابه گیرایی قناعت کنم. همین جا چشمها و سبیل باغبان لر به صحنهام خوب میآید. خوب فعلاَ باید از خانه خارج شوم. خودم هم سیگار ندارم. یادم باشد که آدمم خسته است. چند روزی حبس بود است. دلش قدم زدن میخواهد. دلش آدم میخواهد. میخواهد ببیند پشت این در و توی این شهر چه خبر است. باید در را همین الساعه باز کنم. بگذار در دود و بوق آدمها گم بشود. چه اهمیتی دارد مردك. او هم یکی مثل بقیه. باید به این نیاز این میل فراراز خود و فرار از دیگران این مردم گریزی پایان بدهم. در را باز میکنم. همین حالا. و صداها میریزند داخل این همه خلوتی. ساحل جلوی چشمش ایستاده است. مثل رعنایی یک دختر باکره. و صدای موجها و مهای که تا جنگل جلو کشیده، همهجا را گرفته است. ساحل لخت، راحت کنار دریا افتاده است. انگار خوابیده است و اگر هم بیدار است هیچ التفاتی ندارد. میخواهم برش گردانم به خانه. میترسم سرما بخورد. برش گردانم روی همان تختی که چند روز تمام او را درآغوش گرفته بود. و دود سیگار و پوش خاکستر سیگار، ملافههای سفیدش را مثل ذغال کرده بود. میخواهم بیاید تو خانه و در را پشت سرش ببندم. بیاید داخل و پشت بدهد به در و چشمهاش را ببندد. ریهاش ضعیف است. تحمل این لطافت هوا و این همه اكسیژن خالص را ندارد. بیاید داخل همین تاری که دور خودش طنیده است. سر بر میگرداند سمت دریا و موجها. میخواهد چه کند؟! چرا دستش را داخل جیبش میکند. میخواهد سیگار بکشد. دستم را بالا می آورم و بو میکنم. حال خودم هم از بوی سیگار به هم میخورد. سیگار را چرا میاندازد؟ چرا زیر پا لهاش میکند. کجا فرار میکند. برگرد اینجا. برگرد تو رختخوابت. برگرد تا مریض نشدهای. چرا گوش نمیدهد. دارد میدود. حالا دیگر دیر شده است. شاید قاطی کرده. رفت تو آب سرد است. رفت تو موجها. رفت. الان است که کار دست خودش بدهد. كجا رفت. دیگر نمیبینمش. پیداش نیست. رفت زیر موجها. یک موج بزرگ دیگر آمد. دیگر اصلاَ نمیبینمش. فاتحةمعصلوات. حتماَ مرده است. خوب تمام شد. عالی بود. از نتیجه كار راضیام. بهتر از این نمیشد آدم بكشی. من همیشه برای كشتن غرق شدن را توصیه میكنم. از آدم اسطوره میسازد. حالا باید یک سیگار بکشم. خیلی وقتم را گرفت. ولی خوب از کار درآمد. از نتیجه كار راضیام. مخصوصاَ جایی که ایستاده بود رو به روی موجها، جایی که فکر میکرد الان است که برود تو شهر. فکر میکرد خودش را میاندازد زیر چرخ یک ماشین. ولی خوب اینجا من همه کاره هستم. من میگویم چه کسی چطوری بمیرد و چطوری زندگی کند. برای این بود که آوردمش اینجا. جایی که فقط دریا حاکم است و ماسههای نرم بادی ساحل. راهی ندارد جز دریا و جز آب. حتماَ الان دارد به ماهیهایی که این موجود غریب را نگاه میکنند فکر میکند. حتماً ماهیها از وجود این هیولای ناشناخته شاخ درآوردهاند. همینجا رهاش میکنم. قساوت حدی دارد. ممکن است خودم را هم دلزده کند. حالا راحت راحت آنجا ته آب دراز شده است و خوابیده است. برای ویرایش اول خوب است. کارم تمام شد. دستم درد نکند. حالا باید چه کار کنم؟ پ.ن: ۱- گفتگوهای تنهایی رمانفیلمی است که دارم بهاش دست درازی میکنم. و فتحش میکنم همین روزها. ۲- سبک نوشتن این مطالب کاملاْ بداههنویسی است. ۳- همه این کارها را برای پیدا کردن لحن خودم انجام میدهم. لحنی تازه و بدیع که با حال و احوال این روزهایم جور باشد. با من و خواننده مهربان باشد. زنده باشد و نگذارد خواننده بخوابد. ۴-- قسمتي از رمان بادبادكباز را اينجا بخوانيد
+
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:19 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
این روزها مریضم. و در این مریضی گاهی هوش و هوسم مال خودم نیست. میدانی چقدر دوستت دارم ولی نمیدانی برای دخترِ معلم قدیمیام كه همیشه فكر میكنم موهای صاف و سفیدش را یكوری خواب داده و دارد در آینه سیگار میكشید چقدر حرمت قایلم. اما گفتم من در كاری كه آخرین قمار زندگیام باشد، سخت گیرم و باید به من حق بدهی. باید حق بدهی كه من دو تا پیرهن از تو بیشتر پاره كردهام و سوی چشمهام این روزها كم شده است. همین دیروز رفتم دكتر چشم. و گفت شماره چشمهات عوض شده است. میفهمی كه چه میگفت! شماره چشمهام! راسیتش دو تا شماره را تا حالا تغییر ندادهام. یكی شماره پاهام كه نمیدانم از كی ۴۳ شده است و یكی شماره چشمهام كه از كلاس دوم دبیرستان باهنر كه آقای عطاری معلم ورزشمان بود و گاهی كنار میدان میایستاد و مثل ناصرخان حجازی سیگار میكشید و ما افتخار میكردیم آقا معلممان عضو تیم ملی بوده است و آن یكی دوستش كه دروازهبان تیم ملی بود و حالا رفته بود رومانی و من دوست داشتم دروازهبانی باشم مثل ناصر حجازی و آن یكی دوست آقا معلممان كه رفته بود رومانی، و از همانوقت شماره چشم و پاهام ثابت بوده است. حالا كاری ندارم كه آستیگمات بودم و بعد فهمیدم كه كوررنگی دارم. ولی دكتر دیروز بدون هیچ شرم و حیایی گفت كه چشمهات دو شماره عوض شده. من فقط مات نگاهش كردم. حالا اگر تو جای من بودی چه میكردی. چه میكردی با دو تا شمارهای كه از میان صدها و هزارها شماره تلفن و شماره پلاك و شماره قبر و هزار و یك شماره كوفت و زهرماری دیگر به یادت مانده است و حالا یكی كه معلوم نیست كجاش میخارد بهت میگوید، شماره چشمهات عوض شده! حالا كه سوی چشمهام دو شماره كم شده، چقدر حق دارم سرت داد بكشم؟ خودت به یاد داری كه چه حرفها خوردم از جماعتی كه تعهد مرا به ادبیات صرف، كافی ندانستند و خودت بیشتر شنیدی و بهتر دفاع كردی از هجمه و هیاهویی كه به جان آساره عزیز، من هیچ خبری نداشتم. نه عامل بودم و نه فاعل و نه جاعل. آساره جان همین چیزهایی كه گفتم و چیزهای زیادی كه این روزها درب و داغانم میكنند، مرا وادار به نوشتن میكنند. این كه ببینم كسی یك موضوع راخراب كند عصبی میشوم. این كه یكبار نه، صدبار گفتم دخترم زبانت بینظیر است. نوشتن همان نوك قلمت است. كافی است بخواهی بنویسی و گفتم دخترم دست بردار از این بازیگوشی. گوش دادی؟ ندادی. هزار تا قسم قرآن هم بخوری من باورم نمیشود كه نمیشود. آخر چطور دستت آمد این كار را با خودت با نوشتهات بكنی! متنی به این قشنگی این طور نامتعهدانه و باری به هر جهت باید نوشته شود! اینجور تمام میشود؟ تورا جان كسی كه دوستش داری و موهای سفید و صافش را یكوری خواب میدهد چندبار خواندیاش؟ دیروز غذا را آوردند. روغن توش قل میخورد. من بیخرد هم زدم به تیپ سالاد. همین و از چاله افتادیم تو چاه. از دست روغن افتادیم تو نمك. بعد هم پشت بندش گیر دادیم به دختر آقامعلممان. به همین راحتی. او هم نه گذاشت و نه برداشت و پنجرهاش را بست. كه چی؟ كه قهرم، كه به تو ربطی ندارد. كه من این جوریم و سرش را برگرداند به عقب كه چی؟ كه برو به درك. با "یک کیف چرمی قهوهای یا اصلاً سرمهای رفته است تو نخ یک تکه زمین، یک کمد چوبی یک درخت گوشه حیاط و یک بوته گل" و مثل بچهها قهر كرده است. حالا زده است كه اینجا مال من است و هی مثل دختر دبستانیها تكرار كرده كه این مال من است كه یعنی به تو ربطی ندارد. كه الهی به خانه نرسی و الهی خواب به خواب بروی. در عوض من هرچند حالم خوب نبود و پاهام رو پا بند نبود و ورم كرده بود و شده بود دو تا جوال پر از كاه به خانه رسیدم و تخت تا صبح خوابیدم. علی عبدالهی كه قرارمان بود با هم برویم نمایشگاه و برویم برای معرفی آخرین ترجمههاش كه فكر می كنم از فاوست بود. و نرفتم و برگشتم خانه. و هم به خانه رسیدم و هم خواب به خواب نرفتم. حالا هم دخترم آنجا مال تو، اینجا هم مال تو. یعنی اصلاً زبلخان اینجا زبلخان آنجا و زبلخان همهجا. خودم یكی را میشناسم كه ۱۱ تا وبلاگ دارد. با یكیاش با بزرگان ادب حشر و نشر دارد. یكیاش ترجمههاش را میچپاند آن تو. بقیه هم یا برای سیاسیبازی و یا دختربازی و این حرفها. دخترم آساره همهجا مال تو است ولی فراموش نكن كه یكی هست كه با عمو گاومیش گفتنهات آرام میشود و یكی هست در این دنیا كه عمو گاومیش فقط مال اوست و فقط او حق دارد بگوید عمو گاومیش. كی بود كه اولینبار گفت، آساره دختر مكزیكی!؟
+
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:18 آرش.رضايي
|
|||||
|
|
|||||
|
به: فرید یوسفآبادی عزیز
دكتر گفت: «چند وقته كابوس میبینی؟» «ما همیشه كابوس میبینیم آقا.» مادر میگفت: «زنهای این مملكت شبی دو جین كابوس میزایند. مردها از روزی كه از جنگ با روس برگشتند رجلیت خود را از دست دادند. ما همیشه کابوس میبینیم آقا» پینوشت: دیروز در دفتر نشر چشمه حاضر شدم و رسماً قرارداد "دلقک و رویا" را امضاء کردم. رمان خوز را سال ۸۴ شروع کردم، دلقک و رویا که آمدند خوز را کنار گذاشتم. از نشر چشمه که بیرون آمدم فقط دوست داشتم زودتر به خانه برسم و درست بعد از ۳ سال برای اولین بار "خوز" را بخوانم. همین روزها باید نوشتن "خوز" را به طور جدی شروع کنم. میخواهم "خوز" را تا آخر سال تمام کنم.
+
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
"بيرون آمد، روي ايوان ايستاد و دوباره مالك تنهايي خود شد..." از مجموعه داستان "پرندگان مي روند در پرو مي ميرند" نويسنده: رومن گاري ترجمه: ابوالحسن نجفي نشر: كتاب زمان، چاپ اول 1352
داستان اول این مجموعه را اينجا بخوانید
+
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:55 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
گوستاو فلوبر: "تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی هم چنان که در عیشی مدام" کتاب: عیش مدام نویسنده:ماریو بارگاس یوسا مترجم: عبدالله کوثری ناشر: نیلوفر، چاپ اول، پاییز 13786
+
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:46 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
انتشار رمان دلقک و رویا در نشر چشمه تصویب شد. من خیلی خوشحالم و خیلی چیزهای دیگر.
+
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 7:37 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل خانه ویران شد و ان نقش به دیوار بماند
+
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 21:6 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
دربگشائيد "سایه"
+
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:46 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
1- هر كس در سالهاي اخير از خواندن مطلبي در روزنامهاي به حقيقتي كه نام آن آزادي است پي برده است، از ياد نميبرد كه احمد بورقاني بر گردن او حقي دارد. 2 - دوباره دو شب پياپي خواب ترور و شكنجه ديدم، كسي مرا خبر كرد كه رفيقات احمد بورقاني سكته كرد.
1 من از خوابيدن ميترسم. خوابهاي شبانه من روز بعد اتفاق ميافتند . ماه پيش خواب ديدم پدرم مرده است و من دارم در گور او خاك ميريزم. همان شب با صداي تلفن از خواب بيدار شدم. از كابوسي كه ديده بودم هنوز ميلرزيدم. زنگ تلفن مرا نيمه عريان از رختخواب بيرون كشيد. گوشي را برداشتم. مادرم با ضجه گفت كه پدرم مرده است و من فردا صبح همان خاكي را در گور پدرم ميريختم كه در خواب شب قبل ريخته بودم... سه هفته پيش، درست يك هفته پس از مرگ پدرم، خواب مرگ نزديكترين دوستم را ديدم. در همان خواب فهميدم كه دارم خواب ميبينم. اگر پيش از اين بود از خواب بر ميخاستم و دست و صورتم را ميشستم تا ببينم كه خواب ديدهام. اما اين بار فرق ميكرد. يقين داشتم كه اگر از جا برخيزم دوستم را از دست خواهم داد. صداي تلفن را نشنيده گرفتم. زنگ خانه را كه به شدت درآن صبح زود به صدا در ميآمد با پناه بردن به زير لحاف نديده گرفتم. اما سرانجام برادرم كه كليد خانه مرا داشت وارد شد، لحاف را از روي من كنار زد و تكانم داد تا چشم باز كنم و صاف توي چشمهاي پف كرده من نگاه كرد و گفت: پاشو رفيقت را كشتند. تمام روز بعد را در كنار بچههاي رفيقم گريه ميكردم و خاك گور او را بر سر ميكردم. مثل خوابي كه شب قبل ديده بودم. هيچكس جرات نميكرد از قاتل حرفي بزند اما همه درباره شوم بودن خوابهاي من حرف ميزدند. حرف اين و آن در مقابل رفيق از دست دادهام هيچ بود، اما وقتي مراسم تمام شد، از خوابهايي كه ديده بودم دچار عذاب وجدان شدم. آيا روياهاي صادقي كه ديده بودم، جرم نبود؟ قاتل كه تنها من او را ميشناختم ،همه گناه را به شومي خوابهاي من نسبت داد و خود را خلاص كرد و گريخت. آن قدر بد خوابهاي مرا گفت كه من ديگر ميترسيدم بخوابم. پنجشب قبل دوباره از خستگي خوابم برد و خواب مرگ برادرم را ديدم. وحشتزده از خواب برخاستم. براي آنكه از ترس بيرون بيايم، به خانه او زنگ زدم. زنش گوشي را برداشت. به او گفتم: خواب بدي ديدهام.آيا حال برادرم خوب است؟زنش گفت:حالش خيلي خوب است. ديشب هم كلي خنديد و حالا هم آرام خوابيده است. از او خواستم به خاطر اطمينان دل من لااقل صداي نفساش را بشنود تا من بدانم كه او زنده است. حتي او را تكان تكان بدهد و بيدار كند تا من با خيال راحت بخوابم و زن برادرم رفت تا از او براي من خبر بياورد اما به دقيقه نكشيد كه صداي جيغ او خواب مرا تعبير كرد. برادرم مرده بود و من همانطور كه در خواب ديده بودم روز بعد شاهد شستوشوي او در غسالخانه بودم. از پنج شب پيش نخوابيدهام. هر كس ديگري هم بود نميخوابيد. هرگاه خوابم برده است، پيش از آنكه خوابي ببينم وحشتزده از جا جستهام. صورتم را شستهام. قهوه نوشيدهام تا خوابم نبرد. ديگر من از خوابهايم ميترسم. حتي يك لحظه در خواب و بيداري ديدم كه گربه همسايه مرد، روز بعد آن قدر برف آمد و هوا سرد شد كه گربه همسايه كه پشت در مانده بود شبانه يخ زد. اگر خوابم ببرد و در خواب ببينم كه مادرم مرد، چه؟اگر در خواب ببينم كه دخترم كه پيش خالهاش زندگي ميكند، يك باره ور پريده است، چه ؟ نه ديگر نميخوابم. خوابهاي من واقعياتي است كه يك شب زودتر اتفاق ميافتند. 2 پنج سال است كه نخوابيدهام. خيليها حرف مرا باور نميكنند. پشت سرم ميگويند كه او در خانهاي تنها زندگي ميكند تا كسي خوابيدن او را نبيند. حتي چند بار فاميل و دوستان و آشنايان به سراغم آمدهاند و بهانه كردهاند كه ديگر دير شده و اين وقت شب ماشين گيرشان نميآيد تا به خانه خود بروند و پيش من ماندهاند. بعد تا نيمه شب بر و بر مرا نگاه كردهاند و با وقاحت تمام توي صورت من دهان دره كردهاند تا مرا خواب كنند. دست آخر همه خوابشان برده و صبح روز بعد خودم بيدارشان كردهام ،اما آنها با پر رويي تمام گفتهاند: - صبحها چه زود از خواب بيدار ميشوي؟ من براي آنها نيست كه نميخوابم. براي خاطر خودم است كه نميخوابم. اگر اين پنج سال را خوابيده بودم، تا حالا بي كس و كار شده بودم. اگر خوابيده بودم نصف آنها مرده بودند. اگر خوابيده بودم، حالا ديگر مادر نداشتم. خاله و عمه و دايي و عمو نداشتم. بهخصوص مادر بزرگم 7 كفن پوسانده بود. مادربزرگم زني نود و پنج ساله است. با اين كه هيچ جايش سالم نمانده اما نميميرد، چون كه من خواب مرگ او را نديدهام. مادربزرگم آسم دارد. وقتي نفس ميكشد، همه از صداي نفس او به نفس تنگي ميافتند. زانوهايش چنان درد ميكند كه سه سال است روي پايش نايستاده. زير بغلش را ميگيرند و او را به توالت ميبرند. فشار خونش بالاست. سرش گيج ميرود. تيزاب معدهاش را سوراخ ميكند، از درد خوابش نميبرد اما نميميرد. چند بار دستم را گرفته و التماس كرده است كه بگذارم ديگر بميرد اما من جرات خوابيدن نكردهام. چه كسي باور ميكند كه خوابيدن هم جرات ميخواهد. هزار بار به خودم تلقين كردهام كه جرات خوابيدن داشته باش. ببين همه مردم چه خوب و بيخيال به خواب ميروند و آب از آب هم تكان نميخورد. مادرم ميگويد به فكر خودت نيستي، به فكر من باش. به فكر من نيستي، به فكر دختر بيچارهات باش. اگر از بيخوابي سكته كني و بميري چه كسي غم دخترت را ميخورد؟! مادربزرگ ميگويد: لااقل بخواب و خواب مرگ مرا ببين. ديگر از زندگي سير شدهام. بعد از مرگ پسرم كه در ميدان شهر او را به دار آويختند از اين زندگي سير شدهام. مادر بزرگ نميداند كه پسرش خودكشي كرده است. به او گفتهاند كه پسرش را دار زدهاند. اگر بگويند پسرش خودش را كشته است و اين را هم من 6 سال پيش در خواب ديده بودم، تتمه ايمانش را هم به نوه و نبيره و فك و فاميل از دست ميدهد.فقط به او ياد دادهاند كه از من يكي بخواهد بخوابم. ميگويد: عزيز دلم همه خوابيدند، خب تو هم بخواب. مگه وكيل وصي مردمي كه هميشه بيدار ميشيني؟! ميدانم كه مادر بزرگ نياز دارد بميرد. ميبينم كه زندگياش از هزار جور مرگ بدتر است. اما ميترسم كه بخوابم.از كجا كه به جاي مرگ او مرگ مادرم را در خواب نبينم. از كجا كه مرگ دخترم را كه حالا به دبيرستان ميرود در خواب نبينم. خوابيدن دست من است. اما خواب نديدن ديگر دست من نيست. همين كه پلكهايم را بر هم بگذارم هر خوابي ممكن است مرا ببيند. كافي است چشم بر هم بگذارم و لحظهاي با خوابيدن نجنگم و خواب مرگ يكي را ببينم و اوبميرد. مثل برادرم كه خواب مرگش را ديدم... آه اي برادر مرا ببخش. من خوابيدم كه تو مردي. اي پدر مرا ببخش. اگرنخوابيدهبودم...ووي...ووي...گريه ميكنم بياشك. چشمي كه خواب ندارد اشك از كجا بياورد. هر چند كه از بيخوابي اعصابم به هم ريخته است. هرچند كه توانايي هر كاري را جز نخوابيدن از دست دادهام، اما نخوابيدن تنها مسووليت من است. چه كنم؟ اولويت زندگي من همين است.همان مدتي را هم كه خوابيده بودم بر خودم نميبخشم. من خوابيدم كه پسر مادربزرگ خودش را كشت. من خواب بودم كه رفيقهاي نازنينم را يكييكي در گور كردند. حالا كمكم دارد يادم ميآيد كه چه دوستان نازنيني را با خواب خود در گور كردهام.اي لعنت بر شبهايي كه در خواب بودم...اي لعنت...اي 3 ديشب همه جمع شدند خانه من. مادرم را هم آورده بودند. يكي يكي مرا قسم دادند كه بخوابم. لااقل يك شب را به خاطر آنها بخوابم.حتي اگر براي خودم هم نميخوابم به خاطر مادر بزرگم بخوابم. بيچاره له له مرگ را ميزد. مرا به ارواح پدرم قسم داد كه بخوابم و او را راحت كنم. آن قدر گفتند كه خوابم برد. خواب ديدم مادرم مرده است و مادر بزرگم ضجه ميزند. جيغ كشيدم و از خواب پريدم. مادرم مرده بود و همه گريه ميكردند و مادربزرگم ضجه ميزد. گفتم: اي بيانصافها! پنج سال بيخوابي مرا خراب كرديد كه مادرم را بكشيد. خدا شاهد است ميخوابم و خواب مرگ تكتكتان را ميبينم. وقتي همه براي خاك كردن مادرم به گورستان رفتند، من بهانه كردم و نرفتم. هرچه كردند گفتم:ديگر ميخواهم تا ابد بخوابم. واقعا هم خوابم ميآمد. پنج سال بود نخوابيده بودم. انگار هزار سال است نخوابيدهام. حالا خوابيدهام و ميفهمم كه خوابيدهام. خواب ميبينم كه همه مردهاند. دخترم مرده است. زنم مرده است. مادربزرگم مرده است. همسايهها مردهاند. دوستانم مردهاند. گربهها در جويها يخ زدهاند. در ميآيم توي كوچه، هيچ كسي نيست. سر ميكشم به خيابان، هيچ كسي نيست. سراغ آجان سر چهارراه را ميگيرم كه به جاي چراغ قرمز سوت ميكشيد، كسي نيست جواب مرا بدهد. همه شهر مردهاند. به سر چهارراه ميرسم. آجان هم مرده است. همينطور صافصاف زير چراغ خطر چهارراه وايساده وايساده مرده است. تمام پيادهروها پر از مرده است. همه آن قدر مردهاند كه كسي نيست جمعشان كند. يك تنه شدهام مرده شور و گور كن. آنقدر مرده خاك ميكنم كه از خستگي ميميرم اما مردهها تمام نميشوند. خيلي خسته ميشوم. آرزو ميكنم در خواب خوابم ببرد و خواب ببينم كه مردهام تا ديگر اين همه را در گور نكنم... از دفتر خوابها - محسن مخملباف تاجيكستان - بهمن 1386 روزنا - وب سایت اطلاع رسانی اعتماد //www.roozna.com
+
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:18 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
ماه پانزده ساله آمد در ذهنم. خندیدم و چشمها را بستم. باد در جامهي سپيد و بلندم افتاده بود. من ميدويدم. سواران از اين سوي دشت به تاخت ميرفتند و باز ميگشتند. سيتن بودند كه ماه را ميان خويش تقسيم كرده بودند. خورشيد بيحجاب بود. من گرمم شده بود. زمين سبز بود. شبانگاه گوسفندان با پستاني پر از شير از ميان گلهاي كبود و آتشين به خانه باز ميگشتند. قطرههای شیر چکه میکرد روی سبزهها، کنار گلها. برهها گلها را | ||