تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

 

همه آمده‌بودند. خانه غلغله‌ي محشر بود. آقابزرگ، نشسته‌بود صدر مجلس. مثل هميشه سبيل‌هاي سفيدش را تاب مي‌داد، گاهي دستش را به جاي زخم بزرگ صورتش مي‌كشيد. سيمين با ليوان بزرگ جوشانده، دور و بر عمواسماعيل مي‌چرخيد. داشت غش و ضعف عمو را رفع و رجوع مي‌كرد. حتماً آقابزرگ در بي‌التفاتي سنگ تمام ‌گذاشته‌است. آقابزرگ تكرار مي‌كرد، «غش و ضعفش، سياست است».

فاميل دنبال موضوعي براي بحث و جدل ‌است. حالا چه موضوعي جالب‌تر از سرنوشت اين بچه بيچاره. در همين دو سه روز كه نه به‌بار بود و نه به‌دار، اندازه كافي پيغام و پسغام داده‌بودند. لابد افاده نكرده، خودشان شال و كلاه پوشيده‌اند و دست به قشون‌كشي زده‌اند. عمو اسماعيل و آسيد ابوالقاسم و حاج‌آقا روحي داماد آقا بزرگ و سر آخر صادق‌خان. سيمين هم كه ناچار در خدمت‌گذاري آماده‌بود.

از روزي كه دو خانواده به واسطه‌ي ازدواج من و سيمين بيشتر به هم نزديك شدند، دارالشوراي ملي شدخانه‌ي ما. كافي بود شامه‌ي حاج آقا روحي، نرمه‌بادي را حس كند، اگر در هندوستان و يا سند و سيحون بود خودش را مي‌رساند.

 اگر زخم قديمي آقابزرگ زق‌زق مي‌كرد، بي‌بروبرگرد، ملك كياني بود كه ابناء وطن را به جان‌فشاني دعوت مي‌كرد. فاميل كه جمع مي‌‌شدند، آقابزرگ، هوف بلندي مي‌كشيد «افسوس. كجاست يك افسر رشيد كه همه را به خط كند و دستور حمله بدهد».

حالا همه جمع شده‌اند. از دو روز پيش كه دم پاركينگ چشمم به اين بچه افتاد تا امروز كه جلسه‌ رسميت پيدا كرد، بزرگان فاميل با من و سيمين، در حال رايزني هستند.

 اگر بچه، جان و جليقي داشت، به قول حاج‌آقا روحي، تكليف الهي مشخص بود. موضوع اين بود كه بچه نقص داشت. ناخوش‌احوال بود. از نوعي معلوليت مادرزادﻯ رنج مي‌برد. عمواسماعيل مي‌گفت «اين بيماري هزار سال سابقه دارد. بايد درمان دست و حسابي شود، الان در ممالك ديگر ريشه‌كن شده، ممكن است بين آحاد اين ملت، هزار سال ديگر هم از بين نرود. بايد فكر اساسي كرد».

حاج‌آقا روحي نظر مخالف داشت. حاجي نظرش اين بود «بيماري روان است كه به جسم مي‌زند».

همين بود كه مدام از نوش‌ دارو و اكسير اعظم و از شرافت و منز‌لت روح بر جسم حرف مي‌زد. اين كبريت احمر كه حاج آقا ذكرش را مي‌كند، دين و ايمان است كه لازمه‌اش ترس و تقوي الهي است. البته از نظر صادق‌خان اين‌روزها مفتش گران است.

آقابزرگ تو حال و هواي ديگري بود. مثل هميشه دغدغه‌‌هاي خودش را داشت. هميشه‌ي خدا حسرت به دل ِ جوان‌هاي رشيد بود و آمدن يك افسر با شرافت و ميهن‌پرست را انتظار مي‌كشيد.

مردم ما هميشه منتظرند. مخصوصاً وقتي ظلم و ستم، آن‌ها را به نااميدي مي‌كشاند. دوره‌اي منتظر ظهور زرتشت بودند، حالا كه هفتاد و دو ملت، منتظر هستند و به قول صادق‌خان، كفش سيندرلا را دست گرفته و دربه‌در دنبال صاحبش مي‌‌گردند، آقابزرگ، منتظر ظهور يك افسر است. كسي كه بتواند اين مردم را به خط كند. كسي كه مردم از او حساب ببرند. با ديدنش جفت كنند. نوري از چشمانش ساطع شود كه ملت پس‌پس برود.

آقابزرگ، آرزو داشت قبل از مردن، حتي براي يك لحظه چشمش به جمال اين نجات دهنده، اين مسيح دوران روشن شود. با نگاه خريدار به جوان‌هاي خوش قد و بالاي فاميل يادآوري مي كرد «ذات همايوني كه سايه‌اش روي سرت باشد، يك هنگ جلوت خبردار مي‌ايستد». يا دستي به كت و كول ديگري مي‌كشيد «جاي يك مسلسل اين‌جا خالي است». دوره‌ جواني، آقابرزگ كه صداي هيتلر را براي اولين بار شنيده‌بود، خيلي  ذوق كرده‌بود. با پول خودش به همه‌ سربازها عرق دو آتشه داد. اجازه داد، پادگان را رو سرشان بگذارند. آخر‌ جنگ كه عكس هيتلر را ديده بود، به قد و بالاي  صاحب عكس تف كرده‌بود.  

آقابزرگ كه به من زل زده بود با دست به بچه اشاره كرد: «آخه پدر من، اين تكه گوشت را براي چي ‌نگه داشته‌اي، اين كه به درد اجباري ساده هم نمي‌خورد».

با اين حرف آقابزرگ، ياد بچه افتادم. سيمين خوابانده ‌بودش روي تخت يكي از عروسك‌ها. آرام و بي‌‌صدا گوشه‌ي اتاق دراز شده‌بود. در همين دو سه روزه نه گرسنگي‌‌اش را احساس كرديم و نه ناراحتي‌ ديگرش را. دو تا چشم‌بود كه مدام تو چشم‌خانه و دريك مدار مشخص و تكراري مي‌‌چرخيد.

سيمين فنجان چاي را جلوي دست آقابزرگ ‌گذاشت، گفت «آقاجان اين روزها كي اجباري مي‌رود!».

عمو اسماعيل با غش و ضعف، ناليد «آقابزرگ خيال مي‌كنند، هنوز هم دوره قلچماق‌گري امنيه‌ها با تفنگ حسن‌موسايي است».

 اشاره‌ي عمو كافي بود كه نبرد صد ساله استبدادطلبي و آزادي‌خواهي مجدداً شروع شود. نبردي كه از سرشب بين آقابزرگ و عمو اسماعيل در جريان بود.

آقابزرگ كه هميشه نقاط سوق‌الجيشي خانه را در تصرف داشت، از همان منطقه صدر مجلس شليك كرد «اين استقلال و آزادي كه تو آرزويش را داري با قلچماق‌گري و جان‌فشاني چهار تا امنيه درست مي‌شود. نه با چس‌ناله‌ي رجال مورد علاقه سركار، محض استرضاي خاطر جناب‌عالي، تفنگ ما، برنو كوتاه آلماني بود».

 آقابزرگ، باز موضوع را كشانده‌بود به آن‌جا ‌كه چه‌طورﻯ دستش را دور گردن اسب كلنل روس انداخته بود و گردن اسب را شكسته بود. و كلنل بي‌شرف از بالا، تيغه‌ي شمشيرش را حواله فرق آقابزرگ كرده‌بود. شمشير به جاي فرق سر، از سوراخ‌ گوش تا چاك دهان را پاره كرده‌بود.

 

عمو اسماعيل فاصله‌اش را با آقابزرگ، طوري قرار داده‌بود كه هنگام هزيمت و مغلوبه شدن جنگ، در تيررس آقابزرگ نباشد. اين بود كه هميشه كنار پنجره‌ و بيخ ديوار، تو كاناپه فرو مي‌‌رفت. عمو اسماعيل از همان‌جا، ناليد «آن ارتش بي‌عيب و نقص، روي تخم چشم ما جا داشت. منتها يك ايراد كوچك داشت، اين كه در نبرد با اجنبي و در روز مبادا، برنوهاش خالي بود. البته در بقيه جاها و براي كشتن ميهن‌پرستان، راپرت دقيق مي‌داد، به موقع هم مسموم مي‌كرد و امر خفه‌كردن را مو به مو اجرا مي‌كرد. اگر خاطر مبارك باشد، براي شليك و آتش‌باري به روي مردم، هيچ وقت باروتش نم نمي‌كشيد».

آقابزرگ دستش را از روي شيار عميق زخم صورتش، سُر داد روي سبيل‌هاي سفيد بلندش و گفت «آخر مريض نماندني، اگر همان برنوهاي خالي نبود، حالا معلوم نبود كه سركارِاسماعيل‌خان، اسمت اسماعيل‌اف بود يا مسترساموئل».

اين اول توپ‌خانه ليچار پراكني آقابزرگ بود. سيمين گفت «خدا به خير بگذراند».

آقا‌بزرگ گر‌گرفته‌بود. سبيلش را تاب ‌داد «آخر كچل مافنگي، مريض دماغ دراز، اگر همان چهار تا امنيه‌ي گرسنه و پاپتي نبود، معلوم نبود؛ ننه‌ت وردست روس بود يا كلفت شيخ خزئل».

آقابزرگ جلوتر ‌آمد «نكند باورت شده كه اين مردم، به جاي يك افسر رشيد، دل به مارمولك‌هاي مريضي مثل تو مي‌دهند. حاشا وكلا. اين شارلاتان‌بازي‌ها فقط دو روز خريدار دارد. بايد امثال شما را لوله‌ي توپ گذاشت. با زنده‌باد و مرده‌باد كه مملكت درست نمي‌شود».

 عمو اسماعيل كه اشكش ‌دم مشكش بود، پس‌پس ‌رفت. بيشتر تو كاناپه ولو ‌شد. براي آخرين بار كه انگار صداش از ته چاه مي‌آمد، ناليد «تاريخ قضاوت خواهد كرد. مردم تكليف سرباز فداكار وطن را از سردار خائن جدا خواهند كرد».

عمو در همه‌ي اين سال‌هاي مناظره و مبارزه‌ي بي‌امان، باران بهاري بود و آقا بزرگ برف زمستان. برف آقا بزرگ، وقتي مي‌نشست، قصد رفتن نداشت. به خاطر همين ديرپايي بود كه هميشه صدر مجلس را در تصرف داشت وگرنه آسيدابوالقاسم يا حتي حاج‌آقا روحي به سن و سال،‌ فاصله‌ي زيادي با آقابزرگ نداشتند.

آقابزرگ كه پيش مي‌آمد، عمو اسماعيل، گم و ناپيدا مي‌شد، ناله‌اش در نمي‌آمد. دستمال بزرگ و سفيدش را روي صورت مي‌گرفت. اين جور مواقع نمي‌شد تشخيص داد، دستمال براي فين‌كردن است يا نشانه‌ي تسليم و شكست عمواسماعيل. آقابزرگ مي‌گفت « غش و ضعفش،سياست است».

اوضاع بر مراد آقابزرگ بود. خودش را در يك قدمي پيروزي در نبرد تاريخي‌اش مي‌ديد كه ونگ بچه مثل بمب، وسط معركه منفجر شد. پيروزي نهايي آقابزرگ متوقف شد. محض احتياط يا عادت سربازي، سرجايش ايستاد و از ادامه پيش‌روي منصرف شد. سيمين بچه را بغل كرد.

صادق‌خان كه گاهي از موضع عمواسماعيل دفاع مي‌كرد، گفت «گور پدر اين سنت هزار ساله، گور پدر اجنبي. ببينيد اين بچه، مرضش چيست؟ ناسلامتي جمع شديم كه ببينيم چه خاكي سر اين مادر مرده بكنيم. اين حرف‌ها را ول كنيد».

صادق‌خان روي راحتي تك نفره ‌نشسته‌بود. جمع و جور مي‌نشست. پاهايش را روي پا مي‌‌انداخت. مدام پا عوض مي‌‌كرد. زود خسته مي‌‌شد. راحت نبود. انگار ذغال‌گداخته، كف دستش گذاشته‌بودند. تلخ بود. روي‌خوش نشان نمي‌داد.

سيمين كه دستش را داخل كهنه‌ي بچه كرده‌بود، دماغش را بالا داد و سرش را عقب كشيد.

صادق‌خان گفت «معلوم نيست از كي به خودش گند زده و صداش در نيامده. تخمينش مشكل است. درست حاج‌آقا؟»

حاج‌آقا روحي كه از اول شب، كنج عافيت گرفته بود، گفت «اول از همه بايد معلوم كرد، اين بچه حلال زاده است يا حرامزاده. اصل و نسبش چيست. اين كه نطفه‌ا‌ش پاك باشد يا نه، پايه و اساس هر فعل ديگري است.»

صادق‌خان كه نشان مي‌داد التفاتش به موضوع بيشتر شده، گفت «البته حاج‌آقا، البته. اين مطلب، درست و اساسي است. خوش‌بختانه در بلاد كفر، محض خاطر اين مسئله‌ي درست و اساسي، به فكر چاره افتاده‌اند. كافي است يك آزمايش ژنتيكي صورت بگيرد، همه چيز روشن مي‌شود.».

 بچه هنوز بغل سيمين بود. بعد از همان ونگ اول، به سختي تكان مي‌خورد. ناله‌‌ي خفيفي مي‌كرد. توش و تواني نداشت. تمام زور و انرژي‌اش را، براي همان ونگ اول، هدر داده بود. 

عمواسماعيل دستمال سفيدش را جمع كرد. از عمق كاناپه‌ ناليد «بيچاره اين ملت سگ صاحب!».

وقتي آقابزرگ هم سرش را به نشانه‌ي سگ‌صاحبي مملكت تكان داد، عمواسماعيل، شق و رق نشست و گفت «پدر سوخته باشد اگر آدم پاك نژاد در اين مملكت ديده باشد. آقا جان اين مملكت چار راه حوادث است. عرب و ترك و تاتار شاشيده به اين ملك. نسب عالي كجا بود. چرند و پرند مي‌فرماييد؟»

آقابزرگ، با خيال راحت از تحكيم عقبه‌اش، پوزخندي زد «همه چيز را از اول بايد شروع كرد. تاريخ اين مملكت را بايد دوباره نوشت».

بعد دستي به زخم قديمي صورتش كشيد و هوف بلندي كرد.

حاج‌آقا روحي كه از فساد اخلاقيات گله داشت و دم از  اصلاح جامعه مي‌زد، گفت «اخلاقيات مردم، امروز از هر زماني فاسدتر است. چاره‌ي كار دفع مفسده است. مردم به هر منكري راغب مي‌شوند. نتيجه‌اش همين است كه مي‌بينيم. يكي معتاد مي‌شود، يكي هم مثل اين فلك‌زده، افليج. اطباء امروزه، بسياري از امراض را بعد از اينكه تجزيه و تحليل كردند به امراض تناسلي مريض يا اجدادش، نسبت مي‌دهند. اين‌ها يك از هزار مفاسد دنيوي اين قوه‌ي عنان گسيخته است. اگر قدري توجه شود به مفاسدي كه به اين سبب در عالم ماوراي طبيعت حاصل مي‌شود، معلوم مي‌شود كه اين مفاسد دنيوي قدر قابلي در مقابل آن‌ها ندارد».

حاج‌آقا كه داشت عبايش را جلو مي‌كشيد، ادامه داد «اين مردم، ميت واجب‌الصلاة هستند آقا. منتها چند تا جوان مي‌خواهد كه چار تكبير بزنند زير جنازه‌اش».

سيمين كهنه‌ي بچه را عوض كرده‌بود. داشت شيشه‌ي شير را خنك مي‌كرد. بچه چشمش به دست سيمين بود، با چشم‌هاش رد دست سيمين را مي‌جست. نمي‌توانست سرش را تكان بدهد. گاهي جيغ و ويغي مي‌‌كرد و دستش را به طرف دهن‌ سيمين مي‌برد. از صداي بچه، قند تو دل سيمين آب مي‌‌شد. وقتي‌كه دهان بچه به شيشه‌ي شير رسيد، تندتند شروع به مك‌زدن كرد. با حرص و ولع مي‌خورد.

صادق‌خان نگاهي به حاج‌آقا روحي كرد. و گفت «جناب‌عالي متشرع كامل هستيد، كمك كنيد اين بچه هم سر و ساماني بگيرد، انشاءالله سرباز آقا شود. ولي عنداللزوم بشاشيد به اين اصل و نسب و اين مافوق‌الطبيعة. فكري براي ماتحت طبيعت بفرماييد».

حرف صادق‌خان تمام نشده‌بود، بچه آروغ بلندﻱ بيرون داد. حاج‌آقا جا خورد. صادق‌خان، رو كرد به من و گفت «آقاجلال اسم اين شازده را چي گذاشتيد؟»

گفتم ما كه هيچي. بچه اسم دارد. گفت « دارد! چه اسمي؟»

گفتم "آريا ".

نيش حاج‌آقا روحي باز شد. آقابزرگ، انگار از درجه‌ي سردار سپه به سرباز ساده تنزل مقام شده‌بود. از خشم، روي پا بلند شد و مثل توپ پري  منفجر شد، گفت «اين هم يك توطئه ديگر. مي‌خواهند مقدسات اين مردم را به استهزا بگيرند. توهين مي‌كنند به ‌اين مردم. چه معنا مي‌دهد، اسم با اين نجابت و برازندگي را، روي يك آدم عقب مانده‌ي فلك‌زده بگذارند؟».

آقابزرگ دستش را بالا برد. حاج‌آقا روحي تو حرفش پريد «نه آقابزرگ، اين‌ها كه مهم نيست، موضوع اصلاً اين نيست. بچه بي‌اصل و نسب و بي‌‌بسم‌الله، همين مي‌شود كه مي‌بينيد. اگر اين بچه پدر و مادر مسلمان داشت، نه ناقص و فلك‌زاده مي‌شد و نه اسمش اين بود.»

صادق‌خان گفت «مثلاً اسمش چي مي‌شد؟».

آقابزرگ دستش را بالا برد. صادق خان پك محكمي به سيگار روشنش زد.

حاج‌آقا گفت «هر اسمي. مثلاً تقي يا نقي. اسم بايد مسمي داشته‌باشد. مثل بنده‌زاده، آقامصطفي».

آسيدابوالقاسم، كه ساكت بود در تاييد حاج آقا گفت «آقازاده هستند. خدا تاييدش كند. بله درست است.»

آقابزرگ، هنوز سر پا بود و دست بالا آمده‌اش بين آسيدابوالقاسم و حاج‌آقا روحي، آونگ بود. به حاج‌آقا روحي، گفت «نه پدر من، شما هميشه به مسائل مهم بي‌التفات هستيد. مي‌خواهند شرافت اين ملت، لكه‌دار شود. آن‌ها بهتر از خودمان مي‌دانند اگر يك مرد با شرافت، يك افسر رشيد، اين مردم را به‌خط كند، چه‌ها كه نمي‌شود! آن‌ها از اين مي‌ترسند. اسماعيل را ساموئل مي‌كنند، محمد را محمداف. با آريا چه مي‌كنند!؟ به لجنش مي‌كشند».

سيمين به آقابزرگ گفت «آقا جان، آريا پسر خوب و آرامي است. شيرش را خوب مي‌خورد. بعضي وقت‌ها هم مي‌خندد. گردش را خيلى دوست دارد. از سرو صدا و دعوا مى‌ترسد. اگر سير باشد و كهنه‌اش تميز، آرام است. حرف‌ها را خوب مى‌فهمد. خيلى خوشگل است. خيلى ناز است».

سيمين سرش را به صورت آريا نزديك كرد، و گفت « آريا عشق من است. قربان چشمات برم».

آريا كه داشت شير مي‌خورد، خنده‌ي‌ خفيفي كرد.

تكرار نام آريا، آقابزرگ را به جنون مي‌‌كشاند. مثل اين بود كه سربازي با بي‌احتياطي، سيگارش را كيپ بشكه‌ي باروت روشن ‌كند. همين بود كه با غيظ، گفت «حالا از كجا معلوم، اسم واقعي اين بچه، زين‌العابدين نباشد. چيزي كه من مي‌فهمم، اين بچه با اين سر و شكلش بيشتر به اين اسم‌ها مي‌خورد».

سيمين گفت «نه آقاجان. همراه آريا نامه‌اي است كه مي‌گويد، اسمش آريا است».

حاج‌آقا روحي گفت «معلوم است كه اين به اصطلاح مادر، چرا هيچ اشاره‌اي به پدر بچه نكرده؟ واضح است. اين زن ردي از پدر بچه نمي‌دهد. چون ردي ندارد. ‌چون پدر مشخصي وجود ندارد. اين هم، ابن‌زياد دوره‌ي ما».

صادق‌خان به سيمين گفت « يعني نامه، ننوشته كه عاقد كي بوده، كدام محضر و چقدر پول داده‌اند؟».

سيمين كه سئوال صادق‌خان را باور كرده‌بود، گفت «نه صادق‌خان. فقط نوشته از عهده‌ي مخارج نگهداري‌‌اش برنمي‌آيد».

صادق‌خان كه تظاهر مي‌كرد به نظرات حاج‌آقا روحي علاقمند است، گفت «حالا تكليف شرعي  چيست حاج‌آقا؟».

حاج‌آقا گفت « والله چه عرض كنم. نقل صحيح است كه هر كه دندان دهد، نان هم دهد. روزي هر بنده‌ي حقيري از اول خلقت، مقسوم ‌است. منتها اين گناه و معاصي است كه عرش خدا را مي‌لرزاند، مردم را به لبه پرتگاه و ورطه دوزخ مي‌كشاند. اين بي‌بركتي نتيجه‌ي همين كارها است. اين كه مردم مثل گرگ گرسنه به جان هم افتاده‌اند و سگ صاحبش را نمي‌شناسد، نتيجه‌ي همين امورات است».

صادق‌خان كه نشان مي‌داد از نظرات حاج‌آقا روحي خيلي محظوظ شده و سر كيف آمده، گفت «بله. درست است. حالا اين هم راهي دارد. ندارد حاج‌آقا؟».

من هم مثل سيمين باورم ‌شد، دست‌پاچه، گفتم «چه راهي خان دايي؟ ». 

صادق‌خان گفت «كار سختي نيست. حالا كه حاج‌آقا روحي ثابت كرد ممكن است از اين جرثومه فساد، بلاهاي ارضي و سماوي به دين و دنيا برسد، بايد دفع افسد كرد. پيشنهاد مي‌كنم سيمين خانم يك تيغ ترياك، داخل شيشه شير بچه بيندازد. همه امور محكم مي‌‌شوند. بالاخص عرش خدا. باران رحمت و بركت هم به موقع ريزش مي‌كند».

آقابزرگ گفت «نه آقاجان. اين مزخرفات چيه كه بلغور مي‌كنيد. مي‌خواهيد پاي مفتش و پاسبان را به اين خانه باز كنيد. اين دوتا را بدبخت دست امنيه و ژاندارمري نكنيد. اسمش را عوض كنيد و بفرستيد نوان‌خانه. همين».

صادق‌خان كه انگار بدش نمي‌آمد كمي مزاح كند، سيگارش را داخل زير سيگار چپاند و گفت «فرمايش درست آقابزرگ. منتها اگر اسمش را عوض كردند و گذاشتند ايمان‌قلي و دوباره از در پشتي به خودمان قالب كردند چي؟ بهتر نيست به اين شركت‌هاي تهيه لوازم آرايشي و بهداشتي خارجي بدهيم‌اش. اين بدبخت فلك‌زده هم، راحت مي‌شود. مي‌دانيد با مواد سفيدكننده‌ي ساخت‌ اين شركت‌ها، چند نفر لك و پيسي تا آخر عمر دعاگو مي‌شوند؟».

عمو اسماعيل كه از خوردن جوشانده‌ي گل‌گاوزبان و چند جور معجون ديگر سيمين، استحكام اعصابش بهبود يافته بود، گفت « پس دولت چه كاره است؟ اگر حقيقتاً ادعاي ولي و قيم مردم را دارد بايد مداخله كند. كافي است نگذارد پول نفت تو جيب گشاد اجنبي و اجنبي‌پرست برود. اين دولت بايد مثل پدر مهرباني براي مردم باشد».

مباحثه تمامي نداشت. عمو اسماعيل و آسيدابوالقاسم با هم اختلاط كردند. آقابزرگ و حاج‌آقا روحي با هم. صادق‌خان كه سيگار تازه‌اي روشن كرده‌بود، داشت خاكستر سيگارش را خالي مي‌كرد. سيگار را دور ديواره‌ي زيرسيگاري مي‌گرداند. با اين‌كار، به نوك سيگار نظم مي‌داد. اين‌كارها هم نمي‌توانست، رعشه‌ي انگشتان باريك و ظريفش را پنهان كند. صورت، هيكل و اندام موزون و ظرافت زنانه‌اي داشت. هميشه خدا رنگ پريده بود.

سيمين كه بچه را روي پاش گذاشته‌بود، با حسرت به چشم‌هاي ميشي و زيباي بچه نگاه مي‌كرد. گاهي، موهاي بچه را يك وري خواب مي‌داد. حق داشت. يك خانه‌ي چهار صد و بيست متري است و من و سيمين. مدام مجبور هستيم، چشم به هم بدوزيم. من به او و او به من. اگر تابلوي لبخند ژوكوند بود، همان روزهاي اول دلت را مي‌زد. چه برسد كه چهارده سال آزگار، شب و روز با درد بي‌درمان عقيم بودن و بي‌زند وزايي، بسوزي و بسازي. اوايل به هر درماني كه گفتند، عمل كرديم. دكتر و داروساز و آزمايشگاه وطني و اجنبي، از پول يامفتي كه از قِبل معالجه ما در مي‌آوردند، جيب‌هاشان، بيشتر و بيشتر باد مي‌كرد. ما كه سر گنج ننشسته‌بوديم. تازه، گور پدر پول، اميد الكي مي‌دادند. اگر همان اول مطلب، حقيقت را كف دست‌مان گذاشته بودند، اين همه فكر و انرژي و بيا و برو نمي‌گذاشتيم. عمر آدم چقدر است كه چهارده سال‌اش را به دنبال سراب هدر بدهد. به جاي اين همه خيال‌بافي و جلق زدن با خود يا جاكشي و سرگيري و پااندازي، مي‌توانستم كلي كاغذ سياه كنم. اين اواخر پاك پاانداز و جاكش زن خودم شده‌بودم. با دست خودم كمك مي‌كردم تا هر آدم بي‌شرف و شيادي به اسم دكتر، هر جاي ناديدني زنم را ديد بزند. بي‌شرف‌ها كاري با زن آدم مي‌كردند كه خود من توي اين چهارده سال نكرده‌بودم. دل آدم را از هر چه زن و زندگي و بچه، سياه مي‌كنند. بدبختي اين بود كه همه‌ي اين چيزها را بايد تحمل مي‌كردم و  دم كه نمي‌زدم هيچ، به نشانه‌ي تاييد سر هم تكان مي‌دادم. كه چي؟ اين‌كه من روشنفكر هستم. اقتضاي علوم جديد را مي‌فهمم. هرچند مي‌‌دانستم اين همه‌ي حقيقت نيست. آن من ديگر وجودم دنبال كسي است تا اسمم را در آتيه و در مسير ابديت تكرار كند. سنگي داشته‌باشم كه بعد مرگ بر گورم بگذارند. بايد روزي همه‌ي اين‌ها را توي كتابي بنويسم. اسمش را هم مي‌گذارم "سنگي بر گوري".

دكتر و دعا و جادو و جنبل كه افاقه نكرد، چند بار از سيمين خواستم به‌سي خودش باشد. هر وقت حرف طلاق و جدايي را پيش كشيدم، قبول نكرد. گفت هر وقت تو تجديد فراش كردي، من هم فكري براي خودم مي‌كنم. نه اين كه فكر كند فرمايش آن دكتر فرنگي را جدي گرفته‌ام و محض خاطر تحرك و تكثر اسپرم‌‌هاي ريقو و مردني‌ام، به فكر تجديد فراش و نو كردن قباله‌ي نكاح افتاده‌ام. البته اين راه را در همان بلاد فرنگ و دور از چشم مريدان رفته‌بودم. سيمين هم بي‌اطلاع نبود. موضوع اين بود كه در اين چهارده سال به هم وابسته شده‌بوديم. سنگ و شيشه هم اگر بوديم، دلبسته‌ي هم مي‌شديم. چه برسد به اين‌كه سابقه‌ي عشق و علاقه‌اي بين ما بود. اين بحث‌ها مدتي بود بين من و سيمين تمام شده‌بود. اصرار من بر جدايي افاقه نكرد. سيمين گفت، بچه فقط يك ستون است. به بهانه ستون كه سقف را خراب نمي‌كنند.

 حالا مي‌ديدم كه با پيدا شدن سر و كله‌ي اين بچه، چه‌طور آتش نياز در چشمش زبانه مي‌كشد. افليج كه سهل است، اگر بچه آدم دو تا شاخ هم داشته باشد، باز بچه خود آدم است. عزيز و دردانه. مگر نگفته‌اند"هركس خود را به كمال بيند و فرزند خويش را به جمال". موضوع اين بود كه اين‌ بچه‌ مال ما نبود و "بچه‌ي مردم" بود.

پيش‌تر سيمين با بچه سرگرم ‌شد. داشت با او حرف مي‌زد. «كجا بودي عزيزم. توي شهد ميوه‌ها يا داخل كندوي عسل. چرا دير آمدي. راه‌ها خرابند؟ وزير راهت مي‌‌كنم. گردنه را بستند؟ وزير جنگت مي‌‌كنم. گشنه‌بودي، نان نبود؟ وزير نانت مي‌‌كنم. چقدر منتظرت بودم. قهر كردي؟ بيا تو بغلم. ببين دارم پيشت مي‌آم. ».

صادق‌خان كه ظاهراً متوجه سيمين بود، گفت « هر بچه‌اي نتيجه جنايت مشترك دو نفر است».

سيمين گفت « ترا به خدا نگو صادق‌خان. بچه نتيجه و ميوه يك عشق است كه دو نفر به همديگر داشته‌اند».

دلم ريخت. يعني ما كه بچه نداريم، عقيم و نازا هستيم، هيچ عشقي به هم نداريم يا زندگي ما بي‌نتيجه است. هميشه فكر كرده‌بودم كه بچه ادامه و امتداد آدمي در آينده است. حالا معلوم شد كه ضامن الان و زمان حال هم هست.

صادق‌خان كه به عينك گرد و كوچكش، ها مي كرد، ادامه داد «ازدواج تحقق يك نقشه‌ي جنايت‌كارانه است ولي عشق يك آرمان است. چيزي كه به دنياي ما آدم‌ها تعلق ندارد. آويزان شدن در يك لكاته كه عشق نيست. جنايتي است كه بايد جايي به آن خاتمه داد».

سيمين كه خودش را بيشتر به من نزديك كرده بود، گفت «صادق‌خان، شما آدم را مي‌ترسانيد. بيچاره كسي كه بخواهد با شما زندگي كند».

صادق خان كه حالا رنگش پريده‌تر از سر شب ‌بود، گفت «نه سيمين‌خانم. بيچاره من كه بايد اين همه جنايت را تحمل كنم. اسم اين تحمل را هم بگذارم زندگي. بيچاره من سيمين‌خانم».

صادق خان هر لحظه بيشتر مضطرب مي‌شد، نگاهش به دور دست‌ها بود. دور خيلي دور. انگار پرنده‌اي بود كه در اوج پرواز، دنبال جايي براي نشستن روي زمين مي‌‌گشت و زمين در مه‌ سنگيني فرو رفته ‌بود. اين‌را از تنگ‌شدن حدقه‌ي چشم‌هاش مي‌شد فهميد. چشم‌هاش مه‌آلود بود. كشتي طوفان‌زده‌اي بود كه تك و تنها در اقيانوسي گرفتار شده‌است. صادق‌خان نااميد نبود. تكليف خودش را با همه چيز روشن كرده‌ بود. مثل من نبود كه هنوز اندر خم كوچه‌ي بي‌زند و زايي، سرنوشتم نامعلوم است.

در افكار خودم بودم كه صادق‌خان راه افتاد. بي‌صدا و آرام. دم در كه رسيد، برگشت. نگاهي كرد و لبخند نمكيني گوشه دهان كوچكش را خالي كرد. رفت همان‌طوري كه آمده‌بود.  

عمو اسماعيل سرش را روي عسلي پايه كوتاه گذاشته بود. با دهان باز به خواب رفته‌بود. پاسي از شب گذشته‌بود. سيمين پتوي سربازي را روي عمو اسماعيل كشيد. انگار عمو نخوابيده‌بود، هزار سال پيش مرده ‌بود و مرده‌اش را تو پتوي سربازي پيچيده‌بودند.

آقا‌بزرگ و آسيدابوالقاسم و حاج‌آقا روحي هنوز بيدار بودند. آرام در گوش هم پچ‌پچه مي‌كردند.

آسيدابوالقاسم، گفت «جلال جان، اگرصلاح اين است كه بچه را نگهداريد به مقامات گزارش كنيد. احياناً اعانت دولت و اوليا امور بي‌تاثير نباشد».

آقابزرگ، در تكميل حرف آسيدابوالقاسم، ادامه داد «شما براي نگهداري اين بچه بي‌تجربه‌ايد. سهل است، سوزن نخ كردن هم بلد نيستيد تا چه رسد به تربيت و بچه‌داري‌».

حاج‌آقا روحي هم گفت «اين‌ها نتيجه معصيت است. بايد باشد تا مردم درس عبرت بگيرند».

ياد دايي صادق افتادم. اگر بود مي‌گفت، اين زنده بگور را دوباره بگذاريد سر راه. يا سگ‌خور مي‌شود يا دم غروب ماشين زباله، پيش از موعود جمع‌ا‌ش مي‌كند.

شيشه‌ي شير، ترقي افتاد. بچه خوابيده ‌بود و انگار نفس گرمش به گردن و گونه سيمين مي‌‌خور‌د.

روز قبل، من و سيمين، حرف‌ها‌مان را زده بوديم. اين بچه، مال ما نبود. نمي‌توانستيم نسبت به سرنوشت‌اش بي‌تفاوت باشيم. او را دست آقابزرگ كه در آرزوي يك ناجي مستبد بود رها كنيم و يا صادق‌خان كه مي‌گفت؛ مي، مي‌زنم تا فراموش كنم، سرشكستگي مي‌زدن را. وهمين‌طور به دست آسيدابوالقاسم دلال‌منش و حاج‌آقا روحي خودپرست.

سيمين، بچه را خواباند و برگشت. گفت «چي شد. نامه را دادي؟».

با سر جواب مثبت دادم. مسافر كوچولويي از كره‌اي ديگر به شكلي تصادفي وارد سرزمين ما شده‌بود. و از من، كشيدن نقاشي بره‌اي را خواسته بود. آيا اين درخواست ِ زيادي بود؟ شايد تقصير من بود. من كه در تمام طول زندگي فقط بلد بودم، در مورد چاله‌چوله‌ي  راه‌هاي رفته و نرفته، بنويسم و هشدار بدهم. كاغذ سياه كنم و حداكثر مثل "اگزوپري" يك بوآي باز يا بسته نقاشي كنم! وقتي به آريا نگاه مي‌كردم، با چشم‌هاش داد مي‌زد، من بي‌تقصير هستم. براي اين بود كه نامه‌ي مادرش را دادم به تحريريه‌ي حوادث روزنامه. بايد همه مردم مي‌فهميدند. بايد مي‌فهميدند، هر روز در اين كره‌ي خاكي، جايي مثل كنار در پاركينگ، مسافر كوچولويي به طور تصادفي پيدا مي‌شود كه مي‌تواند در سياره‌ي كوچكي براي خودش شهرياري باشد. و حالا دست بر تصادف، جايي پيدا شده كه مردي زندگي مي‌كند، مردي كه كشيدن بره‌ي ساده‌اي را بلد نيست. هرچند اين مرد، عمرش را با سياه كردن كاغذ گذرانده‌است.

مهمان‌ها رفتند. پلك‌هايم سنگيني مي‌كرد. عمواسماعيل همان‌جا خوابيده‌بود. انگار هزار سال است به خواب رفته‌است و ممكن است تا هزار سال ديگر هم بيدار نشود. دست‌هاش از كنار بدنش شل شده بود و  با دهان باز طوري خوابيده‌بود كه يقين ‌كردم، مرده‌است.

نمي‌خواستم به اتاق خواب بروم. مي‌دانستم سيمين بيدار است. روحيه‌اش را مي‌دانم. اين وقت‌ها نبايد مزاحمش شد. حتماً دارد عرق روح مي‌ريزد.

 

آرش رضايي پائيز1385

 

+  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 10:41   آرش.رضايي  | 

به عباس معروفي آري مي‌گويم

 

ادبيات اين مملكت سنگ مهجور ته رودخانه است. دوست دارند، نوشتن و هر جور نوشته‌ را داخل يك بطري بگذارند، درش را مهر و موم كنند و در عميق‌ترين قسمت يك اقيانوس بيندازند تا دست كسي به آن نرسد. تا حالا هم همين كار را كرده‌اند. چه نويسنده‌هايي را در قلاب سنگ گذاشتن و پرت كردند، جايي كه دورتر از آن متصور نيست. انگار داستان، شيشه عمر غول و نره‌ديو است كه نمي‌خواهند دست كسي به آن برسد. براي همين است كه ادبيات امروز ما از هر زمانه‌اي مهجورتر است. حتي از زمان جمال‌زاده و هدايت، حتي از زمان ساعدي و گلشيري. و امروز از همه زمان‌ها بيشتر.

نسل جديد كه ما باشيم بيشتر از هر دوره‌اي يتيم و بي‌كس و كاريم. بدي يتيم اين است كه، سرتق و حرف نشنو است. زود از كوره در مي‌رود و هيچ كس را قبول ندارد. شانس اين‌كه خوب بار بياييد، كم است. بهترين معلمش، چرخش روزگار است.

نسل‌ قبل از ما هم، نسل پيش از خود را قبول ندارند. چند نويسنده اسم و رسم‌دار يا اصطلاحاً تثيت شده را مي‌شناسم كه مي‌گويند "سمفوني مردگان" را نخوانده‌ايم. رضا قاسمي را نمي‌شناسيم. "همنوايي شبانه" را نخوانده‌ايم. و به اين نخواندن هم افتخارمي‌‌كنند. مگر ما چند نويسنده مثل معروفي و قاسمي داريم. اين مسئله براي هركسي كه دل در گرو نوشتن دارد، خوب نيست. امروز هر داستان، شمعي است كه با آن گوشه‌اي ازتاريكي‌ها، روشن مي‌شود. آن‌ها يعني نمي‌دانند كه با اين نخواندن‌ها، كه مي‌دانم راست نمي‌گويند.(خودشان مي‌خوانند و استفاده لازم را هم مي‌برند. فقط مي‌خواهند، توصيه به نخواندن كرده‌باشند!) به ادبيات داستاني ظلم مي‌كنند. به جهل و تاريكي موجود دامن مي‌زنند. بي‌جيره و مواجب در خدمت نره‌ديوي هستند كه امروز از قصه و رمان بيش از هر چيزي مي‌ترسد.

رمان و دنياي داستان، يعني خلق دنياهايي براي ديگرانديشي. تجربه‌ي انسان‌هاي ديگر. جايي كه همه‌ي نقش‌آفرينان جامعه هستند و طينت‌شان را به اشاره‌‌ي روشنفكري به نام نويسنده آشكار مي‌كنند. شخصت‌هاي اساسي امروز جامعه ما مثل خدايگان و بنده،  قلدر و پشت‌هم‌انداز، كلاش و رمال، ظالم و مظلوم، فريب‌كار و مال‌باخته، تجاوزگر و مورد تجاوز قرار گرفته و... فقط در دنياي داستان است كه مي‌توان در پيشگاه خواننده و مردم حاضر نمود و حرف‌هاي‌شان را شنيد و به استدلال‌هاي‌شان گوش داد. در دنياي مطلق‌انديشان كه همه چيز را فقط سياه و كج مي‌بينند و سياه مي‌خواهند، چون شبكه‌ي چشم‌شان ، سفيد، خاكستري و نرمال را نمي‌تواند ببيند، اين فقط دنياي داستان است كه نقاب از چهره‌ها برمي‌دارد.

وقتي نوشته‌هاي پيشينيان را درز مي‌گيرند.اجازه انتشار مجدد نمي‌دهند يا وقتي هم منتشر مي‌كنند، انگار بچه‌اي با شيطنت، پاك‌كن برداشته و لابه‌لاي سطور را پاك كرده يا از سر بازي‌گوشي و كودني جاهايي را خط زده‌است. اين كه همه چيز در كنترل است و گزمه‌ها و ناطور‌هاي سرزمين طلسم شده فرياد مي‌زنند، در شهر خبري نيست. جادوگران آسوده باشند، همه جا آرام است. اين‌ها كافي نيست. مي‌خواهند كسي در سرزمين آليس و در دنياي فانتزي و خيال، خيال بد نكند، خواب آشفته هم نبيند.

وقتي صداهاي تازه را در گلو خفه مي‌كنند، مانع طبع و انتشار مي‌شوند و زورمي‌زنند تا در يكي از طبقات بهشت اسكان پيدا كنيم. مسخ و يك بعدي شويم. طبيعت خود را فراموش كنيم. تكليف نويسنده‌، چيز ديگري مي‌شود.

در همين دنيا اگر كسي به نوشتن و خواندن دعوت كرد، بايد آري گفت و ديگران را هم به خواندن و نوشتن ترغيت كرد.

عباس معروفي احساس تعهد كرده‌است كه يافته‌هايش را به ديگران منتقل كند. طرز نوشتن را ياد بدهد. من از سبك آموزشش خوشم مي‌آيد. معروفي قصه‌گو است. بايد هم در هر مقامي كه باشد، اول قصه‌گو باشد. وقتي كسي پذيرفت كه نقش همه‌ي دورانش، قصه‌گويي است، بايد به نقشش وفادار باشد. اگر سياست‌ورزي هم مي‌كند بايد اين سياست‌ورزي با ظرافت‌هاي داستاني همراه باشد. معروفي در قصه‌ي قصه‌ به جاي ژست خشك معلمي، قصه‌گويي و قصه‌نويسي را قصه كرده‌است. چون فهميده‌است كه ما چقدر سرتق و كم‌حوصله‌ايم. مي‌گويد، براي قصه نوشتن راه دور نرويد، دور و بر ما حكايت و ماجرا، براي گفتن و نوشتن بسيار هست. حكايت آريا يكي از صدها و هزاران نمونه‌، دست‌مايه‌ براي قصه‌نويس است. نمونه‌ها زياد است. آقاي رضاقاسمي هم ليست جالبي در اين خصوص تهيه كرده‌اند. خيلي از اين موضوع‌ها خنده‌آور هستند. اين از ويژگي‌هاي جامعه‌ي ما است كه يك چشمش اشك است و يك چشمش خنده. جامعه‌ا‌ي يا تماماً تراژيك يا تماماً كميك. به قول و كردار ابراهيم نبوي، استند آپ كمدي خاص ايراني. منتها نويسندگان ما يا از روي كم‌كاري يا عادت به مشاهده‌ي هر روزه اين صحنه‌ها يا از ترس و لرز سانسور و غيره، نمي‌توانند كه به خودنويس‌شان آزادي چرخش بدهند.

به معروفي آري مي‌گويم و خودنويسم را رها مي‌كنم تا بتواند با نفوذ در دنياي آريا و آدم‌هاي اطرافش، بخشي از اين ناگفته‌ها را بنويسد. مي‌خواهم ببينم، آدم‌هاي مختلف اين جامعه چه عكس‌العملي به سرنوشت اين بچه يا مادرش دارند. مي‌خواهم ببينم در نقش يك جامعه‌شناس يا به قول معروفي در نقش يك كارآگاه، حوادث را چگونه تحليل مي‌كند. ببينيم به قول دايي‌جان ناپلئون كار، كار انگليسي‌ها است يا اين‌كه چون نيك نظر كنيم، پر خود در آن ببينيم و بگوييم كه از ماست كه بر ماست.

                                                                   آرش رضايي

 

+  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:20   آرش.رضايي  |