|
داستان و ادبيات
|
|
دو ساعت پیش رسماً رمان دلقک و رویا تمام شد. از فروردین 83 تا الان که نمی دانم چندم آذر است و کیمیا هم نیست تا بپرسم چندم است، دلقک و رویا مرا به بازی گرفت. آزارم داد. گاهی خندیدیم و بسیار هم گریستیم. از آن تاریخ که با حمید سلیمانی داشتیم مزارع نیشکر را نگاه میکردیم و بحث تجاوز عراقیها به دختران ایران در سوسنگرد مطرح شد تا الان با این رمان زندگی کردهام. بعدها که سر وکله دلقک متاثر از عرفان ایرانی و بایزید بسطامی به وسط آمد، محمد عرب عزیز گفت محال است که بتوانی این را به آن قالب کنی و گفتم محمد کار نویسنده همین است و از لج محمد هم که بود میخواستم تمامش کنم. تا این که زدیم زیر همه چیز و رحل اقامت از جنوب به پایتخت افتاد. اول همه چیز خوب پیش رفت. داستان و آدمهاش سر به راه بودند. در دست من مثل موم بودند. ولی همیشه دنیا بر مدار ما نمیچرخد و خیلی زود اوضاع به هم خورد. نه دلقک دلقکی میکرد و نه رویا و قادر مطلق به صراط مستقیم هدایت میشدند. داستان شده بود محل دعوا و بکش بکش این یا آن. نشریههای زنجیری که در صنایع مختلف راه انداخته بودم، پا نگرفت و من ماندم و حوضم. 5ماه پیش به عیال گفتم ببین چقدر برای 10 ماه پول نیاز هست؟ گفت که چی؟ گفتم تو حساب کن. حساب کرد، سرانگشتی شد چیزی در حدود 5 میلیون. گفت خوب حالا که چی؟ از کجا میآوری؟ گفتم آن با من. ولی خداییش لاف زدم. گفتم من 5 میلیون جور میکنم تو فقط قبول کن که من سر هیچ کاری نروم و البته شست و روفت و آوردن و بردن ایلیا را هم اضاف کن. یاد یک فیلمی افتادم که گفت بیلی ماهی 10 دلار میدهم به اضافه غذای سگت بیا برای من کار کن. همین هم شد. خدایی عیال محترم تو این مدت هیچی نگفت. ما هم دو سه میلیون ناقابل گذاشتیم روی طاقچه. البته باز اوضاع اینطوری پیش نرفت. ما هزینه را درست حساب نکرده بودیم. عیال ما دبیر ریاضی است ولی تو کار دنیا بیشتر با دلش کار میکند تا با دست و عقلش. سختیها روز به روز بیشتر شدند و پولهای روی طاقچه روز به روز کمتر. ما ناامید میشدیم و داستان هم بدقلقی در آورده بود، طوری که سه ماه هیچی ننوشتم. تو بگو یک کلمه. یک ماه پیش علی عبدالهی را دیدم. گفت فقط تمامش کن. فقط تمامش کن. گفتم علی دارد مریضم میکند. من هم یاد حرف محمد عربزاده افتادم. گفتم محمد راست میگفت. نمیشود. این دو تا تیکهی رویا و دلقک با هم کنار نمیآیند. یک ماه گذشت باز کاری از پیش نرفت. اول ردم تلوزیون را خراب کردم. بعد صبحها ساعت 5 صبح بیدار شدم و با ایده علی عبدالهی و سفارش محمد عرب رفتم سراغ داستان و همه چیز تمام شد. قفل داستان باز شد. در عرض یک هفته همه چیز زیر و رو شد. همه داستان جمع و جور شد و تمام ایدههایی که میخواستم در داستان به بار نشست. چند تایی را کشتیم و یک و دو تا را خوشبخت کردیم. نشستیم جای قادر مطلق و کاری کردیم که خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکنی در صور اسرافیل دمیدیم. حالا دیگر حوصله سیگار کشیدن نداریم. یعنی ریهام جوابگو نیست. پردهها سیاه شدند و اندازه یک بند انگشت آت و آشغال خانه بالا آمده است. باید پردهها را بشورم و یک رنگ درست و حساب به خانه بزنم. در این یک هفته عیال دستش به جارو نرفت. ماشین لباسشویی را روشن نکرد. باید زودتر بخوابم. فردا کارم زیاد است. از شنبه بهعنوان مدیر منابع انسانی یک شرکت با حقوق مکفی کارم را شروع میکنم. باید بخوابم فردا یک عالمه ظرف نشسته، لباس و....دارم. خسته نباشم.
+
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:31 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
ای گزیده یار چونت یافتم ای دل و دلدار چونت یافتم
+
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 4:45 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
رضا ولیزاده دستگیر شد.مواظب سگها باشید. رضا ولیزاده به همین سادگی و به همین راحتی دستگیر شد. جریان اقتدار طلب موجود درایران به هیچ چیزی پایبند نیست. مدام و بیقفه تبر خود را بر تن نحیفترین درختان باغ فرود میآورد. از هیچ چیزی نمیترسد. خودزنی میکند و خود را در مسیر آه سینههای سوخته قرار میدهد. و بر خود هم ترحم نمیکند. فرعون اقتدارگرا فکر میکند بر همه چیز غالب است. به هیچ اصلی از اصول دین و انسان تمکین نمیکند. بزرگترین آتشها را برای نحیفترین آدمها شعلهور میسازد. گمان میکند حساب همه چیز را دارد. قدرتی فراتر از خویش را باور ندارد. برای گرفتن و بستن هر کسی و ویران کردن و سوزاندن هر چیزی خود را محق میداند. غیر از خود را رسوا میکند. فراموش میکند که هیچ چیز در این بیکرانه هستی بیحساب و بیکتاب نیست. قدرت معجزه را باور ندارد وگرنه جسارت حمله بر بینوای یکلا قبا را نداشت. سوار بر فیلی است که فکر میکند از زمینه بریده و به آسمان نزدیکتر است. نقل است که عبدالمطلب پس از لشکرکشی ابرهه به او مراجعه میکند و از او آزادی گوسفندانش را میخواهد. ابرهه با تعجب میپرسد فکر کردم درخواست شفاعت برای کعبه را داری؟ عبدالمطلب میگوید: من صاحب گوسفندان هستم، برای خانه هم صاحبی هست. و دید ابرهه آنچه را که باید میدید. ولیزاده امروز دستگیر شد. ولی زاده یک خبرنگار است که به کارش علاقه دارد. در حوزهای کار میکند که احتمال جاسوسی برای هیچ قدرت داخلی و خارجی را هم ندارد. میگویند ولیزاده به خاطر قضیه سگهای رئیس جمهور دستگیر شده است و چیزی در این مایهها. امروز سگهای رئیس جمهور قدر و منزلتی افزون یافتهاند. دوستان، خواهشمند است به سگان رئیس جمهور نگاه چپ نکنید و مواظب جنبش خود باشید. این سگان امروز خشمگینتر از هر زمانی و بیرحمتر از هر دورهای هستند. فراموش نکنید که سگ در تاریخ ما از حرمت و جایگاهی بس ارجمند برخوردار است. سگ همنشین انبیا و اولیا است. و از قضا صاحب سگ کسی است که به کرات با نور انبیا ملاقات داشته است. و داعیه پیروی از علی (ع) را دارد و عدالت محور است. فراموش نکنیم که ممکن است هاله نور به سگ و چیزهای دیگر هم رسیده باشد. دوستان به سگها نگاه چپ نیندازید به هیچ چیزی نگاه چپ نیندازید. برای اطلاع بیشتر به لینک زیر نظر داشته باشید.
+
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:44 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
جشن برداشت به :ب.ه شمس خراسانی "این بگیر و ببندها از چند روز قبل شروع شد. ناصری میآمد و میرفت. مار تو جلدش رفته بود". "میآمد و میرفت؟ آنجاش عروسی بود. قبر باباش". بارندگي اول فصل، برداشت را خواباند. 10 روز به تاخیر افتاد. "همهی حرفشان این است". "10 روز تاخیر سرشان را بخورد. نانخور نیبر از گشنگی نیمهجان شد". ناصري گفته بود هاروسترها* جبران ميكنند. هيچ كس نميداند چه قدرتي دارند غولهاي نازنين من. "هی هی، فراموش کردند. آنوقت که بازوی ایل این همه سال نیبرید، این غولها کجا بودند؟". "شب، ماشينهاي بانك هم رسيدند. سه تا بودند با شيشههاي قیری". "تو دیدی. چند تا آقا بودند؟" "شب بود و شیشهها قیری، كسي ديده نميشد". "ناصري غروب نرفت اهواز. از صبح هم حراستیها را فرستاده بود مزرعه". حراستیها دو دسته شدند. با جیپ از شرکت زدند بیرون. "دستهای با عبود پیکش رفتند". "دستهای هم پی شکار تیهو آمدند. عصری که از مزرعه بر میگشتم سر راهم بودند. سراغ تیهوها را گرفتند". ناصری، خودش براي پيشواز ماند. "از عصر چشمش به جاده بود. به گیت اول سپرده بود، خبر کنند". با این حال چشم از جاده بر نمیداشت. مدام میآمد پشت پنجره. "از صبح چند بار به مهمانسرا، سر زد. هی آمد. هی آمد. مثل مار میسرید همه جا. آشپزخانه را وارسی کرد. چند بار رفت سر وقت یخچالها. خیالش راحت نبود. دلشوره داشت همهاش". "دلشوره سرش را بخورد. مام زرد* به کمرش بزند. یک بار به فکر نیبر بود؟ نبود. نمیداند ما تو صحرا چی میکشیم". "دستور داد مهمانسرا را آراسته كنند. شده بود عین مهمانخانهی خان". "چیتجای* خان رنگ بو داشت. نداشت؟" این چند روز ناصری مدام با خودش حرف میزد. نبايد چيزي به شكوه غولهاي نازنين من خدشه بزند. غولهاي نازنين بيآزار من. اول، مهمانسرا قلب شركت بود. ناصری جلساتش را آنجا برگزار میکرد. از مهمانهاش همانجا پذیرایی میکرد. مهمانسرا معبد ناصری بود. روزی چند بار میآمد آنجا؟ "چند بار؟ هزار بار. ولی حالا همه چیز فرق کرده است". "غولهاي نازنين من قلب شركت هستند. از صبح وردش همین بود". به همه چيز کار داشت. سخت ميگرفت. راه میرفت و داد و بیداد میکرد. "مهندس مانی با آکیا* آمده بود مزرعه. میگفت خدا به خیر کند". "آشپزهاي عرب آورده. ميگوید اين کار اجدادیشان است". "شما چی کردید؟" "توالتها را میشستیم". توالتها را؟ "خوب معلوم است. غذای بختیاری سازگار ارباب جدید نیست". "هی بنازمت خان. دنده کباب بال بال میزد زیر دندانش". "دندان خان، سنگ را آب میکرد". ناصری بعد از سفر استرالیا و خرید هاروسترها، مهماندارها را به دورهي آموزشي فرستاد. مهمانسرا را از دم در فرش كردند. جا به جا از گلهاي تزييني طبيعي و مصنوعي به در و ديوار آويزان شد. طبقه دوم مهمانسرا اختصاصي بود. در سال فقط همين چند روز استفاده ميشد. به هر كدام از مهمانان عاليمقدار يك اتاق مبله با تخت و ملحفههاي سفيد و نو داده شد. براي هر اتاق يك خط تلفن مستقيم اختصاص دادند. اتاقها را موكتهاي سبز رنگ انداخته بودند با قاليچه هاي تخت يشمي. "يخچال پر بود از موز، پرتقال دزفولي و ميوههاي ديگر، شربتهاي جور واجور سفارشي. سراپرده خان بود ولی ها!" روي ميزها دستههاي گل چيدند. پشت پنجرهها هم گلدانهاي پر از گل گذاشتند. همه تازه وطبيعي. ساعت 8 با نظارت خود ناصري ميز صبحانه را چيدند. تخم مرغ نيم رو، كره محلي و خامه تازه، كباب تيهو، كله پاچه و مغز گوسفند. "ناصري ديوانه مغز بود. از خون باباش میگذشت از مغز نه. از مهمانسرا گرم گرم ميآوردند . روزي دو بار. عبود كه از جيك و پوكش خبر داشت، ميگفت تجويز حکیم تهران است". "بانكيها صبحانه ميل كردند. لقمهها را دو لپی میخوردند". "هی بنازمت خان!" "ناصري خودش پذيرايي ميكرد. به كسي اعتماد نداشت". صبحانه تمام شد. ناصری در راه به بانكيها گزارش ميداد. از قدرت هاروسترهاي خريداري شده حرف ميزد. ناصري با تاكيد به بانكيها گفت امروز روز مهمي براي شركت است. "از صبح مرداسی لوله شده بود آنجاش ". "عروسی مرداسی بود. ارواح باباش". جشن برداشت را مطابق سنوات گذشته در فرودگاه و جاده متروكه مجيدخان برگزار كردند. "چهل سال پيش خود مجيدخان درستش كرده بود". نقشهاش را دوست ارمنياش پالانچيان كشيده بود. آخرين باري هم كه از فرودگاه پرواز كرد، همان سفر بيبازگشت خان بود. هواپيما كه سقوط كرد پالانچيان همراهش بود. هر دو مرده بودند. "خان میگفت این جاده و فرودگاه، شاه رگ ایل است. دشت آهو* با دیمچه* یکی می شود". "خان رفت. ديمچه يتيم شد". دیمچه هيچ وقت به آبادانی نرسيد. تا اين كه شركت آمد. ديمچه و ايل مجيدخان شد ملك و مزرعه شركت. "كوچ وكلفت ِ ايل مجيدخان شدند نيبر و نوكر شركت". "شاه اواخر از خان خوف كرده بود". "دختر عمويش زن شاه بود". "سازمان امنيت هم دست بختياري بود. مجيدخان هم رئيس كل بختياري بود، چهار لنگ و هفت لنگ". "سيل كه آمد، خان خودش بود". "انصافاً خوب خانی كرد. كم و كسری نشد". "انصافاً گرسنه وعريان نماند. بختياري و عرب هم نكرد". به همه رسيد. در حق همه پدری کرد. سیل همه چیز را برد ولی برای خان ابهت آورد. عکس تمام قد مجیدخان را روزنامهها چاپ کردند. خان سوار مادیان سرخ یال بود. برنو کوتاه دستش بود. قطار فشنگ حمایل کرده بود. رادیو بیبیسی با خان مصاحبه کرد. خان گفته بود؛ بختیاری کوه است با سیل و طوفان بزرگ شده است. بختیاری خودش سیل است. دشمن خوفناک شد. دوست دلشاد". "شاهی کرد". شاه بعد از يك هفته با هلي كوپتر خرما فرستاد. هلي كوپتر كه نشست، يك افسر زميني پياده شد. براي خان احترام نظامي داد. گفت، حامل چند تُن خرما از طرف اعليحضرت است، براي رعاياي جناب خان. "خان سيلي محكمي زد به گوش افسر". کلاه افسر قل خورد پیش پای آشکراله". "به شاه بگو؛ مجيدخان تا سال هم ميتواند خوزستان را نگهدارد". "آن هم با گوشت برههاي خودم. نيازي به خرما خشكه اعليحضرت نيست". "آشکراله ِ پيشكار گفت؛ خان نبریده گز کرد. خدا رحم كند. خدا به ديمچه رحم كند". حالا انگار هزار سال است كه خدا به ديمچه رحم نكرده است. انگار هزار سال است كه ايل آواره است. "ایل مثل دستمال کهنه ماند همانجا. گرما آمد. باد خورد. سرما شد. آنقدر ماند که مثل پارچه کهنه سر جاش پوسید. ایل رفت به تالان. بیآب و زمین، شد خاکسترنشین. گریختند به شهر". "هزار سال است كه پشت ايل از تازيانه اجنبي تاول بسته". "دلمان مثل کف دستمان شده. خون و چرك دل ايل، ورم كرده". آشکراله پيشكار، مدام ياد خان بود. شادی و شیون فرقی نمیکرد. "ما نیستیم؟ تا دنیا دنیاست پَرِ دلمان غمین است". "نور به قبرت ببارد خان. راحت شدي. كاش همان روز، ايل را با خودت ميبردي. كاش زمين دهن باز ميكرد و ايل را ميبلعيد تا شاهد اين همه رسوايي نباشيم. نانجيبي از حد گذشت. ناموسمان را چوب حراج زدند خان! دهان ايل را واحد گراز كشي حراست با تفنگ بلژيكي بسته. كسي به كسي نيست. ايلياتي بیسر و سرور شده خان". خان که رفت. ایل مرد. انگار جان ایل را به جان خان بسته بودند. ایل یتیم شد. نه چهار لنگي ماند نه هفت لنگي. "همه شدیم رعیت شرکت. نور به قبرت خان راحت شدي و نبودي ببيني". روابط عمومي از چند روز پيش تدارك گستردهاي ديده بود. محوطه را پرچم و بيرق گذاشتند. پرچمهايي با رنگهاي سبز، سفيد و آبي. باد نَشي* با پرچمها بازي ميكرد. چادرهاي بزرگ و چرخي چسبيده به هم، بر پا شد. زیر چادرها، صندليهاي راحتي ِ پايه كوتاه با عسليهاي پر از شيريني و تنقلات گذاشتند. سر در جايگاه را با نيشکر، پوشانده بودند. "مهمانان و مدعوين رفتند زیر چادر". نيبرها در فاصلهي زياد از چادر، ایستاده نگاه ميكردند. "آفتاب تیز بود. دستها را سايبان چشم كرده بودیم". واحد گرازكشي حراست بين چادر و نيبرها به حالت آماده باش بود. "دستور ناصري بود. گفته بود نبايد چيزي خراب شود". ساعت از 9 گذشت. هاروسترها يا همان غولهاي نازنين ِ ناصري را به صف كردند. کنار مزرعه ایستاده بودند. سر هاروسترها رفته بود تو مزرعه. دهان هاروسترها باز بود. "ناصري گفته بود بايد چشم همه را بگيرند". برنامه كه شروع شد. ناصري پشت تريبون رفت، به بانکیها توجه کرد. از تشريففرمايي مهمانان عاليمقدار تشكر كرد. به خصوص از بانكيها و سردار فرمانده ناحيه، تشكر ويژه كرد. گفت به عنوان مدير عامل شركت با دلگرمي بيشتري مسئوليتم را پيگير ميشوم. از اقدامات سال گذشته گفت. "فقط از نیبر چیزی نگفت. نگفت که تمام سال را با تغار ماست سر کردیم؟" از كندي برداشت ناليد. گفت؛ امسال همه چيز تغيير خواهد كرد. ناصری گفت؛ ما ميخواهيم گام بزرگ را برداريم. زمان تحول بزرگ رسيده است. اين تحول را هاروسترها شروع خواهند كرد. امروز هاروسترها به آرزوي ما یعنی برداشت با راندمان بالا جامه عمل ميپوشانند. این یک پروار بلند است. "دیوانه شده بود. آن بالا هی جست و خیز کرد. انگار مار تو پیرهنش بود. هی گفت و گفت". ناصری حرف نمیزد، جیغ میکشید. عرق، شرشر از سر و گردنش چکه میکرد. مکثی کرد و گفت؛ مهمانان عاليمقدار مشاهده خواهید فرمود كه اين غولهاي عظيمالجثه، این حیوانات رام و بیآزار چه نمايشي خواهند داشت. چه خدمتی به شرکت خواهند کرد. در عرض چند دقيقه، بله فقط در عرض چند دقيقه مزارع عظيم نيشكر را درو ميكنند. جنگلهاي پر عظمت ني را به محوطهاي صاف تبديل ميكنند. سر شاخه جدا و قلمههاي ني جدا. همه اتوماتيك. اين غولها ميتوانند درختان هزار ساله را در چند ثانيه قطعه قطعه كنند. "و خان و مان ایل را ویران کنند". ناصري همه را به تماشا و افتتاح برداشت دعوت كرد. دستور داد هاروسترها را روشن کردند. خودش هم جستي زد و به سختي هيكل كوچكش را بالاي هاروستر رساند. "دستش را به میله کنار شوفر گرفته بود". هاروستر روشن شد. دود از دل موتور بیرون زد. صداي گوش خراشي داشت. "غول نیبری، مثل ديو تنوره ميكشيد". مهندسها با ناصري هم عقيده شدند، غول نيبري كه ناصري گفته بود واقعاً لقب درست و برازندهای بود. چهل و پنج دستگاه پمپ همزمان كار ميكنند. ناصري فرمان حركت داد. غولها در يك رفت و برگشت مزرعه را صاف كردند. كوهي از ني، داخل سبدها ريخته شد. در یک چشم بههم زدن، به اندازه پانصد نیبر، درو شد. نيبرها با حسرت نگاه ميكردند. دستها را سایبان کرده بودند. "نور به قبرت خان راحت شدي. نبودي تا ببيني. كاش ايل را هم با خودت ميبردي". "با حركت غولها زمين ميلرزيد. مثل باد نشی افتاده بود به جان نیها". ناصري برگشت دوم را هم شروع کرد. نیها از دم هاروستر، مستقیم میرفتند، داخل سبد. ناصری حس ميكرد روي غول عظيمي سوار شده. "ارواح باباش. تو عمرش خر سوار نشده بود". "خان قیقاچ باز بود. رو اسب تیهو میزد". دور سوم كه هاروستر برگشت، تعدادي از گرازها رم كردند. "گرازها مستقيم به سوي مهمانهاي عاليمقدار رفتند". "واحد گرازكشي از قبل آماده بود". "با تفنگهاي بلژيكي تيراندازي شد. پنج گراز در يك لحظه نالهكنان روي خاك افتادند". "رانندهي هاروستر با ديدن گرازها و تيراندازي نگهبانها هول كرد". "فرمان بریده بود؟" "راننده تیر ندیده بود. هول کرد". هاروستر راست رفت داخل جمعيت نيبرها. "ناصري خودش را به هاروستر چسبانده بود". "ما كه ترسيده بودیم فرار كردیم". "پيرمرد مرداسي روي زمين ماند". "از صبح دم دست ناصری بود". از هجوم گراز و هاروستر پس افتاد. افتاد زیر پای جمعیت. پاچه شلوار دبيت سياه بختيارياش از زير لباس كار بيرون زده بود. "كلاه خسروياش چند متر دورتر روي زمين قل ميخورد". دو سه بار براي بلند شدن تقلا كرد. "دستش را كه به زمين گذاشت، ناله خفيفي كرد". دستش از مچ شكسته بود. "ما كه از مهلكه گريختیم. تماشا ميكردیم". پيرمرد مرداسي به نشانه كمك دست ديگرش را بلند كرد. "ما ترسيده بودیم. كسي نزديك نشد". هاروستر به چند متري پيرمرد مرداسي رسيد. مثل مار پیچ و تاب میخورد. "سرش را به زمین میزد. بو میکشید. غول نيبري، زمين خالي از ني را شخم زد. زمين و زمان زير و رو شد". هاروستر لحظه به لحظه به پيرمرد مرداسي نزديكتر ميشد. "خون از سر پيرمرد فواره ميكشيد. خون هوفاهوف میکرد". پيشانياش سرخ شده بود. گرد و خاك همه جا را گرفته بود. "چشم چشم را نميديد. قبل از بلند شدن مرداسی، غول پيرمرد را بلعيده بود". "خون و گوشت از همان جايي بيرون زد كه شاخ و برگ نيها ميآمدند. از دهنه اصلي، استخوانهاي قطعه قطعه شده پير مرد مرداسي بيرون زدند. درست در اندازههاي پانزده سانتي. فارسي بر شد خادم مخصوص ناصري". ناصري گفته بود سنگ را هم آب ميكند. محشر است آقايان. "مهندس ماني سرش را با دو دست گرفته بود؛ پيرمرد مرداسي میگفت ناصری را اندازه پسرش دوست دارد ، نوكر با وفاي ناصري". " مهندس مانی میناليد". "كيا گفت؛تو گويي فرامرز هرگز نبود". نيبرها ناله ميكردند. صورتشان را با ناخن ميكندند. و دست ميپيچيدند. "غول خاموش شد. خورده بود به کانال". "ما غول را محاصره كردیم. باید از کارش میانداختیم. افتادیم به جانش. راننده فرار كرد". "بیپدر". ناصري به سردار اشاره كرد. "حراستيها، محاصرهمان كردند". واحد گرازكشي با قنداق تفنگ، نيبرها را میزد. "ما کوتاه نیامدیم. تقاصگیر پیرمرد مرداسی بودیم". جنگ مغلوبه شد. سردار بیسیم زد. واحد گرازکشی چند قدم پس گذاشت. "تیر نشست تو تفنگها". سردار دستش را بالا برده بود. " اول هوایی زدند". نیبرها جلوتر رفتند. "تیرهای بعدی، نشستن به دل زمین". آكيا جلو آمد. "ما آرام گرفتیم. همان جا ایستادیم". آکیا فاصله شد. "ناصري با بانكيها نجوا ميكرد. بیپدر عروسیاش بود. دو دستماله میرقصید". قدرت دستگاه ثابت شده بود. جشن برداشت تمام شد. ناصري به همراه بانكيها رفت. "دیروز دیمچه عزا بود". "امروز عبود قدری برنج و پول به خانه پيرمرد مرداسي برد". "نور به قبرت خان، راحت شدي. نبودي تا ببيني. كاش ايل را هم با خودت ميبردي". آرش رضایی ****
+
جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:15 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||