تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

یادی از سعید دارایی باعث شد که بعضی از دوستان، عکس‌العمل‌های جالبی داشته باشند. البته این عکس‌العمل‌ها را شفاهاً گفتند. چون ما مردمی شفاهی هستیم. حالا بدون توجه به آن عکس‌العمل‌ها، ایده‌ای به ذهنم رسید. چطور است هر هفته را به یکی از دوستان اختصاص بدهیم. مثلاً هفته‌ای را به محمد عرب‌زاده اختصاص بدهیم. بعد بگوییم "هفته محمد عرب" هفته‌ای را به بهار هاشمی، حبیب سلیمی، رویا بیژنی و هفته‌ای را به شخص شخیص خودم و همین‌طور آساره و فاطمه همتی و دیگر کی؟ هر کسی که لینکش را داریم. برای‌مان کامنت می‌گذارد و دغدغه نوشتن دارد. یا نوشته‌هاش را دوست داریم. این یک پیشنهاد است. دوست دارم نظرات را ببینیم. دوستان، دنیا خیلی وقت‌ها کسل کننده می‌شود. این وقت‌ها باید کاری کرد. این وقت‌ها خیلی مهم است. ببینید چی می‌گویم  و چی می‌شنوید؟ حقه‌های زیادی برای رفع کسالت وجود. فقط کمی همراهی کنید. ادبیات یکی از همین حقه‌ها است. تصور کنید که اجداد ما و حضرت خداوندی، خودش، چند هزار سال سر بنی نوع بشر را با حکایات و داستان گرم کرد؟ شاید در پایان دیدید که دنیا جای بهتری است و تصمیم‌تان عوض شد. شاید هم ببینید که دنیا همین است و همین بوده است. من که تعهد نسپرده‌ام. حالا اگر هم نخواستید به من ربطی ندارد. مگر می‌مانم که شما برایم تصمیم بگیرید. من فقط پیشنهاد می‌کنم. اگر هستید که در کامنت‌ها نظر بدهید. شاید هم پیشنهاد دیگری داشته باشید. مهم این است که قبول کنید، جلسه‌ای را به عباس معروفی (می‌بینم نیش خیلی‌ها باز شد) و جلسه‌ی بعد را به محمد عرب‌زاده اختصاص بدهیم. کسی دوست دارد یک هفته داشته باشد؟ ببینیم چی می‌شود.

اعتبار این پیش‌فاکتور یک هفته است.

با ارادت آرش رضایی

+  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:0   آرش.رضايي  | 


اين بار جلسه ي آيينه به بيتاو بهنام مديران محترم كافه تيتر / كه آيين مهرباني و آشتي را يادمان دادند اختصاص دارد . اميد است با توان اندكمان درين جلسه بتوانيم از زحمات ارزنده اشان براي ادبيات و فرهنگ كشورمان قدرداني كنيم ...   

آمدنتان حتما كمي از خستگيهاي  بيتا و بهنام  كم مي كند... منتظريم

شنبه / 30 تير ساعت شش...

  به خاطر آمدن جمعي از دوستانمان كه ساعات كاريشان بعد از پنج و نيم تمام ميشود جلسه از چهارونيم به شش تغيير يافت.

 
 

طبل خاكستري

 

 

نگاهي به وب نوشته هايسعید دارایی

این نقد را سال 85 نوشتم. برای چیزی به آرشیوم رفته بودم، دیدم و برای یادآوری به دارایی که این روزها با اروتیک قباد جلی‌زاده هوایی شده، مجدد درج می‌کنم.

برای یادآوری گفتم شاید بد نباشد که نظرات آن وقت دوستان را هم در دنبالک داشته باشم.

سعيد دارايي يكي از پر كار ترين نويسندگان جمع محدود ما است . عرصه اي كه با همه گستردگي اش اما براي سعيد مخاطبان كمي به همراه داشته است . چرايي اين مسئله در مجالي ديگر مطرح مي شود ولي عجالتا بايد گفت اين سبك نوشته هاي او نيست كه خواننده گريز است ، بلكه محتوا و مسئله  نويسنده است كه تناقض بر انگيز است .

سعيد  دارايي نويسنده اي پر كار و پر نويسي است . فرم خود را پيدا كرده است . عناصر داستاني را مناسب به كار مي گيرد . از نظر زباني ، ديالوگ و توصيفات ، نوشته هايش چشم گير است .

 

آن چه كه مرا برانگيخت تا نگاهي به نوشته هاي او داشته باشم ، چند دليل بود :

1 – سعيد دارايي مي تواند بهتر بنويسد و در كنار يكي دو تن ديگر از جمع ما لوازم نويسنده شدن را بيشتر دارد .

2 – فرم نوشتن سعيد دارايي مي تواند تاثير گذار باشد . لازمه اين تاثير گذاري  برخورد آگاهانه تر  نسبت  به اين فرم است .

3 -  محتواي داستان هاي  سعيد جنجال برانگيز مي باشند كه مناسب است اين محتوا به اندازه فهم هر كدام از ما و در محيطي فراخ تر از كامنت نوشته ها ، مورد ارزيابي قرار گيرد .

4 – باور پذيري بيشترنويسندگاني چون سعيد دارايي ، حميدرضا سليماني ، محمد عرب زاده ، احلام ، فاطمه همتي ، و.... در عرصه قصه نويسي و نقد .

5 -  و دعوت همه دوستان به دقيق خواني در جهت رشد بيشتر و بهتر .

 

توجه من بيشتر به محتوا و درون مايه  نوشته هاي سعيد است . هرچند از تكنيك ها وعناصر داستاني و قصوي نيز غافل نمي مانم . منتها اعتراف مي كنم كه از شتاب آلودگي در رنج بوده  و هستم .

از نظر روشي به توالي زماني وب نوشته ها توجه كرده و« شبيه همان قصه ي تكراري » را ازآرشيو بهمن ماه 84 كه بخش آغازين  وب نويسي  دارايي است را مدخل  قرار داده ام .( البته ظاهراً نوشته هاي قبلي ايشان به گفته ي آقاي سليماني به طور مرموزي از وبلاگشان پاك شده است )

تحول ناپذيري شخصيت ها از ويژگي داستان هاي سعيد دارايي است . از طرفي معتقدم داستان هاي سعيد دارايي در شاخه  ادبيات خياباني ما قرار دارد. ( خياباني را در مقابل اقليمي/ محلي و شهري در نظر گرفته ام) .

نكته ديگر، اين دسته از ادبيات را من بر اساس نگاه  ايدئولوژيكي  عنوان " ادبيات خوارج "  نامگذاري مي كنم . اين اساس بخش مهمي از تحليل را در برگرفته است . 

 

در همين قسمت لازم است اشاره كنم او نه سياه نويس است و نه سفيد نويس . او آدمي  خاكستري با نوشته هاي  كاملا  خاكستري است . به همين مناسبت مي تواند با اسم و عكس خود بنويسد .

 

 

1 - شبيه همان قصه ي تكراري

شيوه روايت تمثيل است . در تمثيل خواننده به صورت قرار دادي مي پذيرد كه نبايد انتظار يك پيرنگ منطقي يا بر آمده از منطق واقعي را داشته باشد . اين شيوه روايت ،  پيرنگ خود را در درون خود تعبيه نموده است.

 

زاويه ديد از اول شخص شروع مي شود « مي خواهم خوابي را روايت كنم » كه در ادامه به سوم شخص ( داناي كل ) مي رسد . « روزي غريبه اي به شهري وارد شد »  و بعد در بخش پاياني به همان اول شخص باز مي گردد .

سمبل هاي روايت عبارتند از :

خواب ، قلعه اي عجيب ، كلاغ هاي سياه ، كلاغ سفيد ، گاو و اسب ، زني عجيب ( عفريتي يا اهرمني ) ، زني رويايي ( تا حدودي اثيري )

 

نويسنده  بدون تلاش  براي  آشنايي زدايي از اين عناصر كهن در صدد  بيان روايت خود بر آمده است .

نويسنده از كنار هم قرار دادن سه جغرافياي متفاوت هدف ويژه اي را دنبال نمي كند . كرت ، زابل و الجزيره فاقد هر گونه  تناسب  سه  ضلعي مي باشند . به عبارتي اين سه نقطعه مي توانند هر جايي باشند  و اگر هر اسم ديگري  را هم به جاي آنها در روايت قرار بدهيم هيچ خدشه اي به ادامه روايت وارد نمي شود . يعني اين مناطق از نظر تاريخي ، جهان سومي ، سابقه استعماري و فراموش شدگي و يا غريبي و موهوم بودن فضا داراي  وجوه اشتراك  نيستند .

 

راوي در بخش آغازين « از خوابي كه بي گمان خواهم ديد » و « وقوعش ده ها سال بعد در زابل ، كرت يا الجزاير باشد »  نشان از آگاهي نويسنده  به  موقعيت خود  و خواننده  دارد .  او مي خواهد اعلام كند كه مي خواهم آگاهانه  پيامي  يا  سخني را براي شما ( خواننده ) بيان كنم . اين  پيام  در حقيقت روايت غربت  يا  برون انداختگي  راوي  است . استفاده از كلاغ سفيد و عدم تجانس او با ديگران ( كلاغ هاي سياه ) و حضور غريبه  با صدايي اسبي در ميان آدميان به هيبت  گاو تاكيد بر اين بيگانگي ، عدم تجانس و غريبگي است .

در بخش هاي  پاياني « مضطربم و لحظه به لحظه به سايه هايي نگاه مي كنم كه از درون قلعه بال مي گيرند و بر ماسه هاي كنار من مي افتند. زني عجيب و غريب با موهاي قرمز و صورت آهكي و حفره هاي دودناك بر تن به طرف من مي آيد، به من مي رسد و دفتري از زير دامنش بيرون مي كشد و،در دست من مي گذارد و مثل گردبادي  پيچان مي چرخد و ميان قلعه گم مي شود.»  به پندار و نگاه به سمبل هاي جامعه ي ما ، زني  با اين مشخصات  نمي تواند  حامل  پيام خوبي براي فرزندان آدم باشد . زني عجيب با موهاي قرمز و صورت آهكي و حفره هاي دودناك كه  به  ديو و عفريته بيشتر مي ماند ، مي آيد تا به انتظاري ده ها ساله پايان دهد . اين عفريته حاوي كتاب يا دفتري ( رسالت ) براي راوي است . راستي آرزوي بشر در طول تمام اعصار چيست؟ رفاه ، نعمت  صلح و سعادت خواسته بشر و مصلحان آن بوده  است و تقابل با اين عناصر خواسته شيطان و عفريته هاي آن است .

راوي كتابي مي گشايد كه صفحه نخست يا جلد آن با عكس زني شروع مي شود . زن ديناميك هستي و زايش و خود زندگي است زني كه « ده ها سال پيش پشت دروازه هاي يك  شهر گمش كرده ام » زن يا زندگي ي كه گم شده است . صفحات عمر راوي  ورق مي خورد . « صفحه صفحه ،شلاق ، ديو ، خطوط نامفهوم ، و خنده هاي تحرير شده ي كف آلود » تا صفحه آخر كه دست نخورده سفيد و تمييز است ، اين صفحه را راوي بايد رقم بزند . اگر آغاز را  راوي گم نموده و ميانه را ديگران نوشته اند اما صفحه آخر را به راوي محول كرده اند . حداقل  چگونه مردن به او اعطا شده است . تحرير اين صفحه با خون است . خون كلاغ سفيدي كه خود را به انتحار مي كشد تا راوي  بتواند به خواسته اش جامه عمل بپوشد . «  تميز، كلاغ  سفيد يكي  از پرهايش را در می آورد  و به دستم مي دهد، پر مي كشد  و مي رود بالا، چرخي مي زند و با سر بر سنگي كه بر آن تكيه داده ام فرود مي آيد، كلاغها همه ساكت مي شوند و جوي باريكي از خون شياري از سنگ را مي پوشاند، پر را در آن فرو مي برم و مي نويسم »

در اين بخش راوي به اين نتيجه هول ناك مي رسد كه ( خون ) جنگ تنها راه زيستن است . اين ميراندن است كه به زيستن معنا مي بخشد . ( جهان درجنگ است ، جنگي كه جز با لحظاتي به نام صلح متوقف نمي شود . صلح وقفه هستي است  و يك حربه استراتژيكي است .)

در پايان بندي انتهايي « بر مي خيزم،برهنه،مبهوت،تنها در دست راستم پري سفيد، پري كه از آن خون فرو مي چكد » انگار راوي از مناجات با عفريت ( زن موقرمز يا زن رويايي ) به رسالت خود توجيه شده و در صدد  بسط و گسترش و انتشار آن است . مردي كه با گزليك ، كارد ، تفنگ يا قلمي كه از آن خون مي چكد و يا از حادثه اي خونين باز گشته است . و در پشت سر او جز قبرستان هاي آباد چيزي به جا نمانده است  « در آخرين لحظه بر مي گردم و پشت سرم را نگاه مي كنم،سراسر چشم انداز پوشيده از اسكلت سر و سينه ي گاوهاست »  مردي كه رسالت خود ( جنگ ) را به خوبي شناخته و در راه رضاي خداي خود ( زن مو قرمز – عفريت – خداي جنگ مريخ) گام بر مي دارد . « بازوهايم را مي فشاري و مي خندي » گويي همه جيز جنين بهتر و برازنده تر است « دروازه را مي بندي و من ديگر هيچ وقت بيدار نمي شوم » .

تمام قصه هاي سعيد بسط و گسترش اين غربت ، برون انداختگي و انتقام از بانيان آن است .

 شبيه همان قصه ي تكراري ، ديباچه همه قصه هاي سعيد دارايي است .

 

2-  دو دقيقه از جنگ

دقيقه اول حكايت از يك وضعيت غافل گيري است . دشمن كه به هواي جنگ آمده است در گوشه اي آب تني مي كند كه غافلگير شده و تعدادي از آن ها كشته مي شود .

عنصر اصلي در دقيقه اول ترديد است . « خليل گفت: بي خيالشون بشيم،بيچاره ها زن و بچه دارن ، در ضمن با كشتن اينها كه سرنوشت جنگ تغيير نمي كنه ». ترديد ويژگي آدم غير حرفه اي است . آدمي كه هنوز به جنگ و كشتن به صورت قاطع نگاه نمي كند . ( در روايات بعدي مي بينيم كه آن ها به آدم كش هاي حرفه اي تبديل مي شوند ) . آن ها حتي برآورد درستي از دشمن ندارند . « آنها پنج نفر بودند ، بعدها خليل گفت شش ».

در دقيقه دوم نشان داده مي شود كه آنها ظاهرا شناخت درستي از زندگي و زن هم ندارند . اين است كه وقتي همه اطلاعات خود را روي هم مي ريزند تا شايد به شناختي در خور از زن و كيفيات آن برسند . چيز زيادي دستگيرشان نمي شود .

دو دقيقه از جنگ حكايت جنگ جوياني است كه  از جنگ و صلح بينش كاملي ندارند . حكايت كودكان سرباز است كه بازي گوشي آن ها را به وسط معركه انداخته است .

نويسنده از امكانات زباني ، ديالوگ و توصيف استفاده مناسبي برده است . در شرح وضعيت ها موفق بوده است . و روايتي بي طرفانه از دو وضعيت و دو دقيقه از جنگ را بازگو مي كند .

زاويه ديد به درستي گزينش شده و فاصله مناسبي با خواننده دارد .

 

3- شكسته هاي ماه

شكسته هاي ماه از نظر سبكي مي خواهد از رئاليسم جادويي استفاده كند . ولي به دليل كوتاهي متن ، نويسنده نمي تواند سر و ته داستان را محكم كند . به همين دليل فاقد انسجام  مناسب است . و خواننده فقط بايد به  سابقه ذهني  رجوع كند .

از نظر محتوايي به نظر مي رسد راوي در روايت خود از جنگ دچار ترديد است . به سخن ديگر از آن جايي كه وي كنش انساني و قهرمانانه اي در جنگ نداشته است ، نمي تواند روايت خود را به درستي بازگو كند . يا آن را به طور كامل بيان كند . راوي دربيان حقيقت دچار لكنت زباني است . « فاطمه دستش را گذاشت روي دهان حسين و : هيس...بازم كه از وسط شروع كردي،بازم كه بدون مقدمه،مي خوام از اول اولش بگي، كدوم تو؟ كدوم حوض؟» اين گونه روايت راوي نشان از سردرگمي و گسيختگي شخصيت او دارد . او نمي تواند همه حقيقت را باز گو كند . ظاهرا برخورد آن چناني با اسرا و جنازه ها در جبهه ي خودي ابتكار راوي بوده است .

نكته مهم دلبستگي سعيد دارايي به ماه است . تصوير ماه در روايت هاي سعيد به كرات تكرار مي شود .

1 - در « شكسته هاي ماه »

ماه از روي شانه هاش پريد

خورد به چشم هاي فاطمه و

تكه تكه افتاد روي ميز

 

2 - در « لكه هاي خون روي پيراهن محب »

 و بعد ماه درآمد و لکه هاي خون برق زد ٬ و دکمه ها روي چمن لرزيد

   

3 -  در « بوي بوف از خانه حاج ممدوح »

« اولش که خدا به ماه فکرکرد منظورش تو بودي ، اما چون هزاران سال مونده بود تا تو بياي اون تکه سنگِ کج و کوله رو گذاشت وسطِ آسمون ، همين روزاس که ورش داره»

 

 

4 -  خطي سبز از حضور تو

راوي در يك تك گويي نمايشي و مويه  به روايت مردي  نشسته است . مردي كه مثل هيچ كس نيست يا لااقل از آن كساني نيست كه خواننده مي شناسد . گويي كه فضايل انحصارا در تملك اوست . و با رفتن او اين فضايل از بين رفته است . اگر چنين فضايلي هم بوده اند به شخصيت فرد وابسته بوده اند . اين دسته فضايل شخصي هرگز نتوانستند هنجار اكثر جنگ جويان و جنگ سالاران جامعه ما شوند .

« خيال تو اما محو مي نمايد - خيالي در بي خيالي است -  اصلاْ حضور تو در ما بيشتر شبيه قصه هايي است که مادربزرگ ها تعريف مي کنند »

اين مرد و فضايلش آن قدر قديمي و كهنه و دور شده است كه دختران امروز به پيري رسيده و مادر بزرگ شده  ،  حالا دارند روايتش مي كنند . براي كي ؟ براي نوه ها يا نتيجه ها و نديده ها .

ارزش هاي مرد راوي مانند :

 

« هميشه اين تويي که گرد و خاک انفجار را پس مي زني و مي ايستي روي خاکريز »

                           يا

« تفنگ ها همه مي چرخيدن طرف اون ٬با صداي گلوله ضرب مي گرفت و مثل يه درخت شروع مي کرد رقصيدن »

                           يا

«  همه چيز به اون ختم مي شد ٬انگار آهن ربايي که سوزن هاي ته گرد چسبيده باشن بهش »

                           يا

« مثل يه شير ...آره  يه شير که از رودخونه زده باشه بيرون٬ يال و کوپالشو مي تکوند و گلوله ها مي ريختن پيش پاهاش  »

                            يا

«  پهلوون بگيم بهتره ٬مثل  يه پهلوون که زنجير پاره کرده باشه يه دور تعظيم مي کرد و مي اومد پايين »

و .......... كه عموماً ارزش هاي جامعه بدوي هستند . خواننده در پاره اي از روايت احساس مي كند با مردي بسان « چه » طرف شده است كه وزارت صنعت و نيشكر « فيدل » را رها مي كند و به خيلي از مظاهر حكومتي پشت پا مي زند  و آزادي خلق هاي امريكاي لاتين را هدف قرار مي دهد  و در نهايت به لاشه اش در اسطبلي در بوليوي هم رحم نمي كنند .

دارايي در اين روايت نه حاضر به پذيرفتن مرگ اوست ونه زندگي او يا زنده بودن او .

« يه روز مي رفت طرف تانکر آب٬ هنوز آستيناشو بالا نزده بود که يه "صدوبيست" به طرفش جيغ کشيد و يه مرتبه صداش قطع شد٬ کي باور مي کنه که يه گلوله همونجور معلق بمونه وسط زمين و آسمون و بعدها يه پرنده بياد بشينه روي اون و يه ريز آواز بخونه؟

چه کسي باور مي کند ؟ »

يا

« جايي که مي بايست تو ايستاده باشي به گونه اي عجيب خالي بود »

 

 شايد نشستن مرد در روايت ،  تمهيد  نويسنده  باشد براي بيان برزخ ميان مرگ وزندگيِ  ارزش ها و فضايل نه آدم ها و قهرمانان  و خواننده بايد  بپذيرد  كه نبايد  دنبال مصداق اين آدم باشد هر چند به عنوان " تيپ ايده آل " ماكس وبر ممكن و شدني است . نسلي كه هواخواه صدور انقلاب و دفاع از جنبش هاي اسلامي در جهان را وظيفه خود بداند :

 «چند هفته قبل از فرو ريختن برج ها با چند تا از بچه هاي بلوچ رفته افغانستان »

و اگر هم ليبرال و آزادي خواه باشد  « بعد از قتل فروهرها  ٬سروکله ش توي وزارتخونه پيدا شده و جلو روي همه يه سيلي محکم خوابونده بيخ گوش سعيد امامي»

راستي باور كنيم ؟ كسي كه توي گوش سعيد بزند حتما خود امام زمان است !! كسي كه حتي با دكتر چمران هم در مي افتد !! و هر جا شعله جنگي و گير و دار معركه اي است حضور كامل دارد .

عجب آنارشيستي خلق مي كند سعيد دارايي .

وقتي خواننده منطق داستاني را نپذيرد ، نويسنده هر چه مويه كند و بر سر دست بزند بي فايده است .

 

5 -  مشتي سكه در آسمان خرمشهر

در مشتي سكه در آسمان خرمشهر آدم هاي روايت نصفه و نيمه به زندگي ( دوران پس از جنگ ) باز مي گردند . باقي مانده هاي به ظاهر سالم ، اصلا سلامت ندارند يا جسم آنها تكه پاره شده و يا روح آن ها . آن ها بخش هايي از خود را جا گذاشته اند . و انگار هرگز حاضر به پذيرفتن وضع موجود نيستند و نمي خواهند با آن كنار بيايند .

( در روايت هاي بعدي سعيد دارايي از آدم ها مخصوصاً اين قسمت برجسته تر شده است.) اگر پدر عروس بپذيرد مي خواهند شب زفاف را در سنگر هاي غرب و جنوب باشند . آن ها به دنيا مي آيند تا بجنگند و كاري هم جز جنگيدن نمي دانند . كسي هم نيست بگويد  :

برادران ! دچار توهم شده ايد . شما مغول يا تاتار نيستيد كه روي زين اسب به دنيا آمده باشيد و بايد روي زين اسب هم بميريد . شما ايراني انسان دوست و صلح خواه هستيد . شما فقط هشت سال دفاع مقدس داشته ايد و ديگر هيچ . جنگ تمام شد .

 

6- دهاني پر از دخيل

دهاني پر از دخيل تلخ ترين و تاثير گذار ترين داستان سعيد دارايي است . و رئاليست ترين آن ها . بعد از روايت سعيد از دهاني پر از دخيل آيا هنوز كسي پيدا مي شود ادعا كند كه نبرد ما نبرد همه روشنايي با همه ظلمت و سياهي بود ؟ ارتش صدام يزيد ديو بود و ما فرشته ؟ جنگ همه اش معنويات است ؟ جنگ يك نعمت است ؟

دهاني پر از دخيل بي هيچ حرف و حديثي منطق جنگ است . جنگ به مفهوم  كامل آن . دهاني پر از دخيل ثبت لحظه اي ناب از جنگ است .

 

 

7-  لكه هاي خون روي پيراهن محب

پيشتر گفتم و ديديم كه ماه براي سعيد دارايي  نشانه و ِالمان مهمي است .

كاربرد ماه در آثار سعيد دارايي غير از ماه هر شاعر و نويسنده اي است . ماه سعيد شاهد است و عموما ( بر عموميت قضيه تاكيد دارم )  شاهد نقصان آدم ها ، لكنت آنها در بيان حقايق و يا جنايت هاي آن ها است .

 « و بعد ماه درآمد . لكه هاي خون برق مي زد » .

مجوز آدم كشي در لكه هاي خون روي پيراهن محب از كجا صادر شده است ؟ آيا او  دشمن ( عراقي ) است ؟ مجاهد و طرفدار رجوي است ؟ مانند فروهر ها و آن ديگري و ديگران  ناصبي است ؟ يا به ناموس و خواهر كسي چشم طمع داشته است؟  جاسوس است ؟ اين ها پاره اي از مهمترين دلايل مردن در سال هاي بعد از جنگ است  كه همه مي دانيم . 

براي فهم چرايي و منطق رفتاري آدم كش هاي سعيد بايد با فضاي داستان هاي گذشته دارايي آشنا بود . به هر حال هيچ آدم كشي همين طوري آدم نمي كشد . بايد ديد تكامل و سير اين مردان دشنه به دست چگونه بوده است .

قاتل اسم ندارد . نداشته باشد . مهم نيست چون واقعيت قتل محب يك ترور كور است .  اصلا قاتل كسي نيست بلكه يك نسل يا نهاد است . و مقتول با همه ي الدنگي و زبوني اش از او با شرافت تر است . چون نام دارد و نامش محب است . نويسنده به گمان من در اين قسمت آگاهي و تعمد داشته است .

آدم هاي قصه هاي دارايي  گويي گناه كاراني هستند كه به جاي استغفار و شستن مرفق هاي خونين چاره ي كار را در يافتن مسبب و مقصر مي شناسند و مي خواهند خون را فقط با خون بشويند .

 آن ها هنوز نمي دانند كه مشكل آن ها مشكل ايدئولوژيكي است . جهان بيني آن ها غلط است . ايده آل هاي آن ها به درستي پخته خواري نشده است . هيچ كس تاكنون از مرگ زندگي ندرويده است . و بهشتي نساخته است . اين آدم ها ماجراجو و جنگ سالار به دنبال بهشت گمشده هستند . اگر نتوانند آن را در زمين احيا كنند مي ميرند تا به لقا آن برسند . در اين مسير پر خوف و خطر خيلي مايل به داشتن همراه هستند . عدم همراهي سزايش مرگ است . مرگي چون مرگ محب ها .

منطق اين آدم هاي داستان چقدر به خمر هاي سرخ كامبوج شبيه است .

 

 

8- چند تار مو

چند تار مو كه از تكنيك گفتگو به عنوان عنصر پيش برنده داستان استفاده مي كند ، حائز هيچ نقطه مثبتي در كنار نامه ادبي سعيد دارايي نيست .

از نظر محتوا هم هيچ نكته برجسته اي ندارد . جز آن كه ناكامي جنسي چند نفر را به توهم وا داشته است . توهمي كه در « زن كنار رودخانه » نيز تكرار شده است .  از بْعد تحليل روانشناسي و راونكاوي فرويدي اين آثار قابل تامل تر هستند .

 

 

9 -  درهم وبرهم از نخلستان

درهم وبر هم از نخلستان در فرم رئال و داراي زمينه هاي مناسب براي گسترش قصه ي داستان مي باشد . جزييات به شكل مناسبي كنار هم چيدمان شده و اين مسئله باورپذيري قصه را براي خواننده راحت تر كرده است . منطق داستاني استوار بوده و ظاهرا مو  لاي  درز آن نمي توان گذاشت .

روايت با يك سوال شروع مي شود . مگه نميگن قطعنامه رو پذيرفتن ٬ پس اين آماده باششون چيه ؟»  علت اين سوال و ترديد ناشي از شناختي است كه از دشمن وجود دارد . « دخترو چي به رزمي کاري  ٬ ابول يه چشو که درآري مي افتن به دست و پات  ٬ مرد که نديدن گيس بريده ها ٬ روي دست يه مشت کتابخون وياگرايي باد کردن  ٬ خدا نصيب کنه» . اين ترديد براي كساني كه در جريان مسائل آن روز و اتفاقات بعدي هستند. آيا اين ترديد امروز حل شده است ؟

سير حوادث داستان نشان مي دهد كه دو طرف اين جنگ آدم هاي مقدسي نيستند . و هيچ ايدئولوژي انساني و مقدسي بر آن ها حاكم نيست .

اصولا تيپ ها و شخصيت هاي داستان هاي سعيد دارايي آدم هاي مذهبي نيستند . و نبرد آن ها يك نبرد مقدس نيست . آن ها به راحتي اسير مي كشند . شكنجه مي كنند و تجاوز به عنف و صدها نوع تجاوز و رفتار غير انساني ديگر را هم مرتكب مي شوند . 

 

 

10 -  هفت روز از زندگي دلي وري پيتزاي خيابان پروانه

در اين قصه كه فقط روز اول آن تحت نام آزادي  حكايت شده . شخصيت قصه به روايت خود مي پردازد . و لايه اي از ناچسبندگي خود با جامعه اش را نشان مي دهد . زني براي مردش نوشته است « ديگر نمي خواهم ببينمت » دليل اين ديگر نديدن نيز ظاهرا در تفاوت ارزش هاي زن و مرد است . زن به ارزش هاي روز و جديد متوجه شده است . ارزش هايي كه براي مرد عيناُ ضد ارزش است .

جامعه ما با شروع انقلاب دچار تغييرات ارزشي شديدي شد كه بنيان بسياري از خانواده ها و گونه هاي ارتباطي ديگر را دچار تزلزل و تغيير كرد . چه زناني از مردان شان متاركه كردند و چه پسراني كه بر روي پدران خود آتش گشودند . كم نبودند كساني كه با جاسوسي از پدر ، شوهر دوست و... مرگ آن ها را رقم زدند .

در دهه ي هفتاد و وقوع توسعه گرايي ، موج جديدي از تغيير فرهنگي را باعث شد كه عده اي به درست يا غلط ، نام تهاجم فرهنگي را بر آن گذاشتند . اگر با آغاز دهه شصت كسي جرات نشستن بر ماشين هاي مرسدس بنز و مدل هاي مشابه را نداشت و احيانا به عنوان دشمن مستضعفين شمرده مي شد  ، در دهه هفتاد از بابت همين امكانات در صدد فخر به ديگران بر مي آمد . دهه هفتاد اكثريت ندارها به دارندگان ثروت و مكنت با حسرت مي نگريستند و دارندگان نيز هيچ ابايي از نمايش ثروت هاي پايان ناپذير خود نداشتند . اندك مقاومت ها نيز از طرف مبادي رسمي حكومت و در نماز جمعه تهران به شدت تحقير شد .

تغييرات دهه هفتاد زندگي بسياري از مردم را از اساس دچار تزلزل نمود . زرنگي ارزش شد .

رفاه گرايان دهه هفتاد چه كساني بودند ؟آيا از سياره اي ديگر آمده بودند ؟ يا اجنبي و بيگانه بودند ؟

آن ها همان كساني بودند كه در غيابِ شخصيتِ قصه هاي راوي ( كه به جبهه رفته بودند ) با زرنگي توانسته بودند با استفاده از اقتصاد رانتي به ثروت هاي خيره كننده برسند . يا آقازاده هايي بودند كه در غياب شخصيت قصه هاي سعيد دارايي از رانت هاي سياسي و فاميلي تحصيلات عاليه خود را در دانشگاه هاي اروپا و امريكا گذارنده و به آغوش ميهن سُر خورده بودند .

« تازه از آمريکا اومده ٬ کشته مرده ي زنِ ايرونيه ٬ کلاس که نپرس ٬ يکشنبه ها فقط اسب سواري »

اين فرنگ ديده ها خود عامل و حامل برنامه تغييرات ارزشي جامعه بودند . آدم هاي قصه هاي سعيد نه ميل به پذيرش اين تغييرات داشتند و نه توان و فرصت آن . به هر حال معمولي ترين تعريف علم اقتصاد مديريت منابع محدود براي تقاضاهاي نامحدود است . نهايت اين كه اين آدم ها ( شخصيت هاي داستان ) مي روند تا قشر جديد برون افتادگان از قلعه ( شبيه همان قصه ي تكراري ) باشند . ولي از آن جا كه كارآزموده ي سال هاي گذشته اند و امروز به خوي جنگ جويي عادت كرده اند ، نمي خواهند به راحتي ميدان را خالي و عرصه را براي ديگران بگذارند و تن به برون افتادگي بدهند .

بر اين اساس يك سوال هميشه در جان آن ها خار خار مي كند

« يکي مرا آگاه کند

که چطور و چه وقت و کجا

شاَنِ آدمي

با فرايندِ "دادن"

عظيم گشته است ؟ »

رقص زير پنجره موتزارت مي تواند ادامه هفت روز از زندگي دلي وري پيتزاي خيابان پروانه باشد . با همان نگاه و همان اعتراض .

 

 

11 -  اين جا تهران است

در اين جا تهران است صحنه جنگ خود را به خيابان تهران تحميل كرده  است . جنگ و آدم كشي با همان شدت سال هاي پيش ادامه دارد .

اين آدم ها مي توانند به نام نامي ناموس هر نوع آدم كشي را توجيه كنند .« لطفا کسي دخالت نکند مسئله ناموسي است» و اجازه دخالت و قضاوت را از هر كسي حتي جامعه جهاني ، ديگران و آن ديگران ِ ديگران سلب كنند .

آن ها حاضر به پذيرفتن هيچ قطعنامه و صلح نامه اي نيستند .

 

 

12 -  بوي بوف از خانه ي حاج ممدوح

اين قصه  روايت عدم تمكين در مقابل تغيير است . حاج ممدوح يكي از شخصيت هاي قصه  ، احتمالا از فرماند هان جنگ است كه به پندار! دچار تغيير شده است .

اصولا يكي از ويژگي شخصيت هاي روايات سعيد دارايي تحول ناپذيري آن ها و مخالفت با تغيير و تحول است . بخشي از اين امر به دليل ساختار قصه كوتاه پذيرفتني است ولي مسئله اين است كه آن ها آگاهانه با تغيير مخالف هستند .

شخصيت اصلي قصه كه نويسنده براي از دست دادن عناصر اصلي بدنش توجيه درستي ارائه نكرده است و اصولا خود نسبت به اعتقادات مذهبي لاقيد است « ديگه موندن جايز نيست ليلا ، مي بيني که» . دست برد زير پيرهن و يه کتابِ نيم سوخته کشيد بيرون:« همينو تونستم نجات بدم ، خاطراتِ دزد از ژان ژنه» ، وبعد روسريمو وا کرد و چاله ي زيرِ گردنمو مکيد » يا « لبيک گفت و چاردست و پا زد به خطِ جنوب» در حال ديد زدن زندگي ديگري است .

بخش پاياني روايت هرچند با نظرگاه داناي كل نوشته شده ولي هيچ دانايي نصيب خواننده نمي كند . انگار نويسنده به عمد زهر ترديد را در جان شخصيت اول و خواننده  رها مي كند .

 

10/ اردي بهشت /85

ديمچه

 

نظرات آن روزهای دوستان. یادشان گرامی باد درگذشتگان را می گویم.

نویسنده: حميدرضا سليماني
سه شنبه 12 ارديبهشت1385 ساعت: 10:37
آقاي رضايي
حركت زيبايي را آغاز كرده ايد . حركتي كه رفته رفته فضاي وبلاگ نويسي دوستان را تغيير خواهد داد . گامي به سوي حرفه اي شدن و جدي گرفتن آثارخود و ديگران
در هر صورت از شما سپاسگذارم
و منتظر تا پياله دور دگر بزند .....


حميدرضا سليماني


 

نویسنده: آساره
سه شنبه 12 ارديبهشت1385 ساعت: 23:29
از این که به وبلاگم آمدید و نوشته یا نوشته هایم را خواندید سپاسگزارم.کلی فکر کردم تا یادم بیاید وبلاگ گاو میش مال کی بود.یادم افتاد کسی نبود به جز آن صاحب صفر صد و بیست ویک که در لربلاگ کلی برایش حرف داشتم.و هیچ حرفم نیامد.
از اینکه نوشته های من به نظر یک نفر خوب آمد کلی ذوق زده شدم.اما این موضوع خوب نوشتن با آن موضوع آن طرفها چه ربطی به هم دارند.راستی شما از کجا می دانید من آن طرفها زندگی می کنم؟من که چیزی نگفته ام؟ گفته ام؟
در مورد لینک هم اگر دوست داشتید باز هم به وبلاگ من بیایید دست کم برای راحتی خودتان به من لینک بدهید من هم مثل بقیه دوستان به زودی(در اولین فرصت)لینکتان را می گذارم.
از نوشته های سعید دارائی خوشم می آید شدید


 

نویسنده: آساره
سه شنبه 12 ارديبهشت1385 ساعت: 23:29
باز هم آپ کردم


 

نویسنده: آساره
چهارشنبه 13 ارديبهشت1385 ساعت: 13:15
من متاسفانه همه نوشته های آقای دارایی را نخوانده ام.و از طرفی علم انتقاد کردن ندارم.نقد و بررسی های من سطحی است.اصلا به خودم این اجازه را نمی دهم در مورد چیزی که اطلاع دقیقی از آن ندارم اظهار نظر کنم.
خوش به حال شما که قدرت دسته بندی کردن دارید.من حتی نمی توانم در مورد نوشته های خودم چنین بررسی انجام دهم چه برسد به کسی مثل آقای دارایی.
در هر صورت به خاطر لینک سپاسگزارم.


 

نویسنده: بهار
پنجشنبه 14 ارديبهشت1385 ساعت: 1:3
سلام...سلام...سلام
آقای آ. رضایی!
از نوشتن چیزی نمی دانم اما خوشحالم که نوشته های دوستانی چون او را می خوانم ...و نقد شما هم برایم بسیار خواندنی بود.راستی همه ی نوشته های وبلاگ ایشان را دارم اگر...

خسته نباشی


 

نویسنده: محمد عرب زاده
پنجشنبه 14 ارديبهشت1385 ساعت: 4:30
رضایی نازنینم با درود!
خودت گرفتاری این روزهای مرا می دانی اما با اشتیاق نوشته ت را امروز تمام کردم. نوشته های سعید را پرینت گرفته بودم و هر نوشته را یک بار مرور می کردم و نظر تو را در کنار نوشته می خواندم. برایت خواهم نوشت. فقط یک موضوع می ماند و آن نگاه خسته تو به سه چهار نوشته آخر سعید دارایی ست. انگار حوصله نوشتن دیگر نداشتی. زبانت خسته بود. اما نگاه تیزبینت جهانی به رویم گشود تا مسلح به درک نمادهای داستان بپردازم. نوشته را در محل کارم جا گذاشتم. در اولین فرصت یادداشتهایی را که در هنگام خواندن متنت در حاشیه کار یادداشت کرده ام برایت می نویسم.


 

نویسنده: سعید دارایی
پنجشنبه 14 ارديبهشت1385 ساعت: 16:55
می گویی:عشق
و جهان پر می شود از کبوترها.
با مهر.


 

نویسنده: احلام
جمعه 15 ارديبهشت1385 ساعت: 20:59
سلام بعد از مدتها.
نبودم پای نت و روزگارم حالا هم که امدم هنوز خسته و پر مشغله فکریم اما نگاهی گذرا به این نوشته داشتم . ممنون و خوشحالم که من بی انگیزه همیشه گرفتار و به قول محمد و سلیمانی که جدی نگرفته ام نوشتن را ! به این جمع راه داده اید و نگران نوشتنهایم هستید. سعی خود را با کمک شما استادان خواهم کرد.پایدار باشید


 

نویسنده: بهار
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 0:7
لكه هاي خون روي پيراهن محب!
"واقعيت قتل محب يك ترور كور است..."
چند بار این نقد را خواندم.
راستی،
شما روانشاس خوبی هم هستید.


 

نویسنده: فاطمه همتی
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 13:18
در مورد برخی داستان های سعید نکاتی هست که دلم می خواهد در فرصتی دیگر در موردش صحبت بشود. اما یک نکته را از قلم انداختید آقای رضایی! و آن هم تاکید عجیب سعید در برخی داستان ها بر گیج کردن خواننده است. البته اگر داستانی را که در مورد جمال و سگش (سعید ببخشید اسم خود داستان یادم نیست!) نوشته را می خواندید منظورم را بهتر متوجه می شدید.
این نوع ایهام و مبهم نویسی در داستان مشتی سکه در آسمان خرمشهر و بوی بوف از خانه ی حاج ممدوح نیز مشهود است. یعنی خواننده را تا جایی از داستان همراه خودش می برد. مابقی داستان با خود مخاطب است. نتیجه گیری ووو...
در این سه داستان و همین طور شکسته های ماه راوی شما را رها می کندو به اصطلاح بدون حقنه کردن نظر خود قسمتی از واقعیت را می گوید و این شما هستید که باید سر کلاف را پیدا کنید. حداقل من فکر می کنم می توان چندین تحلیل از این چهار داستان به عمل آورد که هیچ شباهتی هم به یکدیگر نداشته باشند.

در مورد چند تار مو کاملا با شما موافقم.
در مورد داستان اینجا تهران است توصیه می کنم داستان ولنتاین را هم بخوانید. این داستان را می توانید در یکی از کامنتهایش برای آقای معروفی و یا کامنتهایی که در وبلاگ من گذاشته پیدا کنید. مطمئنم که دیدتان در مورد این داستان تغییر خواهد کرد.

در مورد دهانی پر از نخیل اما، من را به شدت به یاد داستانی از احمد غلامی در مجموعه ی "فعلا اسم ندارد" می اندازد که با جمله ای اینچنین آغاز می شود:
"آنها دشمن ما بودند و بر عکس"...

دوباره خواهم آمد...


 

نویسنده: فاطمه همتی
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 14:44
3/11/84
"یولیوس"
در قسمت کامنتها داستان والنتاین موجوده
http://dastneveshteha.blogfa.com/post-86.aspx


 

نویسنده: حميدرضا سليماني
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 18:46
بوي بوف از خانه ي حاج ممدوح

«اين نمايش در مورد سياه هاست
بدست يك سفيد پوست نوشته شده است
و فقط بايست براي سفيد پوست ها اجرا شود
هر چند در مورد سياه هاست
اگر حتي قرار بر اين باشد كه سياه ها اين نمايش را ببينند
بايست يك تماشاگر سفيد در ميان آن ها باشد.»
" ژان ژنه - خاطراتِ دزد "

1 - قصه با زبان محاوره اي به روايت ليلا اين گونه آغاز مي شود :

"شبِ همون روز که باباش بعدِ اون سخنرانیِ غرا کتاباشو رو هم کپه کرد و اول از همه به ریشِ تولستوی کبریت کشید به بهونه ی درس از مامان اجازه گرفتم و رفتم دمِ خونه شون."

داستان تا 29 سطر توسط اول شخص بيان مي شود (راوي ليلاست) و از آن به بعد (در پنج سطرآخر) روايت را بدست سومشخص( نويسنده) سپرده مي شود.

"پلک های لیلا سنگین شد ، مجید به آسمانِ شهر نگاه کرد و قلم را به عادتِ همیشگی کجکی لای انگشت هاش فشرد.
صبح ، بیدار شد لیلا ، مجید همانطور روی ویلچر خوابش برده بود ، پتو را برداشت و کشید روی پاهاش ، چشمش خورد به یک برگه کنارِ چرخ ها:
.................................
لیلا گریه اش را برد داخلِ اتاق"

كه مي توانست اينگونه نباشد و ليلا خود داستان را به اتمام برساند . به اين صورت :

"پلک ها[م ]سنگین شد[ه ]بود . مجید ..............صبح كه بیدار شد[م] ، .......... برداشت[م]..... گریه [ام]را برد[م ]داخلِ اتاق


 

نویسنده: حميدرضا سليماني
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 18:47
2- ايجاز و انسجام جملات كه خصوصيت داستان هاي ميني ماليستي است در كار سعيد ديده مي شود:

"اول از همه به ریشِ تولستوی کبریت کشید"
"همان شب پنجره ی روبه اتاقِ من از شعر و ترانه خالی شد"

3- نگاه رمانتيك نويسنده :
"چاله ی زیرِ گردن"
"اولش که خدا به ماه فکرکرد منظورش تو بودی"

4- يكي از ويژگي هاي برتر كار، نامه اي است كه مجيد از كنار ميدان مين به دختر ( ليلا) مي نويسد.
در آن نامه نويسنده داستان فضاي كار را از جنس و رنگ همان محيط مي سازد در دو سطر و مشخصات جغرافيايي منطقه و فضاي ذهني مجيد را عنوان مي كند و آن نامه پيش درآمد اتفاقي است كه بعد رخ مي دهد:

« مین مثلِ دختر می مونه ، بعضی شون تله ای ین ، آدمو سر می گردونن و یهو می فرستن رو هوا ، بعضی شون نه ، با یه اشاره وا می دن و می افتن یه کنار»

به عبارتي: محل خدمت مجيد خط مقدم است كنار ميدان هاي مين و مجيد هنوز به جواني كردن مي انديشد (حتي در ميدان مين ) و بعد پاي مجيد روي مين مي رود.


 

نویسنده: حميدرضا سليماني
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 18:48
- اما براستي مجيد كيست ؟
جواني كه:
- كتاب مي خواند ( تولستوي و ژنه مي خواند)
- چاله گردن دختر همسايه را مي بوسد
- مقدس ترين واژه هاي ديني را به سخره مي گيرد( الحمدلیلا ، سبحان لیلا، لاالله الا لیلا)
- ميدان مين را مملو از دختراني مي بيند كه يا وا مي دهند و يا آدم را سر مي گردانند....
- از سر قهر و يا طنز و يا بلاهت لبيك مي گويد

اين مجيدي كه از سطر 23ادامه پيدا مي كند هيچ نسبت و پيوندي با مجيد سطرهاي پيشين داستان ندارد.( شخصيت مجيد خوب پرداخت نشده است)
علت تحول مجيد روشن نيست؟علت اين همه تحول چيست كه مجيد را با آن پيشنه ذهني كه از او سراغ داريم متوجه پنجره ي خانه همسايه ي رو برو مي كند ؟چه چيزي مجيد را توي بالكن مي كشاند تا در حياط خانه ي مردم نگاه كند؟علت اين تعصبي كه نشان مي دهد چيست؟باز پاي شرافت چه كسي در ميان است؟


 

نویسنده: حميدرضا سليماني
شنبه 16 ارديبهشت1385 ساعت: 18:49
6- اي كاش مجيد به جاي جمله ي:

«بعد از اون گندی که فرهاد با کمونیست بازیاش بالا آورد»

مي گفت :«بعد از اون گندی که فرهاد با گرايش هاي کمونیستش به زندگيش زد (زندگي پدر) »

اينطور مجيد در خصوص فرهاد دچار قضاوت نمي شد و كماكان نفرتش را از سوء استفاده پدر از موقعيت پيش آمده اعلام مي داشت.

7- در آخر قصه ناگاه دست صادق هدايت از آسمان پرلاشز بيرون مي آيد و با آستين ديوارها را پاك مي كند كه اين متن با توجه به همه ي زيبايي و تاثيرش به اين داستان نمي چسبد.
چرا هدايت؟
بهتر نبود به جاي دست هدايت ، دستي كسي دیگر بيرون مي آمد . دست رزمنده ، نويسنده يا هنرمندي كه تنش به جنگ خورده باشد ( مثل باكري ، كاوه گلستان، آويني و يا حتي خود سعيد دارايي!؟ )
چرا كه اگر اشتباه نكنم هدايت فقط «اسير فرانسوي را دارد » كه آن هم فضايش فضايي ديگر است .

در آخر به نظر مي رسد اين داستان از جمله داستان هاي زيبايي است كه به قول عباس معروفي در چارچوب ادبيات قومي قرار مكي گيرند .
آيااين گونه داستان ها راه به خارج دارند ؟ آيا در صورت ترجمه ي اين داستان خواننده خارجي بدون هيچ شناختي از سليم و حاج ممدوح مي تواند با اين داستان ارتباط بر قرار كند؟

با آرزوي موفقيت براي آقايان رضايي و دارايي

حميدرضا سليماني


 

نویسنده: محمد عرب زاده
دوشنبه 18 ارديبهشت1385 ساعت: 15:56
باز بدقولی کردم. اما هنوز اسیر محب هستم. سعید دارایی در "لکه های خون روی پیراهن محب" و "رقصی زیر پنجره موتزارت" آنقدر شخصی شده که در کامنتهایش هم خواسته یا ناخواسته خودش را وا می دهد. عاشق کشون و یا الدنگ کشون(به قول سعید دارایی) این داستان، پرداخت ذهن نویسنده نیست بلکه خود نویسنده است که در سطرها پرداخت می شود. گویی می خواهد به خودش جرات بدهد که کسی را آویزان کرده باشد. و این را منهای همان کامنتهایی که پیش تر نیز ذکر شد در دریدگی و عصبیت کلام دارایی می توان شناخت. بوی بوف از خانه حاج ممدوح ادامه منطقی همان لکه های خون روی پیراهن محب است. همان "قیصر"ی ست که سید عملی شده بود در "گوزنها" و در "اعتراض" می شود امیرعلی که سینه به کارد احمد می سپارد. نتیجه منطقی آرمانگرایی.
حدیث، حدیث ققنوس نیست. قصه مرگ آرمان گرایی ست. شخصیت های دارایی روی لبه باریک لمپنیسم و آرمان خواهی تاب می خورند و شگفتا که به ورطه هولناک لمپن ها نمی غلطند.
باز هم خواهم نوشت...


 

نویسنده: ؟
سه شنبه 19 ارديبهشت1385 ساعت: 8:33
محمد عربزاده عزيز
در تركيب و معجون آرمان گرايي با لمپنيزم با شما موافق هستم . به همين دليل است كه در ادامه راه نه عقلا تاب همراهي مي آورند و نه آرمان گراهاي چپ انديش . همه چيز به وسيله لمپنيزم مصادره مي شود . انقلاب ، دولت و جنگ ....


 

نویسنده: یکتا
سه شنبه 19 ارديبهشت1385 ساعت: 9:44
اما به نظر من در قصه زن کنار رودخانه گرایش سکسی نیست.نوعی معصومیت از دست رفته شاید.توجه کنید به گل لگد شده و پنجه نوزاد.
تحلیلهای دیگه تون معرکه است.همه نشانی از یک دید عمیق به ادبیات.


 

نویسنده: بازم میام !
چهارشنبه 20 ارديبهشت1385 ساعت: 8:47
ادبیات رو همونقدر می فهمم و می شناسم که گاو ، گاو آهن رو ، یا شایدم علف رو !!! با این اوصاف بهتره اظهار فضل نکنم که اوضاع ادراکم بدتر از اونه که بشه فکرش رو کرد .... ولی نوشته هاتون رو می خونم و لذت می برم . راستی اردوگاه چند روزی منو مشغول کرده بود .همیشه می آم و نوشته هاتون رو بی صدا می بلعم !!!


 

نویسنده: بهار
چهارشنبه 20 ارديبهشت1385 ساعت: 10:38
"حدیث، حدیث ققنوس نیست..."
نمی دانم چرا روی این داستان (لکه های خون روی پیراهن محب) کلیک کرده ام!...
باز هم بنویس محمد...


 

نویسنده: بهار
چهارشنبه 20 ارديبهشت1385 ساعت: 10:43
اما رقصی زیر پنجره موتزارت..."چرا" نوشته شد آقای رضایی؟!


 

نویسنده: رویابیژنی
سه شنبه 26 ارديبهشت1385 ساعت: 20:55
چقدر اينجا پربار است . از آقاي سليماني ممنونم كه به اينجا كشانيدم .م