|
داستان و ادبيات
|
|
ادبيات در دوران گذار * براي حبيب سليمي نژاد ادبيات ما بالاخص حوزه داستان و رمان با توجه به قدمت صد ساله همواره از دو ناحيه و دو كانون لطمه ديده است : حوزه سياست و حوزه دنياي شخصي نويسندگان يا بهتر بگويم برخورد با دنياي شخصي نويسندگان . ظهور ايدئولوژي هاي نوين در غرب و پرچمداري اين عقايد بوسيله روشنفكران ، زمينه شكل گيري گروه هاي جديدي تحت نام روشنفكري درميان ساير ملل بود . از آن جا كه در صد ساله گذشته تلاش و تقلاي ايرانيان براي تجدد و نوسازي همزماني با ايده برتر قرن بيستم يعني ماركسيست داشت، اين ايدئولوژي گسترده ساير رقباي فكري خود را در غرب تا حد انزوا برد و در شرق تا حدودي حذف كرد . غرب از تمام ظرفيت هاي اين انديشه سترگ بهره مي برد ، در شرق اما انديشه سياسي ماركسيست از ساير وجوه آن بيشتر مورد توجه قرار گرفت . اين امر كاملا طبيعي بود چون جوامع شرقي يا جهان سومي و بلاخص ايران بيش از هر چيزي از استبداد سياسي رنج مي برد و به زعم روشنفكرانش شكستن ديوار استبداد مهمترين وظيفه همه گروه ها بود و از آن جايي كه ادبيات و حوزه داستان نويسي اولين و نزديك ترين برخورد را با اين انديشه داشت ، رويكرد تغيير سياسي از طريق ادبيات به نويسندگان محول گرديد . انديشه مسلط نيم قرني حزب توده در ايران و انقلابي گري و انقلابي انديشي اسلام اين رويكرد را تشديد نمود. عرصه غير انقلاب نويسي و ديگر انديشي نويسي در تمام قرن گذشته از طرف همه ي ايدئولوژي ها به شدت سركوب شد. هر انديشه غير سياسي با عنوان عرفان انديشي و صوفي مسلكي ، امپرياليستي و يا فرماليست طرد گرديد . انقلاب 57 به اين وضعيت دامن بيشتري زد . و اساساً اين آگاهي شكل نگرفت كه جامعه محدوده اي از نهاد هاي مختلف است كه در كنار هم به ايفاي كاركردهاي گوناگون مي پردازند . در اين زمان نهاد سياسي همچنان تسلط و برتري اش بر ساير نهاد ها را حفظ و حتي گسترش داد . هر انديشه اي به زعم زعماي قوم در صورت نداشتن كاركرد سياسي مردود اعلام شد . در مقطع ديگري دين به سرنوشتي فجيع تر گرفتار آمد . اشتباه است فكر كنيم كه انديشه ديني در اين سال ها بر ساير نهاد ها مثل اقتصاد ، فرهنگ و... تسلط پيدا كرده است . بلكه اين هنوز نهاد سياست است كه دين را هم قرباني انبساط بي قاعده ي خود كرده است . هنوز هيولاي سياست يكه تاز ميدان عمل و انديشه است. نهاد سياست اگر در مقطعي جوانان ايران را در گروه هاي سياسي به صحنه مي كشاند و به قربان گاه مي برد و دولت آن ها را به جوخه هاي آتش مي سپرد ، در مقطعي ديگر حوزه سياست تمام نهادهاي ديگر و فعالان آن را نفي ، انكار و منهدم نمود و عملاً آن ها را در پياده نظام خويش به مزدوري كشيد . چنين است كه فربهي بي قاعده و سرطان عظيمي امروز بر جان سياست افتاده است كه آن را از درون ذره ذره مي جود و مي خورد . در تمام اين سال ها( حداقل نيم قرن ) نويسندگاني مطرح گرديدند كه اصولاً فاقد اصالت نويسندگي بودند و نويسنگاني عمداً به فراموشي سپرده شدند كه حقيقتاً اگر برخورد هنري و ادبي صورت گيرد ، نويسندگان واقعي همان ها بودند . اگر كارنامه ادبي اسم هاي بزرگي كه در نيم قرن گذشته ، نام آور عرصه ادبيات ايران شده اند، بي قيد مواضع سياسي و اقدام انقلابي و فارغ از حس نوستالوژيك نسبت به آن اقدامات ، در بوته نقد ادبي قرار دهيم ، حقيقتاً نام هاي زيادي باعث نا اميدي مي شوند و كم هم نيستند آثاري كه بايد به بايگاني و انبار ناشران برگردانده شوند . و اگر درصدد اعاده حيثيت به فراموش شدگان ادبيات معاصر باشيم ترديد نكنيد كه آثار و نويسنگاني پيدا مي شوند كه پيش از هر كس ، احزاب و گروه هاي سياسي بايد از برخورد با آنان احساس ندامت و عذر خواهي داشته باشند . از مقصود كلام دور نيفتيم . غرض ، بيان درهم تنيدگي شديد ادبيات با سياست و بازي هاي حزبي است و اين كه اين مفهوم از تنيدگي براي جامعه ما و نويسندگانش سخت ناميمون و ناگوار بوده است . در جايي كه كانون نويسنگان با تمام احترامي كه براي بنيان گذاران اوليه و پويندگان فعلي اش قائليم اساساً كاركرد سياسي اش از كاركرد ادبي گسترده تر بوده است و بيشترين سطح تعامل با دولت و ملت نه در عرصه توليد انديشه ادبي بلكه درحوزه انديشه و عمل سياسي است ، به عمق و دلايل عقب ماندگي ادبيات و علت آن بيشتر آگاهي خواهيم يافت . هميشه از خود مي پرسيم چرا ادبيات داستاني ما نمي تواند به سان امريكاي لاتين بر روي جامعه تاثير گذار باشد ؟ چرا شاملوي ما نمي تواند در موقعيت ماركز كلمبيايي قرار گيرد ؟ وقتي ماركز مي نويسد ، سخنان و نوشته هايش در ميان عامه مردم رسوخ مي كند و رانندگان تاكسي در شهر بوگوتا آن را به همديگر يا مسافرانشان وا گويه مي كنند . شعر شاملوي ما اما تنها در ميان قشر تحصيل كرده يا روشنفكر ، آن هم بيشتر با نگاهي كالايي و تصنعي دريافت مي شود . نويسنده ما از تبعيد رنج مي برد ، حالا اين تبعيد خود خواسته باشد يا ديگر خواسته . احساس مي كند غريبه است . غريبگي در ذات نويسنده ايراني است . همه جا و همه كس به چشمش دير آشنا مي آيد و اين وطن برايش هنوز نه ري است و نه عراق و نه شام . نويسنده ما از اين كه با دشنه اي ناغافل از پاي در آيد و كنج پستوي ديواري جناره اش مچاله شود مي ترسد . احساس نا امني مي كند از اين كه بي وقت در كوچه يا خيابان به چشم هايش چشم بند بزنند و سرش را زير صندلي عقب ماشيني بكنند كه دردآور ترين قسمت آن رفتن و بردن بسوي مقصدي نامعلوم است . اين ها يكفي الاشاره اي است كه همه مي دانيم . مي خواهم بگويم ما از چه رنج مي بريم و اين رنج مضاعف تنها ريشه در برخورد سياسي حكومت ها با نويسنده و نوشته ندارد ، بلكه اين ما هستيم كه مقصريم و از سلاح برنده ي نوشتن فقط براي تغيير و دگرگوني آن هم در سطح يعني تغيير سياسي استفاده مي كنيم در حالي كه نوشتن مثل دين ، اقتصاد و تكنولوژي هاي جديد همه براي زيستن است . زيستني بهتر از پيشينيان . بهترين و ماندگارترين آثار ادبي جهان ، آثاري هستند كه در حد بسيار زيادي از شعار نويسي و سياسي گزيني و سطحي انديشي دوري نموده اند . آن نويسندگان چونان حكيمان دانايي خوب مي دانسته اند كه تبر را بايد كجا فرود آورند و بعد آن را بر دوش كدام بت بگذارند. چنين است كه گاهي انقلاب و تحولي به غايت عظيم نه تنها به هيچ دستآورد اساسي منجر نمي شود بلكه ممكن است از درون آن هيولايي سخت كريه المنظرتر و خون ريز تر سر در آورد . ما فقط مي توانيم با اعجاب از خود و ديگران بپرسيم اين اژدها كجا بود ؟ نويسندگان ما مقصرند چون يا خود ناآگاهانه در خدمت اژدها هستند و يا همتشان تنها به خشمگين كردن اژدها مصروف مي شود. آنان فقط مي خواهند اژدها را زخمي كنند . در حالي كه بايد در جستجوي يافتن و شكستن شيشه عمرش باشند . عمق و ماندگاري يك انديشه مهم تر از رفرميست ظاهري است ، بالاخص به دست كساني كه در حوزه ادبيات زندگي مي كنند . امروز رمان در حال ايفاي نقش خود است . نقشي كه ديگر نمي خواهد به ادبيات تكرار محدود شود. و نمي خواهد صرفاً به بازسازي اسطوره بپردازد . نمي خواهم در لزوم مرگ اسطوره بگويم كه كاسبان عرصه سياست امروز به مدد همين اسطوره ها برنده ميدان هستند و سوار بر اسب مراد . در همين دو يا سه دهه اسطوره كوروش و دعوت به خوابيدنش كه ما بيداريم ، يا بازسازس بت شكني ابراهيم يا 72 تن شهداي كربلا ، زهد گرايي نازاهدان براي برتري در ميدان افكار عمومي و... همه نمونه هايي از اين سو استفاده از اسطوره و فحشايي رايج است . فخشا چيزي نيست جز توجيه به كار بردن انديشه اي در جاي غير خود . با كمال تاسف امروز فحشا سكه رايج است. فحشا صرفاً تن فروشي نيست . به قول عزيزي تنها اين نيست كه كسي تنش را بفروشد بلكه تا روحش را نفروخته باشد تنش را هم نمي فروشد .و كم نيستند كساني كه روح خود را به شيطان فروخته اند . ادبيات امروز ما بايد از دايره تنگ اسطوره رهايي يابد و با شكستن زمان دايره و ورود به زمان خطي در صدد خلق فرصت هاي جديد براي تجربه زيستن هاي ديگر باشد . اگر نويسنده اي شخصيت داستانش را به سان بيژن روانه چاه نمود و در صدد خلق رستمي براي رهاييش باشد دروغ بزرگي گفته است به قصد فريفتن خواننده و مصداق اشاعه فحشاست. باور ما بايد براين باشد كه رستمي نخواهد آمد و بيژن و بيژن ها بايد يا بميرند يا خود در صدد رهايي از چاه ويل افراسياب باشند . بايد از اسطوره قديس ها گذشت . ما همه گناهكاريم و ديگر هيچ سياووشي به سلامت راه از آتش نخواهد گشود . قداست و پاكي دروغ بزرگي است براي سوء استفاده . تقدس و تقدس سازي براي مردم هيچ دردي را دوا نمي كند كه سهل است بار گراني بر دوش مردم گذاشتن است . آماده كردن گرده مردم است براي سوار شدن ديگري . انديشه اخلاقي ايرانيان دچار تغيير بنيادي است . ما نمي توانيم اين تغييرات را نا ديده بگيريم و به باز تكرار كهن انديشه هاي آن بپردازيم . امروز تعداد نخستزاده هاي جامعه ما از هر زماني بيشتر است . ادبيات و توليد انديشه جوابي است به اين عطش و نياز جامعه . ادبيات كاركردهاي گوناگوني دارد . ار سرگرمي گرفته تا عالي ترين نوع آن يعني انديشه ورزي . مبارزه نويسنده امروز خلق شادي از يك سو و انديشه از سوي ديگر است . رمان انديشه كه سترگ ترين نوع ادبي محسوب مي شود نبايد خود را در قيد بازي هاي ذهني و فرم قرار هد . خلق شخصيت هاي انديشمند و تا حد زياد پاردوكسيكال و سياه سفيد چيزي است كه فرصت زيستن و تجربه كردن و تقدس زدايي را براي مردم فراهم مي كند . عنصري است كه مردم را به انديشيدن ترغيب مي كند . ديگر عصر رستم سازي ها و دلاوران بي عيب و نقص گذشته است . زاويه ديد ما نسبت به حقيقت دچار دگرگوني شده است. در انديشه ي پيشين ما علي دلاوري بود كه مي توانست در قلعه خيبر را بركنده و بر سر دست برگيرد ، قرن ها مردم براي اين هنرمندي سر و دست شكستند. اينك همه واقفيم كه كاري كه آن پيشوا انجام داد ، از عهده ي يك بولدوزر دي 8 هم به راحتي شدني است كه سهل است ، كوه ها را همچون پشم حلاجي شده مي كند. عصر پايان انديشه هاي ابتدايي و اول زماني گذشته است . دوره ي دن كيشوت بازي به سر آمده است . جهان نه سرخ و سپيد بلكه تا حدودي خاكستري است . سروري علي بر خود و اعمال و رفتار خود و ميل و رغبت توده ها براي پذيرش اين سروري در زمانه پروپاگاندهاي قبيله اي و خوني بيش از هر چيزي مهم تر است . نويسنده مي نويسد براي خوانده شدن . هنر يك نويسنده موفق آن جايي است كه به گونه اي قلم بگرداند كه بتواند سطح وسيع تري از مخاطب را جذب كند . رمان بايد به ميان مردم برده شود . تلاش نويسنده در كاربرد عناصر گوناگون ادبي صرفاً براي انتقال پيام است نه فخر فروشي ادبي كه اين نيز فحشا است . رمان سرگرم كننده از قضا وظيفه دشوار تري بر عهده دارد . چه كسي مي پذيرد كه اين مردم مصيبت كشيده را مي توان با زبان طنزهاي رو حوضي به شادي سوق داد ، اگر چنين است كانال هاي چند گانه رسانه ملي امروزه پر بيننده ترين بودند . زبان طنز امروز چيزي است كه انديشه را به تحرك وا مي دارد و تا مدت ها خنده اي بر لب خواننده مي گذارد كه در پس آن كنجكاوي و انديشه محوري است . دلقك و شومن امروز ما ، دلقك شاه لير است . فريدون فرخزادي است كه جان خويش بر سر شادي مردم مي دهد . و شگفتا كه دلقكان عريان گوي بيشتر در معرض مرگ و ويراني . در جامعه اي كه اشك و آه فضيلت شمرده مي شود و بهشت به كساني وعده مي گردد كه اندوه بيشتري در چهره نمودار كنند ، جاي دلقكان خندان چه خالي است . امروز شق اساسي خواسته هاي ديگر انديشان نيك انديش كسب آزادي خنده است.براي ايفاي نقش خنديدن وخنداندن و عريان گويي و عريان نويسي حافظ و مولوي و عبيد و غزالي و... از آزادي بيشتري نسبت به نويسندگان امروز برخورداربوده اند . چه كسي در اين عصر مي تواند غزالي وار شيطان را سرور يكتا پرستان همه ي دوران بنامد كه نيچه وار به جنگ اخلاق برود و قاصد مرگ خدا باشد . آري خداي اخلاق كهن مرده است و چه باك اگر نهادهاي رسمي حاضر به پذيرش اين حقيقت نباشند . اصولاً زبان مردم و ادبيات شفاهي بسي لا قيدتر از ادبيات مكتوب است . اگر چشمه ادبيات ما از دل همين جامعه جوشيده باشد ، بايد به همين دريا باز گردد. اما سوال اساسي اين است كه ادبيات ما و نويسندگان ما تنها از فشار بيروني و از ناحيه نهاد رسمي مورد ايذا و آزار قرار مي گيرد ؟ پاشنه آشيل ادبيات ما كجاست ؟ حقيقت اين است كه از پس هيچ آدم دون مايه اي انديشه بزرگي برنخاسته است . بزرگان ساحت انديشه در روزگاران گذشته به مدد دود چراغ خوردن به جايي رسيده اند و هرگز هم از تاثير گذاري بر جامعه زمان خود غافل نبوده اند . انديشه چنان در بستر زندگي جاري بوده كه به مدد آن گره هايي چون اشاعره يا معتزله فقط به خاطر داشتن اين يا آن انديشه خود را محق به كشتن ديگري مي دانستند . نقش انديشه در تخريب جامعه ( مانند جنگ معتزلي و اشعريگري ) يا در استقرار صلح و آباداني ( مانند طلوع عصر انديشه ايراني در زمان امراي ساماني ) غير قابل انكار است . روشنگر امروز اگر چه نيازي به دود چراغ خوردن ندارد ولي نياز به عرق ريزي روح دارد . نويسنده امروزي بايد رياضت طلب باشد . بايد از روابط خصوصي اش محافظت نمايد چرا كه كار گسترده اي در پيش دارد . هدف سترگي كه زمان نقش مهمي در آن دارد . زمانه تعلل ورزي و يللي و تللي گذشته است . عصر ، عصر بيداري است . دام هايي گسترانده اند كه درك آن ها تا لحظه ابتلا امكان پذير نيست . سازمان ها و سيستم هاي عريض و طويلي بنيان گذاشته شده كه وظيفه اساسي آن ها مچ گيري است . لعبتگاني به ميان آورده شده اند تا با عشوه گري و دلبري خود ما را در چاه بابل معلق كنند . جرايم و معاصيي قانوني شده كه تا نهان زندگي ما را مي كاود. كافي است كه بدانيم دايره جرم در هيچ جاي دنيا به گستردگي و بي قاعدگي جامعه ما نيست . بر اين اساس كيست كه مجرم نباشد؟ بايد بدانيم كه ما فاقد حوزه خصوصي هستيم . با عزيزي از كشتگان قتل هاي سلسله اي كه استواري رابطه ما تنها به حكم همشهري گري برقراربود قدم مي زدم ، بيچاره گويي كركس مرگ را از همان سال ها بر بالاي سر خويش مي ديد پس تا حد امكان از همه مي رميد و زهد عجيبي در ارتباط با دانشجويان به خرج مي داد .در همان سال ها و اين نمونه آخرين ، آموختمان كه چه بايد كرد . انديشمندي كه غرق در تفكر است و رسالت خود را شناخته است ، فرصتي براي ارتكاب معاصي كبيره و صغيره نمي يابد . در دنيايي كه روابط خصوصي به هيچ كس ارتباطي ندارد و اصولاً نقشي در خلق اثر ادبي هم ندارد ، اين گونه احساس ترس و سايه قانون را در خلوت خود ديدن ، رنج مضاعفي است كه مي كشيم . چگونه مي توان ملت انديشمند داشت ؟ چگونه مي توان به گستره هنر و انديشه و ادبيات داستاني بال و پر بيشتري داد ؟ اگرچه امروز ديگر نيازي به نصب مسلسل و ضد هوايي بر فراز خانه انديشمندان نيست كه به زمانه اش هم نكردند . اما روزي خواهد رسيد كه " هنرمند هر جا رود قدر بيند و بر صدر نشيند " . اگر روزگاري كشور ما زايش هنري داشت و از دامان خود مرداني بزرگ و مفاخري عظيم تحويل جهانيان داد كه علم را از دون و فوق زمين بيرون مي كشيدند به مددحمايت بود . ما نيازمند آنيم كه انديشمند با توليد يك كتاب و ارزشگذاري آن توسط آزاد انديشان و تشخيص سودمندي و گره گشايي آن براي جامعه ، تا پايان عمر از مسكن و امكانات رفاهي و بيمه و بازنشستگي برخوردار گردد و فرصت براي خلق آثاري بديع تر در اختيارش گذاشته شود . درآن صورت است كه شاهد تحول اجتماعي جامعه خواهيم بود . در جامعه رانتي ما تنها انديشه است كه از هر گونه تاميني فراموش گشته و محروم شده است است . *در اين مقاله تلاش شده ازآثار و يا نويبسندگاني خاص اسم برده نشود تا داعيه ي دفاع از آب رفته به جو ي نشده باشد و به دام آسيبي شناسي كه در مقاله آمده است گرفتار نگردد . كشف مصداق ها بر عهده ي خواننده زيرك است فارغ از سياسي گزيني و ايدئولوژي گرايي . همه در يك سرنوشت گرفتاريم چه مخالف باشيم و چه موافق .
+
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 9:25 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
به : همسرم از مركز كه برگشت حال خوشي نداشت .بي قرار بود. تا چند ماه پيش همه چيز آرام بود . بيشتر پرونده ها دزدي بود يا مسائل ناموسي . كم وبيش هم قاچاق چاي . پدر مي گفت چند سال باقي مانده را همين جا تمام مي كنم . پدر از اين آرامش راضي بود . من اما لجم گرفته بود . همه اش اعتراض مي كردم . زمستان بود كه همه چيز عوض شد . « اين حق من است بابا . تو بابت اين جا ماندن حقوق مي گيري . حق بدي آب و هوا مي گيري . اما من چي ؟ آن هم تو همچين روزهايي . دلم هوايي شده . امثال من دارند دنيا را تكان مي دهند . آن وقت من توي اين گوشه پرت نشستم كه چي؟ هيچي . دعواي مرغ دزد ها اگه ديدن داشت ، يك بار بود . اين جا هر روز همين بساطه .» «شما ها ديوانه هستيد . خيال مي كنيد . جوان هستيد . ساز را از سر گشادش مي زنيد . هوا برتان داشته . بادي شديد . فكر مي كنيد دنيا را گرفتيد و به آخر كار رسيديد .» پدر مي گفت « مريض هستيد ولي نمي دانيد . اين مرض جديده . همه گير هم شده . كاريش نمي شود كرد . » و بعد آه مي كشيد و روز به روز دمغ تر مي شد. مركز هر روز پدر را احضار مي كرد . « بايد ژاندارمري از وجود كمونيست و بي دين پاك شود .» به پدر گفته بودند تو چند سوره از قرآن را حفظ هستي ؟ شك داريم نماز هم بلد باشي . بايد خودت را اصلاح كني. پدر هر هفته به مركز مي رفت تا درست شود . وقتي بر مي گشت خراب تر مي شد . وقتي خراب تر بود بيشتر مي خورد . در تمام مرز فقط يك درخت بيد مجنون بود كه آن هم توي خانه ما بود . چسبيده به هنگ مرزي . پدر مي گفت « اين درخت عمر من است . درخت كه خشكيد من هم مي ميرم رويا » . پدر بيشتر مي خورد . بيد مجنون پريشان تر مي شد و برگ هايش روز به روز زرد تر . روزنامه ها از اعدام و اخراج افسران و درجه داران بي دين و وطن فروش خبر مي دادند . از مركز كه برگشت حال خوشي نداشت .بي قرار بود . صداي نفسش از دور به گوش مي رسيد . نفس هايش نامنظم بود . گوسفندي شده بود كه كارد را دست قصاب ديده بود . چشم هايش غم داشت. قدم مي زد . گاهي هم مي نشست . آب را كه نزديكش بردم ، نگاه نكرد . گونه هايش مي پريد . انگار پشه اي را از روي صورتش مي پراند . خنده هميشگي از گوشه سبيل هايش پريده بود . ليوان آب را توي دستش گذاشتم . لاجرعه سر كشيد . يادش افتاد تشنه است . گر گرفته بود . فصل خرما پزان بود. « من مكافات كدام گناه نكرده را مي كشم ؟» « بابا حرف حسابشان چيست ؟» « حرف حساب كجا بود ؟ اين روز ها تنها چيزي كه نيست حرف حساب است . حرف حساب ! مي خواهند خوردم كنند . مي خواهند به انسان بودنم ، به شرافتم شك كنم . آن ها جانم را مي خواهند ، اين ها هم جانم را مي خواهند . مي خواهند خودم را حلق آويز كنم . موفق نشوم آن ها اين كار را مي كنند . مگر نكردند . مگر كم گذاشتند سينه ديوار . » « حالا چرا لباست را عوض نمي كني ؟» صدايم را نمي شنيد . « سبيلت چرا اين جوري است . توي لباس شخصي كراوت زده اي يا دكمه پيرهنت باز است . چرا زن نمي گيري . چرا آدم هستي . چند نفر از نظامي هاي تير باران شده را مي شناسي ؟» اشك از گوشه چشمش ريخت . پدر كه مست نبود . مگر توي مركز شراب خرماي بني مروان را چشيده است ؟ « من صداي زنجير تانك عراقي ها را مي شنوم ، آن ها مي گويند چرا نماز جماعت نداريد . چرا پنجره خانه ات به هنگ باز مي شود .» پدر زبون شده بود . « آن ها از رنگ لباس ما متنفرند . به ما اعتماد ندارند . قد وبالاي ما آن ها را مي ترساند . ابو عدس دلال خيانت شده . عراقي ها تو شب مي كشند ، اين ها روز روشن به سينه ديوار مي گذارند . » به پدر گفته بودند ، موقت به موقعيت خدمتي برگرد . بعداً احضارت مي كنيم . پدر موقتاْ به خانه برگشته بود . پدر كه مست مي كرد فرياد ميزد . گاهي نعره مي زد . تف مي كرد به آسمان . به شرق و غرب عالم ناسزا مي گفت . « يا اولي الالباب فرياد رس.» قاه قاه مي خنديد و مي گفت : "هيچ كافر را به خواري منگريد " . مست كه بود ، سرش را كج مي كرد روي بدنش . مثل لنگر كشتي مي شد كه از دريا بيرونش كشيده باشند و از بدنه كشتي آويزان شده باشد . مدت ها به نقطه اي نامعلوم خيره مي شد . گاه پلك هم نمي زد . دهانش نيمه باز مي شد . ساعت ها با خودش حرف مي زد . حرف كه نه نجوا بود . مي گفت خود آشغال روبي مي كنم . « ما مردمي عوضي هستيم . در مستي هشيار تريم و در خواب بيدارتر. حتماً در مرگ به آرامش كامل مي رسيم . هزار سال جنگ تنها با مرگ به صلح مي رسد . صلح ما در مرگ است . ميل ما به مرگ بيش از زندگي است .» از اتاق كه برگشتم همچنان به ديوار خيره مانده بود . يادم افتاد ساعت هاست به ديوار خيره است . صدايش كردم ، نمي شنيد . لب هايش مي جنبيد . گريه نمي كرد . پدر گريه نمي كرد جز در مستي شراب خرما . مبيض شيخ ثامر . با شراب كشمش گرم مي شد . خونش به جوش مي آمد و بذله گو مي شد . نشستم روي لبه تخت زير همان بيد مجنون . پدر حرف مي زد ، مانند بازيگري كه در صحنه تئاتر باشد . نور چراغ هاي هنگ همه حياط را روشن كرده بود . چراغ ها حشرات را به خود مي كشيدند . ماه وسط آسمان بود . پدر با خودش حرف مي زد . بدون توجه به انبوه حشره ها. « مگر من حمالم .اين علمت را ببر جايي ديگر عمو . من علم پوسيده مرده ها را بر دوش بگيرم؟نمي بيني همه چيز فرسوده شده ، تو اين قبر مرده نيست. تابوتِ خالي است. شما هم مرده ايد . مرده هاي پوسيده .اي مرده ها چرا به زندگي من سرك مي كشيد. شما هيچي نيستيد . صداي مرا هم نمي شنويد . نه گريه و نه خنده هاي من . من از شما دانا ترم . شما مرده ايد پس وجود نداريد .» با دست هايش انگار داشت كسي را تهديد مي كرد . « من فرياد مي زنم. شراب مي خورم و مي خندم . من زنده ام و زندگي مي كنم . من خاك را دوست دارم ، اما ، اما فكر نكنيد به خاطر استخوان هاي پوسيده شماست ؟» پدر داشت مي خنديد يا اداي خنده را در مي آورد . « به خاطر نخلستان هاي آباد و مزارع انگور . بله . به خاطر شرابي كه تقديمم مي كنند . آره به خاطر اين كه رويش راه مي روم . توش مي شاشم . شما چي ؟ شما كه نيستيد . نبوده ايد . من هم انكار تان مي كنم. نيستيد و هرگز هم ،چنان كه مي گويند ، نبوده ايد . من با شما وداع كرده ام . برويد به جهنم به هر جا كه دوست داريد. فقط برويد . رهايم كنيد چرا رهايم نمي كنيد .» پدر بلند شد و راه افتاد . دور حوض مي چرخيد . انگار داشت يقه اش را از دست كسي بيرون مي كشيد . تلو تلو مي خورد . مي خواستم زير شانه هايش را بگيرم كه پريد توي حوض . آب حوض اول بالا آمد. سرش را زير آب فرو برد و از طرف ديگر خارج شد . آب حوض توي پاشويه مي ريخت .ماه نگاه مي كرد . شانه چپش ايستاده بود . درست وسط آسمان . پدر انگار از باران برگشته بود مثل همان زمستان هايي كه از زير باران راه مي كشيد تو خانه . خيس ِ خيس. مادر دم در نگهش مي داشت . «خاك تو سرم مَرد. ببين خيس آب شدي . ببين آب چه شُره اي مي كند . واي سينه پهلو نكني مرد ». بعد يك ليوان چاي گرم دستش مي داد و يك حوله بلند روي سرش مي كشيد . حوله تا مچ پايش مي رسيد . مادر مي خواست لباس هاش را خارج كند . پدر بازي اش مي گرفت و سبيل هاي خيسش را به صورت مادر مي كشيد . بعد دكمه هاي لباس مادر را يكي يكي باز مي كرد . مادر مي خنديد و مي گفت « بازي گوشي نكن مرد » . دستش زير دامن مادر كه مي رسيد « اسم اين چيه خانم ؟ » مادر سرخ مي شد و رنگ عوض مي كرد. لب هاي پدر به سينه ي مادر نچسبيده بود كه مادر رفته بود تا با يك دست رخت نو بر گردد تا پدر همچنان سروان پيل تن بماند. پدر كه لخت مانده بود ، نمي خواست سروان باشد و دنبال مادر تا اتاق خواب مي دويد . پدر از اتاق بيرون مي زد و مي گفت « من هيچ وقت سينه پهلو نمي كنم خانم » . مادر با خنده ي نمكي مي آمد كنارش و سر مي كوبيد به دنده چپ پدر . پدر دستي به موهاي مادر مي كشيد و هي مي خنديد . « اين از خاصيت كوره ي سروان سوزي من است كه مَردم سينه پهلو نكند » و باز با سر مي زد به دنده چپ پدر . من به مادر حسودي ام مي شد . به اين كه پدر براي من پدر بود ، براي همه سروان پيل تن و براي او تنها مرد بود و چه شيرين مي شد دهنش وقتي مي گفت مرد من. پدر هزيانش گرفته بود . حتمن سينه پهلو مي كند مادر . آ خ مادر . پدر به حرفش ادامه مي داد . شايد به مركز مي گفت . « مي بينيد اين است راه من . مريض مي شوم به درك بگذار سينه پهلو كنم . بگذار بميرم ، اما همين است . راهي كه خودم آغاز مي كنم و خودم تمامش مي كنم . راه من ناشناخته است چه باك ؟ از تكرار شما كه بهتر است .» پدر ديوانه نشده بود ، غريب شده بود . شايد مي خواست حسابش را با همه چيز و همه كس پاك كند . اما حساب پدر پاك بود . فقط مي ماند اين اواخر كه مركز احضارش مي كرد . پدر حساب چه چيزي را بايد به مركز پس مي داد ؟ يا عراقي ها كه اين روز ها به قول پدر دارند پاشان را از گليم كثيف شان درازتر مي كنند . « مرا نترسانيد . مرا به رشوه نفريبيد .آخر شما به من چه داده ايد ؟ اگر به خنديدن فكر مي كرديد ما روزگار بهتري داشتيم . بهشت ؟ بهشت را من با دست هاي خودم مي سازم و با خنده . نه در هفت طبقه . شايد آن را در يك طبقه بسازم . از بهشت شما هم دور مي شوم . دارم عادت مي كنم به پوچي خودم . به اين كه هيچ نيستم. به اين كه من همينم ، نبوده ام و نخواهم بود . من از بهشتي نيامده ام به هيچ بهشتي نمي روم .فريبم مي دهيد ، شما فريبم مي دهيد . اگر فريب نخورم ، تهديدم مي كنيد . من مي دانم مكافات عملم چيست . من بند بند قانون شما را حفظم» . پدر نشست . داشت مي لرزيد . لب هايش روي هم بند نمي آمد . پتوي سربازي را روي دوشش انداختم . نگاهم كرد . هيچ نگفت . دست هايم را دور گردنش حلقه كردم . اشك هايم روي گونه اش نشست . به موهايم دست كشيد . دست هايش سرد بود . سرد ِ سرد . به خودش آمده بود . دوست داشتم بازي اش را تمام كند و پدر شود . اصلاً سروان پيل تن شود . « پدر چرا ول نمي كني ؟ دلت را به چي خوش كردي ؟ » نگاهم كرد . هنوز برايم غريب بود . « آخر بابا مگر جا قحط است . همه اش جنگ . روز جنگ . شب جنگ . جنگ با ستاد . جنگ با عراق . خسته نشدي از اين شيخ ثامر . از اين طايفه بني مروان ؟ » گفت « به آسمان نگاه كن بابا . از آن اول خلقت تا حالا هميشه اين طور بوده . تو فكر مي كني خدا يا شيطان از اول خلقت آرامش داشته اند ». به آسمان نگاه كردم . ماه نبود . روز شده بود . بادخرما پزان ، نخلستان ها را بارور كرده بود .سروان همچنان زير درخت بيد مجنون نشسته بود و سبيل هاي بورش را تاب مي داد . تابستان داشت به پايان مي رسيد . هوا گرم بود . پشه ها همه جا را قرق كرده بودند . بوي تند الكل پشه ها را دور مي كرد. پدر از خوراك افتاده بود . اين اواخر فقط شراب خرما . اوايل خورده بود تا قوت بگيرد . دوره خدمت سردسيري . فقط عرق كشمش كفاف سرما را مي كرد . مادر مي گرفت. « دو سه پياله. حال مَردَم را جا مي آورد . كوه و كمر زير پايش نرم مي شود . توي اين سرما عرق قاطر روي تنش يخ مي بندد تا چه رسد به مَرد . بيست و چند پارچه آبادي زير دست دارد . عقاب هم پر بزند مَردَم بايد خبر دار شود . خسته است مَردم . از صبح تا شب آواره كوه و كمر . يك پياله خوابش را راحت مي كند ». مادر رفت . پدر مي گفت به ياد مادر . دستش را به دنده چپش مي كشيد . غم مادر سايه سنگين سال هاي پدر بود . غصه اش سر دل بابا سنگيني مي كرد . مرد ناغافل پير شده بود . « نخورم مي ميرم . نباشد مي تركم . مي خورم فراموش كنم ». پدر فراموش مي كني ؟ اين روز ها پدر فكر مي كند ، هيچ كس به چشمش راست نمي آيد . همه جا را تيره و تار مي بيند . فكر همه پريشان است . راست نيستند . نمي شنوند . « فيلم مي بينم رويا . فيلم را برگردانده اند . سرعتش را زياد كرده اند. آدم ها چرا به عقب بر مي گردند . خانه ها ، درخت ها و ماشين ها . شهر هم . درخت ها كوتاه مي شوند . آدم ها هي گريم مي شوند . گريم آدم ها هي تغيير مي كند . شهر هاي بزرگ كوچك مي شوند . همه چيز را برگردانده اند . سال پنجاه و چند است ؟ افسر هاي قد بلند لب شط ايستاده اند . لنج از اروند مي گذرد . باد در پرچم ايران مي افتد . شير پرچم با خشم به آن طرف اروند خيره شده ، انگار منتظر حركتي است تا حمله كند . عراقي ها ميخكوب مي شوند . نفس عراقي ها بريده است . دست يك افسر قد بلند قبضه كلت را فشار مي دهد . خنده اي گوشه سبيل بورش را به بازي گرفته است . بيست و هشت مرداد است. لات ها و چاقوكش ها و رجاله ها شهر را قرق كرده اند. پدر بزرگ چرا اين همه پريشان است . پدر بزرگ دارد اشك مي ريزد و مي گويد " آن مرد " . بعد تير ماه مي شود . سي تير . شهر پر مي شود از زنده باد و مرده باد ! مردم به خيابان ها مي ريزند. در دست هر كسي يك روزنامه است . فيلم باز هم تند مي شود . شيخ خزئل روي پاي رضا شاه افتاده است . شاه دارد اداي شاپور را در مي آورد . خزئل دولا مي شود. شاه پايش را روي پشت خزئل مي گذارد تا سوار ماديان عربي شود . از اروند صدا مي آيد : ماشاء اله به اين قد و بالا . ماشين ها جايشان را به اسب و گاري و درشكه مي دهند . سواره هاي كلاهي ، دسته دسته وارد شهر مي شوند . لر و ترك و شمالي . بهارستان غلغله مي شود . باغ قلهك غوغاست. ستارخان و سردار اسعد مشق تير مي كنند . فيلم را تندتر مي كنند . آپارتي خسته به نظر مي رسد . قرن به قرن به عقب بر مي گردد . چيزي نمي شود فهميد . صحنه پر مي شود از دهان باز ، شكم پاره ، دريايي از چشم . برق الماس و كوهي از نور. تصوير حذف مي شود . فقط صداست . صداي شمشير و شكم گرسنه و ضرب سكه . صدا قطع مي شود .تصوير آتش همه صحنه را مي گيرد . يابو هاي پير عربي با بار كتاب راه كج مي كنند به سمت تون حمام گندي شاپور . عرب هاي ژوليده و كثيف با جامه هاي كوتاه وارد حمام مي شوند . لاي ناخن هاي بلندشان خون مردگي است. غسل جنابت مي كنند و نو نوار با رداهاي شوشتري از حمام خارج مي شوند . ضحاك مي خندد و از فقر حرف مي زند . مغ ها و يوناني ها بر سر مي زنند . مردم به نشانه تاييد مشت بلند مي كنند . ضحاك دو مغز تازه را با دست وزن مي كند تا بين مارهاش به مساوات قسمت كند . مردم كاوه را كشان كشان به پاي دار مي برند . دهان كاوه را با چرم بسته اند . مردم غريو مي كشند ضحاك آري ، كاوه نه ! پدر مي گويد : مي خورم تا هشيار باشم . باده بي غش است . به اشك مي ماند . يكي ديگر بالا مي اندازد . هم از پشت خنجر مي خوريم هم از رو . مثل مادر مي خندم « نوش سروان به سلامتي آن هايي كه دوستشان داري و خبر ندارند ». پدر نم چشم هايش را با آستين مي گيرد .
+
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 14:28 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||