تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

فصلی از رمان دشت نیزه گذاران (خوز )

                                                        تقدیم به محمد عربزاده

 

 

از چند روز قبل جنب و جوش ِ شركت بيش تر شده بود . همه برنامه ها را تدارك   ديده  بودند . بارندگي اول فصل ، برداشت را ده  روز عقب انداخت  . ناصري گفته بود هاروسترها جبران مي كنند . هيچ كس نمي داند چه قدرتي دارند اين غول هاي نازنين من .

 

شب ماشين هاي بانك  هم رسيدند . سه تا بودند با شيشه هاي دودي و مات . كسي از پشت شيشه ديده نمي شد  . ناصري خودش براي پيشواز مانده بود . دستور داده بود مهمانسرا را آراسته كنند . "نبايد چيزي به شكوه غول هاي نازنين من خدشه وارد كند . غول هاي نازنين بي آزار من .اول مهمانسرا قلب شركت بود . حالا ويترين غول هاي نازنين من  . غول هاي نازنين من قلب شركت هستند ".

 

ناصري به همه چيز سخت مي گرفت . آشپز هاي عرب آورده بود . مي گفت اين مردم در اين كار استعداد ذاتي دارند . مهماندارها را امسال به دوره ي آموزشي فرستاده بود . مهمانسرا را از دم در فرش كردند . جا به جا از گل هاي تزييني طبيعي و مصنوعي به در وديوار آويزان كرده بودند . طبقه دوم مهمانسرا اختصاصي بود . در سال فقط همين چند روز استفاده مي شد . براي هر كدام از مهمانان عالي مقدار يك اتاق مبله با تخت و ملافه هاي سفيد و نو . به هر اتاق يك خط تلفن مستقيم اختصاص داده بودند . يخچال پر بود از انواع تنقلات ، موز چيكيتايي ، پرتقال دزفولي و ميوه هاي ديگر . و شربت هاي جورواجور همه هم سفارشي . روي ميز ها دسته هاي گل چيدند . پشت پنجره ها هم گلدان هاي پر از گل  گذاشتند . همه تازه وطبيعي . ساعت هشت كه شد ناصري دستور داد با نظارت خودش ميز صبحانه را چيدند . تخم مرغ نيم رو ، كره محلي ، كباب تيهو ،كله پاچه گوسفند و مغز .

ناصري ديوانه ساندويچ مغز بود. حاضر بود از شام ونهار بزند ، فقط به خاطر ساندويچ مغز . از مهمانسرا گرم گرم مي آوردند . روزي دو ساندويچ . نعمتي كه از جيك و پوكش خبر داشت ، مي گفت تجويز طبيب است .

 

بانكي ها در سكوت صبحانه ميل مي كردند . ناصري خودش پذيرايي مي كرد . در اين مواقع به كسي اعتماد نداشت . ضيافت كه تمام شد توي  راه به بانكي ها گزارش مي كرد . از قدرت هاروسترهاي خريداري شده حرف مي زد . گفت امروز روز مهمي براي شركت است.

 

جشن برداشت را مطابق سنوات گذشته در فرودگاه متروكه مجيدخان برگزار مي كردند . چهل سال پيش خود مجيدخان درستش كرده بود  . نقشه اش را دوست ارمني اش پالانچيان كشيده بود .آخرين باري هم كه از فرودگاه پرواز كرد ، همان سفر بي بازگشت خان بود .

هواپيما كه سقوط كرد پالانچيان همراهش بود . هر دو مرده بودند . خان كه رفت  ديمچه يتيم شد . هيچ وقت به آبادي نرسيد . تا اين كه شركت آمد . ديمچه مجيدخان و ايل شد ملك و مزرعه شركت . كوچ وكلفت ِ ايل مجيدخان شدند ني بر و نوكر شركت .

 

شاه اواخر از خان خوف كرده بود . دختر عمويش زن شاه بود . سازمان امنيت هم دست بختياري بود .

 سيل كه آمد خان خودش مسئول  امداد و نجات شد . انصافآُ خوب هم فرماندهي كرد. اجازه نداد كسي كم وكسر داشته باشد . گرسنه وعريان بماند . بختياري و عرب هم نكرد . به همه رسيد .

شاه بعد از يك هفته با هلي كوپتر خرما فرستاد . هلي كوپتر كه نشست ، يك افسر زميني پياده شد . براي خان احترام نظامي گذاشت . اعلام كرد" حامل چند تن خرما از طرف اعلي حضرت است ، براي رعاياي جناب خان".

 مجيد خان كه از تاخير كمك هاي امدادي عصباني بود سيلي محكمي به گوش افسر زد . "به شاه بگو مجيد خان يك سال هم مي تواند خوزستان را نگهدارد ،  آن هم با گوشت بره هاي خودم . نيازي به خرما خشكه نيست".

آشكراله ِ پيشكار گفته بود" خان تند رفتند . خدا رحم كند . خدا به ديمچه رحم كند" .

حالا انگار هزار سال است كه خدا به ديمچه رحم نكرده است .  هرچند خان سال هاي زيادي نيست كه ايل را ترك كرده است .

آشكراله پيشكار مدام ياد خان بود .

" نور به قبرت ببارد خان . راحت شدي . كاش همان روز ايل را با خودت مي بردي . كاش زمين دهن باز مي كرد و ايل را مي بلعيد تا شاهد اين همه رسوايي نباشيم . نانجيبي از حد گذشت . ناموسمان را چوب حراج زدند خان . دهان ايل را واحد گراز كشي حراست با تفنگ بلژيكي بسته . كسي به كسي نيست . ايلياتي با عرب قاطي شده . گروهي هم از ايل رفتند . نه چهار لنگي مانده نه هفت لنگي . نور به قبرت خان راحت شدي و نبودي ببيني" .

 آشكراله مي گفت" به عمر درازم مردي وفادار تر از خان نديدم براي ايل" .

 

روابط عمومي از چند روز پيش تدارك گسترده اي ديده بود . محوطه را در فاصله هاي كم ، پرچم و بيرق گذاشتند. پرچم هايي با رنگ هاي  سبز، سفيد و آبي . باد نشي با پرچم ها بازي مي كرد .

چادرهاي بزرگ وچرخي چسبيده به هم بر پا شد . صندلي هاي راحتي ِ پايه كوتاه باعسلي هاي كوچك پر از شيريني و تنقلات . جايگاه را با ني پوشاندند. مهمانان و مدعوين را در چادر جاي دادند . ني برها در فاصله ي زياد از چادرها نگاه مي كردند . ني برها دست ها را سايبان چشم كرده بودند . واحد گراز كشي حراست بين چادر و ني برها به در حالت آماده باش بود  . دستور ناصري بود . گفته بود نبايد چيزي خراب شود.

 

ساعت از 9 گذشت . هاروستر ها يا همان غول هاي نازنين ِ ناصري را به صف كردند . گفته بود بايد چشم همه را بگيرند . بايد ابهتشان براي همه ثابت شود .

 

برنامه كه شروع شد .ناصري در جايگاه از تشريف فرمايي مهمانان عالي مقدار تشكر كرد . به خصوص از بانكي ها وسردار فرمانده ناحيه تشكر ويژه كرد . "گفت امروز با دل گرمي بيشتري مسئوليتم را پيگير مي شوم . از اقدامات سال گذشته گفت . ناصري از كندي برداشت ناليد و اعلام كرد اما امسال همه چيز تغيير خواهد كرد . ما مي خواهيم گام بزرگ را برداريم . تحول بزرگ فرا رسيده است . اين تحول را هاروسترها شروع خواهند كرد . بشر با ساختن هواپيما و ماشين ، جنون سرعتش را درمان كرد . افسانه قاليچه سليمان و رؤياي جمشيد جم به منصه ظهور رسيد .  براي  ما خدمتگذاران كه هميشه آرزوي برداشت با راندمان بالا را داشته ايم ، امروز هاروسترها اين آرزو را  جامه عمل مي پوشند . مهمانان عالي مقدار مشاهنده خواهند فرمود كه اين غول هاي عظيم الجثه و دست آموز چه نمايشي خواهند داشت . در عرض چند دقيقه بله فقط در عرض چند دقيقه مزارع عظيم نيشكر را درو مي كنند . جنگل هاي پر عظمت  ني را به محوطه اي صاف تبديل مي كنند . سر شاخه جدا و قلمه هاي ني جدا  . همه اتوماتيك . اين غول ها مي توانند درختان 1000 ساله را در چند ثانيه قطعه قطعه كنند" .

در آخر از زحمات مهندس نعمتي تشكر كرد و اعلام كرد" از همه اقدامات وبرنامه هاي مديريت طرح ها وبرنامه ها كه هميشه به نفع شركت بوده همچنان حمايت خواهد كرد ".

ناصري همه را به تماشا وافتتاح برداشت دعوت كرد . خودش هم جستي زد و به سختي هيكل كوچكش را  بالاي هاروستر رساند . هاروستر كه روشن شد صداي خيلي گوش خراشي داشت . عين ديو تنوره مي كشيد . مهندس ها با ناصري هم عقيده شدند كه لقب غول هاي ني بري كه ناصري گفته واقعاُ درست و برازنده است. 45 دستگاه موتور پمپ همزمان كار مي كنند .

 

ناصري فرمان حركت داد . غول ها در يك رفت وبرگشت مزرعه را صاف كردند . كوهي از ني داخل سبدهاي حمل ني ريخته شد . ني برها با حسرت  نگاه مي كردند .

"نور به قبرت خان نبودي تا ببيني . راحت شدي . كاش ايل را هم با خودت مي بردي" .

 با حركت غول ها زمين زير پاي ني برها مي لرزيد .

ناصري حس مي كرد روي غول عظيمي سوار شده كه افسار آن را به دلخواه مي گرداند . دور دوم كه هاروستر برگشت ، تعدادي از گرازها  رم كردند . گرازها در فاصله بين هاروستر و جمعيت  مستقيم به سوي مهمان هاي عالي مقدار مي آمدند . واحد گراز كشي از قبل آماده بود . با تفنگ هاي بلژيكي تير اندازي شد . پنج گراز در يك لحظه ناله كنان روي خاك افتاد . راننده ِ هاروستر با ديدن گرازها و تير اندازي نگهبان ها هول كرد. فرمان از دستش خارج شد . هاروستر راست رفت داخل جمعيت ني برها . ناصري خودش را به هاروستر چسبانده بود . ني برها كه فرار كردند پيرمردي از طايفه مرداسي روي زمين ماند . قبل از بلند شدن غول او را بلعيده بود . صحنه ي فجيعي بود .

خون و گوشت از همان جايي بيرون زد كه شاخ وبرگ ني ها مي آمدند . و از دهنه اصلي ، استخوان هاي  قطعه قطعه شده پير مرد مرداسي . درست در اندازه هاي 15 سانتي . فارسي بر شد خادم مخصوص ناصري .

ناصري گفته بود" سنگ را هم آب مي كند . محشر است آقايان" .

 ماني سرش را با دو دست گرفته بود " اندازه پسرش دوستش داشت پيرمرد مرداسي . نوكر باوفاي ناصري ". ناليد .

 

كيا گفته بود " تو گفتي فرامرز هرگز نبود" .

 

ني برها مثل زن ناله مي كردند . صورت شان را با ناخن مي كندند . دست مي پيچيدند . دستگاه خاموش شد . مكانيك ها دستگاه را سرويس كردند .

 

جشن به هم خورد ني برها غول را محاصره كردند . راننده فرار كرد . ناصري به سردار اشاره كرد . حراستي ها ني برها را محاصره كردند . واحد گراز كشي با قنداق تفنگ ني برها را دور مي كرد . كيا جلو آمد . ني بر ها آرام شدند . و فاصله گرفتند . ناصري با بانكي ها نجوا مي كرد . قدرت دستگاه ثابت شده بود . جشن تمام شد .

ناصري به همراه ِ بانكي ها رفت . روز بعد عبود مقداري برنج وپول نقد به خانه پير مرد مرداسي برد .

 نور به قبرت خان نبودي تا ببيني . راحت شدي. كاش ايل را هم با خودت مي بردي.

 

 

 

 

+  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 22:57   آرش.رضايي  | 

 

 

همه را ريختند داخل اردوگاه . بعدها كه شمرديم هفتصد نفر بوديم . هفتصد نفر توي اردوگاه شماره يك . اردوگاه هاي ديگري هم بود . جمعاً پنج اردوگاه . از شماره 1 تا 5 . اسم اردوگاه و شماره ها كار خود بچه ها بود . اردوگاه هم ما را به اسم اسرا مي شناخت . طبعاً انتظار داشتيم كه طبق قوانين كنوانسيون بين المللي ژنو با ما برخورد شود . كتك نزنند ، آب و غذا و سيگارمان را هم بدهند . ما را آورده بودند . با پاي خودمان كه نيامده بوديم .

 

لباس شخصي ها با باطوم ولگد مي زدند . به همه جا مي زدند ولي ناكس ها بيشتر دوست داشتند توي تخم بچه ها بزنند . مي خواستند زانو بزنيم . پيرمردها زمين مي خوردند . نگذاشتيم روي زمين بمانند .

 

همه را كه جا دادند يكي از ريشوها داد زد " گوساله ها ، بهتر است مثل بچه گاو ساكت باشيد والا با گازهاي فلفلي حساب همه را مي رسيم . قتل شما ملحدين واجب است ."

يكي از بچه ها خنديد و گفت " حاج آقا حساب گوشت دستش نيست و گرنه به ما نمي گفت گوساله ".

درست مي گفت. وقتي همه چيزت تامين باشد بابت كشتن و شكستن و بريدن و خراب كردن اضافه كار و وام و صد جور پاداش ويژه ديگر بگيري، مايحتاج و گوشت هم هر 15 روز دم در خانه تحويل حاج خانم بشود ، ديگر قيمت گوشت دستت نيست حاج آقا .

 

حاج آقا هر سال به خانه خدا مي رود . به عنوان آشپز يا سركاروان يا كمك سركاروان . خلاصه هر سال به شكلي وبهانه اي . هر سال هم حجتان مقبول وسعي تان مشكور . حج هر ساله گناه سال را مي شويد . اصلن هر مكه كه بروي با خدا بي حساب مي شوي . بي حساب تا سال بعد .

 

علي گفت " بي مروت ها شما كه با اون گازهاي اشك آور و فلفلي و مواد شيميايي كه نفهميديم چه كوفت و زهر ماري بود براي ما ريه نگذاشتيد . بعد هم توي تونل مرگ آنقدر به ما تحت ما انگشت گذاشتيد كه عين زن زائو گشاد شديم . خيالي نيست گاز كه بزنيد مستقيم از دماغ مي ريزه توي ماتحت . ماتحت بي ماهيچه ول مي كنه تو پاچه شلوار ."

علي كه حرف مي زد سينه اش خس خس مي كرد . انگار صدايش از ته چاه مي آمد . لاغر بلند بود .با چشمان درشت وكال .  طبق اخلاص بود . هست ونيستش كف دستش بود 

 

جر خورده بوديم . بعضي ها فرق سرشان شكاف كاملي برداشته بود . بعضي سرشان جوري ضربه خورده بود كه تبري و دراز شده بود .

 باطوم ها دو جور بودند بعضي ها نرم بودند ، وقتي مي خوردي تا يك دو ساعت گيج مي خوردي. تلو تلو مي زدي مثل مستي كه خارج از قاعده خورده است . بعضي باطوم ها خشك بودند . مي گفتند داخل شان چوب است . به هر جايي كه مي نشست بدن را جر مي زد .

 

دوست داشتم بخوابم . جا نبود . كيپ هم نشسته بوديم . زانو توي بغل . پايت را مي كشيدي ممكن بود توي چشم كسي برود .

كوكتول مولوتف به سر تعدادي از بچه ها خورده بود . همان جا كه منفجر شده بود موادش ريخته بود توي چشم و صورت . سوخته بودند . خدا كند كور نشده باشند .

 

خاموشي كه زدند به بركت نور سيگارها انگار جايي تاريك نبود . لااقل دويست سيگار روشن بود . همه چيز را گرفته بودند . گردن بند رسول را كه گرفتند به سرباز گفت حلالت . خيلي از بچه ها پول و موبايل شان را به درجه دارها و سربازها دادند . مي گفتند ما گناهي نداريم . ماموريم ومعذور . تك و توكي موبايل هم به داخل رسيد . بعدها خيلي به درد خورد . بچه ها از وضعيت بازداشتگاه فيلم و عكس مي گرفتند و مسيج مي فرستادند . مامورها پول مي گرفتند و سيگار مي خريدند .هر بسته مگنا 2500 تومان . من از اين باريك ها مي كشيدم . گفتند نيست قانع شديم به پر دود و غليظ . حالا ديگر عادت كرده ايم . يعني اگر تپاله هم مي دادند مي كشيدم .

 

جبهه كه بودم گاهي چاي مي كشيدم . مخصوصاً توي جبهه ماووت كردستان . روي قله سنگر زده بوديم. سنگرها را قد كمر مي ساختيم . مجبور بوديم چهار دست و پا توي سنگر بگرديم . جاده زير آتش بود . تداركات خوب نمي رسيد. چاي دست پيچ مي كشيدم . مصطفي زاده مي گفت به ريه ات رحم نمي كني . گفتم احمد جان بدتر از شيميايي بعثي ها كه نيست . فرمانده گروهان بود . خدا رحمتش كند راست راستي سرداري بود . جلو چشمم شهيد شد .

 

رفته بودم دستشويي . برگشتم جايم را اشغال كرده بودند . دم در نشستم . پيش پاي يك استوار . درها كه بسته شد، ريشوها رفتند . فقط چند سرباز و استوار داخل ماندند .

 

يكي داشت از رضا حرف مي زد . "روي خرپشته كه بوديم رضا لره آموزش سنگ اندازي مي داد . مي گفت سنگ انداز بايد سرش بالا باشد و با چشم زل بزند به روبرو و دستش روي زمين دنبال سنگ بگردد . سرت كه بالا باشد سنگ كه بيايد مي بيني . سرت را مي دزدي . دست ، خودش سنگ را پيدا مي كند .

 بعدش هم كه تسليم شديم ، يك پاي رضا توي تونل بود كه حسابي كتكش زدند . داد مي زد ترا به پيغمبر نزنيد . دوازده امام را هم كه گفت برادرها التفات نكردند . آخرش داد زد ترا به جان رهبر نزنيد .

ديگر نزدند . سريع كشيديمش داخل ساختمان. ديوانه چطوري اين آخري به ذهنش رسيد ."

 

رضا يك ماه بود كه از آسايشگاه اعصاب و روان مرخص شده بود . يعني نمي خواستند مرخصش كنند . پيغام داد اگر نجاتم ندهيد ، راستي راستي ديوانه مي شوم.

 

رضا را كه براي بازجويي بردند اول اسمش را پرسيده بودند . بازجوها چهار نفر بودند بعلاوه يك حاج آقا درجه اش را نفهميديم . شايد تازه لباس گرفته بود .

 رضا تا نشست گفت آقايان ببخشيد . شلوارش را تا زانو پايين كشيد. درست روبروي خود حاج آقا . بعد هم شورتش را . عورتش پيدا بود .جايي بين سوراخ و لوله دو نامه درآورد . يكي در خصوص وضعيت رواني و يكي هم تاريخ ترخيص با مسئوليت شخصي . نامه ها را به بازجوها داد . گفت آقايان بررسي مختصري داشته باشند.

تا نشست شروع به خوردن كرد. ميز بازجو ها با انواع ميوه چيده شده بود . حق داشتند. بازجويي از هفتصد نفر هم وقت زيادي مي بُرد و هم انرژي زيادي مي گرفت . آخرش هم جيب هايش را از ميوه پر كرد . خودش مي گفت  فكر كنم ديوانگي ام ثابت شد.  چون بعدش چيز ديگه اي نپرسيدند . رضا اصلاً خوش تعريف بود . همه را به خنده مي آورد .

 

داشتم مي خنديدم كه ضربه سنگيني ناغافل توي پشتم نشست . همان درجه دار پشت سرم زد . ناكس هر لنگه پوتينش اندازه يك جفت پوتين بود . به پشتم زد ولي تمام بدنم ضربه اش را احساس كرد. چهار اسكلت بدنم لرزيد . گفت " بي پدر و مادرها سه روزه به خاطر شما خواب مان را گرفته ا ند ، آنوقت شما كركر و هرهر مي خنديد .اين همه كتك و انگشت تو مقعد كافي نيست ".

 گفتم:" استوار  اين آخري كه گفتي سعادتش نصيب من نشد ".

 گفت "بي شرف كون گشاد ".

چشم هاي استوار پف كرده بود . ريش هايش نوك زده بود . معلوم بود چند روزه كه نخوابيده است .

 

راستش من كه رسيدم مامورها نگذاشتند داخل ساختمان بشوم . مجبور شدم شب را توي خيابان بخوابم . خيلي ها شب را توي خيابان هاي اطراف خوابيدند .

دقيقا شب 23 بهمن بود. ساعت از سه شب كه گذشت ، سرما طاقتم را بريد . رفتم توي ماشين خوابيدم . ماشين را روشن كردم وبخاري را تا آخر كشيدم . فقط يك ذره شيشه را دادم پايين .

 ساعت 10 صبح كه شد رفتم توي خيابان پيش بچه ها . ديدم هركدام يك شاخه گلايول سفيد توي دستشان است . بچه ها جا دادند . نشستم . چند شاخه هم به من دادند . گفتند امروز ساعت سه قراره بيايند . خودشان اعلام كرده اند .

 روزنامه آوردند خوشحال شدم. خواستم مطالعه كنم. جهان گفت "قديميه اخوي براي آتش زدن است ."

ساعت از سه گذشته بود ولي هنوز نيامده بودند . جهان گفت "بابا بياييد مارا بزنيد ما هم كار و زندگي داريم" .

به آخوندي كه رد مي شد سلام دادم. خپل وچاق بود . عمامه اش را روي يك سوم انتهاي سرش گذاشته بود . صورت كم مو و كوسه داشت . راه كه مي رفت فكر مي كردي با اولين تپق عمامه اش مي افتد . نمي دانم چرا ياد تصوير آغا محمد خان قاجار افتادم . جوابم را نداد " گفت بابا بيكاريد بريد دنبال زندگي . اينجا ماندن چه سودي داره ".

يكي از بچه ها داد زد " ريدم به اون زندگي كه تو مي گويي حاج آقا ! "

گفتم" جهان امروز هم خبري نيست ".

گفت نه امروز خبرهايي است نگرانم ". جهان نگران بود .

ساعت چهار نشده بود كه آمدند . اول حسابي شعار دادند . بعد هم چند تا اطلاعيه قراعت شد . باران سنگ شروع شد . بچه ها گل ها را پرتاب كردند . مامور ها هم شروع كردند به زدن .

براي زدن نرفته بوديم . اگر هم مي خواستيم بزنيم نمي توانستيم چون از بازو به هم قلاب شده بوديم . اگر پا هم مي انداختيم ، مي گرفتند و از حلقه مي كشيدند بيرون .

 

مظفري را گرفتند و كشيدند بيرون. با كمر محكم به لبه جدول زدند .

گفتم:" صد بار  گفته بودم آقا جان تو مريضي نيا ".

بي پدر به خرجش نرفت كه نرفت . 77 سال داشت . تازه ديسك كمرش را عمل كرده بود . تا يك هفته بي خوابي را حريف بود . موهاي سرش عين برف سفيد بود . مي گفت "من سه سازمان نظامي را تجربه كرده ام . اولش ارتش بودم . بعد منتقلم كردند شهرباني . تا شديم نيروي انتظامي هم بودم . مي گفت در تمام خدمتم اين طوري نديده بودم . شك دارم اينها ايراني باشند" .  

از همه جا حمله مي كردند. هركسي را كه مي گرفتند اول مي زدند و بعد داخل اتوبوس مي ريختند .

 داخل اتوبوس كه شديم نمي دانم چي شد كه همه فرار كردند . من هم پياده شدم . دوباره رفتم تو حلقه بچه ها . يكي از بچه ها گفت " نامسلمونا  دارند زن ها را مي زنند ".

 

 به بازجو گفتم" اگر براي جنگ و دعوا آمده بوديم كه زن و بچه ها را نمي آورديم. امام حسين هم كه زن و بچه هايش را برده بود ، مي خواست اعلام كند كه براي جنگ نيامده. جنگ را هم به حسين تحميل كردند".

بازجو گفت" اسم امام را با دهن كثيفت آلوده نكن ملحد ".

 

دوباره دست ها را قلاب كرديم . با يا حسين ولا فتي الا علي جلو رفتيم .

وقتي به پشت سر نگاه كردم ديدم دو دسته شده ايم . اكثريت جا مانده بودند . مامورها حلقه را شكسته بودند . من ماندم و سي چهل نفر ديگر. محاصره شديم .

مامور گفت" با زبان خوش برو داخل اتوبوس".

بي پدر با باطوم خشك مي زد .

 

يك روحاني هم توي حرم شده بود سر خرما.چند تا سئوال داشت . از خدا و پيغمبر و ائمه پرسيد . عين پل صراط شده بود . انگار وروديه بهشت و جهنم دستش بود .

موبايلم ثانيه به ثانيه زنگ مي زد . گفتم " باطل تا وقتي در قدرت است هل من مبارز مي طلبد . هيچ كس را قبول ندارد . از همه هم تاييديه مي خواهد . زن و مرد ، پير و جوان . حتي حاضر است از جنده ها تاييديه بگيرد . دوست دارد همه بگويند شما درست هستيد . حق با شماست بقيه اخند . وقتي هم زبون شد همه چيز را انكار مي كند يا لا ادري سر مي دهد . "

گفتم :" اين هايي كه زنگ مي زنند نگران بچه ها يا شوهر و برادرشان هستند . آنهايي كه توي آتش مي سوزند ، دوست هاي من هستم . نمي توانم دو دقيقه يك جا بند باشم دستگيرم مي كنند . در اوج خفت وخواري دارم از عقيده ام دفاع مي كنم. اگر جاي من قرار گرفتي و از عقيده ات دفاع كردي بر حق هستي ".

 

مامور با باطوم توي دستم زد . دهنم خشك شد . گفت :"برو داخل"

داخل كه مي شدم با خودم گفتم هر چه باشد امنيتش بيشتر از خيابان است .

اتوبوس كه راه افتاد يكي از ريشوها با ميله آهني به شيشه زد . شيشه باقاب پايين ريخت . از سگ هار هم هارتر شده بود . پارس مي كرد .

 

من خيلي آدم پر دل و جراتي نيستم . براي بعضي كارها اصلاً جرات ندارم . سه ماه پيش موشي توي خانه پيدا شد . خيلي زبل بود . به چيزي هم رحم نمي كرد . عهد كرده بودم اگر بگيرمش آتشش بزنم . آخر سر پسر همسايه تله گذاشت . وقتي پيداش كردم ، كمرش شكسته بود . خيلي دلم سوخت . نزديك بود گريه كنم .

 

اتوبوس كه راه افتاد يكي از ريشوها را ديدم . پاره آجري توي دستش بود . مطمئن شدم كه مي خواهد به من بزند . دقيقاً وسط پيشاني ام . نمي دانم چرا جُم نمي خوردم . فقط نگاهش مي كردم . هر بار كه مي خواست بزند يك نفر جلويش سبز مي شد .

جمعيت بيرون زياد بود . خودشان پنج هزار اعلام كردند . استاندار توي مصاحبه گفته بود كه پنج هزار از مردم عادي بودند . هيچ نيروي دولتي دخالت نداشته است .

همان شب خواب ديدم توي جلسه مصاحبه كذايي هستم . و به چرت و پرت استاندار گوش مي دهم . ناخودآگاه بلند شدم و گفتم آقا تا كي مي خواهيد دروغ بگوييد . كمي هم از خدا بترسيد . مگر شما را به خاطر دين داري استاندار نكرده اند . برو نامه علي را به استاندارش بخوان .

 اي مالك مردم دو دسته اند . دسته اي برادر ديني تو هستند ودسته اي ديگر در آفرينش همانند تو هستند . اگر گناهي از آنان سر بزند يا خواسته و ناخواسته اشتباهي مرتكب شوند، آنان را ببخشاي و بر آنان آسان گير ، آن گونه كه دوست داري خدا ترا ببخشايد و بر تو آسان گيرد . هرگز با خدا مستيز و از كيفر كردن ديگران شادي مكن . خود بزرگ بيني دل را فاسد و دين را پژمرده و موجب زوال است . اي مالك عقل و انديشه ات را به جايگاه اصلي باز گردان .

گفتم آقا براي ديدن و گفتن حق هيچ وقت دير نيست . حُر باش . دنيايت تامين ، آخرت را چه مي كني . آخرت را با حرف حق بخر .

 

شيشه هاي اتوبوس كه شكست بچه ها براي دومين بار فرار كردند . اولش نخواستم فرار كنم ولي با خودم گفتم چرا مفت به چنگشان بيفتم . پياده كه شدم كسي از بچه ها را نديدم. بعد فهميدم همه را گرفته اند . عده كمي موفق به فرار شده بودند.

خيابان را كه خلوت كردند ، رفتند سراغ بچه هاي ساختمان . قرار نبود به راحتي تسليم بشوند . بچه ها يك قسمت كنگره ي ديوار را خراب كرده بودند ، نخاله هايش را روي خرپشته جمع كرده بودند . زن ها از طبقه دوم ساختمان آب و نان را به بالا مي فرستادند.

همه جا محاصره شده بود . تا هزار متري بيشتر نمي توانستم نزديك شوم . آرزو مي كردم ريش هايم اندازه بن لادن بود تا با جمعيت قاطي مي شدم و خودم را به داخل ساختمان مي رساندم . انگار از خط مقدم دور مانده بودم.

 

اولين بار كه جبهه رفتم 16 سال داشتم . به قولي هنوز تو صورتم مراسم نگرفته بودم . قبلاً هر بار كه خودم را براي اعزام معرفي كرده بودم ، جوابم كرده بودند . نمي توانستم تيغ به صورتم بكشم . پدر گفته بود " وقتش كه شد خودم تيغ اول را مي كشم ."

بعد گفته بود:" خودت حق نداري دست به صورتت بزني. فردا كج و كوله سبز مي شوند . مي شوي جوجه تيغي ."

گفته بود:" اين خاندان كوسه ندارد . نمي خواهم پسر من اوليش باشد" .  

 

تا 8 شب اطراف ساختمان پرسه مي زدم . هيچ راهي به ذهنم نمي رسيد. گوشه و كنار ، طلبه ها مردم را ارشاد مي كردند . مي گفتند اين ها ملحدند .فتوي ها را مي خواندند . طاقتم بريد . داد زدم :"همه اين حرف ها دروغه مردم "

جمعيت بر و بر نگاهم كرد . مثل يك گله بز بودند كه به دنبال اولين بز به پرتگاه مي روند . مي روند تا قعر جهنم .

 بپرسي كجا ؟ مي گويند نمي دانيم . گله اي ميرويم . ما پشت سر اولي بوديم . ما گناهي نداريم .

 تا حافظه ياري داد توضيح دادم . از خدا و پيغمبر نقل حديث و آيه كردم . طلبه ي جواني گفت " ما فتواي علما را مي خوانيم شما كه از آقايان بيشتر نمي دانيد نعوذ باله" .

 گفتم " حاج آقا مگر نه اينكه قرآن از دين فروشي علماي يهود گفته . مگر قرآن نگفته دين را ارزان نفروشيد . حاج آقا براي صدور اين فتواها چقدر گرفتند .

گفت: آنها علماي بيدار هستند . افضل از انبيا بني اسراييل" . 

گفتم :"امر بر آقايان مشتبه شده . گله هاي آدمي كه پشت سرشان دولا راست مي شود فكر مي كنند كارشان درست است ."

 كلامم منعقد نشده بود كه همه رفتند . وقتي به پشت سر برگشتم ريشوها دورم را گرفته بودند . دعوت به مباحثه را رد كردم . چه آرامشي براي گپ و گفتگو ! زدم به چاك فرار . البته خدايي ندويدم . چاك فرار توي ذهنم بود . آرام راه افتادم سمت حرم . فكر كردم آن جا امنيتش بيشتر است . بعدها فهميدم خيلي ها را همان جا شكار كردند .

 

در راه كه مي آمدم. راننده هم دلش خيلي پر بود . از هر دري مي گفت . از زمين و زمان شكايت داشت . گفت" با 54 ماه جبهه از كار بيكارم كرده اند . حالا از ناچاري غربيل اين ماشين را چسبيده ام . به رييس قبلي قوه قضاييه دادخواه شدم . مدارك جبهه را كه نشان دادم . گفت خيلي ها براي ساعت دزدي رفته بودند جبهه .

بهش گفتم :"  مي گفتي از قَِبل همين ساعت دزد ها شما رييس شدي حاج آقا !؟ "

راننده گفت:" رضا شاه به آتاتورك گفته بود من عمامه را برداشتم . آتاتورك گفته بود تو اشتباه كردي من عمامه را با سر برداشتم ".

گفتم: " اي آقا ،  اين ها هر دو ديكتاتور بودند . توي اين مملكت هر كسي به قدرت مي رسد . اول مجسمه ي قبلي ها را خراب مي كند . بعد نام ها را از خيابان ها بر مي دارد . حافظه مردم كه پاك شد . همه چيز را كه فراموش  مي كنند و يادشان مي رود اين ها همان ها هستن" .

 

دلم قرار نداشت . از همه جاي ساختمان دود و آتش بلند بود . ديوارها و پنجره هاي آهني هم مي سوختند . نا خواسته به طرف ساختمان كشيده مي شدم . دست خودم نبود . متوجه دور و بر نبودم . همراهم عقب مانده بود . هر لحظه فاصله اش بيشتر مي شد . نمي خواستم دوباره همديگر را گم كنيم . به 100 متري ساختمان رسيديم . بچه ها مردانه استقامت مي كردند . ناخودآگاه ماشاءاله مي گفتم . بچه ها از روي بام ساختمان مقابله مي كردند . شعار يا حسين مي دادند .

يكي از بچه ها بلند داد زد " ما شيعه هستيم . ما ايراني هستيم. اگر دين نداريد آزاده باشيد ".

با تفنگ ساچمه اي هدف قرار گرفت . افتاد .

ريشوها داشتند با هم صحبت مي كردند . هركسي پيشنهادي داشت. يكي مي گفت بايد از خمپاره و آر پي چي استفاده كرد . يكي هم گفت لازم باشد از بمب هسته اي هم استفاده مي كنيم . 

همراهم با اصرار دستم را كشيد :" گفت بايد زودتر دور بشويم . شناسايي شده ايم . از پشت سر كه مي آمديم اشاره مي كردند كه اين دونفر هم با آنها هستند".

برگشتيم . ولي دلم پيش بچه ها بود . پيش ساختماني كه در آتش مي سوخت و قرار بود با آرپي چي يا خمپاره با خاك يكسان شود . به همراهم گفتم برو سراغ ماشين . من همين جا مي مانم . كنج ديواري نشستم . در فاصله 300 متري . مي خواستم با چشم هاي خودم همه چيز را ببينم . تازه سيگارم را روشن كرده بودم كه سه نفر از مامورها رسيدند . دستور دادند به سينه ديوار بچسبم . دست ها بالا و پاها باز . جيب ها را خوب گشتند . پرسيدند چي همراه داري . چيز خاصي نداشتم . جز 25 هزارتومان پول وگوشي موبايل . تازه خريده بودم . هنوز قسطش را تمام نكرده بودم .

مامور پرسيد :" تو هم با آنها هستي "

با دست به ساختمان اشاره كرد . شعله آتش بيشتر شده بود . يك لحظه خواستم بگويم نه . دهنم كه باز شد بريده بريده گفتم :"آ..ر..ه "

انگار شام آخر بود . مسيح گفت نان را بخوريد كه گوشت من است . اين شراب هم خون من است. گفت يكي از شما مرا به مشتي سيم خواهد فروخت . پطرس گفت هرگز . گفت اي پطرس تو قبل از بانگ خروس سه بار مرا انكار خواهي كرد. مسيح را كه به جلجتا مي بردند ، پطرس در ميان جمعيت بود . عده اي او را شناختند . به مامورها گزارش شد . پرسيدند تو هم با او هستي . گفت نه و سه بار تكرار كرد . خروس بانگ كشيد .

 

دو تا از مامور ها بازوهايم را گرفتند . مستقيم به طرف ريشو ها مي بردند. سومي از پشت سر مي آمد. به مامور ها گفتم:" شما اين طوري به كشتنم مي دهيد "

يكي از مامورها گفت:"رفيقت كجاست ؟

انكار كردم . دوباره مرا برگرداندند سر جاي اول . به سراغ رفيقم رفتند . يكي از مامورها گفت:" سيبلوي ترسو فرار كرد "  

جواني ازجمعيت جلو آمد گفت:" يكي از مامورهاي  خودتان خبرش كرد ."

همان جوان به مامورها اصرار كرد كه آزادم كنند . 20 دقيقه خواهش كرد . مامورها ولم كردند. مامورها كه دور شدند جوان گفت :"من خودم رفيقت را فراري دادم . صبح هم كه از تهران مي آمدم در راه با دوستانت همسفر بودم . به آنها گفتم كه نيايند . همه را مي خواهند بكشند "

وقتي دور شدم دستم توي جيبم رفت . نه موبايل بود و نه پول ها . تازه فهميدم چرا آزادم كرده بودند .

 

برگشتم به طرف استوار . دستشويي لازم بودم. "گفت مي ترسم تا آخر عمر توي صف دستشويي بماني"

 درست مي گفت . بچه ها دم در دستشويي صف درست كرده بودند . يك دستشويي بود و 700 نفر . دستشويي بچه ها طول مي كشيد . نمي توانستند جنگي كارشان را تمام كنند. خيلي ها ادرار خون داشتند . كم كم مي آمد . خيلي درد داشت . خون خالص بود . لخته لخته.

 

ياد مظفري افتادم . رفيق هميشه همراهم بود . مصاحبتش دنيايي مي ارزيد . اراك بوديم . برف شديدي آمده بود . زنجير چرخ نداشتم . بغل پليس راه پارك كردم و خوابيديم . چشمم داشت گرم مي شد . مظفري گفت دستشويي دارم . گفتم معطلش كن. خلاصه چند بار تكرار كرد . آخرش گفتم گور پدرت براش لالايي بخوان و خوابيدم . وقتي بيدار شدم ديدم صورتش گل انداخته . مي خنديد . اولش هول كردم گفتم نكند به آپانديسش زده . تب كرده . گفتم چكارش كردي ؟ گفت هيچي كيسه فريزر موجود بود . با دست به تكه يخ زرد رنگي اشاره كرد كه لاي برف ها بود .

 

گفتم:" استوار كيسه فريزر بدهند . مي شود خوني هايش را هم جدا كرد . شايد قابل بازيافت باشد"

 استوار خنديد . يعني نيمچه خنده اي كرد . "گفت به خدا شما آدم نيستيد . كتك مي خوريد مي خنديد . توي بازداشت آواز مي خوانيد . انگار  صحرا و سبزه ديده ايد . خيلي ها اين جا زانو زدند ".

آدم بدي نشان نمي داد . بي خوابي به سرش زده بود. گفتم" استوار كمي بخوابيد ما كه اهل فرار نيستيم"

گفت "مي دانم ولي خبر دار بشوند قبر همه مان كنده است . سي سال خدمتم گُه مال مي شود ".

 

كم كم با هم قاطي شديم . سر حرفش باز شد. پرسيد: "راست راستي شما كافر هستيد ؟"

مهر نمازم را نشانش دادم .

 

بازجو گفت: "عقايدت را روي برگه بنويس . سعي كن بدون خط خوردگي باشد ". نوشتم . به خدا و پيغمبر و 12 امام اعتقاد دارم . و منتظر ظهور هستم . فكر كردم در دادگاه انگيزسيون هستم درست در قرون وسطي . روبروي يك كاردينال خشك مقدس نما .

 بازجو گفت:" همه كه همين را مي گوييد . پس اختلاف ما با شما چيه ؟"

گفتم:" شما كه معارض شديد  بفرماييد"

چيزي نگفت يا چيزي نداشت كه بگويد . او هم از همان گله بود . 1400 سال بود اين گله دنباله روي تفكر بني اميه بود . تفكري كه  عربيتش از اسلاميتش قوي تر است . مي خواهند همه را عرب كنند . وقتي هم قبول كردي مي شوي عجم . يعني زبان بريده . يا كسي كه بريده بريده حرف مي زند . چيزي مثل گاو . جايگاهت حداكثر در طبقه موالي است . يعني دنباله طوايف عرب . حتي اگر بانگ فصاحتت گوش فلك را پر كند . دم اگر زدي به جرم قرمطي گري يا رافضي و صوفي گري به دار مكافات كشيده مي شوي . به بازجو گفته بودم . براي استوار بيشتر توضيح دادم .

بازجو پرسيد:" پس اين مردم با شما چكار داشتند ؟"

خنديدم . گفتم :"اين ها كه مردم نبودند . اين آدم ها را انگار از يك خياط خانه بيرون كشيده اند . با ريش هايي به اندازه يك كف دست . اين ها هم با ما كاري نداشتند. بر حسب فطرتشان عمل كردند . مگر نشنيده اي اگر مسلماني صداي مظلومي را بشنود و اهتمام نكند بويي از مسلماني نبرده است . يا حسين صداي مظلوميت ما بود . شاخه هاي گل نشانه صلح "

 گفتم:" آقاي بازجو كسي كه گل  را با سنگ بزند بايد در اصلش شك كرد."

 گفت:" چطور؟ "

گفتم :" حديث موثق است كه مي گويد اين ها يا ولد زنا هستند يا ولد حيض . رحم مادرشان آلوده است"

بازجو محكم توي گوشم كشيد . سرم چرخيد . صدا توي گوشم زنگ مي زد .

 

استوار پرسيد :"چقدر درس خوانده اي . خيلي خوب حرف مي زني"

گفتم :" ليسانس دارم "

گفت:"از كجا؟ "

گفتم:"از معروف ترين دانشگاه ايران فارغ التحصيل شده ام "

گفت:" بچه هايم دانشگاه آزاد درس مي خوانند . كمرم بريد از بس پول خرج كردم . هرچه گفتم درس بخوانيد تا من هم آخر خدمت نفسي بكشم نشد كه نشد "

پرسيد:" يعني اين ها همه ليسانس دارند "

گفتم :"چطور ؟"

گفت:"همه همين طوري حرف مي زنند . گفتم ليسانس ندارند ولي همه از دانشگاه آمده اند . دانشگاه عشق ، آزادي و برابري."

 

بازجو پرسيد:" كجا دستگير شدي ؟"

 

روي صندلي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم كه موتور سوارها آمدند . اول با دست بند پلاستيكي دستم را از پشت بستند . بعد داخل ماشين كردند . توي راه هم تعداد ديگري را گرفتند .

 

حاج آقا پرسيد:" اسلحه ها را كجا برديد ؟ "

 

بچه هاي ساختمان تا ساعت 30/9 شب استقامت كردند .علي مي گفت " سنگ كه تمام شد سيب زميني ها را پرتاب مي كرديم . اگر سنگ بود ساختمان محال بود به اين زودي سقوط كند . زن و بچه ها در مضيقه بودند . حال زخمي ها هم خراب بود . مشورت شد تسليم شديم . همه پايين آمدند . لباس شخصي ها داخل حياط شدند. عده اي هم روي پشت بام را گرفته بودند.

داخل ساختمان را به گاز بسته بودند . مجبور شديم پتوها را آتش بزنيم . همه جا آتش بود . زن ها و بچه ها را بيخ ديوار جا داديم . مردها جلو ايستاده بودند . آتش از پنجره ها داخل مي شد . لباس شخصي ها روي آتش بنزين مي ريختند. عده اي هم از پشت شعله ها سنگ پرت مي كردند . 30 دقيقه طول كشيد تا مامورها برسند . آنهم فقط دو نفر. بعدها يكي از مامور ها گفت نمي گذاشتند وارد شويم . مي خواستند همه را زنده زنده بسوزانند" .

 

صداي خنده بچه ها بلند شد . داشتن به رضا مي خنديدند . رضا از تيمارستان مي گفت .

حسين گفت:" معلوم نيست چه بلايي سر ماشين ها آوردند . "

علي گفت:" وقتي روي پشت بام بودم ديدم كه همه را آتش زدند ."

حسين گفت:" نه !؟"

گفت :"به خدا جدي مي گويم . مخصوصاً آن پاترول چهار در خوشگل را "

حسين گفت:" خوب ! مشگي رينگ اسپرت بود . تا رينگ سوخت . حسين گفت بر پدرشان لعنت مال من بود . "

همه خنديدند.

 

از صبح همه خانه هاي اطراف را خالي كرده بودند . تا فاصله 250 متري هيچ تنابنده اي از اهل محل نبود . اعلام كرده بودند اموال قيمتي و اسناد و ماشين ها را با خودشان ببرند . اگر كسي بماند خونش به گردن خودش است . گفته بودند ملحد جماعت به كسي رحم نمي كند . شده بوديم اسمائيليه حسن صبا . شده بوديم هرمزان توي قلعه سلاسل.

از صبح آب را هم قطع كردند . بعد از 17 سال خداوند درهاي بهشت را به روي بندگانش گشوده بود . اگر بميريد هم ركاب اصحاب رسول پاداش اخروي مي گيريد.شتاب كنيد مومنان.

مومنان شتاب مي كردند . ما ساعت 30/9