|
داستان و ادبيات
|
|
اشاره: تا پيش از رخداد سال 57 ، روشنفكران ايران(1) كه معرفت و تجربهي كاملي از حكومتهاي توتاليتر نداشتند، براي شخصيت "كاليگولا" و شناخت مابهازاء تاريخي آن، بيشتر به زمامدار وقت اشاره داشتند. (2) چهار دهه پس از ترجمه كتاب (سال 1346 ) كاليگولاي آلبر كامو و تحولات جديد جامعه و ظهور چهرهي محدوديت ناپذير و بيبديل از قدرت، مواد معرفتي بيشتري براي شناخت كاليگولا فراهم كردهاست. امروزه درك و شناخت فرهنگ ايران، كليد موثرتري براي شناخت كاليگولا است تا پيدا كردن مابهازاء سياسي و تاريخي براي او. كاليگولا كاليگولا با مرگ آغاز ميشود. مرگ "دروسيلا" خواهر و معشوقهي كاليگولا و با مرگ پايان ميپذيرد، مرگ كاليگولا. مرگ همچنان كه بودا را به انديشه وا ميدارد، كاليگولا را نيز به چرخيدن در عمق وجود خويش ميكشاند. كاليگولا، حماسهي مرگ و پوچي است. پوچي زادهي مرگ است. اگر داستان "بيگانه" نشاندهندهي پوچي در زندگي فرودستان و اقشار متوسط است، كاليگولا همين ايده را در بالاترين سطح اجتماع يعني فرادستان، نمايش ميدهد تا نشان دهد، پوچي و مرگ همزاد ابدي و جدايي ناپذير آدمي هستند. زندگي بر مداري از پوچي ميچرخد هم براي شاه و هم براي گدا. چيزي نميتواند به زندگي معنا ببخشد جز مرگ، حتي قدرت در عاليترين سطح آن يعني قدرت خداوندگاري. « اعدام ( مرگ ) تسلي ميـدهد و رهايي ميبخشد. اعدام امري است عالمگير، نيرو بخش و در نيت عادلانه. آدمي ميميرد چون مقصر است. مقصر است چون از اتباع كاليگولا است. و اما همه كس تابع كاليگولاست. پس همه كس مقصر است. از اينجا نتيجه ميگيريم كه همه كس ميميرد. فقط محتاج به گذشت زمان و صبر هست.» (ص70) هيچ خبري نيست و هيچ خبري نخواهد بود. «قاصدها ميروند، قاصدها برميگردند. سرشان را تكان ميدهند و ميگويند: " هيچ" (ص17). « در و دشت را زير پا گذاشتهاند، ديگر كاري نماندهاست كه بكنيم.» ( ص17) « من هم آنجا بودم و از او پرسيدم نگرانيش چيست. جواب هم داد؟ فقط يك كلمه: «هيچ.»(ص18) در اين ميان حقيقت انكار نشدني و جاويدان و تنها نقطهي اميد اين است كه « خوشبختانه غمها ابدي نيستند.» (ص19) و مرگ پايان همه چيز است. اكنون سئوال اين است، اگر هستي پوچ است پس چرا بايد زندگي كرد؟ آيا بهتر نيست آدمي داوطلبانه به رنج و محنت خود پايان دهد؟ جواب كاليگولا به اين سئوال منفي است. او اميدوار است، چون طبيعت خود اين وظيفه را به خوبي انجام ميدهد. « طبيعت درست عمل ميكند » (ص19) انسان تنها ظاهر را بايد حفظ كند، چرا كه انسان تنها حيوان ارزشمند و امپراتور هستي است. اگر او از بين برود، ديگر هستي معنايي نخواهد داشت، پس آرام بايد بود. « آرام باشيد آقايان، آرام باشيد. صورت ظاهر را حفظ كنيد. آخر امپراتور روم ماييم. اگر ما ظاهر را ببازيم، امپراتوري عقلش را ميبازد.» (ص20) مرگ براي كاليگولا وسيله رهايي از محبت و علقهي دنيا است. اين علقه ميتواند مواهب زندگي باشد يا زن و فرزند و حتي عشق: « يكي بود يكي نبود. يك امپراتور بيچاره بود كه هيچ كس دوستش نداشت. امپراتور، جوانترين پسر او را كشت تا اين محبت را از دل او بيرون كند.» (ص62) « اين مردم، سالهاي سال در اشتباه بودهاند. عشق براي من كافي نيست: اين است آنچه كه آن موقع ميفهميدم. كسي را دوست داشتن يعني پير شدن با او را پذيرفتن. چنين عشقي از من ساخته نيست. دروسيلاي پير صد درجه بدتر از دروسيلاي مرده است. مردم گمان مي كنند كه اگر كسي رنج ميبرد براي اين است كه مثلاً معشوقش يك روز مرده است. و حال آنكه رنج حقيقي او جديتر از اين است: رنج ميبرد چون ميبيند كه غصه هم دوام ندارد. حتي درد بي معني است.» (ص150) از نظر كاليگولا طبيعت دلكشتريين موضوع است. مرگ، كينه و نفرت، ترس و شهوت، واقعيترين و طبيعيترين خصلتهاي بشر هستند. اينها خصلتهايي هستند كه ميتوانند مردم را هشيار كنند. چرا كه «عواطف نادري هستند كه عظمت و شكوهشان را از عمق وجود آميزاد بيرون ميكشند» (63) و «اميال زورآوري هستند كه طبيعت در نهاد ما به وديعه گذاشتهاست.» (65) مابقي هرچه هست، تفسير و برداشت انسان است. از نظر كاليگولا، زندگي فرصت محدودي است كه با اين گونه تفاسير ملوّث شده است، او زندگي را عرصه بهدست آوردن و رها كردن ميداند. اگر براي مردم، زندگي تحمل محدوديتها است، اما براي كاليگولا، زندگي بازي به دست آوردن ناممكنها است. « دنيا به اين صورت كه ساختهشده است، قابل تحمل نيست. براي همين است كه من احتياج به ماه دارم. يا به خوشبختي يا عمر ابدي. به چيزي كه شايد ديوانگي باشد اما مال دنيا نباشد.» (ص27) مرگ پارادكس كاليگولا است. هم خوشبختي ميبخشد و هم تيرهبختي. انسانها چون ميميرند، خوشبخت نيستند. « قسم ميخورم كه اين مرگ براي من هيچ است. فقط گوياي حقيقتي است بسيار ساده و كاملاً روشن، كمي هم احمقانه، اما كشفش دشوار و حملش سنگين. آدمها ميميرند و خوشبخت نيستند.» (ص28) كشف مصيبت ِ مرگ نيست كه كاليگولا را چنين به تكاپو وادار نمودهاست. اينكه آدمي چگونه با چنين حقيقت عظيمي خوگر شده و آنرا به دليل بديهي بودن به فراموشي سپرده، بيشتر مايه اعجاب و رنج كاليگولا است. انسان مقصر است. بزرگترين تقصير و كوتاهي او فراموشي و بيتوجهي به مرگ است. ريشهي تزوير و دروغ،جهل و ناراستي و خمودي و سكون در بياعتنايي به مرگ است. مرگ نيروي پيشبرنده تاريخ و موتور عظيم جستجوگري بشر است. آگاهي به مرگ، به حيات معنا و جهت ميدهد و از آنجا كه مرگ تنها نيرويي است كه توانايي رهايي بشر از رنج هستي را دارد، نوشداروي خوشبختي است. جوشاندهاي است دستساز نظام طبيعت. پس هيچ ضرورت و جستجوگريي، برتر از جستجوي مرگ و آگاهي به آن نيست. بزرگترين هديه و موهبت براي بشر، تثبيت حضور مرگ در زندگي او است. گسترش بيقاعدهي زندگي، مرگ را از صحنهي حيات راندهاست و او را از تقارن خارج ساختهاست. تنها مرگ است كه تقارن را به زندگي باز ميگرداند: « كاليگولا: آدمها ميميرند و خوشبخت نيستند. هليكون: آخر، كايوس، اين حقيقتي است كه آدمها به آساني با آن ميسازند. به دور و بر خودت نگاه كن، اين چيزي نيست كه مانع ناهار خوردن آنها بشود. كاليگولا: پس دور و بر من هرچه هست دروغ است و من ميخواهم كه آنها را وادارم تا با راستي زندگي كنند. چون ميدانم آنها چه ندارند، هليكون. آنها معرفت ندارند، معلمي ميخواهند كه بداند چه ميگويد.» (ص28) پيامبران و مصلحان، شناخته شدهترين معلمهاي تاريخ بودهاند. آيا آنها حقيقتاً موفق بودهاند؟ از نظر كاليگولا فقدان ابزار اساسي، يعني جبروت قدرت، عامل عدم موفقيت بودهاست و جز او و دو سه تن ديگر به اين نيرو دست نيافتهاند. جامعهشناسي نيز، پاسخي ياسآور به اين پرسش ميدهد: «نه. » وجود نابرابري عظيم، فقر و بيعدالتي، جهل و ناداني، جنگ و وجود روياها نيز، نشانهي اين عدم موفقيت انبياء است. كينجويي و غضب خدا بر بشر، به خاطر بيتوجهي به خواستهي رسولان و عدم موفقيت آنان بودهاست. گو اين كه دو سه تن موفقتر بودهاند، كه آنان نيز خود به قدرت عريان، مسلح بودهاند. كاليگولا نميخواهد چون بودا و مسيح و با تكيه بر نيروي بصيرت و محبت، معرفتبخشي نمايد. اتكاء او برقدرت است. « حالاست كه فايدهي قدرت را ميفهمم. قدرت به ناممكن فرصت امكان ميدهد. امروز و همه روزهايي كه در پيش است، آزادي من حد و مرزي نخواهد شناخت.» (ص37) و قدرت، قدرت زنده و آماده ( نه وعده داده شده ) را نيرويي عظيم و يگانه ميشناسد. اگر معرفت جز قدرت، پشتوانه و تكيهگاهي نداشته باشد، عجيب نيست كه خونها ريخته شود و جنايتها رخ دهد. مرگ " مريا " نمونههاي كاربرد قدرت بي حد و حصر است. كاليگولا كه وانمود ميكند از سوء ظن مريا به خودش آگاه است به او سه اتهام منتسب مي كند: « يا من مي خواستهام تو را بكشم و تو به ناروا بر من، امپراتورت، سوء ظن ميبري، يا اينكه من اين را ميخواستهام و تو حشرهي ناچيز، مانع اجراي نقشه من ميشوي...و جنايت سوم، تو مرا احمق حساب مي كني. خوب گوش كن. از اين سه جنايت فقط يكي براي تو شرافتمندانه است: جنايت دوم. زيرا از لحظهاي كه تو تصميمي به من نسبت بدهي و با آن مخالفت بكني، نشانهي عصيان در وجود توست. يعني كه تو رهبر مردمي، مرد انقلابي. اين خوب است. من تو را خيلي دوست دارم، مريا. از اين جهت تو را به اتهام جنايت دوّمت محكوم ( به مرگ ) مي كنم و نه به اتهام جنايتهاي ديگر. تو مردانه ميميري چون عصيان كردهاي.» (ص75) يا در هنگام برخورد با بزرگزادهي پير كه ميخواهد با خيانت به رفقاي خود كاليگولا را از توطئه قتلش آگاه كند و به منزلتي در پيشگاه كاليگولا برسد، چنان برخوردي ميكند كه خبرچين اعتراف ميكند، هيچ خبري نيست و او فقط ميخواسته است شوخي بكند، يك شوخي ساده. منطقي كه تنها بر قدرت بيحد و حصر تكيه دارد، معجزههايي از خود بروز مي دهد كه از دم و دستگاه هيچ خداي قهار ديگري ساخته نيست. اين همان قدرتي است كه درنظامهاي توتاليتر چون ماري زهرآگين آزادگان را چنان در چنبره خود ميفشارد كه حاضر ميشوند هر نوع دروغ و بيحيايي را برخود بپذيرند و داوطلبانه به نمايندگي مستقيم و بيواسطهي همهي قدرتهاي اهريمني اعتراف كنند. تكيه بر قدرت باعث ميشود كه كاليگولا در حقيقيت جز خيال خودش، هيچ حقيقتي را نبيند. اگر او پيشتر مهربان بود و ميانديشيد: « زندگي كردن آسان نيست، اما مذهب هست، هنر هست، محبت ديگران هست. غالباً تكرار مي كرد كه تنها راه اشتباه، رنج دادن است. ميخواست مرد عادلي باشد.»(ص31) اما اكنون چنان در سايه قدرت خود گم شدهاست كه جز خيال خود كه چشاندن ميوهي تلخ مرگ به مردمان، براي فهم و معرفت زندگي است، هدفي براي خود نميشناسد. « فقط اين را گوش كن. حرفي هست، هم مشكل و هم بديهي كه ميخواهم به تو بگويم. اما اين حرفي است كه اگر حقيقتاً مورد توجه قرار ميگرفت، تنها انقلاب قطعي اين جهان را عملي ميكرد.» اين انقلاب قطعي مورد اشاره، چيزي جز عصيان در برابر قدرت نيست كه از ضربهي آگاهيبخش مرگ، يعني مرگ پدر بايد براي فرزند، حاصل شود. كاليگولا جز مرگ رهاييبخش، ملتفت چيزي نيست و هيچ كس را شايستهي ترحم و مدارا و گذشت نميشناسد. قدرت مورد استفادهي كاليگولا ريشه در موقعيت اعطايي روم ندارد بلكه منتج از بصيرت و دانايي او به پوچي هستي و عظمت مرگ به عنوان نيرويي رهاييبخش است. كاليگولا، رسالت خود را با تكيه بر چنين قدرتي آغاز ميكند. رسالت او نفي همهي خدايان و مناسبات موجود و دعوت به مرگ، به عنوان تنها منبع زايندهي آزادي، معرفت و بصيرت است. آنان كه از بند ناف نجيبزادگي ارتزاق ميكنند، طبقه و مناسبات برآمده از آن را مهم و اساسي ميشمارند، پول و شهوت را اساس زندگي ميدانند، بايد اين استدلال را بپذيرند كه زندگيشان را به هيچ بگيرند و در برابر مرگ زانو بزنند. مرگ تنها منطقي است كه تناقضگويي و تناقضگو را رسوا ميكند و از ميان بر ميدارد. « خوب گوش بده، احمق. اگر خزانه اهميت دارد، پس جان مردم اهميت ندارد. اين واضح و مسلم است. همهي آنهايي كه مثل تو فكر ميكنند، ناچار بايد اين استدلال را بپذيرند و حالا كه پول را همه چيز ميدانند، زندگيشان را به هيچ بگيرند. به هر حال، من تصميم گرفتهام و چون قدرت در دست من است، حالا خواهيد ديد كه منطق براي شما به چه قيمتي تمام خواهد شد. من تناقضگو و تناقضگويي را از ميان برميدارم. و اگر لازم شد، اول خود تو را.» ( ص35) اين است بازي كاليگولا، زيستن براي مردن و مردن براي زيستن. نتيجه چنين بازي از نظر او، آگاهي و آزادي است. هر كاري كه ميكند، براي اين است كه انسان را از تماشاچي به صحنه بازيگري بكشاند. او به كسالتبار بودن موقعيت تماشاگر آگاهي دارد و ميخواهد بر آن مهر ابطال بزند. در اين راه براي تحريك و اغواگري از هيچ كاري دريغ نميكند. مدام نجبا را شماتت ميكند و آنان را با القاب دون مخاطب قرار ميدهد. چون بردگان آنها را در كنار تخت روان گسيل ميدارد. بر زنانشان دست مييازد و از عيان بودن اين كار و تحقير آنان، غفلت نميكند. فرزند ميكشد و همزمان از پدر، رقاصگي و لودگي ميخواهد. پدر ميكشد و بر زخم فرزند نمك ميپاشد. از نظر او اگر از گروهي، مايه مباهات و شرافت و انسانيتشان را گرفتي و باز از خود جرات و جسارت، بروز ندادند، بايد اعدام گردند. تنها بازي مرگ است كه ممكن است، آنها را به تحرك وادارد. در نظر مردم، عيب اين بازي اين است كه« انتها ندارد و سرگرمي ديوانهها است.» (ص37) اما از نظر كاليگولا كه انسان را امپراتور هستي ميداند، فضيلت امپراتور همين بازي است و مابقي هرچه هست روزمرگي و تزوير و ريا است. آدمي كه به واقعيت مرگ ايمان داشته باشد، ديگر وقتي براي استراحت و درنگ و هرزهگري ندارد. چيزي را براي دلبستگي شايسته نميداند. اين بينيازي رهنمون آزادي است. از نظر او مردن در راه شناخت حقيقت، بسي مهمتر و ارزندهتر از مردن در راه كسب فتوحات و كشورگشاييهاي بي ارزش است. « آيا ميداني كه من زير بار چند جنگ نرفتهام؟ سه جنگ. و ميداني چرا زير بار نرفتهام؟ چون به جان مردم احترام مي گذارم. يا دست كم به آن بيشتر از فتوحات نظامي احترام ميگذارم.» (ص97) كاليگولا در كلبي مسلكي و زهد و فرياد بيدارباش با پيامبران همنظر است. نقطه افتراق آنان، رواداري قدرت نامحدود و نفي سلطهي هر چيز غير بشري (خدا) است. « تو هم مرا ديوانه ميپنداري. اصلاً مگر خدا كيست كه من بخواهم با او برابري كنم؟ آنچه من امروز با همهي وجودم ميطلبم، بالاتر از حد خدايان است. من مالك ملكوتي شدهام كه ناممكن در آنجا سلطان است. من ميخواهم آسمان را به دريا بياميزم، زشتي و زيبايي را در هم بريزم، از خنده رنج برانگيزم.» (ص42) او ميخواهد با تجسم خود به نام و عنوان خدا، پرده از روي شقاوت خدايان بردارد و پليدي و پلشتي و آزمندي و قساوت آنان را به مردمان نشان دهد. او چنان ميفهماند كه خدايي وجود ندارد. خداوند چيزي نيست جز مفهومي براي محدوديت انسان. مرگ، حقيقيتر از خدا و قهارتر و رهاييبخشتر از او است: « بشتابيد! بشتابيد! يك بار ديگر، خدايان به روي زمين نزول كردهاند. كايوس، قيصر و خداي ما، ملقب به كاليگولا، صورت انساني خود را به آنها بخشيده است. بشتابيد، اي بندگان عامي ِ فاني، معجزهي قدسي در برابر چشم شما رخ ميدهد. به لطف موهبتي كه مخصوص سلطنت خجستهي كاليگولاست، اسرار الهي در منظر همهي ديدگان قرار ميگيرد» (ص90) « براي مردي كه قدرت را دوست دارد، همچشمي خدايان رويهمرفته كسالتآور است. من اين را از ميان برداشتهام. من به اين خدايان موهوم ثابت كردهام كه مرد اگر اراده كند ميتواند بدون تعليم و تمرين از عهدهي حرفهي مضحك آنها برآيد.» (ص96) خدايان، مرگ و بلاهاي زميني و آسماني را براي چه ميآفرينند؟ شستن گناه انسان، تنبه بشري و يا روي آوردن به مسببالاسباب؟ كاليگولا نيز مانند خدايان، قصد تفرج و انتقام ندارد بلكه او نيز در پي تنبه و بيداري انسان است. كاليگولا ميخواهد، پوچي اسرار خدايان، جلال و جبروت آنان و قدرت معجزات و كرامات را در نمايشي نفرتانگيز در وجود خود تجسد بخشد. تا انسان تماشگر به حقيقت آگاه گردد. او بازي ميكند، چون ميداند فلسفهبافي و تغزلسرايي، هموار كردن گردهي مردم براي سواري دادن دوباره است. او از تفسير كردن بيزار است. براي همين، حقيقت عريان را به مردم نشان ميدهد. حقيقتي كه مشحون از تحميق و بهرهكشي و ريا است. براي اين منظور، هيچ ابايي ندارد كه زمين و آسمان را ملوث سازد. كاليگولا نشان ميدهد، آنچه حقيقت است فقط تزوير است و كفر عين بصيرت است. در انديشه كاليگولا، انسان در جايگاه خدا و فراتر از او است. بايد خدا را از زمين راند و در صدد تسخير ملكوت آسمانها بود.از نظر او معرفت و بصيرت، در مرتبه اولي است و نشاندهنده راه است. و او را ميآموزاند كه چه بخواهد و چه نخواهد. اما روم هستي، انگار سر بيداري ندارد. كاليگولا را نميشناسد و مرگ را نيز. و انگيزههاي حقير به او نسبت ميدهد. آنان مي انديشند: « گمان ميكنم مقصود را فهميدم يا كم و بيش فهميدم. اما مهم اين است كه تو هم مثل ما معتقدي كه پايههاي جامعه متزلزل شدهاست. در نظر ما - با همهي شما- مسئله قبل از هر چيز، مسئلهي اخلاقي است. بنيان خانواده به هم ميريزد، احترام به كار از ميان مي رود، سراسر وطن دچار كفر ميشود. فضيلت ما را به ياري مي طلبد، آيا ميخواهيد صداي آن را نشنيده بگيريد؟ رفقا، آيا ميپذيريد كه بزرگزادگان هر روز عصر مجبور باشند كه دور تخت روان قيصر بدوند؟» (ص55) « شما هنوز دشمن حقيقيتان را نشناختهايد و انگيزههاي حقيري به او نسبت ميدهيد. انگيزههاي او بزرگ است و شما ميخواهيد با پاي خود به گور برويد.» (ص52) آري آنان ميانديشند كه كاليگولا، ثروت و مقام و موقعيت آنها را تهديد ميكند و يا تنها مرگ آنها را ميخواهد. « نه، چون اين (مرگ آنان) در درجه دوم اهميت است. اما اين مرد، قدرتش را در راه هوسي بلندتر و كشندهتر به كار انداخته است: ما را در عمق وجودمان، در عميقترين ريشهي هستيمان تهديد مي كند. البته اين بار اول نيست كه مردي در مملكت ما قدرت بي حد و حصر دارد، اما بار اول است كه مردي اين قدرت را بيحد و حصر به كار ميبرد، تا جايي كه انسان و جهان را نفي ميكند... از دست دادن زندگي چيزي نيست و هر وقت كه لازم باشد من اين شهامت را خواهم داشت. اما از دست دادن معناي زندگي و نابود شدن بهانهي هستي، اين است آنچه تحمل كردني نيست. نميشود بي دليل زندگي كرد.» (ص53) پوچي، آزادي، قدرت و مرگ چهار عنصر اساسي كاليگولا است. اين عناصر چهار گانه از هم منتج ميشوند. پوچي؛ آزادي و عدم تعلق ميآورد. قدرت نتيجهي آزادي است. و بر فراز اين سه اقنوم جاودانه، مرگ مانند عقابي بلند همت، در پرواز است. آيا كاليگولا در رسالت خود موفق بودهاست؟ او كه به نمايش، اعتقاد عظيم دارد، خود را مجاز ميداند تا در نمايشي آسماني شركت كند و با تجسم خدايي، و در پيش گرفتن رويهي سنگدلانه او، در جايگاه رفيع خدايان مينشيند و در بازي آنان شركت ميكند و بازي را به نيكي به پايان ميرساند. مرگ در كام آدميان ميريزد، كاري كه هنر اول و آخر خدايان است. تمهيد او موثر ميافتد و افواجي از خدايان در اطرافش ظهور ميكنند و او را كه تجسم خدايي يافتهاست، از ميان برميدارند. با از ميان رفتن كاليگولا ( خدا ) و از خاكستر آگهيبخش او انسان- خدايان بيشماري ققنوسوار سر برميآورند تا اسطوره انسان آزاد و نامحدود كاليگولا به ظهور برسد و به مقام او ارتقاء يابند. « شايد حق با تو باشد كايوس. اما اگر اين درست باشد، آن وقت گمان ميكنم كه تو تمهيد كردهاي تا يك روز در اطرافت افواجي از خدايان انساني، قيام كنند و آنها هم قهار و سنگدل شوند و جبروت يك روزهي تو را غرق در خون كنند.» (ص98) اگر چه او خود بزرگترين شاعر و شناساي مرگ است و تنها هنرمندي است كه فكر و عملش را (در مورد مرگ ) با هم وفق دادهاست. اما پيش از مردن و به وصال رسيدن، شاعران را دعوت ميكند تا در رساي معبود و معشوقش يعني مرگ شعرها بسرايند. او كه در آغاز در جستجوي راهي براي بيدار باش روم بود، اكنون موفق و راضي به نظر ميرسد. هنگامهي چكاچك شمشيرها كه براي مرگ او به صدا درآمدهاند، شعف او را صد چندان ميكند. او نفرت را بيدار كرده است. « همه جا ساكت است! اغراق ميكني؟ مگر صداي بههم خوردن آهنها را نميشنوي؟ مگر صداي هزاران هزار همهمهي خفيف به گوش تو نميرسد كه نشان ميدهد، نفرت در كمين است؟ حماقت قتال است، كائسونيا، اگر حس كند كه مورد توهين قرار گرفته است، قتال ميشود. اوه! آنهايي كه من پسرها يا پدرهاشان را كشتهام، آنها همراه مناند. آنها همان طعمي را در دهن دارند كه در دهن من است. اما ديگران، همانهايي كه ريشخند و تحقيرشان كردهام، من در مقابل خودپسندي آنهاست كه بيدفاعم.» (ص 146) هر ناممكني، ممكن شده است. آخرين بصيرت او لمس "هيچ" است . "هيچ"، تنها خدايي است كه ميتواند او را در عمق خود بگيرد. « دست كم قبول كنيم كه اين مرد تاثيري داشته است كه نميشود منكر شد. ما را وا ميدارد كه فكر كنيم. همه را وا ميدارد كه فكر كنند. ناايمني چيزي است كه آدم را به فكر وا ميدارد. براي همين است كه از او اين همه كينه به دل گرفتهاند.» (ص123) كاليگولا،َ با بيداريِ گروهي كه به چيزي دلبستگي ندارند و نفرت بزرگترين سرمايه و روح انتقام و عصيان، روشنيبخش هستيشان است، چراغ راهي براي نيل به آزادي و قيام در برابر ديكتاتور تماميتخواه را نشان ميدهد. و چه باك اگر در اين مسير چهرهي يك ديوانه يا يك مستبد كريهالمنظر از خود در تاريخ ثبت كند. او به بزرگترين ايثار بشري كه كسب نام ننگ تاريخي ميباشد، دست زدهاست. به جاي آنكه در مقام پسر آدم يا خدا، سينه سپر كند و زندگي خويش را، فديه گناه كرده و ناكردهي انسان كند و مصائب او را تحمل كند ( و در اين معامله صاحب نيكترين نامها شود) يا مشعل بردارد و آتش در بهشت و جهنم زند و يا به لابه و زاري بخواهد جهنم را از وجود او چنان پركنند كه جايي براي ديگري نباشد، اساس انديشه را واژگون مي كند و سروري ملكوت را حق خود ميداند هرچند، ديو بد سيرت همه اعصار ناميده شود. كاليگولا در پايان فرياد برميدارد كه من هنوز زندهام. آري كسي براي رنج كشيدن و دشنام شنيدن، هميشه زنده است كاليگولا است. و در پايان باز هم « هيچ! هيچ! آخ كه اين شب چه سنگين است! هليكون نخواهد آمد: ما تا ابد مقصر خواهيم بود! اين شب مثل درد آدميزاده سنگين است..» (ص154) آرش رضايي 30/ مهر/85 * كاليگولا – ترجمه ابوالحسن نجفي- كتاب زمان1357 1- جعفر مجرد قمي. وظيفه خطير ادبيات ( درباره ابوالحسن نجفي) روزنامه ايران 31/1/84 2- عزيزترين شكل ديكتاتوري. عزتالله فولادوند. روزنامه ايران 24/05/84
+
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:28 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||