تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

                                    ***

26

شب از نیمه گذشته بود. پدر و سیاوش را با شیخ ثامر تنها گذاشتم. مدت‌ها بود که شب‌ها خواب نداشتم. کابوس می‌دیدم. درکابوس‌هایم مدام دنبالم می‌کردند. گیس‌هایم را می‌بریدند و با موهای تراشیده از نخل‌ها بالا می‌کشیدم. آن شب هم کابوس دیدم.  

شب سختی بود. و من در سخت‌ترین کابوس زندگی‌ام گرفتار شده‌‌بودم.

پدر در يك بيابان بي آب و علف در محاصره افتاده بود. تنش مجروح بود. بدنش پر بود از زخم شمشير. اشك‌زهي، كلاه‌ خود آهني روي سر داشت و سوار اسب سفيدي بود. دست‌هایش قطع شده بود. يال و بدن اسب از خون، سرخ شده بود. قطرات خون ردي كشيده بود تا زير شكم اسب. مشك آبي به دندان داشت و به تاخت مي‌آمد. شط از خون پر شده بود. عموزاده‌های شیخ ثامر در پايين شط، گندم‌ها را آرد می‌كردند.

 شترهاي گندم قطار شده بودند. لوك‌هاي مست نعره مي‌زدند. شط خونین، غليظ و تند بود. خون كف كرده بود. کف‌های خون چسبیده بود به کناره‌های شط. چند مرد لخت دنبال سياوش بودند. سیاوش خودش را روي زين اسب نگهداشته بود. پدر را با نیزه روی زمین به صلیب کشیده بودند. دو تا نیزه روی دو دست، دو تا هم تو پاها. بعد شيخ ثامر روي سينه پدر نشست. مي‌گفت منم هرمله‌، اي مجوس. پدر كه ريش‌هاي بلند و دو شقه داشت شاهنامه مي‌خواند. وصف حال سهراب بود.

 شيخ ثامر مي‌خنديد و به خيمه‌ی زن‌ها اشاره مي‌كرد. با لهجه‌ی غليظ عربي فرياد می‌زد:

"تعل بره رويا بنت الحلوا النار (بيا بيرون رويا دختر زيباي مجوس)".

 سياوش کنار پدر از اسب افتاد و با صداي خفه‌اي گفت:

 "سروان پيل‌تن، جناب فرمانده. قربان".

 خون از گلوي بريده سياوش شترك مي‌زد. درست از چاله گردنش. لوك نعره كشيد. شترك خون به صحرا پاشيد. قطره‌هاي خون  بالا مي‌رفتند.  

 مشك آب بين پدر و سياوش افتاده بود روي زمين. مشك چكه مي‌كرد.

 پدر از درد به خود مي‌پيچيد و فرياد مي زد:

" آب، آب"

 شيخ ثامر چشم‌هاي پدر را از كاسه درآورد و لاي چفيه كثيفش گذاشت. مردها در اطرف پدر و سياوش مي‌رقصيدند. همه لخت بودند و آلت‌هاي تناسلي‌شان را دور سر مي‌چرخاندند. سينه‌ي پر موي مردها، بوي زهم و ماندگي مي‌داد. 

 مرا كه بزك كردند روي شتر بدون كجاوه نشاندند. اشك‌هاي من بزك‌ها را شست. بزك‌چي‌ها، سر آخر صورتم را با خون پدر سرخ كردند. صورتم سرخ شده بود، سرخ سرخ. شيخ ثامر سر شتر را مي‌كشيد و زن بزرگ شیخ در گوشم چیزی به عربی زمزمه می‌کرد. من بر می‌گشتم  و پدر و سیاوس را نگاه می‌کردم.

با گريه از خواب پريدم. احساس خفگی مي‌کردم. پدر در اتاق نبود تا هنگ دويدم. منشي سلام نظامي داد.

 گفتم:

" پدرم كجاست؟"

گفت:

"رفته‌اند نيزار براي ردگيري قاچاق‌چي‌ها".

با دمپایی تا سر ِ بازار دويدم. ایستادم. دل‌پیچه‌ی شدیدی داشتم. رحمم تیر می‌کشید. انگار یکی چنگ می‌انداخت تو دل و روده‌ام. روسری‌ افتاده بود دور گردنم. پاهام گرم شده بود. قطره‌های خون، مچ پام را سرخ کرده بودند.

 گاو و گاوميش زيادي وسط ميدان شهر جمع شده بود. گاومیش‌ها آرام بودند و با چشم‌های درشتشان به جایی زل زده بودند. عده‌اي از مردم، وسط میدان‌گاهی جمع شده بودند. بعضی چفيه‌هاي قرمز پوشيده بودند. لودگی می‌کردند و مي‌خنديدند. آن‌ها به طرف هم تپاله‌ پرت می‌کردند. بوی طویله و تعفن مرده‌ها، شهر را پر کرده بود. چند نفر با اشاره مرا را به هم نشان می‌دادند.

به طرف هنگ برگشتم. خبر‌هاي بدي از نيزار مي‌آمد. شايعات زياد بود. سربازهاي هنگ مي‌گفتند درگيري نيزار سنگين است.

شایع بود جنگ شده است.

استوار جانشين فرمانده گفت:

"فكر نمي كنم از بيشه باشد، صدا خيلي نزديك‌تر است".

گفتم:

"چرا به مركز گزارش نمي‌دهيد؟"

"بي سيم جواب نمي‌دهد. تماس با جناب سروان و مركز قطع است. خطوط مخابرات شهري هم بعد از رفتن سروان آتش گرفته است".

"جنگ است؟"

استوار گفت:

"سه ماه است که جنگ شروع شده. اما کی گوش می‌داد؟"

صداي انفجارها نزديك‌تر و بيشتر شد. از طرف نخلستان روبرو سر و صدای بیشتری می‌آمد. استوار با دو سرباز بیرون رفتند. هنگ خالی شد.

به طرف آسایش‌گاه سربازها رفتم، کسی نبود. برگشتم سمت اسلحه خانه، آن‌جا هم خالی بود. دل‌پیچه‌ام بیشتر شده بود. نشستم تو دفتر هنگ. تنها شده بودم. می‌ترسیدم. صدای انفجار بیشتر شده بود. صدا از پشت ساختمان هنگ می‌آمد.

ظهر شده بود. پدر هنوز به هنگ برنگشته بود.

صدای انفجار شدیدی از اسحه خانه آمد. بعد همه جا لرزید. از روی صندلی پرت شدم گوشه پنجره. دود و آتش از اسلحه خانه بلند شد. دوباره ساختمان هنگ لرزید. صدای انفجار قوی‌تر از قبل بود. سقف دفتر آمد پایین. خودم را به حیاط هنگ رساندم. هواپيماها، ساختمان هنگ را بمب باران كردند.

سقف خانه آوار شد و ریخت. ساختمان هنگ مخروبه شد. پايه هاي سنگي هنگ، جابجا شده بود. تانکر آب سوراخ سوراخ، افتاده بود وسط حیاط. آب از سوراخ‌های تانکر بیرون می‌زد. اسلحه‌خانه در آتش مي‌سوخت. بید مجنون سوخته بود. ریشه‌هاش افتاده بود بیرون.

 عده‌ای ريختند داخل پاسگاه. بعضي با اسلحه‌هاي سوخته از پاسگاه بيرون زدند. كسي را نمي‌شناختم. بوي باروت و دود خفه‌ مي‌كرد. سرم گيج رفت.

مي‌خواستم به ديوار تكيه بدهد. دستم به دیوار نرسید. داشتم مي‌افتاد، دستي شانه‌هام را گرفت. سياوش بود با بدني خون آلود و لباس‌هاي سوخته.

گفتم:

"پدرم نيامد؟ سروان كجاست؟"

اشك از ميان صورت سياه و دود زده سياوش راه باز كرد. با گريه گفت:

"به جناب سروان خيانت شد. نيزار تله بود. عراقي‌ها كمين زده بودند برای جناب سروان. تو كمين افتادیم رویا. جناب سروان هم تير خورد. عراقي‌ها هر دو پاش را زدند".

"سياوش؛ پدرم تير خورد، آنوقت تو بين آن سگ‌هاي هار ولش كردي؟"

" نمي‌خواستم تنهاش بگذارم. خودش امر كرد. گفت رويا تنها است. دستور داد. به شرافت سربازي قسمم داد. حالا هم دير است بايد زودتر از شهر خارج بشويم. عراقي ها همه جا را گرفته‌اند. شیخ ثامر با عراقي‌هاست. مي ترسم اتفاقي بيفتد".

حرف سياوش تمام نشده بود، اولین تانک عراقی رسید. تانک بقاياي دروازه هنگ را زير زنجير شنی، له كرد و وارد شد. در فاصله ده متري ايستاد. لوله مسلسش را نشانه گرفت. سياوش خودش را جلوي من سپر كرده بود. با دست، بدنم را پشت خودش قايم كرد. دست هاش گودي كمرم را پر كرده بود.

 تانک شروع كرد به چرخيدن دور ما. دو سه دور زد، احساس می‌كردم، تانک بازي‌اش گرفته است. بازي "گرگم و گله مي‌برم". تانک باز چرخيد و سياوش باز مرا پشتش قايم كرد.

رمق سياوش بريده بود.

می‌خواستم بگويم "چوپان دارم نمي..." تانک شليك كرد. سياوش پرت شد توي بغلم. مثل پارچه‌ی سبك حریری روي سينه‌‌‌ام افتاد. بعد سريد و شلال روي زمين درازكش شد.

 تانک، مستقيم به طرفم می‌آمد. وقتي ايستاد به اندازه جنازه سياوش با من فاصله داشت. خون از بدن سياوش چكه مي‌كرد. مثل مشكِ آب، سوراخ شده بود. پشنگ آب تانکر به صورت من و بدن سیاوش می‌خورد. آب تانکر جمع شده بود وسط حیاط. خون سیاوش می‌رفت تو آب حیاط.

عراقي‌ها از تانک خارج شدند. سه نفر بودند. اول براندازم كردند. بعد شروع كردند به رقصيدن و آواز خواندن:

"حلوا، حلوا بنت النار".

سربازهای عراقی دستشان را به آلت تناسلي مي‌بردند، بعد تا زير زانو مي‌كشيدند. مي‌خواستم جيغ بزنم. نمي‌توانستم. آرزو مي‌كردم كابوس باشد. خشكم زده بود كه شيخ ثامر از گوشه ديوار خراب شده هنگ داخل شد.

می‌خواستم داد بزنم:

"عمو ثامر".

 ياد چشم‌هاي هيزش افتادم. ياد زن ده ساله‌اش افتادم كه عمو ثامر صداش مي‌كرد.

عراقي‌ها با ديدن شيخ ثامر دوباره شروع كردند به رقصيدن. شيخ به عربي چيزي گفت؛ سربازها زدند زير خنده. روبريم كه رسيد، زبانش را دور دهانش چرخاند. بعد چرخي زد.

گفت:

"به سروان گفته بودم، خانه ماندن دختر دم بخت شگون ندارد". و محكم به كفل‌هايم زد.

برگشتم كه تو صورتش تف كند. شیخ ثامر دهانم را با دست‌هاي سياه و كثيفش بست. سینه به سینه‌ام ایستاده بود، موهاي سفيد سينه‌اش از زير لباده بيرون زده بود.

گفت:

"نچ نچ جناب فرمانده ناراحت مي‌شود. بايد صحيح و سالم ببرمت پيش فرمانده. ما رسم‌مان است كه براي مهمان پيشكش ببريم. تو كه مي‌داني؟ عرق نخلستان بني‌مروان را به سروان پيل‌تن پيشكش مي‌كرديم. حالا ترا به جناب فرمانده پيشكش مي‌كنيم. سروان پيل‌تن دوست، جناب فرمانده برادر".

سربازها سوارم کردند. تانک از ميدان شهر گذشت. تعدادي با چفيه‌هاي قرمز در حال رقص و یزله بودند. خزعل ِ شيخ ثامر گاوميشي را به سلابه مي‌كشيد. تانک دم در خانه شيخ ثامر توقف کرد. خانه‌ی شيخ يعني قلعه بني‌مروان مقر فرماندهي عراقي‌ها شده بود.

شيخ دستم را گرفته بود و به دنبال خودش مي‌كشيد. بعضي وقت‌ها، بر مي‌گشت و خنده‌اي مي‌كرد.

 سربازهايي كه تردد مي‌كردند، مي‌ايستادند و مي‌خنديدند. شیخ برای‌شان سر تکان می‌داد. بعضي‌ها به وسط پاهاشان دست مي‌كشيدند.

 

***

27

 

فرمانده نزدیک‌تر شد. دست‌هاش را کشید روی گونه‌هایم. دست‌هاش سرد بود. دل‌پیچه‌‌ام شدید شده بود. سرما افتاد به تمام تنم. دهانم خشک شده بود. دستم را بالا بردم. فرمانده دستم را گرفت. محكم با لگد به شكمم زد. سرم به ديوار خورد و خون، صورتم را سرخ کرد. 

فرمانده به عربی چیزی گفت. سرباز دم در وارد شد. موهایم را کشید و برد تا پشت پنجره. سرباز سرم را محکم به میله‌ها فشار داد. حیاط قلعه پیدا بود. سربازها ازدحام کرده بودند و دور کسی جمع شده بودند.

باورم نمي‌شد. پدر زنده بود و نشسته بود بیخ دیوار. روي پا بند نبود. لباس‌هاش به رنگ ارغواني سرخ شده بود. از هر دو پاش خون مي‌آمد. دست‌هاش را از پشت بسته بودند. سبيل‌هاي بورش را مي‌جويد.

پدر به دروازه قلعه بنی‌مروان خیره شده بود.

 پرچم عراق را روی دروازه قلعه نصب کرده بودند. باد در پرچم افتاده بود. سربازان دور پدر می‌چرخیدند. سرنیزه‌ها را بالا می‌آوردند و یزله می‌رفتند. سربازی شیلنگ آب را به طرف پدر گرفت. تمام لباسش خیس شد. رنگ لباسش به ارغوانی کم‌رنگ می‌زد. خیس خیس شده بود. آب از موهاش چکه‌چکه می‌کرد. موها و سبیل‌هاش صاف شده بود.

 شيخ ثامر با پدر حرف مي‌زد. پدر بي‌اعتنا بود. شیخ ثامر سر و گردنش را بالا داد. دستی کشید به پشت لبش. کم مو و شلخته بود. شروع کرد به قدم زدن. بعد تند برگشت سمت پدر و احترام نظامی داد. ادای پدر را در می‌آورد. فرمانده در حیاط قلعه ایستاده بود. نیشش را باز کرده بود و می‌خندید. در گوش شیخ چیزی گفت و تند برگشت بالا. 

شيخ ثامر به پدر چیزی گفت. سربازان عراقي بلند خنديدند.

سروان نعره‌اي زد. صداش در قلعه بني‌مروان پيچيد. صدا رفت تا هنگ مرزی. تا کنار شط. کلاغ‌ها از درخت بید مجنون پریدند. هنگ در آب غرق شده بود. آب آمده بود تا لب دیوار. دیوار هنگ سست شده بود. روی آب پر بود از دانه‌های خرما.

 سرم گیج می‌زد. دست‌هایم میله‌ی پنجره را سفت گرفته بود. می‌خواستم از لای میله‌ها رد بشوم. میله‌ها باریک بودند. قطره‌های آب از نوک سبیل سروان چکه می‌کرد.

جیغ زدم. پدر نگاهی به پنجره کرد. می‌خواست روي پا‌هاش بلند شود.

شیخ دستش را که بالا بود، پایین آورد. صدای گلوله نشست تو حیاط. سربازهایی که یزله می‌کردند از روبرو شليك كردند. پدر ناله‌اي كرد و نشست و با سر خورد به سنگ‌فرش کف حیاط قلعه.

 باران تیر بود که از همه طرف می‌آمد. نگهبان‌ها از دروازه قلعه شلیک می‌کردند. مسلسلی که روی دروازه قلعه بود، برگشت و رگباری روی پدر خالی کرد. دستی از پنجره بیرون آمد و کلت‌ شلیک ‌کرد.

پدر پر کاهی بود در دست باد.

 باد و آتش پدر را به این طرف و آن طرف می‌برد. تکه‌ای گوشت له شده بود، تکه‌ای پارچه سرخ.

تیراندازی قطع شد، پدر از حرکت افتاد. از دم باد آرام گرفت و به زمین چسبید.

 شيخ ثامر تير خلاص را زد.

 پدر تکان نخورد. کف قلعه سرخ شده بود. خون روي سنگفرش رد بزرگی كشيد تا كنار حوض. بعد رگه‌های خون به اطراف رفتند. کف حیاط قلعه پر شد از رگه‌های سرخ خون. سکوت همه جا را گرفت.

چشم‌هایم سياهي رفت. احساس می‌كردم تمام شهر روي سرم افتاده است.

***

28

وقتی به هوش آمدم، همه جا تاریک بود. مرا روي تخت بزرگي خوابانده بودند. زن بزرگ شيخ ثامر بالاي سرم ایستاده بود.

گيج و منگ بودم. زن شيخ دست هایم را مي‌ماليد، چشم‌هاي نيمه بازم را كه ديد، سر حرفش باز شد.

قاب بزرگی را آویزان کرده بودند روی دیوار روبرو. مردی با کلاه شاپو تو قاب بود. نگاه هیز و متکبری داشت. مرد، تفنگ بلندی در دست داشت و پیروزمندانه می‌خندید.

 زن شیخ يك ريز حرف مي‌زد. از فرمانده حرف مي‌زد. هوا سنگین بود. چشم‌هایم دوباره بست شد.

تنها شده بودم. آوار تنهایی روی سینه‌ام ریخته بود. داغی اشک، گونه‌هایم را سوزاند. اشک کپره بسته بود زیر چشمم.

لحظه‌ای صدای زن شیخ قطع شد.

 دستی گونه‌ی خیسم را نوازش داد. چشم‌هایم را باز کرد. زن دوم شیخ بود با لباده عربی، خیسی گونه‌ام را گرفت. چشم‌های زن دوم شیخ سرخ سرخ بود. مثل دو گلوله آتش بود. نگاهش کردم. آهی کشید و رفت.

زن شیخ دوباره شروع کرد به حرف زدن.

"فرمانده آدم خوبي است. بهترین افسر عراق، دوست صدام است. فقط يك بار. بعد هم شيخ با فرمانده حرف مي‌زند. آزادت می‌كنند. می‌خواهی آزاد شوی، فرمانده را راضي كن. نبايد بترسي. شیخ با فرمانده دوست است. اصلا اين حرف‌ها كه در مورد عرب‌ها گفته مي‌شود همه‌ش شايعه است. عرب هم مثل ايراني است، به همان اندازه. همه یک جور هستند. حالا نامسلمان اگر بود چيزي. يعني ميگفتم كه فرق مي‌كند. اگر خيلي هم درد داشت ملافه را بگذار زير دندانت يا صندل‌هات دم دستت باشد، درد كه آمد، بتپان توي دهانت. آدم‌هایی مثل جناب فرمانده كاركشته هستند. خدا را شكر فرمانده جوان خام و ناپخته‌اي نيست. شيخ مي گويد توي شوروي دوره ديده است. قبلاً هم در ايران خدمت مي‌كرده. ديدي چه جور فارسي قشنگی حرف مي‌زد. مثل خود جناب سروان پيل تن حرف مي‌زد. خوب البته جناب سروان خيلي خوش تيپ‌تر بود. يعني چشم‌هاش هم خوشگل بود. همه زن‌هاي مرز عاشقش بودند. بيچاره جناب سروان روحش هم خبر نداشت. همين زن دومي شيخ، هميشه آرزوش را داشت. صبح‌ها عبا می‌پوشید و دور هنگ می‌چرخید. ندیده بودی؟ البته  من به چشم برادري دوستش داشتم. وقتي مي‌ديدمش پاهام سست مي‌شد. هي مي‌گفتم، خوش به حال خواهرش.

تو هم فرمانده را راضي كني خوب است. تحمل كن. بعد همه چيز خودش درست مي‌شود. عادت كني، خوشت مي‌آيد. مردها را كه ببيني پات سست مي‌شود . تو دختر هستي، خوب حق داري. دختر بايد شرم و حيا داشته باشد. ولي دفعه اول كه تمام شد آرزو مي‌كني فرمانده ..."

 سرم گیج می‌زد. هوشياري‌ام لحظه به لحظه كم مي‌شد. خواب نبودم ولی خواب مي‌ديدم. به قيافه‌ زن شیخ نگاه كردم، چهره شیخ ثامر جلو چشمم ‌‌آمد. بعد چهره‌اش می‌شد فرمانده با موها و سبیل رنگ کرده و بدن چاق و عرق کرده‌اش. عرق تن فرمانده بد بو بود. دستم به طرف صورت زن شیخ رفت. انگشت‌هایم تو حفره چشم‌هاش فرو رفت. انگشت شصتم رفته بود تو دهانش. زن شیخ دندان‌ها را فشار ‌داد. انگشت‌هایم بی‌حس شده بود. خون از چشم و دهان زن شیخ ثامر می‌آمد. سفيدي چشم‌های زن شیخ رفته بود.

یکی از پشت موهایم را چنگ زد. كنده شدن پوست سرم را احساس مي‌كردم.

شيخ داد زد:

"دختر بي‌شرم. بد كردم از دست سربازها نجاتت دادم. بد كردم نگذاشتم روده‌هات از پشتت بيرون بزند. حالا دستور مي‌دهم بلايي سرت بياورند كه روزي چند بار مردنت را آرزو كني".

حرفش که تمام شد، دست‌ها و پاهایم را به تخت بستند.

وقت ‌رفتن گفت:

"سروان پيل‌تن زهر نخلستان بني‌مروان را چشيد، تو هم بچش شاید خوشت آمد". سکوت ترسناکی سرید داخل اتاق. شیخ و زنش رفتند و در را از پشت قفل کردند. همه جا تاریک شد. بوی زهم و عرق تندی تمام اتاق را گرفت. به گوشه اتاق خیره شدم.

قاب عکس بزرگ، راست ایستاده بود روبرویم. نگاه هیز و متکبری داشت و پیروزمندانه می‌خندید.

 سایه درشت قاب عکس افتاد روی تنم. جیغ ‌کشیدم. سایه‌ی سیاه روی تنم سینه خیز می‌رفت. نفسم بند آمد. گوشه‌ای از بدنم ‌سوخت. چشم‌هایم سیاهی رفت.

 

***

+  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:51   آرش.رضايي  |