|
داستان و ادبيات
|
|
گزارش جلسه گروه آیینه اورتگا، کودکان نیز هرگز ترا نمیبخشند: 1 روزت بخیر"اورتگا" چقدر دیر آمدی لطفاً سری هم به دوستان "خاوری"ات بزن مادران به دستهای سرخ تو شک میکنند شرمگین مباش "اورتگا" لبخندهای بهاریت بر شانههای قدیسان چه ابلهانه شلیک میشود "اورتگا" کودکان نیز هرگز ترا نمیبخشند 2 هیچ کس از سقوط دستهای تو حرفی نزد تنها "اورتگا" گورهای سرزمینات را به یاد میآورد آشوب نفت دارد دلم را به هم میزند آقای" اورتگا" شما چطور؟ محمود معتقدی خرداد 86 دارم از چهار راه ولیعصر بالا میروم. جلسه گروه آیینه تمام شده است. هنوز قیافه آدمها در برابرم رژه میرود. صدای محمود معتقدی در گوشم طنین انداز است: "اور تگا، اورتگا". اورتگاه را با چه لهجهی خاصی ادا میکرد. شاید نیکاراگوایی بود. شاید هم انسانی. انسانی که گاهی از عجز تف سر بالا میاندازد. انگار همین الان از کنار گور ساندینیو بلند شده بود و انگار روح ساندینیو در وجود محمود معتقدی ظهور کرده بود. صدرا گفت: انگارحضرت معتقدی پیامبر ساندینیو بود که اورتگاه را به عذاب جهنم وعده میداد. محمود معتقدی اورتگاه را به لهجه آمریکای لاتین و تمام انسان میگفت. برای آیینه هیچ قراری نبود. از مدتی پیش که حرفش پیش آمد، فرار میکردم تا آن روز که رفتیم خانه هنرمندان. چند نفری بودیم و از سر تفنن و یا خوردن چای به حساب بيژنی دور هم جمع شدیم. چی شد که راه افتادیم و تکاپو آغاز شد؟ چطور قرار گذاشتیم برای شنبه آینده؟ آقازاده که پست گروه آیینه را زد، تیر از چله رها شد و ما به تیر غیب گرفتار شدیم. به خودمان که آمدیم حال گروه نفرین شدهای را پیدا کردیم که همراه نفرین کننده میگفت آمین. این را از تجربه صدها گروه فرهنگی و هنری این سرزمین میدانستیم که جوانمرگ شدند. راستی چند گروه میشناسيم که مثل پنجشنبههای گلشیری تدوام داشتهاند و حالا هم شاگردان شاگردان مکتب پنجشنبهها بر نام و یاد گلشیری راه میروند؟ شنبه موعود زودتر از همیشه رسید. حتی زودتر از همهی شنبههایی که باید صبح زود راه میافتادیم سمت مدرسه و صف میشدیم تا آقای ناظم پشت دست و زیر ناخنها را نگاه کند و موی چند نفر را چهار راهی بزند. نفر اول رسیدم. محمد عزیزی نشسته بود. بیژنی آمد. علیرضا روشن با کوله پشتیاش رسید. آنکه از دیگران گفته بود هم آمد؛ اسد امرایی. بعد هم اندک اندک جمع مستان رسیدند. چد تا هم عذر خواستند. میگفتند تبریز هستیم و یا بندرعباس و ... ناگفته عهد کرده بودیم که تسلیم جمع شویم. آقازاده شروع کرد؛ جمع شدن در دوره تنهایی را یادآور شد و آزادی جلسات و این که اگر برنامه و حرفی باشد از دل خود ما باید بیرون بیاید. پیاله به دور افتاد. نوبت به محمد عزیزی رسید. به حافظ تفعل زد: خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود همین طور بود. ما هم خستهایم. جفا کشیدهایم از دوست و از دشمن. اگر بهتر بگویم از دانا و نادان. حافظ یا محمد عزیزی راست میگفتند، دیگر بیداد کردن شرط مروت نیست. مگر ما کی هستیم؟ کی بودیم؟ چند مرغ پر و بال شکسته. چند مرغ که میدانند سیمرغی هم نیست. ما فقط دنبال آیینه بودیم. شاید آیینه شکسته باشد و هزار تکه شده باشد؛ ما آیینهای میخواستیم تا خود را در آن ببینیم. خود را ببینیم و دیگری را. ابدیت و دو برابر شدن روی زیبا پیشکش اهلش. امرایی را ندیده بودم. دیدن کسی که یک عمر از دیگران گفته بود حسنی داشت و شنیدن حرفهایش حسنی. زندگی و صحبت کسانی که عمری را به ترجمان دیگران پرداختهاند جالب است. مترجمها ؟ آدمهای عجیبی هستند. بعضی ترجمهای میکنند و بعد میروند دنبال کارشان. مثل کارمندی که صبح کارت ورودش را زده و منتظر است تا کارت خروجش را بزند و برود پی کارش. بعضی هم مثل پیامبران و رسولان کارشان پایان ندارد. هر لحظه منتظر خروشی از جانب مولف هستند و اصلاً مولف میشوند و تاثیرشان بر یک جامعه بسا بیشتر از مولف است. مدام در حال یادگیری هستند. برای همین بود که امرایی گفت: من نیازمند یاد گیری هستم. جمع با شعوری هست که میداند چکار کند. برنامه مشخص نیازمند مطالعه و آگاهی است. چون جمع نامتجانس است الزاماً نمیتواند دنبال برنامه مشخصی باشد. محمود معتقدی شاعر و منتقد جور دیگری فکر میکرد. به همین دلیل بود که میگفت: این روزها به صداهای تازه نیازمندیم. از این گروهها زیاد بوده است. داشتن برنامهریزی و تقویم و مدیریت را برای ادامه راه مهم میدانم. جلسات ممکن است موضوعی باشد( شعر، قصه، ترجمه و...) یا بینابینی. مهم حفظ هویت فرد در یک کار گروهی است. معصومه کلاتکی خبرنگار ایپنا میگفت: جلساتی رفتهام که از رفتن به جلسه پشیمان شدهام. برای همین بر نگاه آموزشی و نقد واقعبینانه تاکید داشت. شعرهای علی عبدالهی را خوانده بودم. ترجمه هم میکند. علی عبدالهی معتقد بود که باید جلسات هدف جزیی داشته باشند و چارچوب مشخصی بر جلسه حاکم باشد. به همین دلیل بود که به هر چه جلسه است بدبین بود. میگفت انسجام و نظم ندارد. علیرضا آستانه روزنامهنگار، این جلسات را برای تاثیر بر همدیگر لازم میداند. میگفت: استقلال نهایتاً به انزوا تبدیل میشود و فرهنگ، تبادل اطلاعات است. الویری به سازمان یافتگی و تشکیل نوعی NGO ، زهرا نوری به جدایی مباحث شعر و داستان، جمال اکرمی از انجمن نویسندگان کودک و نوجوان بر همزیستی هنرمندان تاکید داشتند. در مورد جمال اکرمی، مریم زندی، عباس نجاریان و مریم شریفی باید روزی جداگانه بنویسم. طوری مینویسند که زندگی میکنند. نوبت به آنها که رسید فضا عوض شد. همه سر کیف آمدند. یاد محمد عزیزی افتاد که چرا ضبط نبود تا حرفهای جمال اکرمی را ضبط میکردیم. با خودم گفتم هیچ دوربینی نمیتواند این حال جمال اکرمی را منتقل کند. آنها طوری حرف میزنند که ذرهای ادعا نمیبینی. چیزی که همه حرف رویا بیژنی بود. بیژنی میگفت من دنبال یک جمع بیادعا هستم. و پرهیز از هر نوع برتریطلبی، جمع شدن کنار هم برای یادگیری با رعایت همدیگر و کمک برای آموختن به هم. منصور مومنی شاعر بود. آدم از جلسه گریزی که از قضا بیشتر کارش را در جلسات میگذراند. میگفت: مسئله ما تعارفی بودن است. با تعارف شروع میکنیم و با دشنام پایان. روشن بودن اهداف و برنامهریزی و پرداختن به حوزههای درون گروهی و برون گروهی مهم است. باید هدف داشت و برای رسیدن به هدف برنامهریزی و امکانات و ابزار. خانم کیان افراز مدیر انتشارات افراز از گفتن پرهیز کرد. محل جلسه را داده بود و برای هرچه کم بود به او مراجعه میکردیم. افشین پرورش هم از عباس معروفی و از جلسات سه شنبه یاد کرد. علیرضا روشن باید حرف میزد. چیزی گفت که بیشتر به شعر میماند." البته چه حرفی؟! زمین خالی است و میدان برای بازی مهیا، معلوم که شد برای چوگان است یا گاوبازی یا گوی پراکنی، اگر بلد بودیم میآییم به گود اگر نه، مینشینیم به تماشا. کف میزنیم. من اگر هستم، آمدهام برای شعر و جز به شعر چه گونه میتوانم بگویم؟! شعر اگر باشد، میآیم، میشنوم. توانستم میخوانم، البته-لامحاله- میروم" آخرین نفر صدرا بود که با دوربین قدیمی و بدون فلاش عکس میگرفت. یک جمله گفت و خودش را راحت کرد: مشکل من مشکل همه است با این تفاوت من آخر صف هستم. در پایان مقرر شد که جلسات همچنان ادامه یابد تا اهداف و برنامههای آتی از دل خود گروه بوجود بیاید. "تا بجوشد آبت از بالا و پس". محمد عزیزی مدیر و صاحب امتیاز مجله رودکی قول داد شعر و نقد و قصههای گروه آیینه را در رودکی چاپ کند. خانم کیان افراز هم مکان جلسات و هم چاپ قصهها را در انتشاراتش متقبل شد. ماند این که چگونه میشود به این آدمهای نامتجانس شکل داد؟ برنامهریزی کرد و اهداف مشخصی را تعیین کرد. وعده ما شد آخرین شنبه هر ماه علیرضا روشن، علی عبدالهی، افشین پرورش در پایان شعرخوانی کردند. جلسه با پذیرایی و شعر و قصه خوانی دوستان تمام شد. در پایان هم برای من دغدغهها کم نشد هیچ، که زیاد شد. یک جمع نامتجانس چگونه میتواند به حیات خود ادامه بدهد؟ هدف مهمترین عامل حیات یک گروه است.
+
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:31 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
نشست هفتگی علاقمندان فرهنگ و هنر آینهات دانی که چرا غماز نیست؟ چون که زنگار از رخش ممتاز نیست. (ملایروم) سی مرغوار گام در پی شناخت و دانایی بگذاریم و آیینه وجود خود را صیقلی کنیم شاید از این زنگار بکاهیم. حکایت اهل آیینه، پیراستن دیوار نادانی است به قصد انعکاس صورت دانایی و باور به این که در آیینه روی زیبا دو برابر میشود. امیدواریم در آیینه، روبروی هم بنشینیم شاید از آن میان ابدیتی هم پیدا شود. اولین جلسه: شنبه 26/3/86 ساعت: 30/16 مکان: خیابان فلسطین جنوبی- خیابان وحید نظری- کوچه افشار پلاک 4- واحد 5 حضور برای عموم علاقمندان فرهنگ و هنر آزاد است. لینک به این مطلب: محمد آقازاده - رویا بیژنی و حبیب سلیمی وبلاگ گروه آیینه
+
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 2:11 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
برای سمانه زمانی از دستگاه همایون خوشم میآید، حال یاغیی را دارد که بعد از سال ها به زادگاهش بر میگردد. مرد آرام قدم بر میدارد و چیزی در هوا میرقصد. چیزی میخواهد برود لای پنجرهها. کنار پاگرد قدیمی خانهها چیزی نشسته است. مرد با گامهای سنگین در کوچه میرود. جایی که روزگاری همه او را میشناختند و حالا غریبتر از او کسی نیست. این را از نگاهها میفهمد. کسی مرد را به جا نمیآورد. سینه کسی برایش در بند رخت تاب نمیخورد. سیب گلوی مرد بازیاش میگیرد. همهی پنجرهها بسته است. رنگ درها عوض شده. چیزی میخواهد از زیر کاه گل بیرون بزند. هیچ چیز نشان از دهانی برای گفتن دوستت دارم نیست. دست مرد تند تند به جیب میرود. دستها چشمها را آرام میکنند. کنار چیزی، روی اولین پاگرد مینشیند. توپی قل میخورد کنار پای مرد. چیزی از کنارش بلند میشود و محکم توپ را شوت میکند. عشق اولین کشف زندگی من بود. درست روزی که روی پاگرد خانه قدیمی یاور دولتشاهی نشسته بودم و محکم شوت کردم. توپ پرید وسط درخت خرمالوی همسایه و من محکوم بودم که از دیوار بالا بروم. از کنار خرمالوها رد بشوم. شاخهها را کنار بزنم. خودم را کنار لانهای برسانم که حالا به جای جوجه، آشیانه توپ شده بود. دریغ که هرگز مسیر زندگی آن چیزی نمیشود که ما فکر میکنیم. من نه از دیوار گذشتم، نه به درخت رسیدم و نه به توپ. اگر چیزی فرو ریخت دل من بود که تا آن روز اطلاعی از حضورش نداشتم. درست از آن روز تا حالا تا همین الان که دارم این حرفها را میزنم، خودش را هر روز بیشتر بر من تحمیل میکند. سنگینیاش را بیشتر روی قفسه سینهام حس میکنم. آن روز چیزی در من فرو ریخت تا من کاشف بزرگترین کشف همه دوران زندگیام باشم. من عشق را وقتی کشف کردم که دختر همسایه روی پلهها نشسته بود و آواز میخواند. او داشت موهای خرماییاش را به خورشید میداد. پاهایش را در رقصی خیالی جا به جا عوض میکرد. زیر لانهی گنجشکها، درست روبروی من، موهایش را در باد آویزان میکرد. آن روز من به تماشای چیزی نشستم که تا حالا و تا ابد از وجودم نمیرود. سالها گذشتهاست. چیزی از من جدا شده است. گاهی به من سر میزند. گاهی میرویم در کوچههای خیال. دستم را میگیرد. سری می زنیم به کوچههای قدیمی. میخواهیم از دیواری بالا برویم، ببینیم هنور روی آن درخت خرمالو، توپ کسی افتاده است و یا باد همچنان با موی کسی بازی میکند. گاهی آن چیز به من میخندد. به من تندی میکند. باد از کنارمان میگذرد. آن چیز، پنچه میاندازد در پنجه باد و با عجله از کنارم رد میشود. چیزی مثل قفل، مثل زنجیر مرا به پاگرد قدیمی آن خانه چسباندهاست. من به ریشهام که حالا سفید شده دست میکشم. زندگی راهی که همهاش را دویدهام. هفت سالم بود که انقلاب را تجربه کردم و جنگ را و همهی اتفاقات بعدی ایران را. با خودم عهدی داشتم که شنوندهی هیچ روایتی از زمانهی خودم نباشم. یا در بطن حادثه باشم یا تماشاگر حادثه. در این سالها با افراد زیادی آشنا شدم که بعضی تا نزدیک وزارت رفتند. بعضی هم هنرمندان بزرگ کشور شدند. عدهای هم خود را به بهای اندک فروختند و از حافظه من رفتند. برای این است که گاهی میترسم و احساس میکنم، سایهای دنبالم میکند. سایهای که روزی دلخوشی زندگیام بود. شخصاً چیزی برای از دست دادن ندارم. دوستی آخرین چیزی است که من از دست خواهم داد. من دوستی را از دست دادم که برای سالها قوت زندگیام بود. نمیدانم خودش را چند فروخته بود؟ ما خیلی کوچک بودیم که علیرضا رفت. علیرضا که پرید، شدیم وارث کتابهایش. علیرضا کجا بود؟ تا سه سال اول را خبر داشتیم. روی یک کارت پستال، عکسی از استانبول ترکیه با عکسی از خودش را فرستاده بود. دست تکان داده بود برای من و او. علیرضا آخرین زمستان را به مدد ودکای روسی، از سرمای استانبول، جان سالم به در برده بود. پلیس ترک، کاسه کوزهاش را بههم ریخته بود. اجناسش را توقیف کرده بودند، خودش هم رفته بود اتاق زیر شیروانی مردک استانبولی با جیره یک شیشه ودکا در روز. مردک استانبولی جانش را خریده بود. کسی نفهمید، شریک دزد بود یا رفیق قافله. ما چی شدیم؟ من شدم لنین با ریش بزی و او شده بود ارنست چهگوارا. خودش میگفت نامش ارنستو است و شغلش انقلاب. حتماً جایی خوانده بود یا خوانده بودیم. بعدها برای این که هشیارش کنم، سرش داد زدم: حیف چهگوارا. تو فقط اسمت ارنست پاانداز است. تو فقط یک جاکشی. مثل تو هزاران نفر در همان کوبا و آرژانتین دارند جاکشی میکنند. هيچ کدام هم نمیخواهند چهگوارا باشند. حالا او نیست و من نیمی از خاطراتم را گم کردهام. دوست، جایش سبز. داشت قلم مو را لای حلقهی موها میکرد. به حلقهها، پیچهای بزرگ میداد. صدای خشخش برگ میآمد. سرش را بلند کرد و به درختی تکیه داد. باد میآمد. به عادت قدیمی مرد چریک، سرش را برای روشن کردن سیگار خم کرد. پک محکمی به سیگار زد و گفت: اولین بار که از کنارم گذشت سر تا پام خیس عرق شد. دلآشوبه گرفتم. ایستادم و خوب نگاهش کردم. لبهای انجیریاش، راه رفتنش با تایی که به کمرش میداد. داشتم به دستی فکر میکردم که لای کمرش جا میکند و به کسی که مالک آن انجیرهای رسیده میشود. به خودم فکر کردم که چقدر دورم از باغ انجیری که راه میرود و حسرت صدها کلاغ که هر روز غارغار کنان از بالا به باغ انجیر نگاه میکنند. "صفر" گفت از آن روز از هر چه مترسک است بیزار شدم و فقط همین تابلو را میکشم. دختری به رنگ جنوب با لبهایی انجیری. بعدها که جنگ شد، شهیدها را هم میکشید. پول خوبی میدادند. برای تابلو سخت میگرفت. بیشتر شیفته کسانی بود که موهای پر پیچ و خم داشتند. شهیدانی که چهرهشان سبزه بود مثل رنگ جنوب. دو سال پیش یکی گفت صفر مرده است. من نشیندم. صدا در هیاهوی باد گم شد. حالا گاهی کسی میگوید دو سال است که صفر مرده است. من همیشه فکر میکنم، این باد است که در گوشم میپیچد. شاید سال دیگر هم بگوید سه سال است صفر مرده است. گاهی از این حرفهای نامعقول میشنوم. نمیخواهم کسی را ببینم که مثل باد از کنارم بگذرد و چیزی بگوید. این روزها مردم حرف نامعقول زیاد میگویند. نباید هر حرفی را باور کرد. شاید معصوم هم به صدای باد گوش نمیدهد. آخرین بار کی دیدمش؟ از پلهها بالا رفتم. روی یک صندلی لهستانی نشسته بود از آنها که با خودشان از آبادان آورده بودند. کنار دیوار عکسی بود از صفر و علی خوشگله. عکاس با عجله عکس را گرفته بود. دستهای صفر داشت خواب موهایش را صاف میکرد و لبخندی روی لبهای علی خوشگله بود. سلام کردم. معصوم سرش را بلند کرد. چشمهای درشتش خیس بود و موهاش صاف و سفید. علی خوشگله پیر شده بود و در اتاق بغلی از کمر درد ناله میکرد. به کودکیام برمیگردم و آلبوم عکسها را ورق میزنم. علی خوشگله در دبیرستان پهلوی. علی در حال پرواز روی تور، بلندتر از همه. علی که روی لباس ورزشیاش نوشته است. چقدر دوست داشتم به معصوم حالی می کردم که من همه چیز را میدانم. میدانم روزی کسی بود با موهای پر چین و دهانش مثل دو انجیر رسیده وسوسه چیدن داشت و غروب همان روز در خانهای را میزند که صبح جنازه مردی را مات، لای دست و پای باد به حال خودش راه کرد. چقدر دلم میخواهد با معصوم مینشستم تا او از آنروزها برام حرف بزند. آبجی شوکت از اتاق گفت صفر ببین کی در میزند. در را که باز کردم، تو بودی که میخندیدی و از آن روز باور کردم که خدا هست. من تا کی لای چار چوب در مات ایستاده بودم؟ شوکت از پشت سر داد زد بزن کنار مرد سیاه، معصوم بیا تو. من نشستم روی ایوان. صدای خنده معصوم از لای پنجره خارج میشد. میآمد تا روی ایوان. شوکت میگفت که چطور معلم فارسی با " صفر، عجب آدم سیاهی است!" جمله تعجبی را به بچههای کلاس یاد داده است. نیکوس کازانتزاکیس سینهام را گشاده کرد. حالا سینهام آنقدر بزرگ است که گاهی خودم متعجب میشوم. از همه گفتههاش جزوه برداشتم. نه اینکه بنویسم، با چشمهای خودم دیدم و زندگی کردم. من برای همهی زندگی، زوربا شدم و راه رفتم تا سپهر عالی سیدارتها. آنجا بود که همه چیز عوض شد. هرمان هسه به من آموخت که چگونه به صدای باد و رودخانه گوش بدهم. گوش دادم و انتظار کشیدم. شبها دیگر جای من کنار پاگرد خانهی یاور دولتشاهی نبود. لاله زار و سینما کریستال جایی بود که بعد از دیدن فیلمهای تارکوفسکی تا نیمههای شب مرا در خود پنهان میکرد. من منتظر چیزی بودم برای سینه گشادهای که زوربا به من عطا کرده بود. آن چیز نه زن بود و نه شراب. زمان گذشت تا من به حضور آخرین استاد همهی زندگیام برسم. مردی از همهی دورانها. آیت الله حاج شیخ محقق نجفی خوراسانی چیزی شبیه رویا بود. چیزی شبیه نور. میان من و او حتی فاصلهای نزدیکتر از قاب قوسین بود. در مقابلش زانو زدم و بیگفت با او در پیچیدم. بی هیچ حجابی دیدم. در وادی طوبی راهم برد. به من آموخت که چگونه باید به همه قبلههای اقالیم عالم پشت کرد و یادم باشد، کعبه سنگی است که راه گم نکنم. گفت رفتن را یاد بگیرم نه رسیدن را. با او همه چیز بود. زوربای یونای و هسهی آلمانی. با او سوسیالیسم و آزادی و عرفان را تجربه کردم. دری گشوده بود به روی عطار، مولانا، بایزید و هزاران یل نامآور. با او همهی آتشهای عالم تا سالها در من برد و سلام شد. من با خود عهد کردم که دیگر استادی به خود نگیرم و در پی هیچ مقصدی نباشم. حالا راه میروم. نگاه میکنم. بو میکشم. همین. همه زندگیام در دستگاه همایون پیچیده است. داستان همهی خواستهی من است. فراموشش کرده بودم. گاهی حمیدرضاچیزی برایم میخواند. من گوش میدادم و حس غریبی پیدا میکردم. شبها برای کیمیا نقالی میکردم. وقتی نقل سهراب میکردم از خود بیخود میشدم. زنم را تو یکی از همین نقالیها پیدا کردم. کیمیا که بزرگ شد، شاهنامه را برایش میخواندم. نقل مورد علاقهاش رستم و سهراب بود. برای کیمیا من رستم بودم و خودش سهراب. اشک میریخت و به من حمله میکرد. من که رستم نبودم تا حالا هم آزارم به کسی نرسیده بود. تو جنگ هم هیچ تیر مستقیمی شلیک نکردم. سر اسلحه را بالا گرفتم و یک خشاب خالی کردم. تا آخر عملیات هم نگاه کردم که فرق خودمان را با آنها بفهمم. کاری که برایش آمده بودم. راستش چیز زیادی حالیم نشد. هم ما و هم آنها میگفتبم الله اکبر و همدیگر را میکشتیم. جنگ همین بود. کیمیا تا وقتی ننوشت این چیزها را نفهمید. یک روز چیزی برای حمید نوشتم. گفت چرا جدی نمینویسی؟ جدی نوشتم. حمید خندید. من طنز نوشته بودم. بعد هم شد همینی که میخوانید. حمیدرضا چراغ مرا روشن کرد. حالا هم آواره این آخرین سودای زندگیام شدهام. نمینویسم که معروف شوم. نمینویسم که از فلان نویسنده بهتر بنویسم. من مینویسم چون هیچ چارهی دیگری ندارم. چون نمیتوانم ننویسم. من به خیلی از چیزهای زندگیام رسیدهام و میدانم هیچ چیزی در نوشتن نیست. راهی است که مقصد ندارد. پایانش گم شده است. اینجا فقط رنج هست و دیگر هیچ. من این را انتخاب کردهام. در تمام زندگیام به هیچ چیزی اندازه نوشتن پایبند نبودهام و برایش هزینه نکردم. نوشتن رویای همه زندگیام شده است. از سمانه ممنونم که مرا به خودم برگرداند. مدتی بود که حس میکردم به روایت این خاطرهها نیاز دارم. حالا من هم از دوستانم دعوت میکنم از خودشان بنویسند: بهار هاشمی حمیدرضا سلیمانی، محمدعربزاده. سعید دارایی رویا بیژنی حبیب سلیمی
+
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:40 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||