|
داستان و ادبيات
|
|
به زنم گفتم: «تو فقط مزد صمیمیت را میخوری؟ صداقت بی حد و حصر و معصومیتی که معلوم نیست چقدر مایه دوام زندگیات خواهد بود.» زنم نگاهم کرد. گفت:«ای کاش این طور بودم.» و به چشمهای دریده من نگاه کرد. خودم حس میکردم که حالا جانور کاملی شدهام. از نگاهم جا خورده بود. و با ترس و دلهره پرسید:«چه کار باید بکنم؟» حس کردم مثل همیشه آماده هر گونه ایثاری هست. میخواهد روحش را ساندویچ کند و با یک نوشابه خنک روی میز بگذارد. گفتم:«تو این دنیا عدهای مزد حماقتشان را میخورند. عدهای مزد دروغهایی که از قبل گفتهاند یا هر روز تکرار میکنند.» حرف نمیزد و همچنان نگاهم میکرد. تلخترازهمیشه ادامه دادم: «عدهای هم، زنده هستند چون هیچ خاصیتی ندارند. رگ ندارند و در کلههاشان فقط چیزی دارند که هزار سال است تاریخ مصرفش گذشته است.» همچنان نگاه میکرد. دوست داشتم بهاش میگفتم عزیزم در این دنیا باید هوشیار باشی. باید کمی هم دروغ یاد بگیری. باید بدانی که رو راستی فقط برای شروع بد نیست. ما مردمی هستیم که یک عمر زندگی میکنیم تا فقط نشان بدهیم رو راست و صمیمی هستیم. هیچ نگفتم و فقط نگاه میکردم به زنم که میرفت فنجان قهوه بعدازظهر جمعه را پر کند. قهوه بعدازظهرجمعه و سکوت طولانی تنها رفتار صادقانه این سالهاست. یادم آمد در زندگیام چقدر آدم چیز فهم دیدهام. رنج میکشیدند و رنج دیگران را درک میکردند. بعضی دانایانی هستند که هیچ ثمرهای جز ناکامی نگرفتند و در عین حال چقدر بدبخت شدند. بدبختی ما دقیقاً همینجاست. چشمهای سگ آبی را اینجا ببینید
+
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
حتماً احوالت خوب است. چرا خوب باشد؟ چرا خوب نباشد؟ سه روز است كه دراز شده است داخل تخت و سیگار دود میدهد. مثل اینكه باور ندارد سه روز گذشته است. دارد نگاه میكند. نگاه میكند به آینهی دیواری كه آخر شب به دیوار كوبیده شد. و هزارتكه شد. كار خودم بود. نمیخواستم چیزی را ببیند. نمیخواستم متوجه رنگ زرد یا پف چشمهاش باشد. نباید بفهمد دیروز كی بوده و یا امروز چهوقت است. حالا امروز و آینده براش فرقی نمیكند. فعلاً حالش خوب است. یا این جور نشان میدهد. همین كه دراز افتاده است تو تختخواب و هی سیگار پشت سیگار می كشید، حالش خوب است دیگر. شاید دارد انكشاف عالم میكند. به مسائل بغرنج فكر میكند و راه حلهای بغرنج پیدا میكند. شاید راهحلی از نوك قلابش افتاده آن پایین که سرش افتاده روی زانو. راه حلها به قلابش نوك میزنند و باز فرار میكنند. نوک میزنند و فرار میکنند. دارد فکر میکند ساعت چند است؟ ساعت چند است واقعاً! من که خودم هم نمیدانم. غرق گذشته است و گذشته همیشه خودش را با تمام خاطراتش و حال و هواش به او تحمیل میکند. بگذار گذشته با تمام قوا حمله كند. بگذار كمی خوش خوشانش بشود. میتوانم همینجا رسواش كنم. مچش را بگیرم. مچش را پیش همه باز كنم. مردك شیاد كلاهبردار پفیوز. میخواهید بگویم چه دردی دارد؟ این مرض كه به جانش افتاده و مثل خوره آهسته آهسته روحش را میخورد از كجاست؟ فعلاً زود است. نباید همه چیز را راحتالحلقوم کرد. رسواش نمیكنم. مورچه چی هست كه كلهپاچه داشته باشد! حالا كه بوی روشنفكری میدهد كمی رعایتش میكنم. حداقل من تو سرش نمیزنم. الان وقتش نیست. كی میداند یك ساعت بعد چه میشود. یك ساعت بعد كی بالاست و كی پایین. كی زنده است و كی مرده! دارد فكر میكند. بگذار فکر کند. بگذار به تنها کاری که بلد است و برایش ساخته شده است بپردازد. مثل همیشه به گذشته فكر میكند. معلوم است. از استیل ایستادنش و سیگار کشیدنش معلوم است. از حدقه چشمهاش هم میشود فهمید. گاهی حدقه چشمهاش تنگ میشود و گاهی گشاد. انگار از بس عرق دو آتشه خورده كه میخواهد جفت چشمهاش بپرند بیرون. ولی نه، با این حال و روز كبد، عرق نه. عرق میکشدش. یک راست میبردش جهنم. تریاك هم نه. اصلاً هیچی. همین غصهخورعالم بودن براش كافی است. دارد به یكی یا بیشتر فكرمیكند. این میشود و باورپذیر هم هست. من خودم همیشه به یکی فکر میکنم. به یکی که سخت دوستش دارم. میپرستمش. بر و رو كه دارد و یك جفت چشم گیرا. اجازه میدهم به عشق فكر كند. به همه معشوقهاش فكر كند. آن هم یكجا و در یك زمان. میشود بگذارم مثل قجرها حرمسرا داشته باشد. چرا نمیشود. كافی است زمان را بشكنم. زمان را فشرده كنم و همه زنهایی را كه دوست داشته یكجا حاضر و آمده بگذارم توی صحنه. قبلاً هم این كار را كرده بودم. سرباز مسلسل به دست را برده بودم به صحرای كربلا و یك قوطی كنسرو، یك قمقمه آب دستش داده بودم. خورده بود و عربده كشیده بود. میشود، كافی است زمان كمی اینور یا آنور بشود. آن وقت میبینیم هركدام از ما یك شازده قجری هستیم با خیل حرمسرا و ندیمه و غلام و كور باش و كر شو. خوب تو همین فرصت که من وراجی میکردم، همه آمدهاند. خوبی عالم لطیف به همین است. با یک اشاره مرده و زنده حاضر میشوند. حالا دور و برش غلغله است. یکی اخم میکند و یکی میخندد. یکی هم با دستهاش اشاره میکند به او. گویی همهی گذشته دارند با هم همه چیز را میبینند. مثل فیلم همه چیز روی پرده افتاده است. همه چیز عیان است. و همه تعجب میكنند از این همه برهنگی. حقیقت عریان. برهنگی پوچ. دروغ دروغ و باز هم دروغ. گاهی خیانت. گاهی صدای نفسهای ممتد و گاهی پشیمانی، دلزدگی و حال به هم خوردگی و بالا آوردن و بالا آوردن. میخواهد فرار كند. كجا؟ کجا میتواند برود. بگذار فرار کند. ریسمانش دست من است. دلم میخواهد سر راهش را بگیرم. دلم میخواهد همه درها را به روش ببندم. بندازمش جایی كه فقط تو سر خودش بزند. جایی كه مردههاش بیایند جلو چشمش. اما هنوز یك راهی را باز گذاشتهام. آینده. آینده تنها دری است كه هیچوقت بسته نمیشود. هیچوقت در آینده جا كم نمیشود. كسی در آینده نمیمیرد. هیچ كس بدهكار نیست. آینده نه اجاره دارد و نه مالیات. میفرستمش به سمت آخرین در. آخرین قلمروی كشف نشده. جاییكه جا و وقت برای سلطنت همه هست. جاییكه مثل هیچجای دیگر نیست. كور هم آنجا راحت است. با رویای داروی شفابخشی كه همه كوریهای عالم را درمان میكند. بینیاز به هیچ دستكشی یا خرکشی. این یكی را خودش فوت آب است. روان روان. ولش كنی تا تهاش میرود. تا آخر همهی رویاهای محال. قلمروهای ممنوعه. حالا دارد رویا میبافد. از كجا معلوم! از کجا معلوم است؟ ساده است. از گونههاش كه بالا و پایین میپرد. آینده، آینده بد جایی است. تنها جایی كه نباید دروغ بگویند. نباید فریب بدهند. لااقل این مردك باید دو تا چشم درست و صادق تو وجودش باشد. این همه روده كج كافی نیست؟ چشمهاش بیحال است و كم كم دارد گرد میشود. حالا دارد برق میزند. دارد لذت میبرد. چشمهاش را بسته است. دارد دست دست عرق میكند و تمام نسوجش باز شده است. حتماً یك لیوان آب میخواهد. آب بدنش كم شده. خوشی به این آدم نیامده است. سیگارهاش كجاست. مردك! ولش كنی دنیا را به خرابی می كشد. گندش بزنند. آسایش خودش به جهنم. دست و بال من از تك و تا افتاد. میخواهی حالش را بگیرم. از تاج و تخت بکشمش پایین. میخواهید كمی گریه كند؟ برای این کار باید به گذشته برگردد. به پدرش فكر كند. شاید اصلاً دوستش نداشته باشد؟ مادر چی؟ مادر شوخی بردار نیست. من هم اگر كسی را به گریاندن وادار كنم باید یاد مادرم كنم. یاد آخرین نگاهش كه هرگز ندیدم. نخواستم ببینم و حالا همیشه دنبال آخرین نگاه مادرم میگردم. میخواهم حالش را بگیرم. خاطرهها را باید فرا خواند. رویای کسانی که دوستشان دارد و نیستند. باید زندگی بخشید به این نیستها و اهل نیستی. باید بسازم و باید با صبر و حوصله هم بسازم. همه چیز را. این قسمت را بگذار به وقتش. نباید دستش را به همین زودی باز كرد. برش می گردانم به زمان حال. به جایی كه همین حالا افتاده است. داخل همین تختخواب كه چرك مرگ شده است و این جنازه بو كردهی متعفن را گاهی بیرون میکشد. خانهای باید بسازم و اگر نیاز بود صندلی لهستانیاش را و آدمهایی که دور و بر پذیرایی پلاسند یا در اتاق خواب مثلاَ خوابیدهاند ولی بیدارند. نه حیف است. نمیخواهم خلوتش را به هم بزنم. مرگ در آرامش موهبتی است كه تا حالا به كسی نبخشیدهام. مرگ در آرامش فقط شایسته مادر خودم بود. حالا نمینویسمش. هنوز آن قدر نكشتهام كه دستم به كشتن اخت باشد. آن قدر كه مادر خودم را راحت بكشم. راحت نمی كشم این روزها. برای الان سیگار روشن با سرفههای پی در پی چیز بدی نیست. سلاح موثری است كه خیلیها را كشته است. رد هم نمیدهد به كارآگاه و پلیس. عجالتاً بگذار كمی هوا بخورد. من برای كشتن وقت زیاد دارم. خسته است. باید راهش ببرم از میان باغچه کوچک حوض. شاید همینجا یک حوض کوچک نقرهای گذاشتم. اصلاًَ تمام حیاط را دادم گلکاری کردند. شاید همینجا، میان این گلها کار را تمام کردم. چطور است؟ مرگ و باغچه گل را میگویم! باغبانش حتماَ باید لر باشد و باید سبیل داشته باشد.با دو چشم گرمش همه را مجذوب خودش بکند. همیشه از جذبه آدمهای ساده و بیسواد خوشم آمده است. معركه هستند اگر كمی هم هوش اجتماعی داشته باشند. میشود بهشان اعتماد كرد. مخصوصاً با روشنفكرهای مردمگریز خیلیخوب جفت میشوند. حالا شاید یکی گیر بدهد چرا باید باغبان خانه لر باشد. فکر میکنم اینجا دست خودم را باز گذاشتهام. همینجا فرصت یک خطابه غرا را به خودم اعطا کردهام. بگذارهمینجا گریزی بزنم به تاریخ و رنج تاریخی ما یا به نجابت و روح و نیستی و نابودی ارزشهای اخلاقی. اصلاً یك چیزی روی سینهام سنگین است. اگر نگویم میترکم. چرا این روزها این همه بیعرضهایم؟ هیچچیزی تكانمان نمیدهد. اگر ببینیم دو تا جوان مادر بزرگمان را بلند میكند و مادر بزرگمان داد و بیداد میكند، زیر لب میگوییم خوشش میآید مادرغر. این روزها فقط میتوانم بگویم ما حساسیتمان را از دست دادهایم. ما دیگر آدم نیستم. چیزی افتاده است. چیزی شكسته است و چیزی همهجا را گرفته است. روی این چیز من حرف دارم ولی فعلاً جاش نیست. می گذارم به وقتش. باید مواظب باشم زیر علم هیچ دینی نرود. دین و فاشیست تا ابد از این دو گریزانم. البته اینجا کار میبرد و زیاد هم کار میبرد. باید چند نسل را به صف کنم. برایشان شناسنامه درست کنم و وطن. باید اینجا به سینه بزنم، وطن وای وطن وای. ولی این آدم اهل این حرفها نیست. شاید کس و کارشان را در جنگ روس یا چالدران به دم توپ عثمانی و روس بستم. حالا. باید اینجا فقط به خطابه گیرایی قناعت کنم. همین جا چشمها و سبیل باغبان لر به صحنهام خوب میآید. خوب فعلاَ باید از خانه خارج شوم. خودم هم سیگار ندارم. یادم باشد که آدمم خسته است. چند روزی حبس بود است. دلش قدم زدن میخواهد. دلش آدم میخواهد. میخواهد ببیند پشت این در و توی این شهر چه خبر است. باید در را همین الساعه باز کنم. بگذار در دود و بوق آدمها گم بشود. چه اهمیتی دارد مردك. او هم یکی مثل بقیه. باید به این نیاز این میل فراراز خود و فرار از دیگران این مردم گریزی پایان بدهم. در را باز میکنم. همین حالا. و صداها میریزند داخل این همه خلوتی. ساحل جلوی چشمش ایستاده است. مثل رعنایی یک دختر باکره. و صدای موجها و مهای که تا جنگل جلو کشیده، همهجا را گرفته است. ساحل لخت، راحت کنار دریا افتاده است. انگار خوابیده است و اگر هم بیدار است هیچ التفاتی ندارد. میخواهم برش گردانم به خانه. میترسم سرما بخورد. برش گردانم روی همان تختی که چند روز تمام او را درآغوش گرفته بود. و دود سیگار و پوش خاکستر سیگار، ملافههای سفیدش را مثل ذغال کرده بود. میخواهم بیاید تو خانه و در را پشت سرش ببندم. بیاید داخل و پشت بدهد به در و چشمهاش را ببندد. ریهاش ضعیف است. تحمل این لطافت هوا و این همه اكسیژن خالص را ندارد. بیاید داخل همین تاری که دور خودش طنیده است. سر بر میگرداند سمت دریا و موجها. میخواهد چه کند؟! چرا دستش را داخل جیبش میکند. میخواهد سیگار بکشد. دستم را بالا می آورم و بو میکنم. حال خودم هم از بوی سیگار به هم میخورد. سیگار را چرا میاندازد؟ چرا زیر پا لهاش میکند. کجا فرار میکند. برگرد اینجا. برگرد تو رختخوابت. برگرد تا مریض نشدهای. چرا گوش نمیدهد. دارد میدود. حالا دیگر دیر شده است. شاید قاطی کرده. رفت تو آب سرد است. رفت تو موجها. رفت. الان است که کار دست خودش بدهد. كجا رفت. دیگر نمیبینمش. پیداش نیست. رفت زیر موجها. یک موج بزرگ دیگر آمد. دیگر اصلاَ نمیبینمش. فاتحةمعصلوات. حتماَ مرده است. خوب تمام شد. عالی بود. از نتیجه كار راضیام. بهتر از این نمیشد آدم بكشی. من همیشه برای كشتن غرق شدن را توصیه میكنم. از آدم اسطوره میسازد. حالا باید یک سیگار بکشم. خیلی وقتم را گرفت. ولی خوب از کار درآمد. از نتیجه كار راضیام. مخصوصاَ جایی که ایستاده بود رو به روی موجها، جایی که فکر میکرد الان است که برود تو شهر. فکر میکرد خودش را میاندازد زیر چرخ یک ماشین. ولی خوب اینجا من همه کاره هستم. من میگویم چه کسی چطوری بمیرد و چطوری زندگی کند. برای این بود که آوردمش اینجا. جایی که فقط دریا حاکم است و ماسههای نرم بادی ساحل. راهی ندارد جز دریا و جز آب. حتماَ الان دارد به ماهیهایی که این موجود غریب را نگاه میکنند فکر میکند. حتماً ماهیها از وجود این هیولای ناشناخته شاخ درآوردهاند. همینجا رهاش میکنم. قساوت حدی دارد. ممکن است خودم را هم دلزده کند. حالا راحت راحت آنجا ته آب دراز شده است و خوابیده است. برای ویرایش اول خوب است. کارم تمام شد. دستم درد نکند. حالا باید چه کار کنم؟ پ.ن: ۱- گفتگوهای تنهایی رمانفیلمی است که دارم بهاش دست درازی میکنم. و فتحش میکنم همین روزها. ۲- سبک نوشتن این مطالب کاملاْ بداههنویسی است. ۳- همه این کارها را برای پیدا کردن لحن خودم انجام میدهم. لحنی تازه و بدیع که با حال و احوال این روزهایم جور باشد. با من و خواننده مهربان باشد. زنده باشد و نگذارد خواننده بخوابد. ۴-- قسمتي از رمان بادبادكباز را اينجا بخوانيد
+
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:19 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
این روزها مریضم. و در این مریضی گاهی هوش و هوسم مال خودم نیست. میدانی چقدر دوستت دارم ولی نمیدانی برای دخترِ معلم قدیمیام كه همیشه فكر میكنم موهای صاف و سفیدش را یكوری خواب داده و دارد در آینه سیگار میكشید چقدر حرمت قایلم. اما گفتم من در كاری كه آخرین قمار زندگیام باشد، سخت گیرم و باید به من حق بدهی. باید حق بدهی كه من دو تا پیرهن از تو بیشتر پاره كردهام و سوی چشمهام این روزها كم شده است. همین دیروز رفتم دكتر چشم. و گفت شماره چشمهات عوض شده است. میفهمی كه چه میگفت! شماره چشمهام! راسیتش دو تا شماره را تا حالا تغییر ندادهام. یكی شماره پاهام كه نمیدانم از كی ۴۳ شده است و یكی شماره چشمهام كه از كلاس دوم دبیرستان باهنر كه آقای عطاری معلم ورزشمان بود و گاهی كنار میدان میایستاد و مثل ناصرخان حجازی سیگار میكشید و ما افتخار میكردیم آقا معلممان عضو تیم ملی بوده است و آن یكی دوستش كه دروازهبان تیم ملی بود و حالا رفته بود رومانی و من دوست داشتم دروازهبانی باشم مثل ناصر حجازی و آن یكی دوست آقا معلممان كه رفته بود رومانی، و از همانوقت شماره چشم و پاهام ثابت بوده است. حالا كاری ندارم كه آستیگمات بودم و بعد فهمیدم كه كوررنگی دارم. ولی دكتر دیروز بدون هیچ شرم و حیایی گفت كه چشمهات دو شماره عوض شده. من فقط مات نگاهش كردم. حالا اگر تو جای من بودی چه میكردی. چه میكردی با دو تا شمارهای كه از میان صدها و هزارها شماره تلفن و شماره پلاك و شماره قبر و هزار و یك شماره كوفت و زهرماری دیگر به یادت مانده است و حالا یكی كه معلوم نیست كجاش میخارد بهت میگوید، شماره چشمهات عوض شده! حالا كه سوی چشمهام دو شماره كم شده، چقدر حق دارم سرت داد بكشم؟ خودت به یاد داری كه چه حرفها خوردم از جماعتی كه تعهد مرا به ادبیات صرف، كافی ندانستند و خودت بیشتر شنیدی و بهتر دفاع كردی از هجمه و هیاهویی كه به جان آساره عزیز، من هیچ خبری نداشتم. نه عامل بودم و نه فاعل و نه جاعل. آساره جان همین چیزهایی كه گفتم و چیزهای زیادی كه این روزها درب و داغانم میكنند، مرا وادار به نوشتن میكنند. این كه ببینم كسی یك موضوع راخراب كند عصبی میشوم. این كه یكبار نه، صدبار گفتم دخترم زبانت بینظیر است. نوشتن همان نوك قلمت است. كافی است بخواهی بنویسی و گفتم دخترم دست بردار از این بازیگوشی. گوش دادی؟ ندادی. هزار تا قسم قرآن هم بخوری من باورم نمیشود كه نمیشود. آخر چطور دستت آمد این كار را با خودت با نوشتهات بكنی! متنی به این قشنگی این طور نامتعهدانه و باری به هر جهت باید نوشته شود! اینجور تمام میشود؟ تورا جان كسی كه دوستش داری و موهای سفید و صافش را یكوری خواب میدهد چندبار خواندیاش؟ دیروز غذا را آوردند. روغن توش قل میخورد. من بیخرد هم زدم به تیپ سالاد. همین و از چاله افتادیم تو چاه. از دست روغن افتادیم تو نمك. بعد هم پشت بندش گیر دادیم به دختر آقامعلممان. به همین راحتی. او هم نه گذاشت و نه برداشت و پنجرهاش را بست. كه چی؟ كه قهرم، كه به تو ربطی ندارد. كه من این جوریم و سرش را برگرداند به عقب كه چی؟ كه برو به درك. با "یک کیف چرمی قهوهای یا اصلاً سرمهای رفته است تو نخ یک تکه زمین، یک کمد چوبی یک درخت گوشه حیاط و یک بوته گل" و مثل بچهها قهر كرده است. حالا زده است كه اینجا مال من است و هی مثل دختر دبستانیها تكرار كرده كه این مال من است كه یعنی به تو ربطی ندارد. كه الهی به خانه نرسی و الهی خواب به خواب بروی. در عوض من هرچند حالم خوب نبود و پاهام رو پا بند نبود و ورم كرده بود و شده بود دو تا جوال پر از كاه به خانه رسیدم و تخت تا صبح خوابیدم. علی عبدالهی كه قرارمان بود با هم برویم نمایشگاه و برویم برای معرفی آخرین ترجمههاش كه فكر می كنم از فاوست بود. و نرفتم و برگشتم خانه. و هم به خانه رسیدم و هم خواب به خواب نرفتم. حالا هم دخترم آنجا مال تو، اینجا هم مال تو. یعنی اصلاً زبلخان اینجا زبلخان آنجا و زبلخان همهجا. خودم یكی را میشناسم كه ۱۱ تا وبلاگ دارد. با یكیاش با بزرگان ادب حشر و نشر دارد. یكیاش ترجمههاش را میچپاند آن تو. بقیه هم یا برای سیاسیبازی و یا دختربازی و این حرفها. دخترم آساره همهجا مال تو است ولی فراموش نكن كه یكی هست كه با عمو گاومیش گفتنهات آرام میشود و یكی هست در این دنیا كه عمو گاومیش فقط مال اوست و فقط او حق دارد بگوید عمو گاومیش. كی بود كه اولینبار گفت، آساره دختر مكزیكی!؟
+
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:18 آرش.رضايي
|
|||||
|
|
|||||
|
به: فرید یوسفآبادی عزیز دكترگفت:«چند وقته كابوس میبینی؟» «ما همیشه كابوس میبینیم آقا.» مادرمیگفت:«زنهای این مملكت شبی دو جین كابوس میزایند. مردها ازروزی كه از جنگ با روس برگشتند رجلیت خود را از دست دادند. ما همیشه کابوس میبینیم آقا.» پینوشت: دیروز در دفتر نشر چشمه حاضر شدم و رسماً قرارداد "دلقک و رویا" را امضاء کردم. رمان خوز را سال ۸۴ شروع کردم، دلقک و رویا که آمدند خوز را کنار گذاشتم. از نشر چشمه که بیرون آمدم فقط دوست داشتم زودتر به خانه برسم و درست بعد از ۳ سال برای اولینبار "خوز" را بخوانم. همین روزها باید نوشتن "خوز" را به طورجدی شروع کنم. میخواهم "خوز" را تا آخر سال تمام کنم.
+
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||