تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

                                               

 

به پاس آمدن

رويا بيژني

 

هر دو بازي‌گر در گوشه‌ي سالن نشسته‌بودند و از همان‌جا صحنه را تماشا مي‌كردند. طاهرزاده در حالي‌كه نگاهش به طبقه فوقاني بود، چاي را مزه‌مزه كرد و گفت:

«از كجا به كجا پرت شديم. فكرش را مي‌كردي؟ يك‌باره بود. نمي‌دانم همه چيز به هم ريخت يا عوض شد؟ كجاي كار ما اشتباه بود، كي مقصر بود؟ هر كدام به گوشه‌اي افتاديم. حالا ببين چه زجري دارد مي‌كشد.‌ مي‌خواهد همه چيز را سر جاي اول برگرداند. »

«موفق مي‌شود؟»

«موفق؟ اگر كمكش كني شايد. تو براي همين آمده‌اي، درست است؟»

«من؟ شايد هنوز فكر مي‌كند به كمك كسي نياز ندارد. تو كه اين همه سال يار غارش بودي چه باري از دوشش برداشتي. هنوز خودش را قادر مطلق مي‌داند؟‌»

«عاقل‌تر شده. عاقل‌تر هم مي‌شود.»

 طاهرزاده آرام دستي به پشت رفيقش زد و گفت:

«از دست من دلخوري؟»

مرد نيشخندي زد. همچنان‌كه صحنه‌ي روبرو را تماشا مي‌كرد؛  گفت «دلخورم؟»

«ببين، من هم يكي مثل تو. فراموش كرده‌اي چطور جلوش ايستادي. همه چيز را انكار كردي؟ از همان‌ وقت شروع شد. من كي بودم؟ من فقط حرمت‌داري كردم»

«تو هم كه خوب به خاطر داري. روزي چند بار به او يادآوري مي‌كني. حتماً پنج‌بار نه؟»

آقاي طاهرزاده كه معلوم بود ناراحت است، ليوان چاي را با دل‌خوري نشان داد. سرش را تكان داد و گفت:

«نخوري سرد مي‌شود. شراباً طهورا كجا و چاي تلخ سيلان و سرانديب كجا. تازه ادعا مي‌كنند تيين دارد. هر روز يك خاصيتش را توي بوق مي‌كنند.»

«عافيت‌طلب هستي. هيچ تغيير نكرده‌اي. كبريت بي‌خطري. همين است كه دوستت دارد.»

طاهرزاده خنديد:« تغيير كنم! تو كه تغيير كردي، چي شدي؟ به كجا رسيدي. جز يك عمر رانده شدن و در به دري و سرگرداني چي دست‌گيرت شد؟ جز لعن جز نفرين.»

دلقك چشم‌هاي خاكستري‌اش را به طاهرزاده دوخت. چشم‌هايي كه با هر حركتي، عمق وجود طاهرزاده را خراش مي‌داد. نگاه دلقك طاهرزاده را به سال‌هاي دور مي‌برد. دوره‌اي كه آن‌ها مثل سه رفيق جدايي‌ناپذير بودند. دوره‌اي كه همه چيز خوب و آرام بود.

طاهرزاده ساكت شد. مي‌خواست موضوع بحث را عوض كرد. وا‌نمود ‌كرد، فكر تازه‌اي به ذهنش رسيده‌است. پرسيد:

«ببينم تو از وضعت راضي هستي؟ يعني خسته نشده‌اي؟ شنيدم بعد از جدايي، گرفتاري زيادي براي خودت درست كرده‌اي. پشت سرت حرف‌هاي زيادي هست.»

«فكر مي‌كردم اين را من بايد بپرسم. يعني فكر مي‌كني وضع خودت بهتر است؟ تا جايي كه به ياد دارم، هميشه نقش‌هاي مثبت داشته‌اي. خيلي وقت‌ها دلم براي تو مي‌سوزد. نقش‌ من پر از تنوع است. از بد تا بدترين، فاصله‌ زيادي هست. خيلي وقت‌ها مجبور نيستم بدِ ‌بد باشم. ولي تو مجبوري هميشه خوب باشي. خوب بودن گاهي خجالت‌آور است. اصلاً جالب نيست، رفيق سابق من. هرگز حاضر نيستم جاي تو باشم.»

هر دو خنديدند. طاهرزاده بلندتر مي‌خنديد.

مرد مي‌خواست به طاهرزاده بگويد همه دارند عوض مي‌شوند. خودش و حتي قادر مطلق. مي‌خواست به او بفهماند براي چه آمده‌است.

كارگردان كه داشت از تالار بالا، سر طراح صحنه فرياد مي‌كشيد، با چشم‌هاي پف كرده و خسته به سمت آن‌ها برگشت:

«معلوم است كدام گوري هستيد؟ آن‌جا چه غلطي مي‌كنيد. كي گفته آن‌جا باشيد. گفته‌بودم بياييد پايين. بايد روي صحنه باشيد. تا شروع نمايش فقط شش روز فرصت داريد.»

دلقك رو به كارگردان گفت:

«معلوم نيست كه جناب‌عالي چطوري مي‌بري و مي‌دوزي؟ حساب زمان كه دست خودت است، هرجوري كه دوست داري حساب مي كني.»

 شانه‌ها را با لا‌قيدي تكان داد و همچنان خيره به صحنه ماند.

طاهرزاده به دلقك چشمكي زد و با شتاب از پله‌ها پايين رفت. گفت:

« بحث ترس نيست، دوست دارم وظيفه‌ام را به نحو احسن انجام بدهم.»

«غير از انجام وظيفه و ترسيدن، كاري هم بلدي؟ اصلاً هر كي تو را بازيگر كرده، فقط خودش عالم است. شُكر، بي‌زند و زايي، و‌الا معلوم نبود چي از تو بروز مي‌كرد.»

 با وجودي كه هوا زياد سرد نبود، دلقك مي‌لرزيد. دست و دلش راه نمي‌داد. يكي نمي‌شدند. چند بار سر صحنه، از نقش خارج شد كه لج كارگردان را در‌آورد. مي‌خواست نشان دهد با نقش جور است. خودش را راضي نشان مي‌داد. 

با كارگردان، سر نقش بازيگر زن اختلاف داشت. "طاهره" نقشي بود كه كارگردان مي‌خواست آن را به زن ديگري واگذار كند. دلقك اعتراض داشت و با هزار دليل ثابت مي‌كرد، آن خانم براي نقش طاهره مناسب نيست. درست كه آن زن زيبا است ولي زيبايي تنها، هيچ حسي را به تماشاگر منتقل نمي‌كند. كارگردان راضي نمي‌شد. دلقك درشتي مي‌كرد.

كارگردان گفت:

«حيف كه از اين لشكر مفت‌خور بي‌كاره، كسي حاضر نشد نقش تو را بگيرد و الا منت تو سركش و آواره را نمي‌كشيدم.» واضح بود دروغ مي‌گويد. دلقك مي دانست.

«اين‌كاره نيستند. اين‌ها همه يك‌كاره‌اند قربان. فقط مشتي بي‌كار و بي‌عار را دور خودت جمع كرده‌اي تا مجيزت را بگويند. فكر نمي‌كردم "قادر مطلق" هنوز از اين عادت قديمي خوشش مي‌آيد؟»

 كارگردان مجبور شد، عذر آن زن را بخواهد. نمي‌خواست اتفاقات بد گذشته‌ تكرار شود؛ يا شايد مي‌خواست نشان دهد، واقعاً تغيير كرده‌است.

دلقك با تمسخر مثل مرغ سرش را بالا و پايين مي‌آورد و اداي زن را در  مي‌آورد:

«آدم احمقي بود. فرق سيب و گندم را هم نمي‌دانست. همين‌طور بكن و نكن و بيا و برو. مدام مي گفت، غلط كردم آقاي كارگردان. عذر مي‌خواهم آقاي كارگردان. معلوم نيست، قادر مطلق اين‌ مشنگ‌ها را از كجاش در مي‌آورد. اين‌ها مشتي يك كاره هستند.»

طاهرزاده گفت:

«من محض حرمت و پيش‌كسوتي تو چيزي نگفتم. اگر تو اعتراض نمي‌كردي خودم بلند مي‌شدم.»

دلقك با بد‌جنسي چشمكي ‌زد:

«هيچ كس نه مگر تو؟ آخر نه خودت كم بله قربان و چشم قربان مي كني. چند تا نقش را كليشه كرده‌اي كه اگر اوضاع به هم بخورد، عاقبتت فقط با كرام‌الكاتبين است. فكر نمي‌كنم كسي سه شاهي براي هنرت خرج كند. خم شدن، دو لا و راست شدن يا دست به ريش كشيدن و عاقل اندر سفيه نگاه كردن هم شد هنر؟ مردم پول و وقت زيادي ندارند كه خرج يامفت كنند. پول مي‌دهند كه نقش متفاوت ببينند. نبايدها  را بشنوند. آن‌ها از بله و بايد خسته‌اند. حق هم دارند.»

آقاي طاهرزاده خاموش شد. از وقاحت دلقك بيزار بود. با خودش مي‌گفت:

"معلوم است چه‌قدر عوض شده‌است. از اول جنسش با من تفاوت داشت. اين دلقك اصلاح شدني نيست. هزار شكل كه عوض كند باز حرفش مي‌سوزاند. جنسش خراب است".

 طاهرزاده راست مي‌گفت. ذاتا شباهتي با يك‌ديگر نداشتند. انگار خميره‌‌شان از دو چيز متفاوت بود. مثلاً دلقك را از آتش درست كرده‌باشند و طاهرزاده را از آب.

طاهرزاده اين روزها بيشتر در قيد و بند رويا بود. مواظبش بود. مي‌ترسيد دلقك همه چيز را خراب كند.

بي مقدمه به رويا هشدار داد:

"خيلي مواظب باش. خواهي ديد اين سرخ‌رو چه شري به‌پا كند".

رويا با دهان باز هاج و واج ‌مانده بود.

 آقاي طاهرزاده ادامه ‌داد:

"دخترم از اين دلقك برحذر باش. نمي‌بيني چقدر هوايي است و تُنك‌ميان. هر لحظه به شكلي در مي آيد. بازيگر قهاري است كه با جباريت خدا هم سر جنگ دارد. از عهده هر كاري بر مي آيد از سنگين ترين كردار تا ظريفترين و لطيف‌ترين آن. كارش حساب و كتاب ندارد. هوايي است. به هر جايي رخنه مي‌كند، نه بودنش را حس مي‌كني و نه نبودنش را. با رندي و تردستي  مي‌تواند روز را شب جلوه دهد. استاد تشويش و ترديد است".

براي رويا، همه چيز عجيب ‌بود. بازي‌گرها، صحنه و  حتي كارگردان كه مدام آن بالا ايستاده بود و دستوراتش را نازل مي‌كرد. رويا گاهي احساس مي‌كرد فاصله‌اش با كار از بين مي‌رود‌. نمي‌توانست تشخيص بدهد كه زندگي‌اش بازي است و يا بازي‌اش زندگي. طاهرزاده هم شده بود فرشته انذار. گاه و بي‌گاه پند مي‌داد و نصيحت مي‌كرد. هر وقت دلقك به رويا نزديك مي‌شد، گوش‌هاي طاهرزاده مثل سگ شكاري تيز مي‌شد.

دلقك به همه اين‌كارها بي‌توجه بود. روز به روز خودش را بيشتر به رويا نزديك مي‌كرد. به رويا كه مي‌رسيد مي‌گفت:

«آنگاه كه خشم مى‏گيرى مرا ياد آر، زيرا من همچون خون در تو جارى و سارى هستم‏».

بعد با خنده يا چشمكي از رويا دور مي‌شد. به قول طاهرزاده، كارش حساب و كتاب نداشت. هوايي بود. راحت رخنه مي‌كرد، رويا نه آمدنش را حس مي‌كرد و نه رفتنش را.

هيچ وقت درست به رويا نزديك نمي‌شد. هميشه ناگهاني شروع مي‌كرد. مثل دريايي بود كه بي‌مقدمه طوفاني ‌شود. درست از جايي شروع مي‌كرد كه طاهرزاده، تمام كرده‌بودند. انگار حرف‌ آن‌ها را شنيده‌بود و حالا داشت با لاقيدي گواهي صحت كلام آن‌ها و راي محكوميت خود را صادر مي‌كرد.

مي‌گفت:

"آقاي يك‌كاره راست مي‌گويد. اصلاً او غير از راستي چيزي ندارد كه بگويد. خوب به حرف‌هاش توجه كن.از مزامير داوود درست نطفه، پند بسيار توان گرفت فرزند آدم".

هر جمله از سخنانش با تاكيدي پنهان همراه بود كه ترس را در چهره‌ي شنونده آشكار مي‌كرد. به سختي ضربه مي‌زد و از ضربه‌هاش جرقه‌اي در مغز مخاطب مي‌نشست. مثل جرقه‌ي سم اسب‌هاي وحشي كه بر زمين صخره‌اي فرود آيد .

قادر مطلق اشاره‌اي به صحنه و اشاره‌اي به طاهرزاده كرد. بازي‌گرها به حركت درآمدند. در يك لحظه رستاخيزي عظيم هويدا شد كه بهشت و جهنم را تجسم مي‌كرد.

صحنه را با تقارن زيادي طراحي كرده‌بودند. كارگردان بر اين موضوع، خيلي تاكيد داشت. معتقد بود اين فلسفه‌ي هستي است. همه هستي زوج است. فرديت مادر خودخواهي است. فرديت دويي بوده است كه به ناداني و جهل و ظلم، سه شده‌است. از دو مي توان به يگانگي رسيد. ريشه همه مشكلات در نامتقارني است.

 سمت راست صحنه را با درختان زيبا و پر شاخ و برگي تزيين كرده‌بودند. انواع ميوه‌ را طوري روي درخت‌ها چيده بودند، كه دل هر بيننده‌اي را غنچ مي‌زد. سيب، گلابي، انار. انگورهايي بودند كه ذائقه را تحريك مي‌كرد.

 زير درخت‌ها، جوهايي ساخته‌بودند كه آب آن‌ها به رنگ‌هاي مختلف بود. بيش‌تر عسلي بود كه لابه‌لاي آن رگه‌هاي شرابي يا شيري، زعفراني و زنجفيلي جريان داشت. زنان زيبايي مدام با حركات موزون راه مي‌رفتند و گاه به گاه، جام‌هايي را به دست مرداني كه پاي درخت‌ها دراز كشيده بودند، مي‌دادند. گاهي كه مردها دست دراز مي‌كردند، يكي از زن‌ها شاخه‌اي را مي‌كشيد تا مردها، خوشه‌هاي انگور را بگيرند.

دلقك نمي‌توانست لودگي‌اش را پنهان كند. نگاهش كه به كارگردان تلاقي مي كرد، با خنده‌ مي‌گفت:

"اين است دست ساز قادر مطلق". و روي "ق "كلمه مطلق چنان تاكيد مي‌كردكه صداي دندان‌هاي آسيابش به گوش كارگردان هم مي‌رسيد.

  لهيب آتش از سمت چپ صحنه زبانه مي‌كشيد و صداي ناله‌ي آدم‌ها بلند بود. چند نفر كه عمدتاً زن بودند را به زنجير كشيده‌بودند. تعداد زيادي مار و كژدم لا‌به‌لاي آدم‌ها وول مي‌خوردند. همان درب ورودي، جايي كه بايد مثلا جمله‌ي "خوش آمديد" باشد، زني را با پستان آويزن كرده بودند. زنجير را مستقيم از نوك پستان‌ رد كرده بودند. نوك پستان‌ها كش‌ آورده بود و زن بين آسمان و زمين تاب مي‌خورد. زن‌ به فكر پوشاندن شرمگاه‌ برهنه‌ا‌ش بود. قطره‌هاي خون و عرقي كه از بناگوش و چال گردن زن مي‌آمد با هم قاطي شده بود و رنگ خون را رقيق‌تر نشان مي‌داد.

تعدادي موجود عجيب و غريب بود كه يا از پايين‌تنه شبيه آدم بودند يا از بالاتنه. آن‌ها با حركات عجيب و غريب و چشم‌هاي وق كرده و خون‌آلود در آمد و شد بودند. بعضي پاهاشان سم داشت يا روي سرشان شاخ‌هاي بلند بود. روي سر بعضي‌ها هم كله خوك و خرس گذاشته بودند.

آقاي طاهرزاده وظيفه بازيگرداني را هم بر عهده داشت. مواظب همه چيز بود. بازيگرها را راهنمايي مي‌كرد.

 بازيگرها موجودات عجيب و غريبي بودند. تعدادى كه حاملان عرش بودند، با بال‌ها‌شان مدام در پرواز و بالا و پايين پريدن بودند. بعضي دو يا سه و حتي بيشتر بال داشتند. مدام عرق مي‌ريختند و بارهاي سنگين را جابه‌جا مي‌كردند. گروهى مدبران امر بودند، سرشان شلوغ بود. موهاي ژوليده‌اي داشتند كه نشان مي‌داد، مدت‌ها است كه وقت سر خاراندن هم ندارند. مأموران قبض روح، مثل پليس‌هاي سر چهار راه، مدام سر به اطراف مي‌چرخاندند و منتظر رسيدن ارواح تازه وارد بودند. برخى حافظ و مراقب اعمال، عده اى مأمور عذاب و جمعى ديگر مامور امداد بودند.

دو صحنه‌ي چپ و راست را با جدار‌ي شيشه‌اي و ظريف جدا كرده بودند. جمعيت روي صحنه مواظب مي‌كرد، ناغافل به شيشه برخورد نكنند. شيشه نامريي بود. گاهي آدم‌هاي صحنه، اشتباهي به چپ يا راست متمايل مي‌شدند. مثلا گاهي خوك يا خرس را مي‌شد ديد كه به سمت راست صحنه رفته‌است. يا حتي آقاي طاهرزاده مي‌آمد سمت آتش‌ها. در اين موقع بود كه سر و صداي كارگردان در مي‌آمد. پا مي‌كوبيد و از بالا تف و غيظش را روي صحنه مي‌ريخت.

از صحنه‌ي سمت چپ باد سردي مي‌آمد كه برودت هوا را بيش‌‌تر مي‌كرد. بازي‌گرهاي اين قسمت آشكارا مي‌لرزيدند. رنگ‌شان به كبودي مي‌زد. درسمت راست، چندين بخاري پر قدرت به فاصله‌هاي نزديك ‌بود كه عرق همه را در مي‌آورد.

دلقك و طاهرزاده كه روي صحنه مي‌آمدند، كارگردان تندتند دستوراتش را صادر مي‌كرد.

كارگردان مرد چاق و خپلي بود كه دست‌هاي بزرگ و استخواني داشت. با چشم‌هاي ريزش طوري نگاه مي‌كرد كه حدس زدن سن و سالش دشوار بود. دست‌هاش خيلي پير بود ولي در اندامش هيچ نشانه‌اي از پيري نبود. نمي شد حدس زد پير است يا جوان. ممكن بود هزار سال از عمرش گذشته يا هزار سال ديگر به پايان زندگي‌اش مانده‌باشد. حتي آقاي طاهرزاده در اين خصوص لال بود.

طاهرزاده مي‌گفت:

"من گنگ خواب ديده و عالم همه كر". ولي خوب مي‌دانست كه خودش و تمام عالم در اين خصوص كر و لال هستند. هيچ چيزي بدتر از اين نبود كه بفهمد كسي در اصل و نسبش تحقيق مي‌كند. مي‌گفت:

"بيهوده است. من دشمن كار بيهوده‌ هستم".

 به نظرش  اين‌ها سر مگو بود. يعني فضولي موقوف.

دلقك با خنده مي‌گفت:

«احتمالاً پيش‌تر عمله بوده‌است. از دست‌هاش پيداست كه سال‌هاي زيادي در كار آب و گل دست داشته‌است.اما خوب مانده‌است.»

خيلي وقت بود كه روي صحنه تاتر كار مي‌كرد. به خاطر همين پيشكسوتي، رئيس مادام‌العمر انجمن كارگردانان تاتر كل كشور ‌ بود. همه حرمتش را داشتند. اگر غير از اين هم بود كسي جرات ابراز نداشت. معاون وزير هم از او حساب مي‌برد. هيچ وقت دست رد به تقاضاهاش نمي‌گذاشت. انجمن‌هاي هنري ديگر غبطه‌اش را مي‌خوردند. پيشرفت هنر تاتر و بازي‌گري را در اين سال‌ها مرهون وجود ارزشمند او مي‌دانستند. از اين نظر، همه اتفاق نظر داشتند حتي منتقدين جامعه تاتر.

تنها و مجرد زندگي مي‌كرد. امثال آقاي طاهرزاده كه ادعاي دوستي‌اش را داشتند، كم نبودند. اما كسي به ياد نداشت از دوستي‌اش با دلقك حرفي زده‌باشد.

يك چيز كاملاً مشخص ‌ بود، اجازه خود‌سري به كسي را نمي‌داد. بر همه امور تسلط مطلق و بي‌چون و چرايي داشت. به اين دليل بودكه دلقك به او لقب "قادر مطلق" داده ‌بود. 

متن‌ها را خودش مي‌نوشت و كارگرداني مي‌كرد. هيچ وقت متن كسي را براي كار به دست نمي‌گرفت. اين متن را هم  خودش نوشته بود و به معاون وزير قول داده‌بود، آن را به جشنواره برساند.

در چند سال گذشته دولت كار هنري مناسبي در راستاي اهداف خود نديده بود. وزير انتقاداتي به انجمن تاتر داشت. مخصوصاً گله مي‌كرد كه تاتر فقط هزينه‌است يا اين‌كه كم‌كم باورش مي‌شود كه ضرر معنوي آن بيش‌تر است. اصولاً اين هنر را در راستاي ارزش‌هاي متعالي جامعه نمي‌دانست.

انجمن تاتر در آخرين نشست خود، ضمن بررسي وضعيت تاتر كشور، براي آينده اين هنر ارزشمند احساس نگراني كرده‌بود. آن‌ها به اتفاق تصويب كرده ‌بودند كه هنر تاتر در مقابل خطرات و تهديدات موجود بايد احساس مسئوليت بيشتري داشته‌باشد و توليدات هنري با كيفيت‌تري به مردم عرضه كند. يك نسخه از صورت‌جلسه را هم به دفتر وزير فرستاده‌بودند.

آقاي كارگردان براي اين منظور در جلسه‌اي به معاون وزير قول داده‌بود كه خودش پيش قدم ‌شود.

 در جلسات مفصل و ماهانه‌ي انجمن، قول دريافت وام‌هاي بي‌بهره را به اعضا داده‌بود. حتي قول داده‌بود امسال جدا از ساير تسهيلات ديگر، براي هنرمندان و كارگردان‌هاي موفق، خارج از نوبت، اتومبيل با قيمت مناسب و با وام طويل‌المدت بگيرد.

با نظر كارگردان عوامل نمايش در جاي خود قرار گرفت. رويا بازيگر نقش طاهره درست جايي ايستاد كه فاصله‌اش با سمت چپ و راست صحنه‌ به يك اندازه بود. او مي‌بايست ميان وسوسه شيطاني دلقك و نَفَس رحماني فرشته كه آقاي طاهرزاده نقشش را بازي مي‌كرد، اندك اندك به طرف فطرت خودش ميل كند . يعني به سمت راست صحنه برود. به اصطلاح به روضه‌ي رضوان داخل شود.

رويا از همه جهت زن مقبولي بود. در نقش هم خوب مي‌نشست. زيبايي معصومانه در زمينه‌اي از رنجي پنهان به او قيافه‌ي جذابي داده‌بود. همه قبول داشتند، انتخاب درستي بوده‌است.

آقاي كارگردان، اول نظر ديگري داشت. و مي‌خواست آن نقش را به زن ديگري واگذار كند. دلقك تا رويا را ديد، تاييد كرد. حتي شرط موفقيت نمايش را در گرو حضور رويا مي‌دانست. به كارگردان تاكيد داشت، بدون حضور رويا، اين نمايش ريسك است. مدتي طول كشيد تا دلقك كارگردان را راضي كند. آخرين گفته‌اش را همه به وضوح شنيده بودند:

"بس كن! نمي‌خواهي  كه دوباره به همه ستم كني؟"

آقاي طاهرزاده از همان ابتدا كه دلقك، رويا را تاييد كرده‌بود، به او نيش و كنايه زده‌بود.

"انگار ما دل نداريم. يا حالا درست است كه ما دل نداريم، هيچ كاره هم هستيم. هرچه امتياز است يا براي آقاي كارگردان است يا دلقك."

دلقك اوايل جوابي به طاهرزاده نمي‌‌داد. فقط گفته‌بود:

"نه عزيزم، اين‌‌طور هم نيست. فقط طعن و لعنش مال من است. شهرتش براي كارگردان، جايزه‌اش هم براي شما. البته مي‌داني كه مايه‌اش كم نيست. تصور كن تو اين هواي سرد كه تا پايان نمايش سردتر هم مي‌شود، جناب‌عالي بلافاصله به جزيره كيش مي‌روي. هم جايزه را برده‌اي و هم كلي برنامه‌هاي ريز و درشت در آن‌جا انتظارت را مي‌كشد. هتل و غذا مجاني است، بابت اقامت از هتل پول هم مي‌گيري. ممكن است شب آخر اقامت در كيش، دستي از غيب درآيد و شما را به عنوان برنده‌ي خوش‌بخت يكي از فروشگاه‌هاي مشهور جزيره معرفي كند. چه كسي بهتر از خودت، شهرتت به عنوان بازيگر برگزيده جشنواره، بيش‌تر از اين‌ها براي فروشگاه‌ها ارزش دارد. هر اتفاقي را برايت تضمين مي‌كند."

مثل هميشه تاكيد كرده‌بود:

"اگر شما موجود يك بعدي بي‌زند و زايي هستي، به من دخلي ندارد. اين ديگر به خودت و قادر مطلق مربوط است".

رويا حركت روي صحنه را با قدم‌هاي آرام شروع كرد. هنوز قدم سوم را نرفته‌بود كه صداي قادر مطلق و فرشته‌ها درآمد. همه خسته ‌به نظر مي‌رسيدند. حتي آن‌هايي كه زير درختان لميده‌بودند و كاري جز خوردن و لمباندن نداشتند.

 صداي اهل يسار هم بلند شده بود. مردي كه سُم داشت و كله خوكي را روي سرش گذاشته‌بودند، صداش از بقيه بلندتر بود:

"خواهر هواي اين قسمت خيلي سرد است. محض رضايت آقاي كارگردان تمامش كن".

كارگردان در زمان روخواني متن تاكيد كرده بود كه انسان به خاطر داشتن قلب صنوبري يا دل، مدام بين تلقين ملك و وسوسه‌ي شيطان در حال دگرگوني است. اما نهايتاً چون ذات انسان پاك و از نفخه رحماني در او دميده‌شده‌است، مي‌تواند با عبور از وسوسه و كيد شيطان به سمت يمين يا فردوس برين ميل كند.

رويا از همان اول نمايش مدام به سمت راست ميل داشت. كمتر به دلقك توجه مي‌كرد. كارگردان از اين كار او ذله شده‌بود. زير چشمي نگاه معني‌داري به دلقك داشت. دلقك فقط شانه‌هايش را بالا مي‌انداخت. مي‌خواست نشان دهد بي‌تقصير است.

كارگردان از بالاي صحنه فرياد مي‌كشيد و با دست‌هاي پيرش به رويا اشاره مي‌كرد:

"چرا نمي‌فهمي؟ بايد اول به سمت شيطان ميل كني.( با دست اشاره‌ به دلقك ‌كرد. طاهرزاده لبخند ‌زد) اين طبيعت انسان است. تو فرشته نيستي. در مراحل بعد و در طول اجرا به خوي فرشتگي‌ مي‌رسي. خانم محترم اگر غير از اين بود كه آقاي طاهرزاده كافي بود. ديگر نيازي به وجود جناب‌‌عالي نبود."  

در آخر باز هم تهديدكنان دست‌هاي پيرش را به سمت رويا گرفت:

"خانم من يك عمر حيثيت كاري‌‌ام را سرمايه‌ي اين نمايش كرده‌‌‌ام. شش روز ديگر، اجراي نهايي شروع مي‌شود. فردا كه جمعه است و تعطيل. همه خوب مي‌دانيد كه من هيچ وقت جمعه‌ها كار نمي‌كنم و استراحت مطلق دارم اگر لازم باشد،‌‌جمعه هم شما را براي تمرين بيرون مي‌كشم. گناه اين كار را خودم به گردن مي‌گيرم.‌"

آقاي كارگردان اصولاً آدم خشمگين و كم حوصله‌اي بود. اوايل از بازي همه ايراد مي‌گرفت غير از دلقك. در مورد او گفته بود:

"دلقك خودش را بازي مي‌كند. بي كم و كاست. همان چيزي كه بايد باشد. ابليس مجسم".

 از بازي آقاي طاهرزاده هم راضي نبود. مي‌گفت:

"تپقش اين اواخر زياد شده. از قوت بازي‌اش كم شده‌است. پيري دارد گريبانش را مي‌گيرد". بعد هم مي‌خنديد كه پيري كجا بود. اين از درد بي‌درمان حسادت است. منتقدين و هيات نظارت در مورد بازي طاهرزاده با آقاي كارگردان اشتراك عقيده داشتند.

 عده‌اي اين امر را بيشتر مربوط به قوت بازي دلقك مي‌دانستند. پيشنهاد آن‌ها اين بود كه بايد نقش او را كم‌تر كرد. آن‌ها اين كار را تنها راه نجات نمايش مي‌دانستند.

با اين حال آقاي كارگردان رضايت نمي‌داد. از طرفي نه كارگردان و نه دلقك براي منتقدين ريز و درشت تره خورد نمي‌كردند. كارگردان اعتقاد داشت خشك مغزي آن‌ها را عاجز كرده‌‌است.

"براي درك نمايش‌هاي من بايد دل داد. آن‌ها كه دل ندارند. فقط مشتي كلمه پوچ و بي مغز از دهان‌شان خارج مي‌شود. استفراغ امثال ارسطو را دوباره‌خوري مي‌كنند و اسمش را مي گذارند نقد و نظريه هنري!".

دلقك گاهي بازي‌هاي في‌البداهه‌اي داشت. اين بازي‌هاي به شكل‌هاي متفاوتي روي بازي رويا و آقاي طاهرزاده تاثير مي‌گذاشت. حتي آقاي كارگردان را غافل‌گير مي‌كرد.

آقاي طاهرزاده اصولاً نمي‌توانست به بازي في‌البداهه دلقك عكس‌العمل نشان دهد. دست و پايش را گم مي‌كرد. تپق‌هاش بيشتر مي‌شد. مثل گلوله‌ا‌يي برفي در مقابل آفتاب، قطره‌قطره آب مي‌شد و به حاشيه مي‌رفت تا سرش را با بازيگرها گرم مي‌كرد. گاهي با خشم به تابلوي ورودي نگاه مي‌كرد. همان زني كه با پستان‌ آويزان شده بود.

كار، گاهي به جهات ديگري ‌كشيده مي‌شد. جهتي به ظاهر خارج از خواست و اراده‌ي كارگردان. او ديگر قادر مطلق كار خود نبود يا وانمود مي‌كرد نيست. البته بدش هم نمي‌آمد با كمي تظاهر نشان دهد رشته كار از دستش خارج ‌شده است. ولي واقعاً چنين نبود.

همين كه با همه‌ي استبدادش اجازه همه نوع هنر نمايي را به دلقك مي‌داد آيا شاهد اين مدعا نبود؟ اين وقت‌ها، كارگردان با همه‌ي زرنگي و توانايي‌ تسلط بر خود، بهت و اعجاب خود را پنهان نمي‌كرد و حتي از خنده‌هاي پنهاني‌اش مي شد فهميد در اعماق وجودش از كار دلقك لذت مي‌برد. موضوع فقط اين بود كه از بي‌عرضگي آقاي طاهرزاده ناراحت بود.

گاهي دلقك در عين خشم يا در هنگام طرح وسوسه‌اي (پشت صحنه و يا داخل نمايش ) رفتاري مي‌كرد كه رويا نمي‌توانست تحت تاثير قرار نگيرد. رويا كم‌كم احساس مي‌كرد كه دلقك براي خودش منطقي دارد كه تاكنون كمتر به آن توجه داشته‌است. منطقي كه از تضادهاي نامحدود و يا شرورانه شروع مي‌شد كه به قول طاهرزاده پاياني جز شر عظيم هم نخواهد داشت.

در طول اجرا، هيچ چيزي به اندازه رفتار دلقك نتوانسته بود رويا را به درك خواسته‌هاي كارگردان نزديك كند. در نمايش‌هاي اصلي به اين نتيجه عجيب و غريب رسيد كه بر خلاف جريان و ظاهر امر كليد ورود به دنياي آقاي كارگردان، نه طاهرزاده بلكه دلقك است.

 اين منطق برايش عجيب مي‌نمود. خنده‌هاي ريز و پيوسته‌ي دلقك، مانند ميليون‌ها سوزن‌ها بود كه زير پوستش فرو مي‌رفت.

 تاب نگاه دلقك را نداشت. نفسش بند مي‌آمد و ضربانش تند مي‌شد. به سرعت خودش را به دستشويي مي‌رساند. انگشت‌هايش را تا ته حلق فرو مي‌كرد. اين كار را آنقدر تكرار مي‌كرد تا معده‌اش خالي مي‌شد و احساس سبكي مي‌كرد. بعد تند و تند شروع مي كرد به شستن دست‌هاش. به دفعات اين كار را تكرار مي‌كرد. نيمه‌هاي شب، بدون هيچ اراده‌اي و تصميمي از خواب بلند مي‌شد. دست‌هايش را مي‌شست. شب‌ها، حس مي كرد، پوست دستش كرخت و نازك شده‌است و مي تواند رگ‌هاي كف دستش را ببيند. نوك انگشتانش به مور مور مي‌‌افتاد. خون به سرانگشتانش مي‌دويد و دنبال راهي براي خروج بود. خون مي‌خواست از نوك انگشت‌هايش فواره بزند.

 اين حالات از اولين نگاه و سخن دلقك شروع شده بود و رويا از همان روز، نوك اين سوزن‌ها را در قلب خود احساس كرده‌بود.

+  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 8:32   آرش.رضايي  |