تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات
این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد.
+  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:0   آرش.رضايي 

جمهوری تیتر

          آرش رضایی*

 

"هدف ما بازآفرینی امید و شادی است. هرچند نا امیدی در شرنگ زندگی جاری است".( بتهوون)

 

 

شنبه 31تیر 86 - گروه فرهنگی آینه

 

یک هفته است که فکرم پیش آینه است. یک هفته است که میان قرن هفتم و دیروز و امروز می‌دوم. نمی‌دانم چرا حافظ و شاخ نبات رژه می‌روند جلو چشمم. خودشان را به ذهنم تحمیل می‌کنند. در گل‌گشت و مصلی راه می‌روند و حافظ در گوش نبات پچ‌پچ می‌کند. بعد حافظ می‌رود تا دربار امیر مبارز‌الدین. امیر مبارزالدین از روزی که در میدان شهر تن از سر مست بواسحاق جدا کرد، مدام می‌فرستد پی حافظ و مدام نبات تنها می‌ماند و تا آمدن حافظ، خودش را به پالودن شراب قرمز شیراز سرگرم می‌کند.

نبات چشمش به در است. می‌گوید؛ "هوا سرد است. یک پیاله مردم را هوشیار می‌کند. در این هوا مردم، تنهاست. یک پیاله مردم را هوشیار می‌کند". حافظ زیر لب می‌گوید"در میخانه ببستند خدایا مپسند". بعد ذهنم می‌دود تا دیروز.

جنگ بین‌الملل دنیا را تکان داده است. احمق‌ها از تاریخ غربال شده‌اند. هنر نفس می‌کشد. پاريس مرکز دنیا است. جايي که پيکاسو، ماتيس و براک و ژان ژنه و ژان پل سارتر در"کافه دوفلور" نشسته‌اند. کافه شکم کشیده تا پیاده رو. کافه‌ها دنیا را می‌چرخانند. کافه "دوماگو"، پاتوق ژان کوکتو و مارسل کارونه و پل الوار و ارنستهمينگوي و گرترو دستاين است. مرکز دنیا کافه‌های پاریس است. زائران از راه‌های دور و نزدیک می‌رسند. آخرین بازمانده مغان پارس در گوشه‌ای خلوت کرده است. گلدان راغه‌، روی سینه‌اش سنگینی می‌کند.


میان قرن هفتم و دیروز در سیلانم. صادق هدايت و گروه ربعه در میانه کافه فردوسي(کافه سبیل) و کافه نادري در حرکت‌اند. هدایت، حماقت را دست مي‌اندازد و به ریش "حاج‌آقا" می‌خندد. گاهی در سکوت به خنده پیرمرد خنزرپنزری، گوش می‌سپارد: "این‌جا نزدیک شاعبدالعظیمه، جایی بهتر از این برات پیدا نمی‌شه، پرنده پر نمی‌زنه هان!" هدایت نگاهی به اطراف می‌اندازد. گلدان راغه را هم‌چنان محکم به سینه می‌فشارد.

تا صبح، هنوز نیم دانگی مانده است. هدایت تنها در کوچه‌ای پرسه می‌زند و با خود زمزمه می‌کند:

"بیا بریم تا می خوریم

شراب ملک ری خوریم

حالا نخوریم کی خوریم".

دهه چهل چقدر شلوغ است. "سید جوشی" از پای منبر فردید می‌آید کافه فیروز. رضا براهني، اسلام کاظميه، محمدعلي سپانلو، سيروس طاهباز، گوش به دهان "رئیس" دارند. رئیس از "غرب‌زدگی" می‌نالد.

ارابه زمان همه چیز را زیر چرخ خود له می‌کند. میان قرن هفتم و امروز در حیرتم. دلم می‌خواهد بروم دربار امیر مبارزالدین. دلم می‌خواهد آن‌جا نفس بکشم و نیمه شب با گزمه‌ها هم‌سرایی کنم""بیا بریم تا می خوریم/ شراب ملک ری خوریم/ حالا نخوریم کی خوریم؟". دلم می‌خواهد سر بگذارم زیر ساطور جلاد امیر.

زمستان بود، انگار همین دیروز بود که از اهواز راهی شده بودم. گفته بودند که دهباشی در کافه تیتر است. کافه تیتر کجاست؟ از رهگذران می‌پرسم، کسی چیزی نمی‌داند. فکر می‌کنم، کافه تیتر جایی است مثل وزارت ارشاد یا اداره کل فرهنگ و هنر یا لااقل یک فرهنگ‌سرا. چیزی پیدا نیست. نه وزارتی و نه فرهنگ‌سرایی. خسته می‌شوم. برای آخرین بار می‌پرسم. چند دقیقه بعد روبروی یک مغازه کوچک هستم. بی‌تا نشسته است پشت پیش‌خوان. چشم می‌گردانم، دیوار است. خود خود چهار دیواری است. از برنامه ده‌باشی می‌پرسم. می‌گوید دیروز بود. یادم می‌افتد که یک روز عقب هستم. همیشه یک روز عقب بوده‌ام.

خسته هستیم. همه خسته هستیم. هفت قرن را دویده‌ایم تا به امروز برسیم. حالا می‌فهمیم که امروز، دیروز بوده است. برمی‌گردم تا از برنامه فردا بپرسم. بی‌تا نیست، بهنام هم نیامده است. از کسی سئوال می‌کنم، با دست به قفل اشاره می‌کند. سیم سربی کوچکی را می‌بینم. باور می‌کنم که برای من همیشه دیروز است.

کافه تیتر بسته است. آیدین آغداشلو، عمران صلاحی، علی دهباشی، محمد آقازاده، فرهاد آييش، حسن نمکدوست تهرانی، اسدالله امرایی و محسن نامجو در گوشم پچ‌پچ می‌کنند؛ "کافه تیتر بسته است".

در نشر افراز هستیم. گروه آینه بارش سنگین شده. آقازاده حرف می‌زند. قرار است، امروز گوش کنم و خانم نوری گزارش را تهیه کند. می‌دانم که گزارشم ممکن است خواب باشد و گزارشی از دیروز باشد. گزارش دیروز تاریخ است. وسوسه نوشتن رها نمی‌کند. می‌نویسم جوری که خانم نوری متوجه نشود. نمی‌توانم به ضبط اعتماد کنم.

آقازاده می‌گوید: امروز ممکن بود با غم‌انگیزترین خبر، جلسه را شروع کنیم. به داشته‌ها فکر می‌کنم، چیز زیادی برای از دست دادن نمانده است. آقازاده از چی حرف می‌زند؟ چه چیزی می‌تواند غم‌انگیز باشد؟ کافه تیتر که بسته شد. همه غمگین شدیم.

آقازاده از نبرد سیمین با مرگ حرف می‌زند. می‌گوید؛ مرگ هنوز نتوانسته بانو را شکست بدهد. آقازاده راست می‌گوید، همان‌طور که امیر مبارزالدین نتوانست، حافظ را شکست بدهد. کافه تیتر هم شکست نخورده و بسته نشده است. این تخم، هزار دانه بر خواهد داد. باغبان زیرک است و زمین مساعد.

همه‌ی هفته، فکر می‌کردم به تشیع تابوت کافه تیتر می‌رویم.

 آقازاده می‌گوید: نمی‌شود شعر خواند و داستان گفت ولی کافه تیتر را نادیده گرفت. کافه تیتر وارد تاریخ شده است.

 یاد مصری‌ها می‌افتم. می‌شد ارابه زرینی ساخت و با آن کافه تیتر را به سپیده دم تاریخ برد تا بعد، سال‌ها بعد، در طلیعه اولین سپیده دم با اسب زرینی به انتظار آمدنش نشست. باور می‌کنم. کافه تیتر نمرده است. زنده است و در قلب تک تک ما زندگی می‌کند. کافه تیتر، باز خواهد گشت. شاید در قالب بودایی دیگر.

همه از رفتن به کافه تیتر حرف می‌زنند و به ساعات بودن در کافه تیتر افتخار می‌کنند. حس می‌کنم باز قرن هفتم است. حافظ سر به گوش نبات می‌برد و می‌گوید: "عمر آن بود که با یار به سر شد". آقازاده به "عمر" اشاره می‌کند و به جلسات ده‌باشی، نسل پنجم و حضور هنرمندان که همه را ارضا می‌کرد. کافه تیتر کار صد آرش می‌کرد.

دهباشی به آینه آمده است. آمدنش آرام بود، حرف زدنش و رفتنش. می‌گوید؛ کافه تیتر آینه فرهنگ ما بود. همه گرایشات فکری را در خود می‌گرفت. از هاشم رجب‌زاده تا حورا یاوری و..... ویژگی این مکان خروج از تمام خط و خطوط رایج بود. هنر به یک رشته محدود نمی‌شد. نویسنده، شاعر، موسیقیدان و مترجم و مولف، همه به کافه تیتر می‌آمدند. همین باعث رونق‌اش بود. آوازه کافه تیتر در جهان فرهنگی ایران پیچیده است.

محمد عزیزی می‌گوید:

کافه تیترها زیاد خواهند شد. متاسفانه شرایط باعث شده، مدینه‌های فاضله به دهکده تبدیل شوند. به قول مولوی:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر         من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش

از کافه تیتر خاطره زیاد دارم. اولین بار که داشتیم با خانم کیان افراز و یاسین محمدی، رودکی را صفحه آرایی می‌کردیم، خبر افتتاح کافه تیتر را شنیدیم و همان وقت منتشر کردیم. مجله رودکی اولین نشریه‌ای بود که خبر را تیتر کرد. با این شرایط نمی‌شود، کار کرد ولی نمی‌توان قلم را هم زمین گذاشت. اگر دری بسته شود، در دیگری باز می‌شود.

نوبت دکتر نمک‌دوست می‌شود:

اولین باری که بی‌تا و بهنام را دیدم، حکایت می‌کردند که ما از دنیای مطبوعات پرتاب شدیم به عالم دیگر. برای همین یاد حکایتی چینی افتادم. دکتر نمک‌دوست، شایدهای حکایت مرد چینی را واگو می‌کند. بیرون می‌روم و حکایت را نمی‌شنوم. دلم می‌خواهد زنگ بزنم به دکتر و حکایت را بپرسم.

بر می‌گردم به آینه، دکتر نمک‌دوست می‌گوید: حالا ما می‌گوییم شاید! اتفاق خوبی افتاده باشد. زمان باید بگذرد. یک سیب تا به زمین برسد، هزار چرخ می‌خورد. فقط برای این مرحله می‌گوییم خسته نباشید. شاید دوباره به عالم مطبوعات پرتاب شدید. شما جز این که روزنامه‌نگار هستید، چاره‌ای ندارید.

رامین مستقیم می‌خندد:

من تا چند سال پیش، نان‌خور زبان فارسی بودم و حالا نان‌خور زبان اجنبی‌ام. روزگار مرا از این زبان به زبانی دیگر پرتاب کرد. صحبت دوستان کمی شبیه تعزیه بود. در تعزیه، امام‌پوش داریم و شمر پوش. شمر پوش‌ها قرمز می‌پوشند و در مخالف شعر خوانی می‌کنند و امام‌پوش‌ها سبز می‌پوشند و در سه‌گاه و دست‌گاه‌های سوزناک می‌خوانند.

رامین مستقیم امید می‌دهد. مثل امام‌پوش‌ها می‌خواهد در سه گاه بخواند:

چرخ بازیگر از این بازی‌ها بسیار دارد. من در زبان انگلیسی به معرفی کافه تیتر پرداختم. از اولین باری که این دو جوان را دیدم، مطمئن بودم که آن‌ها قوی‌تر می‌شوند.

جمال اکرمی آرام حرف می‌زند. خوب نمی‌شنوم:

یک روز از (؟)می‌پرسند، آرزویت چیست؟ می‌گوید؛ دوست داشتم یک کافه داشتم و دوستان را به آن‌جا دعوت می‌کردم. در اروپا و فرانسه، کافه‌ها نقش زیادی داشتند. امپرسیونیست‌ها و... باعث می‌شوند که کافه مرکز گفتگوی هنرمندان شود. همین‌طور دادایست‌ها که از یک محفل دوستانه شروع شد و به یک جریان فکری بزرگ تبدیل شد. برای ما کافه تیتر، فقط کافه نبود. یک نماد فرهنگی بود. برای من این سئوال مطرح است که آیا کافه تیتر یک نماد بود؟ حالا در نبودش می‌فهمم بله کافه تیتر یک نماد و یک جریان قوی فرهنگی بود. من ایمان دارم که یک نماد و یک فکر فرهنگی قابل بستن نیست.

عبدالرحیم جعفری، پیر نشر، دیر می‌رسد. مثل بیژن صف‌سری. جعفری می‌گوید:

من از بستن کافه تیتر خیلی متاسف شدم و البته می‌دانم که این پایان و سرنوشت کار فرهنگی است. دلم نمی‌خواهد که این بستن‌ها، این دو جوان ر ا مایوس کند. می‌خواهم فانوسی باشند. من خودم به خاطر نشر آثار ارزشمند، ورشکسته شدم. با این وجود مایوس نشدم و ادامه دادم. امیدوارم بی‌تا و بهنام کارشان را دوباره ادامه بدهند.

بی‌تا گاهی لبخند می‌زند. گاهی هم بغضش را می‌بینم:

من از این گردهمایی و حضور شما ممنون هستم. ما نمی‌خواهیم از ما تقدیر شود. ما کاری نکرده‌ایم. در این جلسه، بزرگانی هستند که کارهای بزرگی کرده‌اند و از این که از ما تقدیر می‌شود، خجالت می‌کشیم. ما شاگرد آن‌ها هستیم. تصور ما این است که حضور شما، مهر تاییدی است بر فعالیت ما که فقط شروع کننده بوده‌ایم.

بهنام قلی‌پور آمده است تا سهمش را با شرکا تقسیم کند:

کافه تیتر به شما تعلق داشت. برای همین لازم می‌دانم گزارشی از فعالیت کافه را عرض کنم. ما در سه ماهه اول ضرر دادیم و به این نتیجه رسیدیم که کافه را جمع کنیم. بعد احساس کردیم که کافه تیتر مرکز فرهنگی عده‌ای شده است و در خدمت رکن چهارم دموکراسی است. بسته شدن کافه تیتر در آن مقطع با وجود خلا مطبوعات، ممکن بود باعث جری شدن عده‌ای شود. در واقع با جمع‌بندی این رویکرد ما به این نتیجه رسیدیم که با قبول ضرر به ادامه فعالیت کافه تیتر بپردازیم. واقعیت بیلان فرهنگی کافه در طول مدت فعالیت برگزاری 85 برنامه فرهنگی بوده است. 30 برنامه به همت آقای ده‌باشی، 15 برنامه کامران محمدی و نسل پنجم، 15 جلسه تاتری، روزنامه کارگزاران و آقایان اکبریانی و فرجی 10 برنامه و همچنین آقایان آقازاده، اسد امرایی، رضا ولی‌زاده و دیگران نیز برنامه‌هایی داشته‌اند.

منفعت مادی کافه تیتر به ما تعلق داشت و منفعت معنوی و فرهنگی آن برای جامعه بود. کافه تیتر با حضور امثال ده‌باشی و شما کافه تیتر شد. ما امیدواریم گروه فرهنگی آینه، کار کافه تیتر را ادامه بدهد.   

در پایان برنامه تعدادی از دوستان شعر و داستان خواندند. و به بی‌تا و بهنام شاخه‌های گل و هدیه ناقابلی از طرف گروه آینه تقدیم شد.

 

*مجری برنامه آقازاده بود. بیژنی مثل همیشه دوید و بی‌ادعا در گوشه‌ای سر پا ایستاد. خیلی‌ها سر پا ایستاده بودند. خانم افراز و بقیه.

روابط عمومی برنامه با خانم زهرا نوری بود و صدرا تدارکات را انجام داد.

* در این جلسه قرار بود که دوستان حرف‌ها را ضبط کنند و از منشی باشی خبری نباشد. متاسفانه به علت نقص معروف فنی سخنان خیلی از مهمانان از حافظه پرید از جمله: فرید قاسمی و اسدامرایی و دیگران. از این عزیزان صمیمانه پوزش می‌طلبیم.

*داستان‌و شعر دوستان بزودی در وبلاگ آینه درج می‌شود. این روزها خیلی گرفتارم.

*گزارش آرش رضایی، گزارش اوست، آن‌چنان که می‌بیند، می‌شنود و احساس می‌کند. ممکن است واقعی نباشد. ممکن است فقط بخشی از واقعیت باشد و یا قصه و خواب باشد، مهم این نیست. مهم این است که ما مدت‌هاست دیگر خواب نمی‌بینیم.

 

 

 

+  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 0:16   آرش.رضايي  |