تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

 

به كساني كه اين روزها مي ميرند

 

 

گفتم خدايا اين گرُگان را چگونه                              

به شباني خلق فرستاده اي

اگر به ايشان مهلت دهي هر

آينه همه بندگان پاك ترا گمراه

و پاره پاره خواهند كرد

اينان هيچ شرم نتوانند كرد

و گفتم پروردگارا اين كافران

را هلاك كن و از آن ها ديّاري

بر زمين باقي مگذار خدا گفت

اي مرد نجار بلندتر بگو

كه تو پير شده اي و صدايت به

گوش من نمي رسد گفتم

خداوندا من و تو با هم پير شده ايم

من و تو با هم حقيقت را ديده ايم

خدا گفت اي مرد نجار در حق ايشان

نفربن كن كه اين قوم از كثرت ظلم و

گناه عاقبت غرقه ي دريا شوند

گفتم خدايا تو در اين بيابان

جز اين درخت چيزي بيني يا جز اشك

آبي به نظر آري ؟ خدا گفت از

چشم  مردم اشك چندان روانه سازم

كه دريا به نظر كوچك نمايد و از آه

سينه هاي سوخته طوفان فرو فرستم

چندان كه موج ها در ميان آيد و يك

تن از اينان باقي نماند . و خدا چنان

خواهد كرد كه گفت .


 

چند هزار سال پيش بود.

هرچه بود هيچ چيز آن چنان نبود كه هست. من زير گَوَن خشكي در ناسوت نشسته بودم. در گوشه اي از زمين . زمين بيابان بود و بيابان همه ي زمين. هوا خشك بود و جهان تاريك. در ازل فقط تاريكي بود. ازل جايي بود مثل زهدان. ما را از نور به تاريكي آورده بودند. در سياهي رها شده بوديم.  چشم هاي ما به تاريكي عادت نداشت. همه جا تاريك بود.

 جنگ بود. جنگ نور و تاريكي. زمين در تسخير شمشير بود. معجزه نشانه ي صدق گفتار. آدم هنوز كودك بود و بازيگوش به آوازي فريفته مي شد. به بانگ غول راه مي برد. آن زمان ، خدا بر سر ذوق بود . فرشتگان ميان خدا و آدم در آمد و شد. عصر رسولان بود. كاتبان مقدس، كاهنان پير. چوپاني، مشغله رسولان بود. كودك، گوسفند بود و جهان پر از گرگ.

نام من هر نامي مي توانست باشد نوح يا زال.

من اما چوپان نبودم.نجار بودم و مي خواستم نجار بمانم. چوب را مي شناختم و ميخ را. مي دانستم كه چوب را نسبتي است با آدم. با چوب سخن مي گفتم. بيش تر چوبه ي دار مي ساختم و صليب. گاهي گهواره مي ساختم. آن زمان  آدم كودكي مي كرد.

مردمان چوبه ي دار را بيشتر مي پسنديدند.

هزاران سال پيش خدا زنده بود. و بر جهان حكومت مي كرد. آن زمان كه خدا بود، وكالت نمي داد و نيابت نمي گرفت. خود زمام كار را به دست داشت. فريب  هم نمي خورد. خدا صبور نبود. زود در غضب مي شد. معلق مي كرد. مو از ماست مي كشيد. دستي هميشه براي كوفتن داشت. گاهي از آن بالا سنگ مي پراند. گاه زمين را  وا مي داشت تا بلرزد. و زمين سخت مي لرزيد. خدا عربده مي كشيد و آسمان از ترس فرياد بر مي داشت. آسمان گاهي سرسام مي گرفت. زمين هنوز باكره بود و هوا پاك. خدا گاهي براي سركشي مي آمد زمين. گاه هم عشق بازي مي كرد در گوشه ي خلوت آن . خدا شوخ بود و نزديك. آدم گاهي هوس مي كرد با او كشتي بگيرد يا در آغوشش بخوابد. 

 نفرين معجزه مي كرد. مردم بيشتر از ترس مي مردند. ترس بزرگترين باور آنان بود.

من زير گَوَن خشكي نشسته بودم در ناسوت. باد مي وزيد. باد ِ بازيگوش با موهايم بازي مي كرد. در گوشم زمزمه مي كرد. ريش هايم بلند و سپيد بود.  تا زانوهام مي رسيد. من پير بودم. پير و سپيد موي.

 مردم از من در هراس بودند. از عمر درازم و از سپيدي موهام. از اين كه با باد نسبتي داشتم. از عمر من چند هزار سال گذشته بود؟

خدا تنها بود و من تنها. ما هر دو در تنهايي عظيم خود گرفتار بوديم. باد از زبان خدا با من سخن مي گفت. ميان خدا و من باد در كار بود. من خاموش بودم. دلم كلمه مي خواست . سخن گفتن نمي توانستم. چه كسي با من نجوا كرده بود جز باد؟ مردم از نجواي من و باد در هراس بودند.

ناسوت بود. من همچنان زير گَوَن خشكي نشسته بودم. چشم دوخته بودم به دور ها. جهان كويري بود. هرچه بود سراب بود. منتظر باران نبودم. خاك بر خاك بود. خاك خشك بود. خاك با آب بيگانه بود. آب و آتش نبود. باد بود و خاك بود.

 هيچ چيزي جفت نبود. حقيقت تنها بود. همه چيز طاق بود. من نجاري بودم كه هيچ در فكرم ساختن كشتي نبود .

 زير گون نشسته بودم. من چشم دوخته بودم به جايي كه بايد كسي مي آمد.

زني  شايد. زني كه با درخت نجوا كند. تا درخت جواني كند. زن دست دراز كند و درخت سر پيش آرد.

 ناشكيبي درخت بود يا بازيگوشي باد؟ شايد خدا بود. شايد آن زن مريم بود. مريم دلش مي خواست بخوابد. دلش خوابيدن با مرد را مي خواست. مرد درخت بود. درخت خدا بود و خدا فرشته شده بود. گفت نترس اي مريم. مريم نترسيد و خوابيد و با مرد و درخت و خدا و فرشته خوابيد.

باد آن روز بايد از شمال وزيده باشد تا زن آبستن شود.

زن چند سال آبستن باشد خوب است؟

مراد آدمي يا به چهل برآيد يا به هفت. زن هفت سال به درد نشست. هفت سال رنج كشيد و رنج شيار شد از ميان گونه هاش. سپيدي خط كشيد از فرق موهايش. زن پير شد. 

من فرياد زدم  مريم ، نزا. نزا كه فرزندت را بر دار كشند.

صدايم را نمي شنيد. مريم هزاران سال از من دور بود. باد نبود. خدا هم نبود.

زن زاييد. زن مريم بود اما آن نخستزاده ، عيساي ناصري نبود. عصر كاهنان بود و چوپانان دروغ گو. چوپان گرگ بود. دست هاي پيلاطوس پاك بود. پيلاطوس رنج مي كشيد. گريه هم مي كرد .

آن نخستزاده مي توانست حسنك باشد، اما حسنك هم نبود. بزرگ بود. حسنك هم به عهد خود بزرگ بود.

او را با درخت و خاك پيوند بود با دريا و باد شمال. خاك نم داشت. چهار عنصر در كار بودند. يقين داشتم كه باران خواهد آمد. چنان كه از زمين چشمه بجوشد و موج كف زند و آب همه چيز را در خود غرقه كند. كشتي بايد ساخت . دريا مرد نجار را وسوسه ي مي كند.

 آن نخستزاده حقيقت نام داشت. حقيقت بزرگ شد. جواني مي كرد و دل مي داد. حقيقت نان از قِبل رنج مي خورد. حقيقت رويا داشت و درس مي خواند.

 حقيقت با چشمانش مي خنديد. حقيقت طاق نبود حقيقت برادري داشت.

 ـ كشتي بايد ساخت و از هر حقيقت جفتي گرد كرد ـ

 حقيقت دشمن داشت. دشمن حقيقت يكي بود كه بو سهل نام داشت و نام خواهد داشت.

 " اين بوسهل مردى امام زاده و محتشم و فاضل و اديب بود، اما شرارت و زعارتى درطبع وى مؤكد شد و بآن شرارت دلسوزى نداشت ". *

در آن عهد خليفه به بغداد نبود. خليفة بالله هم نبود. اما خليفه اي بود. هميشه خليفه اي هست. خليفه اي سخت قاهرتر از خدا. اين خليفه را هم تاب حقيقت نبود. پيشتر ها مي گفت گاهي خواب حقيقت مي بينم. اين روزها اما حقيقت را سخت دشمن مي داشت. گاهي آن را تازيانه مي زد. حقيقت اما با دهان بسته فرياد مي زد.

حقيقت را بر تخت آهنين استوار كردند و بر زبانش دهان بند زدند تا شوري بزرگ بر پا نشود. باد در گوشم زمزمه مي كند: شوري عظيم خواهد افتاد. مرا با باد نسبتي است. باد ميان من و خدا در كار است.

" و خواست كه شوري بزرگ بپا شود".*

 بعد حتما ً كسي چيزي خواهد نوشت. "فصلى خواهم نبشت، در ابتداى اين حال بر دار كردن اين مرد " .* حقيقت را به تخت آهنين بركشيدند. شايد نمي خواستند حقيقت بر فراز بميرد. و بو سهل ندانست حقيقت در بند هم حقيقت است و نشسته هم بر فراز است.

  يكي گفت ، يكي كه هيچ نام دارد  و با هيچ نسبت دارد. كسي كه هيچ مهم نيست. يكي كه كسي نيست و هرگز در تاريخ نمي ماند. آن يك گفت " بدين خليفه خرف شده ببايد نبشت انگشت در كرده‌ام، در همه جهان و قرمطى ميجويم و آنچه يافته آمد و درست گردد بر دار ميكشم " *حقيقت را به خليفه گفته بودند. خليفه گفت جانش بستانيد.

 حقيقت را برسريري از آهن خام  نشاندند. با زنجيري گران كه راه باز مي كرد ميان گوشت و خون  و شيار مي كشيد از ميان دست ها و پاها.

 آن دم  " سر و روي او را بدان بپوشانيدند، پس آواز دادند كه بدو، دم نزد، و از ايشان نينديشيد، هر كس گفتند: "شرم نداريد، مردي را كه مي‌كشيد و بدار چنين مي بريد؟"*.

 بوسهل گفت: "حجت بزرگتر از اين كه مرد قرمطى است ". حقيقت قرمطي بود. خليفه گفت جانش بستانيد. فرزند مريم را برتخت به صليب كشيدند. برشكمش سنگ گذاشتند. بر دهانش بند زدند. مباد آنكه خدايي باشد در اين نزديكي. خدايي حتي نيم مرده.

حقيقت مي خواست جان بدهد. حقيقت جان نداشت اما فكر مي كرد.

ما دير به دنيا آمده بوديم يا  حقيقت زود مرده بود ؟كسي ناله مي كرد كسي كه زن نبود. اگر بود مريم نبود .

باد مي وزد. باد در خرمن گيسوي ِ بريده زنان مي افتد. طوفان خواهد شد. نفرت معجزه خواهد كرد.

 

در زير گَوَن در انديشه باراني از سنگ يا طوفان بودم. طوفاني سخت ويران گر. طوفاني كه همه جا را دريا كند. و دريا را به آسمان برساند و زمين را از اين همه سياهكاري وا رهاند.

كسي هست و فصلي خواهد نبشت ...

 

 

* تاريخ بيهقي

 

 

+  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 23:2   آرش.رضايي  |