|
داستان و ادبيات
|
|
حميد جان سلام
اميدوارم خوب باشي. اگر جوياي احوال من باشي ملالي نيست به جز دوري از ديدار شما. اصلا چرا ملالي باشد؛ در اين شهر دراندشت كي به كي هست. ديروز به خاطر تردد زوج و فرد جريمه شدم و امروز به خاطر ورود به محدودهي طرح ترافيك. ميبيني كه ملالي نيست! گفته بودم كه مدتي به روز نخواهم كرد! ميدانم از نوشتن اين پست تعجب نخواهي كرد. دوست من كار گاوميش كي قاعده و قانون داشته كه امروز من هم پايبند چيزي باشد. يادت هست آن روز كه با آن تنبور نواز كرد رفته بوديم سمت هفت تپه و ديدن زيگورات چغازنبيل؟ ديدي چطور گاوميشها از جنگل مخوف وارد جاده شدند و مدتي منتظر شديم تا آقايان با احترام و رضايت از عرض جاده بگذرند. آن روز گفتم كه از اين آرامش و بيقاعدگي گاوميش بيش از هر چيزي لذت ميبرم. رفتن و ماندن دست خودش است. خودش را مالك منطقه ميداند. بيچاره هنوز به تور شير نخورده است! حكايت من اما فرق ميكند. نميدانم اين روزها آرامشم را گرفته اند يا با دست خودم دارم به كنام شير ميروم. اين هم ملالي نيست. به قول سعيد دارايي اين نيز بگذرد! حالا من اين جا دلم تنگ است. ياد گرماي جنوب و مههاي صبح گاهي جنوب و ني بر خندان؛ دلم را تنگ تر ميكند. جادههاي دراز تا رسيدن به زيگورات و گاوميش و مزلرع ني. اين روزها براي كعبه كوروش و سد سيوند دل خيليها خون است. من هم براي آينده زيگورات چغازنبيل نگرانم حميد جان. فكرش را بكن اگر اينها به صرافت چغازنبيل بيفتند و يك سد هم آنجا درست كنند چه بلايي بر سر قديمي ترين معبد جهان ميآيد. هيچ كاري از دست ربالنوع شوشيناك بيچاره و قوم لولوبي هم بر نميآيد كه سه هزار سال پيش منقرض و مندرس شدهاند. قوم آريايي با اين همه هارتان پورتان چه كاري براي كوروش كرده است تا قوم مضمحل لولوبي يا كاسيت براي خداي شوشيناك انجام بدهد. بيچاره شوشيناك؛ بيچاره چغازنبيل و قوم لولوبي. بيچاره من و گاوميشها. حتماَ گاوميشها به مرور تغيير خواهند يافت. چيزي ميشوند مثل اسب آبي. پنهان نميكنم كه از اسب آبي هم خوشم ميآيد. تا بعد حميد جان. ويراستاري نكردم اگر وقت داشتي زحمتش را بكش.
+
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:24 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
از خدا جوییم توفیق ادب بیادب محروم ماند از لطف رب
دوستان مدتی این وبلاگ به روز نخواهد شد. (مدتی این مثنوی تاخیر شد/ مهلتی بایست تا خون شیر شد.) مدتها بود که قصد نوشتن این چند خط را داشتم ولی دستم به نوشتن نمیرفت. امروز تصمیم گرفتم به جهت احترام به دوستان و خوانندگان این چند خط را بنویسم. مدت مورد نظر مشخص نیست. شاید دو ماه یا بیشتر و شاید هم هفتهی دیگر به روز شوم. به قول مارکسیستها شرایط زیربنایی و روبناییام دچار تغییرات زیادی شده که این روزها عرصه و مجال نوشتن را برایم تنگ کرده است. کار و شغل و حتی محل زندگیام را تغییر دادهام و خیلی چیزهای دیگر. برای خو گرفتن با شرایط جدید نیاز به تمرکز دارم. از این که نمیتوانم به دوستانم سر بزنم ناراحت و نگرانم. از این که ممکن است بعضی هم این روزها پیش خودشان دچار پارهای یاوه گوییها و پریشان بافیها شده باشند هم خیالی نیست. خیال آن جا است که نمیتوانم بخوانم و یا بنویسم. امیدوارم بزودی خودم را در شرایط نوشتن و خواندن ببینم و بار دیگر مهمان نظرات نیک و ارجمندتان باشم. ارادتمند آرش رضایی
+
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 14:50 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||