|
داستان و ادبيات
|
|
از داستان بلند دلقك و رويا ( چه كسي نام مرا رويا گذاشت ) دوست نادان من نامه ي سراسر مهر و محبتت به دستم رسيد از اين كه احوال شخصي ات همچنان خوب نيست و كمي گه مالي است هيچ تعجب نكردم . بيشتر از اين تعجب كردم كه ناشيانه خواسته اي خود را درخيل ما رندان شوريده و دلقكان سر افراز درآوري. از اين كه هر بي سر و پايي خود را دلقك بنامد ، سخت غمگين مي شوم و مي شكنم . ما از اين روي خرقه ي دلقكي بر خود پوشانده ايم كه نشان و مهر خود را بر عالم زنيم و از تلخكان كناره گزينيم و راه سلامت پوييم .مردم دو دسته بيشتر نيستند يا دلقك هستند يا آدم . آن كه به جاي مهر خشم مي ورزد يا نداي دوست داشتن كسي را پاسخگو نيست جايي در ميان دلقكان ندارد . تو با آن صورت عبوست بيشتر به درد واعظان منبر مي خوري تا دنياي دلقكان خندان .هنوز فراموش نمي كنم اولين ديدارمان ، كه من نداي طبيعت ترا شنيدم و از تو بوسه اي طلبيدم ولي تو چگونه خشمگينانه شوريدي .افسوس فراموش كردي كه اين فرياد ، خواهش طبيعت خودت بود كه ناديده اش انگاشتي و انكارش نمودي . از اين كه مي بينم هنوز دنبال خدايي مي گردي دلم مي گيرد و به آن نخستين ديدارمان لعنت مي فرستم . تو هنوز نمي داني خدايي جز خداي دلقك خندان وجود ندارد و هنوز در شرك خويش غوطه اي . تو هنوز نگاهت به زندگي به سان درخت بي بري است كه بايد چشم اميدش به باغباني باشد كه بيايد و اورا هرس كند . چه رنجي براي دلقك بيشتر از اين . در حالي كه جهان دلقك ، نمايشي است كه خود نوشته و خود بازي اش مي كند . در شگفتم چرا نمي بيني درختان كهن و مقدس بي بر گشته و اندك ميوه آن ها كام دلقك را تلخ مي كند .ببين درختان كهن چگونه در نسيمي بهاري خم مي شوند و با اولين باران پاييزي فرو مي ريزند . تو تا وجودت سرشار از احساس گناه است چاره اي نداري كه به همان ميوه تلخ قناعت كني . روح دلقك از اين آشفته است كه نمي بيني دنيا دمي است و تو فرصت تكرار نداري .تو به جاي آن كه از زندگيت بهره برگيري ، دهان گنده ات فقط در پي استغفار جويي است . آري روح دلقك از اين كه تو گناه نكرده ، احساس گناه مي كني غمگين است. ميل به مردي كه دوستت دارد و ترا مي خواهد و جسم تو در تب او مي سوزد ، چگونه گناه مي تواند باشد ؟ تو وقتي خواهش نيازمندي را جواب نمي دهي چگونه به خواهش وجود خويش كه از تو تمناي خوشبختي و شادي و آزادي دارد ، پاسخگو خواهي بود . به وسوسه هاي خويش احترام بگذار و به چشمان خويش اعتماد كن . بدان كه بزرگترين گناه تو محروم كردن وجود خود يا ديگري از عشقي است كه من شعله هاي سوزان آن را در همان نگاه اول در همان ديدار نخستين ديدم . اين است كه تو هر روز به شرمساري خويش در پيش گاه دلقك مي افزايي . تو بايد بتواني نمايش خود را بازي كني . معنايي نو از هر آن چه كه دست وپايت را براي رهايي بسوي آزادي گرفته است بجويي . بدان كه احترام به عشق و لبيك به آن بايد به خاطر خودت باشد . در عشق اگر برابري و تساوي را ناديده گرفتي يا عشق را انكار كرده اي يا خود را و تنها مي ماني . تو از تنهايي در هراسي و نمي داني عشق و جهان و تو همه ميرا و فاني هستيد . افسوس، تو قدر آن را نمي داني . و هر روز بيشتر در پي انكار خود هستي . بايد تمام وجودت دهاني گردد براي بلعيدن زندگي. شايد يكي از همين روزها ترا به جراحي معرفي كردم تا آن غده چركين وجودت را از جسمت خارج سازد . نمي بيني كه بوي ناخوش آيند انكارِ جسمت مشام دلقكان خندان را آشفته مي كند . در سراپا تن شدن است كه تو روح مي يابي . فراموش نكن اول قلندران جهان دلقكان بوده اند. هيچ فروتني جز دلقك به رندي و قلندري نرسيده است . بدان تا آن دم كه تو در پي كاستن از خويش و فزودن به جهان و ديگران هستي شرمساري و تا شرمساري، تلخك ِ هستي خواهي بود . بالاترين حقيقت ها حقيقتي است كه احساس كردن ، عشق ورزيدن و دوست داشتن را در وجود تو گسترش دهد . و تو را براي دلقك خندان شدن آماده كند . باري همه ترس من براي پيري و افسردگي است كه مي آيد و چاره اي هم نمي شناسد اما تا آن زمان كه اميدوارم هرگز نيايد به شادخواري خويش مشغول مي شوم . به وسوسه هاي تنت احترام بگذار كه همه برخاسته از واقعيت تو هستند نه شيطان . شيطاني وجود ندارد چرا كه اسم آن امروزه جهل است و در جايي جز مغز تو مكاني ندارد . بهشت آن چنان به تو نزديك است كه تو اورا نمي بيني. با دستان و چشمان خويش بينديش تا از دايره سرگشتگي رهايي يابي .از خدا هم نترس و بدان كه تعهد او نسبت به تو بسي بيشتر از تعهد تو به اوست . گاهي با او اخم كن گاهي هم تحويلش نگير . مي بيني چگونه به تو حريص مي شود . او خود آقاي همه دلقكان است . نمي بيني همه رفتارش بر فريب استوار است .جهان صحنه نمايش اوست . بگذار ببيند كه ما نيز رازش را يافته ايم پس بيا تا ما نيز بازي خود را در پيش بگيريم . نيك آگاهم اين بازي، كسالت او را نيز برطرف مي كند . نمي بيني جهان از خميازه هاي او به كسالت افتاده است . جهان چون كشتي ي است كه تو را مي برد اكنون كه ناخدا نيستي ، بخواب و انديشه مدار كه نه در رسيدن آن و نه در گرفتاري اش به دست امواج متلاطم ، تو هيچ كاره اي .اما هم اكنون مي تواني به ناخداي نادان خود بشوري و به استهزا و سخره اش بگيري . نوشته اي نمي خواهي ديوانه به ديدار عزرائيل بروي . اي شرم هستي و ابله دلقك نما تو مي داني معيار سلامت عقل چيست كه اكنون به وسوسه ات كشانده ؟ اگر معيار تو نگاه و فكر چند ابله كريه و ترشروست بدان كه تو خود سرحلقه ابلهان جهاني . خوشبختي و لذت جسم و جان تو تنها معيار سلامت عقل است . ببين جسم تو و جوارحت چقدر خندان اند تا بداني در كجاي عقل و خرد منزل گرفته اي . آيا دستانت مي خندند و جسمت از شوق زيارت آدمي نرينه لبريز از خواهش است يا نه ؟ اكنون كه خدا و شيطان و عزرائيل در صدد انجام وظيفه خويش و لذت بردن از هستي خود هستند تو چرا چنين نباشي . فراموش نكن براي دليل هستي و بودن ، خدا و شيطان به تو بيشتر وابسته اند تا تو . ولي چون تو ناداني و نمي فهمي ، آنان دارند به ريش تو مي خندند و به سلامتي و شادي خود جام هاي مالامال از شراب مي نوشند . نوشته اي كه احساس شرم براي من زيباترين احساس است . اي ابله ترشرو ، شرم چيزي نيست جز تاثير دانايي در وجود تو . تو كه در جهل خويش غوطه اي و در دنياي جاهلان به سان ملكه جهل مي خرامي با اولين تبلور دانايي ، وجود نادانت سراسر خشم مي شود . يا سرخ وسپيد مي شود . تو هم فكر مي كني چه زيبا شده اي اينك. تو دانايي و وجود خويشتن را چنان انكار كرده اي كه برايت غريب و شگفت آور است . تو هميشه فراموش مي كني كه چيزي جز تو وجود ندارد . اين است كه به احساس خود احترام نمي گذاري . شرم ميوه سركوبي وجود توست . تا وقتي احساس شرم مي كني بدان درخت وجودت دچار كرم ناداني است . شرم يعني تب . جراح رفيقم مي گفت تب يعني اعلام خطر سيستم بدن كه مورد حمله ميكرب قرار گرفته است . آيا هنوز مي خواهي وجود خويش را انكار كني و گوش به صداي وهمي خارج از خويش بسپاري . مي ترسم آن قدر ابله باشي كه چنين كني . بيا تا به دوست جراحم بسپارمت . او زيبايي ترا كه اكنون كهن سال وپير شده اي به تو بر مي گرداند . آن وقت من و ديگران از زيباييت به وجد خواهيم آمد و تمناي وصال ترا مي كنيم . تو انديشيده اي كه من ترا به فحشا مي كشانم ؟ نه زيباي سابق ، اي درخت كرم خورده . چرا نمي بيني كه پلنگان و شيران ناآرام و سير تا گرسنه نشوند به شكار نمي روند . مي بيني كه حيوانات از تو داناترند . شرم و فحشا دو روي يك سكه اند . چيزي جز نافرماني طبيعت بشر و سركوبي آن نيستند . اگر اميال خويش را سركوب كردي و به نداي درون، ميل و خواسته اش بي تفاوت شدي سركوبگر و ويران گري . اگر طبيعتت را نشناختي و به هر چه آموختنت تن دادي ، فاحشه اي . چنين است كه آموختن طبيعت خويشتن ، تنها علمي است كه مرشد نمي خواهد . درود بر آن يگانه دلقك دوران كه گفت " خود را بشناس ". پس بدان در رابطه ي زيباي تو با ديگري آن گاه كه مفعولي وجود ندارد تو دمي حاكم سرنوشت خود شده اي و از طبيعت خود لذت برده اي . در آن دم آيا خداوند ناراضي است يا تو بنده ناشكر؟ تواضع بر ديگري و رجحان ديگري بر خود فروتني نيست ، ضعف و تسليم است . دلقك خندان تا بر وجودخويش تواضع و فروتني نورزد ، هيچ خدايي را پاس نخواهد داشت . من پيامبر نيستم ، پيامبران مرده اند و من سال هاست دندان لق پيامبري را كشيده ام . به خود فكر كن . به دلقك درونت به آن چه كه با اولين آموخته ات فراموشش كرده اي . وعده ي ما براي ديدار ، همان صحنه نمايش باشد . اميدوارم با دست افشاني ات با موهاي پر از پيچ و تابت پير سپيد موي صحنه را شرمنده كني و براي هميشه از نمايش بيرونش كني و صحنه را براي بازي جاودانه من و خود خالي كني. كسي كه آرزوي مردنت را دارد . دلقك
+
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:39 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
بيرون جاي بدي است پدر . هوا گرم است . بوي تعفن همه جا را گرفته . مي بيني چلپاسه ها همه جا هستند . گفتم سر و كله كفتارها هم پيدا مي شود . آمدم پيشت . حالا با هم مي خوابيم . پدر چرا بوي خرما مي دهي . چرا اين همه بوي كشمش مي دهي . بيا توي سرداب پدر . ببين چقدر خنك است ؟ از سرداب بوي الكل مي آيد. اين جا من مي رقصم . بگو سياوش دونلي بزند . و تو بنوش . « به سلامتي كي ؟» به سلامتي من . به سلامتي هركسي كه دوستت دارد . راستي بابا زن شيخ ثامر مي گفت زن هاي شط عاشق جناب سروان هستند . راست مي گويد ؟ مي گفت وقتي سروان را مي بينيم پاهايمان سست مي شود . اگر راست باشد من با شما نمي آيم لب شط . اصلا ً جواب مادر را چه مي دهي ؟ نه پدر ديگر به شط نرو . ديگر توي هنگ هم نيا . راستي خبر داري از مركز پيغام داده اند ؟ شايد درجه ات را فرستاده اند . اصلا خدا را چه ديدي شايد دو تا درجه به تو دادند . و بعد اسمت را گذاشتند روي هنگ « هنگ مرزي سرهنگ پيل تن » . ولي خوب بايد قول بدهي كه نماز بخواني و با ژاندارم هاي بي دين و مذهب دوست نشوي . اين قدر هم كتاب و روزنامه نخوان . همان يك كتاب كافي نيست ؟ مگر نگفتند همه چيز را توي آن نوشته اند ؟ هر مسئله اي كه نياز داشته باشي آن جا آمده ؟ راست مي گويند . اصلا چه معنا دارد دختر عذب داشتند ؟ اين همه جوان ، آن وقت سروان دخترش را عذب كرده ؟ ببين سياوش چه نگاهي مي كند ؟ « نه ؟ » باشد نه . ولي شيخ چي ؟ ببين زن كوچك شيخ فقط ده سال دارد ؟ ببين فرمانده چه طور نگاه مي كند ؟ مي بيني همه جا را بوي تعفن برداشته است . شط بوي مرده مي دهد. گرما كلافه مي كند . پشه ها همه جا را قرق گرفته اند . دنيا جاي كثيفي شده است . پدر بيا توي سرداب . نكبت از سر و روي همه مي بارد . توي اين دنياي نكيتي با اين همه صدا ، پدر توي سرداب دراز بكش . لم بده و بخواب . « تاريك است ؟ » مهم نيست تاريك است . مهم نيست جايي را نمي بيني . تو بخواب . مركز مي گويد سروان پيل تن راحت شد . دوره خدمت گرمسيري اش هم تمام شد . خودم ديده ام . از مركز آمده بود . تاريخ 31/ 6/ 59. باور مي كني به همين راحتي تمام شد ، خدمت تاريخي سروان پيل تن فرمانده هنگ مرزي . پدر بخواب و نگران بايگاني ژاندارمري كل هم نباش . خودشان گفته اند همه چيز را درست مي كنند . تازه مي گفتند ايران به تو افتخار كند . مي بيني پدر چه زود قهرمان شدي . مي دانم از زنده باد خسته اي ولي مرگ همه جا پرسه مي زند . شط پر از مرگ است . خبر داري از بندر مرگ قاچاق مي كنند . شيخ ثامر راپرت داده . « از دستم در عذابي ؟ » ولي گوشه سبيل هايت هنوز مي خندد. « به من مي خندي ؟ » باور كن من هنوز سر به راهم پدر . نمي بيني كه زن شيخ ثامر دوره ام كرده ؟ نمي بيني فرمانده چطور نگاهم مي كند ؟ شيخ ثامر مي گويد سروان پيلتن دوست بود ولي فرمانده برادر ؟ پدر چرا شراب نخلستان بني مروان ؟ مگر نگفتي با مزاج هزارساله هم نمي سازد ؟ اگر شيخ ثامر نخلستان را كابين برادرش كند چه ؟ آن وقت همه نخلستان را شراب خرما مي اندازم . نه نخلستان را آتش مي زنم . به مزاجت نمي سازد .مي گذارم تا كاكل همه نخل هاي بني مروان توي آتش جزغاله شود . مهندس ها مي گويند آتش حيوانات موذي را از ببين مي برد . خاكستر كه شد با كمك مادر همه جا را انگور مي كاريم . انگور ها را كشمش مي كنيم . حتما مادر شراب كشمش مي گيرد . همه اش براي خودت . « مركز؟ » اصلا به مركز چه مربوط . بگو من دريا هستم. ببينيد موج هاي من تا آن طرف شط هم مي رود . مگر دريا با قطره اي نجس مي شود . بابا من خسته ام سينه هايم زخمي است . ببين خون راه باز مي كند ميان پاهام . « صد بار گفتي كه حواسم باشد چاقو تيز است ؟ دستم؟» نه دستم را نبريده ام . مگر نمي بيني انار سينه ام نيست. مي بيني كه دو مشك توي سينه ام باد كرده اند . گريه نكن بابا. رنگ انار است . انارهاي سينه ام . چلانده شدم بابا . درد دارم . « باز هم كه نگاهم مي كني ؟ » قسم مي خورم بابا دستم را خودم نبريده ام . مي دانم نمي خواهي باور كني . بيا بازي كنيم. « چه بازي ؟ » خوب گرگم و گله مي برم. « نه ؟ بازي سياوشه ؟ » باشه . بيا عمو زنجير باف . عمو زنجير باف زنجير من و بافتي ؟ بابا زنجيرم كردند . هم پاهام و هم دست هام . باور مي كني ؟ آخر كسي رويا را زنجير مي كند ؟ آن هم در حوزه استحفاظي تو ؟ روياي سروان پيل تن را ؟ « پشت كوه ؟ » نه از شط گذشته بودند بابا. همان وقتي كه تو از هنگ خارج شدي . بابا آمده ؟ چي چي آورده ؟ شراب كشمش . « با صداي چي ؟ » با صداي درد با صداي اشك . بخواب بابا مي بيني چقدر جاي آرامي است . بيرون جاي بدي است . هوا گرم است . بوي تعفن همه جا را گرفته . مي بيني پشه ها همه جا را گرفته اند . گفتم سر و كله كفتارها هم پيدا مي شود . من سردم شده بود . آمدم پيشت . حالا با هم مي خوابيم . * قسمتي از يك داستان بلند
+
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:5 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||