|
داستان و ادبيات
|
|
رسالت ادبیات در قضیهی جنگ و صلح آرش رضایی چند وقت پیش به دلایلی این مقاله نوشته شد. نیت داشتم در فرصتی مناسب، ویرایش کاملی روی آن انجام بدهم، نشد. زمان گذشت و این اتفاق افتاد. برای این که حال و هوای خودم و وبلاگ را تغییر بدهم، تصمیم گرفتم بدون هیچ گونه تغییری آن را این جا بگذارم. جنگ یک پدیده جامعه شناسانه است و مثل هر پدیدهی جامعهشناسانهی دیگری، وقوع آن برای گروهها و طبقات مختلف یک ملت،اتفاقی حاشیهای نیست. حتی اگر این ملت امریکا باشد که چند میلیون کیلومتر مساحت دارد و جنگهایش را، هزاران کیلومتر دور تراز واحد جغرافیاییاش برگزار میکند. در این میان عمق استراتژی کشورها، موثر است. برای کشوری مانند سوئیس یا اسرائیل با توجه به عمق کم استراتژیک، جنگ در هر حال یک فاجعه تمام عیار است. به همین دلیل، کشور سوئیس، سیاست بیطرفی را اتخاذ نموده و از دخالت در امور نظامی دنیا کناره گرفته است. و باز به همین خاطر، گروههای شبهنظامی کوچک به راحتی قادرهستند، کشور قدرتمند اسرائیل را تحت تاثیر خود قرار دهند و این کشور را وادار سازند که نسبت به هر عمل نظامی و جنگی، شدیدترین عکسالعمل را انجام دهد. جنگ یک پدیدهی جهانی و برای همهی ملتها، قابل تصور است. ملتها را تحت تاثیر قرار میدهد و در نوع خود، پدیدهای کاملاً منحصر به فرد است. شناخت پدیده جنگ برای همه ملتها مهم است. چه ملتهایی که دورههایی زیادی از جنگ را در تاریخ خود ثبت کردهاند و چه ملتهایی که تقریباً با این پدیده آشنایی و قرابتی ندارند و ممکن است صدها سال از تاریخ آخرین جنگشان گذشته باشد. واکاوی لایههای پنهان جنگ، درک علل وقوع و نتایج آن را آسانتر مینماید. برای این هدف، همهی ابزارهای علمی، مهم و کارآمد هستند. ادبیات به خاطر ویژگیهای خاص خود از اهمیت زیادی برای شناخت و تاثیرگذاری بر پدیدههایی اجتماعی و انسانی مانند جنگ برخوردار است. ادبیات در سطح عالی خود از نمونههای بسیار موثر بازدارندگی داخلی و خارجی، پیدایش و رشد خشونت طلبی و جنگ افروزی است. البته این امری نیست که فینفسه در ذات ادبیات یا علوم باشد. چنین نیست که فرض شود، فلسفه که در کشور آلمان رشد زیادی داشته است، پس علمی جنگ طلب است، چرا که آلمانیها مسبب دو جنگ بودهاند. ادبیات ویژگیهایی دارد که آن را توانا میسازد تا این دستاورد بشری را در جایگاه یکی از عوامل بازدارندگی جنگ و خشونت مطرح کند. امری که کمتر به آن پرداخت شده است. اصولاً تعداد زیادی از اندیشمندان با توجه به خواستگاه اندیشهایاشان، معتقدند که ذات جهان هستی، دائم در جنگ است و تنها لحظاتی با صلح متوقف میشود. در مقابل، اندیشمندانی معتقدند که مدار هستی بر صلح است. صلحی که گهگاه با جنگ متوقف میشود. ادبیات برای هر دو دوره کارکردی منحصر به فرد دارد. اعتقاد و باور به هر کدام از این بینشها، اثرات و اندیشههایی را در پی خواهد داشت. هر کدام از این دیدگاهها، نگاهشان به جنگ و صلح متفاوت از دیگری است. جنگ یک پدیده کلان، گسترده و اساسی است. هم تمدنساز است و هم مضمحل کننده تمدنها. پدیده جنگ و وقوع یا عدم وقوع آن و حتی احتمال آن، تاثیر گستردهای بر کل یک جامعه و حتی یک منطقه سیاسی دارد. در این میان ادبیات نیز که امری انسانی است، نمیتواند مستثنی باشد. کشور ما به دلیل وقوع یک جنگ هشت ساله، احساس خطر از وقوع جنگهای جدید، شنیدن صدای طبل جنگ و خاموش بودن نقاره صلح، نیازمند به بررسی و واکاوی پدیدهای مانند جنگ، به زعم و از زاویهای مانند هنر بالاخص ادبیات داستانی است. همهی ما محتاج تلاشی برای خاموش کردن شعلههای جنگ با روشن کردن زوایای چرکین، متعفن و پلید آن برای رونق نوای صلح هستیم. این روزها، هیچ چیز به اندازه جنگ نمیتواند جامعه ما را به انحطاط صنعتی و اخلاقی و اجتماعی سوق بدهد. باید عوامل و علل جنگ افروزی را تعیین و وزن آنها را مشخص کرد. جامعه و رهبران آن باید بر سیستم عصبی خود مسلط باشند و از ابزارهای مختلف به درستی استفاده کنند. یکی از این ابزار ادبیات است. نخستین مسئلهای که باید در این خصوص روشن شود، این است که کدام یک درست است، ادبیات جنگ یا ادبیات دفاع مقدس؟ حاشیه و ادامه هر کدام از این روایتها چه عوارضی دارد؟ همچنان که در مقدمه مطلب گفته شد، جنگ یک پدیده جامعهشناسانه است، پدیده جامعهشناسانه بودن جنگ از بعد جمعی بودن آن، مطرح است. جنگ امری فارغ از فرد است و اقشار گستردهای از جامعه را بر میگیرد. متاثراز روابط بین انسانها و ناشی از قرار گرفتن انسانها در کنار یکدیگر است. جنگ با توجه به تعریف "دورکیمی"، یک مسئله اجتماعی و یک پدیده جامعهشناسانه است. دورکیم مسئله جمعی و یا خصلت جمعی داشتن یک پدیده را، موضوعی جامعهشناسانه میداند. وقتی ما بپذیریم که جنگ امری خارج از فرد است و قائم به فرد نیست و کنشی جمعی است، خود به خود پذیرفتهایم که یک پدیده فرهنگی هم هست. برای اینکه یکی از ویژگیهای پدیده فرهنگی در مقایسه با پدیدهای مثلاً روانشناسی، ویژگی خارج از فرد و اراده فردی آن است. براین اساس، جنگ یک پدیده جامعهشناسانه و یک پدیده فرهنگی است و چون دارای این خصلتها است، شایستگی ورود در عرصه هنر و روایت ادبی را دارد. جامعهشناسی به دلایل مختلف یک علم است. علم بودن آن مدتها است که پذیرفته شده و دیگر محل نزاع عالمان نیست. وقتی جامعهشناسی علم باشد پس پدیدههای جامعهشناسی هم باید علمی نگریسته و کند و کاو شوند. یکی از مشترکات علم جامعهشناسی و ادبیات موثر، نگاه غیر ارزشی و بیطرفانه به پدیدهها است. جامعهشناسان حداقل در روش بیطرف هستند. در این میان نویسنده هم باید نگاهش به وقایع و شخصیت پردازیاش بیطرفانه باشد. دو اصطلاح " ادبیات جنگ" یا " ادبیات دفاع مقدس" هر کدام به دلایلی، محل توجه دستهای از نویسندگان جامعه ماست. پذیرش هر کدام از این دو دیدگاه، میتواند ناقض بیطرفی نویسنده و واجد عوارضی برای ادبیات ما و رشد و گسترش پدیدهی جنگ باشد. باور به "ادبیات جنگ" بدون توجه به پیشداوریها و قضاوتهای ارزشی، رسالتی است که ادبیات ما برعهده دارد و هدفش نفی باورهای جنگطلبانه و رویکردهای غیرانسانی است. "ادبیات دفاع مقدس" نگاهی جنگطلبانه و قدسی به یکی از ساحتهای غیر قدسی انسان است. نگاهی که در عین ناتوانی از درک رشادتها، از خودگذشتگیها و لطایف جنگ ، تحریف کننده یک اتفاق عظیم در سطح تاریخ و جغرافیای ملی است و واجد خصایص ادبیات خودخواهانه و نفی دیگران و دارای کارکردی فاشیستی است. این نوع نگاه به علت سرشت ویژه و غیرایرانیاش، ارتباط و پیوستگی ادبیات ملی ما را که سرشار از خصلتهای انسانی و بشر دوستانه است مورد نقض قرار خواهد داد و به مثابه شاخهای شکسته بر درختی تناور خواهد بود. سفارشدهندگان و سفارشینویسان ادبیات جنگ که متعصب از بهکار بردن ادبیات دفاع مقدس هستند، دانسته یا نادانسته در امتداد بحث خودی و نخودی و صالح و ناصالح در ادبیات هستند. وقتی بپذیریم که جنگ امری اجتماعی است و کلیه ابعاد جامعه را در بر میگیرد و از آنجا که خارج از ارادهی افراد است، به فرهنگ تبدیل میشود، با این دلایل هیچ نویسندهی راستینی با هر ایده و مرامی، نمیتواند نسبت به آن بی تفاوت باشد. چه، کسی که جنگ را قبول دارد و چه، کسی که آن را قبول نداشته باشد. اصولاً رد و قبول ما در پدیدههای جامعهشناسی امری بیاهمیت است. مهم این است که امری مانند جنگ واقع شده و ابعاد گوناگون جامعهای مانند ایران را مورد تاثیر قرار داده است. نویسنده صاحب اندیشه به دنبال این است که به زعم خود و از زاویه خود به این پدیده امعان نظر داشته باشد. باید توجه داشت که انتخاب موضوعی مانند جنگ برای تحقیق و تدقیق یک امر شخصی و فردی است اما این امر فقط در مرحله انتخاب است. در مرحله خلق، عرصه ادبیات و بالاخص حوزهی رمان، دیگر نه امری صرفاٌ شخصی بلکه متاثر از مبانیای است که کارنویسنده را ارزشمند، ماندگار و قابل توجه اقوام و ملل دیگر میکند. یکی از این مبانی، پرهیز ازساده انگاری و یک سویه نگری به وقایع، شخصیتها و نگاه غیر ارزشی است. به نظر میرسد هنوز ادبیات جنگ ما نتوانسته با این منظر به وقایع جنگ نگاه کند. به همین دلیل است که در واگویی خود، کودک و نابالغ است. مهمترین سئوالی که میتوان از یک نویسنده ادبیات جنگ پرسید این است که یک خواننده عراقی با خواندن داستان شما چه احساسی خواهد داشت؟ آیا به شما و ساده باوری شما خواهد خندید یا از خواندن اثر شما و دیدن دنیای شما متاثر خواهد شد؟ ادبیات موفق، ادبیاتی است که دوست و دشمن را متاثر کند. شاهنامه فردوسی با هر تعریفی باز هم میتواند در زمره ادبیات جنگ قرار گیرد. اما چگونه است که فردوسی دوست و دشمن را به تحسین وا میدارد؟ اشکبوس و دهها پهلوان تورانی و کُشانی را چنان توصیف میکند که ما ایرانیان را شیفتهی بر و بازوی آنان میکند و ممکن است حتی نام آنان را بر فرزندان خود بنهیم؟ فردوسی همزمان این توانایی را هم دارد که دشمن را به کرنش در مقابل بینش، منش و اندیشه ایرانی وادار کند. فردوسی آنجا که ایرانی را از منظر اندیشه برز و برتر بداند، تورانی را از ستبری بازو و کشش زه کمانش میستاید. هیچ کس در منظر فردوسی خار و بازنده مطلق نیست، همچنان که هیچ کس هم برنده مطلق نیست و راز فردوسی در همین است. راز این که شاهنامه، ایرانی را از ترکیزه شدن یا عربیزه شدن نجات میدهد و فردوسی را یک هنرمند موفق مینماید، این است. نگاه ایرانیان به فیلمی مانند سیصد، نمونه کامل و هشداری در خصوص پرهیز از ساده باوری و ساده انگاری است. این روزها هر ایرانی با دیدن فیلم سیصد یا میخندد یا سیدی آن را میشکند و آن را فیلمی مزخرف میداند. کوشندگان ادبیات جنگ ما باید توجه داشته باشند که داستانهای آنان از نوع فیلم سیصد نباشد و مایه هزالی و خنده ی خواننده بیگانه نشود. چرا که خوانندگان در پندار خود، ما را مردمی کم فهم ارزیابی کرده و احتمال سودای هجومی مجدد به این مردم کمفهم، در ذهن آنان امری غریب نخواهد بود. فراموش نکنیم که ملتها از عوامل بازدارنده متعددی در مقابل یکدیگر استفاده مینماید، ولی قویترین عامل بازدارندگی یک ملت، تکیه بر هوش و دانایی است که همیشه میکوشند، آن را به دشمن نیز القاء کنند. علوم و هنرها، راههای نشان دادن هوش و دانایی است. البته ما و دشمن سابق ما، در طول جنگ از ترفندهای مختلفی برای تاثیرگذاری در جنگ استفاده کردیم. منتها نه آن ترفندها تاثیری داشته و نه اینکه، ادبیات عرصهی ترفندهای بی مایع است. ادبیات یک رفتار و تلاش انسانی است و دلیل ماندگاری و موفقیت آن، داشتن نگاه انسانی و آزاداندیش به پدیدهها و اتفاقات است. اگرچه پدیدهای مانند جنگ یک پدیده غیر انسانی است ولی ادبیات مانند یک پزشک وظیفه دارد و ناچار از درمان و معالجه و بررسی این پدیده عفونی و چرکین است، آن هم با نگاه لطیف انسانی. زیرا راه حل و رفع جنگ و فتنه از عالم، نه کوبیدن بر طبل جنگ بلکه شناخت آن برای در پیش گرفتن راه صلح است. نگاه تقدسمآبانه به جنگ که تا حدودی ریشههایی در ذهن اسطورهای همهی جوامع دارد و مورد علاقه ادبیات سفارشی است، باعث میشود که نویسندگان و جامعه ما نتوانند به چیستی و چرایی جنگ آگاهی یافته و احیاناً مانع از تکرار این فاجعه شوند. باید ازآنان که ادبیات جنگ را با پسوند دفاع مقدس ملزم و مقید میکنند پرسید، احمد محمود و یا اسماعیل فصیح از نظر آنان، نویسنده ادبیات جنگ هستند یا خیر؟ اگر آری که آنان هرگز تعریف و پسوند شما را چه از لحاظ تئوریک و چه از جنبه داستانی قبول نداشتند. اگر آنان جزء نویسندگان ادبیات جنگ نیستند پس چطور است که ادای دین آنان به خود جنگ و حاشیهی آن از شما تاثیرگذارتر و بهیادماندنیتر بودهاست. جامعه ما آثار آنان را به حافظه و باور خود افزوده و دشمن نیز از خواندن آن متاثر خواهد شد. سفارشی نویسی مشکل ادبیات جنگ ما نیست. این حمایتها میتواند حداقل این ژانر از ادبیات ما را مورد رشد قرار دهد. مشکل ما این است که ادبیات جنگ مانند ادبیات انقلاب و مانند ادبیات صلح به مصادرهی عدهای درآمده است که اجازه تجربه و ممارست و خلق آثار انسانی در این حیطه را صادر نمیکنند. مشکل این است که اجازه کاربرد نگاه انسانی در بررسی پدیدهی زشت جنگ داده نمیشود. آنها نمیخواهند زشتی جنگ بیش از پیش هویدا شود. سفارش دهندگان ادبیات جنگ، متاسفانه نه مخالف جنگ بلکه از مروجین و کوبندگان بر طبل جنگ هستند. نویسندگان جنگ با هر سلیقه و اندیشهای باید مقید به ادبیات باشند و فراموش نکنند که تقید به جنگ نیست که ادبیات آنان را غنا میبخشد بلکه تقید به ادبیات است که باعث ماندگاری آثار آنان میشود. تقید ادبیات به انسان، ادبیات ما را موفق، باور پذیر و احیاناً ترجمه پذیر میسازد. بررسی جنگ جهانی دوم و تلاش نویسندگان برای تحلیل این پدیده، آنچنان گسترده و وسیع بوده که بعید است تا قرنهای متمادی، ژنرالها و مردان جنگ طلب و بیمار این کشورها، خیال شروع و درگیر شدن در جنگی جدید را داشته باشند. واکاوی یهود ستیزی مردم اروپا چنان گسترده بوده است که امروز و تا قرنها مردم این قاره پدرانشان را به خاطر این سنگدلی و قصاوت نخواهند بخشید و خود را مقید به دلجویی از این اقلیت مذهبی میدانند. بیشک گذشت زمان و کم شدن گرد و غبارها و کاهش قدرت مصادره کنندگان جنگ، باعث غنا و رونق ادبیات جنگ در کشور ما خواهد بود. ادبیات جنگ برای شکوفا شدن، درانتظار سپری شدن سالهای ابری است.
+
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:23 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
تقدیم به همه دوستانی که به نوشتههای خسته کنندهام علاقه نشان میدهند. - من آدم پر کاری هستم. این را اطرافیانم میدانند چون شاهد فعالیتهای ادبیام هستم. چندتایی از این دوستان برایم متاثر و متاسف میشوند. خودشان اعتراف کردهاند. پشت سرم حرفهایی زدهاند و چند قطره اشک برای جوانی از دست رفتهام ریختهاند. بنابراین اگر چیزی تو محیط وب نمیگذارم دلیلاش کم کاری نیست. نوشتههای من بلند هستند و به درد این محیط نمیخورند. - این یک داستان حدوداً 70 صفحهای است. از چهارم فرودین شروعاش کردهام. شیرهجانم را گرفته است. در هر ویراستاری به شکلی خود را نشان میدهد. دوستانی که در جریان روایت اول بودند، گمان نمیکنم حالا و اکنون، احساس آشنایی با این بخش داشته باشند. چند تصویر دارم که مدام میآیند و به شکلی خودشان را نشان میدهند. این تصویرها را دوست ندارم چون خودشان را به من تحمیل میکنند. همچنان که این داستان خوداش را به من تحمیل کرده است. - داستان تمام شده است. منتها هر بار به شکلی خودش را عوض میکند. ظاهراً هم کاری از دست من ساخته نیست. به قول آقای محمدرضا صفدری عناناش را رها کردهام به حال خودش. بنابراین هیچ دلیلی ندارد که احیاناً اگر روزی به شكلي ديگر چاپ شد، دوستان تعجب کنند. اگر کسی هم علاقمند باشد میتواند در یک کار آن لاین مشارکت کند و در نوشتنش کمک کند. منتها پایانش از آن من است و هیچ احدی نمیتواند پایان آن را تغییر دهد. نکته بهتر از حسن، میخواهم امسال داستان منتشر کنم، نکته هزار بار بهتر از حسن این که میخواهم, بهترین داستان ایران در سال 86 نویسندهاش من باشم.
۱ مدتی است خط میکشم روی عمرم. شش خط راست میکشم و هفتمی را کج میخوابانم روی بقیه. هر شب دوره میکنم خطهای عمرم را. مثل زندانیها میخواهم بنویسم "این نیز بگذرد". آشکارا به خودم دروغ میگویم. برای همین باورم نمیشود. زیر سبیلی به خودم میخندم. صبحها، لایهی کدری از مه، روی شیشه میماسد. دلم تنگ است. به شیشهها چشم دوختهام. جایی که پشت آن، زنم خوابیده است. صبح بیدار میشود و از من میخواهد چیزی بکشم روی شیشه مه گرفته. هر بار تصویری میکشم. خیلی وقتها زنم را میکشم. دامن بلندش را به دستش میدهم. دامنش را تا مچ ساقهاش بالا میکشم تا خیس نشود. میخواهم از یک حوض بلوری بگذرد. عکسش تو حوض بلوری بیفتد و حوض بلوری تو چشمهاش. خودم هر بار که نگاه میکنم از دیدن ساقهای بلوری زنم لذت میبرم. امروز، میخواستم یک آهو بکشم. از آنها که بوی مشک میدهند. خیلی شبیه زن هستند. آرام و سر به زیر هستند و طوری نگاه میکنند که انگار میخندند. یکی بکشم که خیلی شبیه زن خودم باشد. اما انگار نمیشود. حالت ندارد. بدنش تاب بر نمیدارد و پاهاش دراز و بیقواره است . شاید هوا خیلی سرد است. آهو سر میخورد روی شیشه. پاهاش کج میشود. میلرزد روی مه شیشه. آهویم بیقراری میکند. هیچ جور راه نمیدهد.ً چشمهای آهویم میگوید بوی غریبهای میآید. بدنش عین خرگوش کوچکی، لرزان شده است. آهوی امروزم به دل نمینشیند. این آهو، هیچ رقم آهو نمیشود. تصویر را عوض میکنم. میخواهم یک بز کوهی بکشم با شاخهای بلند و کشیده که سر و دستش را به طرف آسمان بالا برده است. دستهاش برسند تا لبه شیشههای کنار دیوار. زنم از لای پتو نگاه میکند. شیشههای مه گرفته حجاب میشود میان من و زنم. بز کوهی را با کف دست کنار میزنم تا زنم را بهتر ببینم. سرش را به نشانه فهمیدن تکان میدهد. میدانم نفهمیده است. از اشارههاش میفهمم. از شکل قلبی که میکشد و لبخندی که بیهدف در فضا منتشر میشود، در جایی دور از دسترس من و زنم. جایی میان شیشههای مه گرفته. این را از آهویی که رم کرده و بزی که حالا دیگر شک دارم که نر است یا ماده میفهمم. به صبح خیلی مانده است. قلت میزنم. زنم هنوز بیدار است. او هم همینطور. 2 زنم لباس خواب ارغوانیاش را تنش میکند. میگوید، داخل یک استوانهی شیشهای افتادهام. از داخل استوانه، به منظرهی سلاخی گلهای اسب، نگاه میکنم. اسبها، آرام سرشان را پایین میآورند. خیره میشوند به دشت، به رودخانهی خروشان روبرو، به جایی که میتوانستند در آن را رها شوند. سینه بسپارند به سنگینی لایههای کدر آب. تا گردن در آب فرو روند و از آن طرف خارج شوند. اسبها، بیحرکت ایستادهاند. شبیه مجسمههای خستهی سنگی هستند که در گذر باد و باران تنشان ساب رفته باشد. سوارهها، پیاده میشوند. شیشههای نوشیدنی را از جیب پالتو، بیرون میآورند و لاجرعه سر میکشند. آنها با خونسردی، تفنگهای خود را تو سر اسبها، خالی میکنند. هیچ صدایی از اسبها به گوش نمیرسد. اسبها یکی یکی میافتند. دشت پر میشود از صدای گلوله و لاشهی اسب. سوارهها با نظم و ترتیب خاصی، عقبگرد میکنند. سکوت بر همه جا حاکم میشود. سوارهها، لبه پالتو را بالا میکشند. و لاقید از محل سلاخی اسبها دور میشوند. میروند به سمت رودخانه. وانمود میکنند که خونسرد هستند، هیچ کس به عقب برنمیگردد. زنم قلت میزند. به من میفهماند که بیدار است. میخواهد گونههام را لمس کند. نمیشود. هیچ کدام خواب نیستیم. من و زنم نمیخواهیم بیدار شویم. او هم بیدار است. با کفشهای خشک واکس نخوردهاش، با خسخس سینهاش، میان من و زنم نشستهاست و سیگار میکشد. خاکستر سیگارهاش را پوش میکند روی تخت ما. زنم از بوی سیگار تنفر دارد. قلت دیگری میزند. به ما پشت میکند. 3 حالم خوش نیست. دهانم طعم لاشهی اسب مرده میدهد. حالم از خودم به هم میخورد. شهر دور سرم دوار است. آدمها تو سرم میچرخند. نمیدانم برای اسبها، دل بسوزانم یا برای سوارها. باورم نمیشود. چیزی را انکار نمیکند. نمیگوید، اشتباه میکنی. دوست داشتم قیافه حق به جانب میگرفت. دست میزد رو تخت سینهام. یقهام را میچلاند. میگفت: من! مرد حسابی، من کی گفتم. تو اشتباه میکنی. چیزی نمیگوید. فقط نگاهم میکند. قبلاً اگر بود میگفتم: نر بود. میخواست از کمین شکارچی بپرد. زیرش خالکوبی کرده بود 1332روزی که پدر بزرگ مرده بود. شاید هم میخواست، نرینگیاش را به شکارچی نشان دهد. میگفت: بز ِنر نبود، روی بازوی پدرت هم نبود. یک روی سکهای بود از عصر برنز لرستان. بز میخواست از چیزی یا جایی بپرد. شاید هم میخواست زیر دمش را به کسی نشان دهد. گفتم: به کی؟ گفت: چه میدانم، به یکی. شاید به پدرش یا به برادرش. میخواست با آنها عشق بازی کند. روزهای زیادی گذشته است. حالا خطهای یازده تایی میکشیم. طوری که خط دوازدهم رویش بخوابد. من مطمئنم نمیخواهد عشق بازی کند. و یقین دارم که طرف، نه خواهرش است و نه مادرش. آن خط دوازدهم، خود من هستم. همین منی که در یک قدمی زنم دراز میکشم. چشمهام را میبندم تا لباس خواب ارغوانیاش را نبینم. تا نفهمد که بیدارم. میخوابم مثل همان خط دوازدهم. او می گوید: تو خواب هستی و در خواب اشتباه میکنی. برای همین همهاش قلت میزنی. خاکستر سیگارش را پوش میکند. خاکسترها قلت میزنند تو هوا، مینشینند روی تخت. همان جایی که زنم خوابیده است. زنم وانمود میکند خواب است. اما من تکان شانههاش را از زیر پوش خاکسترها، میبینم. میخواهم دست بکشم روی گونههاش. نمیتوانم. 4 میخواهم یک چهار پایه بگذارم زیر پام. بروم بالا، خودم را رها کنم بین آسمان و زمین. از آنجا، از بین آسمان و زمین سیر تماشا کنم دیوار سفید روبرو را. جایی که عکسی از من و زنم روی دیوار، قاب شده است. زنم لباس سفید عروسی پوشیده است. تور سفیدی دور سرش است. تور، لبه کلاه تا روی گونههاش را پوشانده است. چشمهاش تو عکس پیدا نیست. یک دست زنم، شاخهی گلی به طرف من دراز کردهاست. یک دست من هم ، گره کراواتم را سفت میکند. دست زنم با یک شاخه گل، تو هوا معلق مانده است. از سالها پیش، هر وقت نگاه میکنم دیگر خودم را تو عکس نمیبینم. زنم را هم نمیبینم. من فقط دستی را میبینم که با یک شاخه گل در هوا معلق است، همهاش دنبال یک دست خودم هستم. از همان روز عروسی، یک دست من و زنم تو عکس نبود. حالا از این بالا، از روی این چهار پایه هم نمیتوانم ببینم، یک دست من و زنم، کجاست. برای همین است که هیچ وقت نتوانستم، زنم را سفت در آغوش بگیرم. این اواخر هم نتوانستم پوش خاکسترها را از روی تخت، جایی که زنم خوابیده، دور کنم. او میخواهد از جایی که ایستادهام، از روی چهار پایه، با دهان باز خیره شوم به دیوار سفید روبرو. چشمهام را باز بگذارم. قاب عکس روبرو را نبینم. نفس نکشم و حتی پلک هم نزنم. میخواهد مرا بکشد. میخواهد یک کارد بردارم و بزنم تو قلب خودم. سرم را گوش تا گوش ببرم و بگذارم روی سینهام. برای همین است که میخندم. شانههام از زیر پتو تکان میخورد. من خوشحالم. برای خاطر همین امروز بود که سالها با او رفیقی کردهام. حالا خیالم راحت شد. یکی مرا میفهمد. 5 فقط یک جمله گفت" من دچار توهم شدهام". هیچ توضیحی هم نداد. آیا واقعاٌ هیچ توضیحی لازم نبود؟ حقیقت برای همه روشن بود و فقط من بودم که نمیفهمیدم. من خواب بودم؟ لابد همه این چیزهایی که من میبینم خواب است و هر چه او میگوید، بیداری است. راست میگوید، من دچار توهم هستم. من نمیخواهم فرق خواب و بیداری را بفهمم. چطور ممکن است؟ اگر کس دیگری به جای من بود، باور میکرد؟ دعا میکنم خواب باشم. چشمهام را میبندم تا حقیقت را نبینم. اصلاٌ این حقیقت چیست؟ چیزی است که او فکر میکند یا چیزی که دور سر من میچرخد، روبرویم ایستاده است و به من زل میزند. باید یک نفر پیدا شود که اینرا به من حالی کند. بگوید که خواب نیستم. هر چه میبینم، بیداری محض است. یک نفس در خواب دویدم. سگ لرز زدم، اما جنازه یخ زدهام را انداختم تو خانه. همین جا که الان دراز شدهام و زمانی خانه من بود. من و زنم اینجا زندگی میکردیم. او نبود، سالها بود که از او بیخبر بودیم. صبحهای سرد که زنم بیدار میشد،از داخل تخت خواب خیره میشد به شیشههای مه گرفته و منتظر بود تا به جای صبحانه، نقاشیاش را آماده کنم. هر روز چیزی میکشیدم. یک شاخهی گل، کبوتر یا تصویری از خودش. زنم همه پتوهای خانه را رویام انداخته است و با تعجب نگاه میکند. زبانم لال شده نمیتوانم حرف بزنم. نمیتوانم بلند شوم از زیر این بار سنگین. دارم خفه میشوم اما بدنم، هنوز از سرما میلرزد. نمی توانم قلت بزنم. اما من بیدارم. این را هم زنم میداند و هم «او». ۶ کسی باور نمیکند. فکر میکنند قصه میگویم. اگر کسی باور کند، باز هم تعجب نخواهد کرد. نگاه میکند، خیلی طبیعی. انگار چیز مهمی نیست و هر روز از این اتفاقات میافتد. میگوید خوب! آن وقت این من هستم که ازتعجب باید خشکم بزند. فقط نگاهش کنم. او هم با تعجب به چشمهام خیره شود. به حرفم گوش ندهد. فکر کند دچار توهم شدهام. برای همین قصهام را پیش کسی نمیگویم. خودم، او و زنم، خوب میدانیم که قصه نیست. زنم وانمود میکند خواب دیدهام. او میگوید، دچار توهم شدهام. خودم، فکر میکنم. مردهام. برای همین اصرار دارم به مردهام احترام بگذارند. مردهام را پیش دکتر ببرند. هر کسی هم که تا اینجا را گوش داده، فکر میکند دارم یک قصه ناموسی تعریف میکنم. از همین قصههایی که هر روز، روزنامه ها چاپ میکنند. مردی زنش را میکشد. زنی مردش را در خواب، با کارد آشپزخانه، تکهتکه میکند. تکهها را داخل چمدان میگذارد و با یک تاکسی کرایهای میبرد بیابان. اگر از بد شانسی سر یک تقاطع تصادف کند و دستش رو شود، باید شب را با پاسبانها بخوابد. اگر خوش شانس باشد با راننده تاکسی همبستر میشود. همانجایی که شوهرش را با کارد تکهتکه کرده است. ۷ من بیمارم. بیماری دارد مرا از پا میاندازد. دکترها باید برای درمان بیماری من کاری بکنند. درست نیست که دست روی دست بگذارند. دکترها هم گاهی مثل بقیه مردم هسند. گاهی هم چند درجه بدتر هستند. آنها چرا نمیفهمند این بیمای دارد همهگیر میشود؟ باید قرصهایی درست کنند که از طریق امواج رادیویی پخش شود تا همه استفاده کنند. من مریض هستم. میخواهم کسی تو چشمهام خیره شود. مثل دکترها، چراغ قوه بیندازد ته حلقم. جایی که جملات عفونی راه حرف زدنم را بستهاند. نور چراغش را بیندازد تو چشمم. نگاه کند به زخمها و نقطههای ریزی که تو چشمم جمع شدهاند. بعضی وقتها سرم درد میکند. جملات با هم جمع میشوند تو سرم. درد تو سرم پخش میشود. به شقیقهها فشار میآورد. میخواهد شقیقهها را بترکاند. به چشم و گوش میزند. چشم و گوش عفونت میکند. صبحها لای قی چشمم، خورده ریز کلمههای عفونی دیده میشود. قی کلمات از همان سر شب شروع میشود و تا صبح یکریز، چکه میکند. میچسبد پای چشم. کندنش مشکل است. گاهی پوست زیر چشمم را با خودش بر میدارد. باید یک دستمال خیس را با لاک غلطگیر، آغشته کنم و آرام آن را پاک کنم. در آخر باید، جای قیها را مرطوب کنم. گاهی پارههای خمیر از دهان خارج میشود. مثل فصلهای تازهای از یک کتاب. کتاب میخواهد، قفل دندانها را بشکند و بیرون بیاید. ردیف پایین دندانهای جلوییم مدتی است که لق شدهاست. ۸ زنم لباس خواب ارغوانیاش را میپوشد. من قصهی اسبها را که خودش گفته بود، مدام تکرار میکنم. میگوید: : بس کن. بس کن. به اندازه کافی داد و هوار کردهای. حالا بگو چی شد؟ : هیچ. فقط امشب یک نفر بیچاره شد همین. : چه کسی؟ تو یا دوستت، آقای اسب؟ : نمیدانم. نمیدانم. شاید اسب شاید سوار. چه فرقی دارد. دراز میکشم رو تخت. پردهها را میکشم. چشمها را میبندم. باید جایی بخوابم. جایی خلوت و تاریک. "کسی را بیجهت دستگیر نمیکنیم" این چیزی بود که مرکز ثقل مرا بههم ریخت. مرا آشفته کرد. خواب و بیداریام را گرفت، همه چیزم را از من گرفت. حالا دارد، زنم را میگیرد. درست نمی دانم میخواهم خواب باشم یا بیدار. گفتم که فقط خودم میدانم چه بلایی سرم آمده است. من مردهام. هزار بار مردهام. هزار بار مرا کشتهاند. بهار یک طور مردهام و زمستان طور دیگر. حالا هم خوابم یا مردهام، نمیدانم. شاید هم نمرده باشم و با پاهای چوبی راه میروم یا مردهام، مردهای که ممکن است موی دماغ زندگان شود. مرا ببخشید اگر گاهی آه میکشم. حس میکنم هنوز، کلماتی لابهلای نسوج و بافتهای بدنم جا مانده باشد. میترسم مسموم بشوم. خون از لای کفنم بیرون بزند. راه بیفتد لای ملافههای سفید و از تختم، قطره قطره بیفتد پایین. دستهام را دراز میکنم. میخواهم سنگ یا کلوخی بردارم. بزنم تو سر خودم. از نبودن خودم مطمئن شوم و نفس راحتی بکشم.
+
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:55 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||