تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

 

 

  تقديم به كساني كه در اين متن نامشان آمده‌است يا از بردن نامشان پرهيز شده‌است.

 

من دو رمان يا داستان بلند دارم و 4 طرح داستاني ديگر.

 دو داستاني كه مي‌گويم وضع‌شان روشن است. قصه‌شان را مي‌دانم و سرگذشت تك تك آدم‌ها برايم مثل روز روشن است. حالا مي‌ماند اين‌كه چرا تمامشان نمي‌كنم؟ اين سئوال، خيلي از دوستانم را آزار مي‌دهد. چرا اين‌روزها نمي‌نويسم يا حتي جدي نظر نمي‌دهم هم سئوالي است.

 روزي به يكي از دوستان گفتم بين خودمان، سه نفر بافنده‌ي خوب داريم. اول محمد عربزاده دوم سعيد دارايي كه خدا لعنتش كند( شايد اگر اين‌جا مي‌گفتم سعيد ملعون خيلي بهتر بود). سومين بافنده هم خودم هستم.

 حقيقت اين است كه من براي مطالبي كه در وبلاگ گاوميش مي‌گذارم وقت زيادي صرف نمي‌كنم. البته براي نظراتي كه مي‌نويسم هم زياد وقت نمي‌گذارم. حالا يكي از دوستان را مي‌بينم كه نقدش را مي‌نويسد، زير ابرو و بزكش مي‌كند، بعد مي‌برد به قسمت نظرها. ولي من همان جا مي‌نويسم. وقتي كه مطلب جديدي هم مي‌زنم، با عرض شرمندگي از خود، ديگر آن‌را نمي‌خوانم.

 يادم رفت به دوران درس و مشق. بعد از پايان امتحانات، اولين كاري كه مي‌كردم اين بود كه كتاب‌ و دفترها را توي رودخانه مي‌انداختم. گاهي كيفم را هم در آخرين مرحله مي‌‌دادم به رودخانه. حالا اين مال همان سال‌هايي است كه كيف داشتم. بزرگتر كه شدم ديگر كيف نمي‌خريدم. ضايع بود. به تقليد از بچه‌هاي محله پايين يك كش مي‌بستم دور كتاب‌هام. گاهي هم به تقليد دماغ مي‌شكستم. شايد به همين خاطر است كه معناي هارتان پورتان‌هاي سعيد دارايي را خوب مي‌دانم.

 توي شهر ما يك رودخانه‌ي بزرگي هست. معلم جغرافيا مي‌گفت، در وسط زيباترين شهرهاي دنيا حتماً يك رودخانه هست. مثل تايمز لندن يا دانوب بوداپست. ولي اين رودخانه‌ي شهر ما همه خاصيتش اين‌است كه فاضلاب‌هاي محله‌هاي مختلف را در خود فشرده مي‌كند. بوي گند به جان شهر مي‌اندازد و غير از افشره‌ي فضائل بشري، آن پايين‌ترها، لجه‌ي اميال انساني چنان سنگين مي‌شود كه وسط اقيانوس را به خاطر مي‌آورد آب دريا از سنگيني، راكد و ساكن به نظر مي‌رسد. انگار آب نيست، چيزي مي شود مثل سرب سنگين. حالا قسم مي‌خورند كه شهر ما زيباترين شهر دنياست! و مدام از بوي گند شهرهاي بالا و پايين حرف مي‌زنند.

 من در كامنت‌هايي كه مي‌نويسم خيلي خودشيفته هستم. بعضي‌هاشان را سي بار و بيشتر خوانده‌ام. مثل كامنت‌هايي كه براي حميدرضا‌سليماني گذاشته‌ام يا يكي كه براي شبگرد. خدا اين شبگرد را مرگ بدهد. اگر از راهنمايي‌هايم استفاده مي كرد، حتماً نوشتنش بهتر مي‌شد. حالا مي‌بينم كه دختر سر به هوايي است. درجا مي‌زند. حرف گوش نمي‌دهد اين دختر. اين‌كه تكرار مي‌كنم دختر، دليلش اين‌است كه خيلي دير فهميدم كه اصلاً او يك دختر است. شبگرد از نظر معنايي، چيزي است مثل عيار يا طرار. اين اصطلاح بيشتر مردانه است تا زنانه.

 اين دير فهميدن‌ها هميشه كار دست من داده‌است. شايد به همين خاطر بود كه در موقع جواني هميشه مي‌گفتم به ياد كساني كه دوست‌مان دارند ولي ما خبر نداريم. البته اين قصه سر دراز داشت. از كسايي كه دوست‌شان داريم ولي نمي‌دانند، يا دوستشان داريم و مي داننداما به روي خودشان نمي‌آورند، شروع مي‌كردم تا بالعكس.( دوستي در بهترين شكلش جاده‌ي دوطرفه‌اي است).

 حالا اين‌ها مال دوره‌ي جهالت و جواني بود. زياد دنبال پاپوش دوزي و پرونده‌سازي نرويد. مخصوصاً قابل توجه آن ملعون مي‌گويم. ما خودمان بچه مسلمان هستيم. حاج آقا توي گوش‌مان اذان و اقامه خوانده‌است. بگذريم كه توي اين دنيا هيچ كس دُرج سر به مُهر نيست. اصلا در مملكت فريب و ريا و تجاوز، كي باكره‌ است. همه جا ناامن است. مسجد و مدرسه هم ندارد. ملا و معلم و رئيس ... همه به هم چشم دارند. به فريب و ريا، نشد به تجاوز، به زور. برويد آمار تجاوز به عنف را در روزنامه‌ها بخوانبد. اين است كه مي‌گويم كي باكره است؟

وقت‌هايي كه از داستان‌هايم نمي‌نويسم، بيشتر به نظر دادن اكتفا مي‌كنم. اين براي تمرين نوشتن خوب است. ولي گاهي خلق الله فكر مي كنند، وظيفه شما فقط نظر دادن است. اين بد‌است. وظيف نويسنده اول خواندن است دوم هم خواندن است، در آخر نوشتن. براي نوشتن هم بايد انديشه داشت. انديشه هم به اين معنا نيست كه به يك ايسم يا ايدئولوژي بچسبي. انديشه براي نويسنده يعني فرديت. يعني آدم به من جهاني خودش رسيده باشد و ديگر چون كشتي بي‌لنگر كژ و مژ نشود. خيلي‌ از ناقدان تازه به دوران رسيده فكر مي‌كنند صادق هدايت از بي‌ايماني يا بي‌ايسمي دست به خودكشي زد. اين‌ها غافل از اين هستند كه هدايت به فرديت رسيده‌بود. همين خودكشي بزرگترين دليل فرديت هدايت است. فرديت گاهي كه رشد مي‌كند هيچ چاره‌اي جز خودكشي براي آدم نمي‌گذارد . اميدوارم اين دارايي ملعون به اين فرديت برسد.

 امثال هدايت دنيا را از زاويه‌ي ديد خودشان مي‌بينند به‌همين خاطر، در هيچ نوع جهان‌بيني كليشه شده‌اي نمي‌گنجند. هيچ راهي جز طغيان و شورش نمي‌شناسند. گاهي به جهان پيرامونشان گند مي‌زنند. مثل جلال آل احمد. بوي نامطبوع امثال آسيدجلال يا حاج علي‌شريعتي حالاحالاها مي‌ماند. اين‌ها هم به فرديت رسيده‌بودند. منتها از نوع ديگرش. يعني از آن طرف بام افتاده‌بودند.

آدم‌ها گاهي آن‌قدر رشد مي‌كنند كه تا سال‌ها سايه‌شان روي ديگران باقي مي‌ماند. به راحتي هم دست از سر يك ملت بر نمي‌دارند. مثل مولوي . حالا هرچه اين فرديت بزرگ‌تر و عميق‌تر باشد، بيشتر ماندگار مي‌شود.

روزي حميدرضاسليماني گفت مي‌خواهم آثارم را چاپ كنم. خيلي ناراحت شدم. حالا چيزي كه آن‌روز گفتم خيلي ملايم بود. ولي آقاي محترم، عزيز دلم، مگر چاپ كردند به همين راحتي است. شوخي نيست. مي خواهي چاپ‌كني كه چه شود؟ نويسنده بايد بداند كه اثرش در كدام طيف از داستان نويسي قرار مي‌گيرد. ديگران در اين طيف چه كرده‌اند و اثر او مي‌خواهد چه گلي بر سر جهان داستاني و جهان انساني بزند. همين داستاني كه به اسم خاطرات سالخوردگي يك كودك است را ملاحظه كنيد. چرا يك نويسنده به رويكرد خاطره‌نويسي روي مي آورد؟ در چه سن و سالي و با چه هدفي اين‌كار را انجام مي‌دهد؟ تا الان چند نويسنده و كتاب اين فضا را طبع‌آزمايي كرده‌اند؟

در اين حوزه بيش از 50 جلد داستان نوشته شده‌است. هركدام دلايلي براي كار خود دارند. اين دلايل تنها براي تعداد اندكي توجيه دارد. حالا شما به كدام دليل مي‌خواهي اين وادي و راه رفته را تكرار كني؟ آيا اين تكرار چيزي بر حوزه داستان‌نويسي امروز اضافه مي‌كند يا نه؟ اگر جواب منفي است، بايد بيايي و انديشه‌ات را بيشتر پر و بال بدهي؟ زاويه ديدت را عوض كني. قدرت بافندگي‌ات را بيشتر به زحمت بيندازي. خلاصه آگاهانه بنويسي.

يك روز اين عرب ( منظورم محمد عربزاده است با عرب‌هاي ديگر اشتباه نشود ) كه اصلاً عرب نيست و پارسي را چون قند مي‌نويسد، يكي از داستان‌هاي يارعلي پور مقدم را برايم ارسال كرده‌بود. اين يارعلي آدم جالبي است. كافه شوگا را دارد. همان حوالي گاندي است. اصلاً مسجد سليماني است. خودش را ادامه راه بهرام حيدري مي داند. بهرام حيدري و علي مراد فدايي‌نيا و پور مقدم همه از يك منطقه و يك ايل آمده‌اند. يارعلي سال‌ها است مقيم تهران شده‌است. تهراني شده ولي مدام به خودش مي‌گويد يارعلي. نرفته اسمش را عوض كند. بر و بچه‌هاي سوسول و فوفول هم دور و برش زياد است (قابل توجه صياد معرف و ملعون) آن‌ها هم، چپ و راست مي‌گويند يارعلي، حتماًخوشش مي‌شود كه اين‌جوري صدايش كنند. اميدوارم به يارعلي سري بزنيد و مثل من از مواهبش برخوردار شويد. بدانيد دست خالي بر نمي‌گرديد. اين يارعلي داستاني دارد به اسم هفت‌خاج. پرسيد فكر مي‌كني چقدر طول كشيد كه تمام بشود؟ گفتم 24 ساعت. اخم كرد و گفت، نوشتن اين داستان يك سال طول كشيده‌است. حالا چرا من فكر كردم بيست و چهار ساعت؟ چون اين داستان به ايجاز رسيده‌است. ايجاز، معجزه‌ي داستان است.

چند روز پيش عزيزي، نازنيني، شوخ چشمي كه اصلاً بهانه‌ي اين نوشتن شد، نقدي از مرشد و مارگريتا برايم فرستد. خيلي لذت بردم، نه از نقد كه خودم بهترش را مي‌توانم بنويسم و بهترش را هم خوانده‌ام. بيشتر از اين‌كه هميشه چيزهايي برايم مي‌فرستد كه نياز همان‌روز من هستند. مثل اين كه با من تله‌پاتي دارد. يا مثل اين كه من دارم عاشقش مي‌شوم. بايد بيشتر مواظب باشم. بايد بگويم بيشتر مواظبم باشد. دارم حال بچه شيرخواره‌ها را پيدا مي‌كنم. اگر شيرم را قطع كند حتماً مدتي لب‌هايم خشك مي‌شود. ميل و اشتهايم به غذا از بين مي‌رود. تا مدت ها شكم روش مي‌گيرم و كلي از وزنم را از دست مي‌دهم. اين وزن كم كردن‌ها و اين رنگ سياه من ديگر شكي در ترياكي بودنم باقي نمي‌گذارد. حالا كسي كه باور كند كه من توي عمرم لب به مخدر نگذاشته‌ام، فقط خدا است. رنگ پوستم، اين طوري نبود. به مرور عوض شد. حالا يكي هست كه به من مي گويد رنگ پوستت ترياكي است. راست هم مي‌گويد. خودم فكر مي‌كردم از گونه‌ي گندمگون‌ها هستم كه زيادي آفتاب ديده‌است.

با ترياك كاري نداريم. به ما هم ارتباطي ندارد كه هدايت ترياكي بود يا كوكايين مصرف مي‌كرد. مسئله‌ي مرشد و مارگريتا است. شاهكار بولگاكف نويسنده روسي. اين اثر هزار حسن دارد. ولي حسن اساسي‌اش، قدرت ايجاز آن است. وقتي مي‌خواني‌اش مي‌گويي چقدر راحت نوشته‌است. اين قدرت ايجاز است. اين قدرت از دوازده سال كار روي داستان آمده‌است.كار يك روز يا يك سال نيست. اين دوازده سال از عمر يك نويسنده‌ي مبتدي هم نيست. دوازده سال آخر عمر يك نويسنده حرفه‌اي و بزرگ است كه استالين هم از او حساب مي‌برد. اين ايجاز باعث شده‌است كه به گونه‌‌اي بنويسد كه يك اثر ضد ماترياليستي در زمان حكومت كمونيستي شوروي چاپ شود. حالا بگذريم كه 15 سال بعد از مرگش چاپ شد. ولي اگر زنده مي‌ماند باز هم رويش كار مي‌كرد.

اگر ما شب چيزي نوشتيم و صبح به چاپ‌خانه داديم و روي دست‌مان باد كرد مقصر خودمان هستيم. اگر نتوانست از سد سانسور بگذرد باز مقصر خودمان هستيم. وگرنه رژيم‌هاي اقتدارگرا اين قدر هم باهوش نيستند كه به درون‌مايه يك اثر عميق پي ببرند. حتي آن دسته منتقداني كه روحشان را به شيطان فروخته‌اند هم اين اندازه با هوش نيستند.

در همين داستان بولگاكف، مارگريتا حاضر است به خاطر عشقش يعني مرشد روحش را به شيطان بفروشد و پياله گردان بزم شيطان شود. مثل حافظ معتقدم "در ره عشق اي دل كسي گمراه نيست". و دامن مبارك مارگريتا را از شيطان‌پرستي تطهير مي‌كنم. ( فراموش نمي‌كنيم كه زن ايوب به عشق او موهايش را به شيطان داد!) مثل غزالي معتقدم شيطان سرور يكتاپرستان عالم است. كاري كه بولگاكف كرده، همين است. در بخشي از روايت دامن شيطان را از هرچه پيرايه است پاك كرده است.

"سرانجام باز گو كيستي

اي قدرتي كه به خدمتش كمر بسته‌ام

قدرتي كه همواره خواهان شر است

اما هميشه عمل خير مي كند". گوته- فاوست

اين همان كاري است كه 800 سال پيش غزالي كرد.

گفتم دو تا كار بلند و چند تا طرح دارم. بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم، اهميت طرح‌هايم را بسنجم و تا آخر عمر كاري جز تكميل و اصلاح‌شان نكنم. حالا چرا با اين حال مثل خر در گل مانده‌ام؟ چون كار را كه شروع مي‌كنم مي‌بينم بي‌فايده ‌است و دارم راه رفته را مي‌روم. اين براي خودم هم لذتي ندارد تا چه رسد به خواننده. مي‌نويسم، مي بينم تكراري است و باز مجبورم راهم را كج كنم. در همين گريز زدن‌ها، هميشه بايد به خط و طرح اولم وفادار باشم.

اصولاً براي نوشتن به تجهيز كارگاه اعتقاد دارم.

 يك داستان خوب بايد از تجهيز كارگاه خوبي هم برخوردار باشد. نمي‌شود براي ساختن يك برج چند طبقه از مصالح و يا معماري كه تا حالا فقط آلونك مي‌ساخته‌است، انتظار برج سازي داشت. يا با يك فرغون و يك بونكر سيمان قانع بود. هرچه زمين ساختمان بزرگ‌تر باشد و كارگاه و دم دستگاه وسيع‌تر باشد هر كسي كه نگاه كند مي‌فهمد قرار است اين‌جا، ساختماني درست و حسابي بنا شود.

ننوشتن خيلي وقت‌ها از نوشن بهتر است*. يا درست‌تر بگويم ننوشتن از نوشتن سخت‌تر است. چون وقتي نوشتي، ممكن است چرت و پرت از آب در‌بيايد. يا باعث رنجش كساني شود. كم پيش مي‌آيد كه چيز خوبي از آب دربيايد. مثل همين نوشته امروز من. در يك ساعت نوشتمش. چند تا غلط داشت گرفتم. هيچ هم ناراحت نيستم كه به كسي بربخورد يا‌ نه. از همين بدنوشتن‌ها است كه نويسنده‌ رشد مي‌كند. به قول همينگوي، هر نويسنده‌اي نيمي از نوشته‌هاش چرت نويسي‌است. به نظر من مهم آن است كه نويسنده دغدغه نوشته‌اش را داشته‌باشد و آگاهانه بنويسد تا از تكرار راه رفته پرهيز كند.

 

ديمچه مجيدخان- 19/06/85

 

*

منظور از نوشتن در اين جا، منتشرنمودن و چاپ كردن است.

 

+  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:31   آرش.رضايي  |