تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

 

زمین سبز بود

و آسمان آبی

نی بر خندان نی‌شكر درو می‌كرد

 

1

صدای ماشین‌ها در میان صدای زوزه سگ‌های دیمچه به گوش می‌رسید. هوا هم‌چنان تاریک بود. هیچ ردی از جماعت نی‌بر به چشم نمی‌آمد. نی‌برها نیمه‌شب خواب‌آلود و بی‌سروصدا بیدار می‌شدند و دست و رو نشسته سوار ماشین‌های شرکت می‌شدند، می‌رفتند. و هوا که تاریک می‌شد، خسته با صورت‌های سیاه و دود زده و شکم‌های فرو رفته، بر می‌گشتند. برای همین می‌گویند  نی‌بر جماعت رد ندارد. نه رفتنش دست خودش هست و نه برگشتنش. نی‌برها شب‌ها کنار سفره‌های پارچه‌ای دراز می‌شدند و همان‌جا بی‌گفت و حرف می خوابیدند.

نرگسی از خانه بیرون زد. دستی به کمرش کشید، بدنش را کش داد و به جایی که صدای ماشین‌ها می‌آمد نگاه کرد. سگش هم بلند شد، بدنش را کشید، خودش را تکاند و باز همان‌جا دراز شد و سرش را روی دست‌هاش گذاشت. سگ خال‌مخالی دوباره خوابید.

ماشین‌های حمل نی‌بر از تپه‌ها گذشته بودند و از دیمچه دورشده بودند. تک و توک خروس‌هایی که بیدار بودند، صداشان شنیده می‌شد. چراغ  خانه‌های حلبی دوباره خاموش شد.

دیمچه مثل سواری که از اسب افتاده باشد، تکانی به خود داد، لحظه‌ای روی زانو نشست، گویی توان یا میل بلند شدن ندارد، همان‌جا دراز شد و مانند کودکی یتیم و گرسنه پاهاش را جمع کرد و به شکم خالی‌اش چسباند.

خانه‌های حلبی بی‌نظم، بدون کوچه، توهم توهم با سقف‌های کوتاه در یک دیگر پناه گرفته بودند. دیمچه دوباره به خواب رفت. شب سنگین هم‌چنان پا برجا می‌نمود.

نرگسی مدتی همان‌طور ایستاد و به نقطه‌ای در دور دست نگاه می‌کرد. هر چند در دور دست هیچ نقطه‌ای نبود و سیاهی شب چنان سنگین بود که هیچ چشمی در آن نفوذ نمی‌کرد. ولی می‌توانست بفهمد ساعت باید از 3 نیمه شب گذشته است که نی‌برها به مزارع رفته‌اند. همان‌وقت ستاره‌ای از آسمان افتاد. مسیر موربی را طی کرد و در جایی که سمت نی‌شکرها بود فرو رفت.

نرگسی از سر شب چند بار بیدار شده بود و هر بار تلاش کرده بود، بخوابد. امشب خواب درچشمش قرار نمی‌گرفت. و با هیچ قیمتی خیال بازگشت نداشت. چند بار قصد بیدار شدن کرد اما میلش نکشید. فکر کرد هنوز وقت صحرا رفتن نیست. و زود صحرا را از یاد برد. خیالش رفت سمت کوه، درخت‌های بلوط و سرداری بلند مجیدخان و فشنگ‌ها و برنوی کوتاه آلمانی حمایل گردنش. نرگسی دیگر پیر نبود، جوان بود، کنار تیرک سیاه چادر ایستاده بود و دست زده بود به گودی کمر باریکش. همه دشت سبز بود. و باد بوی بلوط‌های سبز را تا سیاه چادر ایل می‌آورد. مادیان‌های کره با دست و پای کوچک و نی‌قلیان از زمین کنده می‌شدند و دوباره می‌نشستند روی زمین و روی دست‌ها. صدای گلوله‌ها خبر از آمدن خان می‌داد. نرگسی می‌دانست الان سواران از پشت کوه سر می‌رسند. گرداگرد سیاه چادرها یورتمه می‌روند و توشمال‌ها با ساز و دهل به پیشوازشان می‌روند. نرگسی تند تند موهاش را خرماچین می کرد و مینارش را رها می کرد روی پشتش و موهای بورخرماچین مثل دو مار زنده تا کفل‌هاش می‌آمد. آن‌جا به هم دیگر می‌رسیدند و در هم گره می‌شدند. مجیدخان هم پیشاپیش سوارها با قیقاچ بازی می‌آمد با صدای سرنا و دهل تیر می‌انداخت و مثل موهای بلند نرگسی دور اسب می‌پیچید، از کمر اسب پایین می‌سرید و از یالش بالا می‌آمد و در همان‌حال با برنو تیر می‌انداخت. و همه می‌فهمیدند خان خوش‌حال است، یا غارت خوب آمده یا شکار به دهان خان مزه کرده است. خیال نرگسی هنوز در پی ایل است. همراه ایل سوار بر مادیان میان سال تا نک قله‌های سفید پوش سفر می‌کرد. بوی نان تیری سفید و تازه و خون آهو در مشامش می‌پیچید.

 دم و گرمای صحرا و هجوم پشه‌ها از سر شب رهاش نمی‌کرد. بیدار بود که گفت:«نور به قبرت ببارد خان. راحت شدی، نبودی ببینی.»

دوست داشت به بهانه دست‌آب هم که شده از جا بلند شود و آبی به دست و صورتش بزند. یادش افتاد از سر شب که نان هندوانه خورده است به دست‌آب نرفته است. فکر کرد، این وقت شب! و باز همان‌طور دراز شد. صدای ماشین‌ها که آمد هم بیدار بود. با خودش گفته بود:«حالا نه، مردهای ایل دارند می‌روند مزرعه. باید کمی بیش‌تر بگذرد.»

همان‌طوری که دراز شده بود و چشم‌هاش را بسته بود با دست رد خارهای کف دستش را گرفت. و با خارها بازی کرد. از درد و خارش جای خارها خوشش می‌آمد. اگر روز بود، سوزن در چرک خارها می‌کرد و تا ریشه زرد و خیس خارها را بیرون نمی‌آورد و با دست جای گوشت‌ پاره را هم نمی‌آورد، آرام نمی‌گرفت.

ماشین‌ها که رفتند، نرگسی بلند شد و دم در آمد و دست‌هاش را به گودی کمرش گذاشت. مردهای ایل از دیمچه خارج شده بودند. حالا دیمچه بود و زن ها و بچه های نابالغ.

آفتابه پلاستیکی را از کنار دیوار حلبی برداشت و سمت یکی از تپه‌های جنوبی راه افتاد. به قدر 50 قدم که دور شد، در کام تاریکی گم شد.

نرگسی هنوز در تاریکی تپه‌های جنوبی قرار نگرفته بود که صدای خرخری شنید. فکر کرد صدای سینه گربه است. و هم‌چنان به راهش ادامه داد. صدا که بیش‌تر شد، ایستاد و گوش‌ها را تیز کرد. فکر کرد به صدای گراز می‌ماند. خودش را کمی جمع و جور کرد و نشست تا جثه گرازها را به‌تر ببیند.

واحد گرازکُشی در فصل برداشت به جان گرازها می‌افتاد. صدای بلژیکی‌ها صحرا را پر می‌کرد. گرازها تار و مار می‌شدند یا رم می‌کردند سمت دیمچه. و  به دیمچه می‌ریختند. خانه‌های حلبی را با پوزه‌های سفت و سخت‌شان تا می‌کردند. خانه‌ها سر زن و بچه خواب‌آلود ایل خراب می‌شد.

نرگسی روی زمین خم شد، زانوهاش به زمین رسید، هر چه نگاه کرد، سوی چشم گرازها را ندید. صدای خرخر هم‌چنان از درون تاریکی به گوش رسید. از لای صدا گاهی ناله‌ای هم به گوش می‌رسید که نرگسی را به یاد ناله بی‌جان نوزادی می‌انداخت که بند ناف دور گلوش افتاده است. صدای نوزاد مانند از کنار بوته‌ای می‌آمد. آفتابه با صدای خفه‌ای از دستش رها شد و روی زمین افتاد. صدای قل قل آب آفتابه خیلی زود داخل ماسه‌ها گم شد. پا تند کرد و به نزدیکی سیاهی رسید. مایه‌ای که در زیر نور کم‌رنگ  ستاره‌ها و ماه برق می‌زد را دید. سیاهی بلند دراز به دراز پای بوته افتاده بود. سرش را داخل خارها کرده بود و صورتش پیدا نبود.

نرگسی دستش را روی بدنش گذاشت، می‌خواست از آدم بودنش اطمینان پیدا کند. مایه لزجی سراسر بدنش را پوشیده بود و بدنش برق برق می‌زد. از سیاهی هیچ حرکتی دیده نمی‌شد. از بالا نگاهش کرد به هیچ یکی از مردهای دیمچه شبیه نبود. دبیت سیاهش پاره شده بود و از زیر لباس کار بیرون افتاده بود. انگار گرازها تکه پاره‌اش کرده بودند. همه بدنش خونی بود:«گله هزارتایی گراز از روش گذشته است!»

سرش را بلند کرد و صورت خونی‌اش را نگاه کرد. متوجه چال گلوش شد. رگه‌های خون از گردنش به طرف صورت و سینه بیرون می‌آمد. تا کمر خونی بود. لباس به بدنش چسبیده بود و کاکل‌هاش خونی‌اش بود. کاکل‌های مرد شبیه سر شاخه‌های نی‌شکر بود. و مثل یک دسته جاروی خشک به خون ماسیده بود. گفت:«چند وقت است مرده؟ شاید هم زنده باشد. بدنش که هنوز گرم است.»

سرش را که  بلند کرد، خون به قدر یک آفتابه از دهانش بیرون ریخت. خون دهانش با خون گلو قاطی شد و دست و لباس نرگسی را تر کرد.

به صدای نرگسی خروس‌های خواب‌آلود از خواب پریدند و سگ‌های دیمچه شروع کردند به واق‌واق. نرگسی هم‌چنان جیغ می‌زد و سگ‌ها و خروس‌ها مدام و بی‌وقفه پارس می‌کردند. سگ‌ها که صدای نرگسی را می‌شناختند به سمت محل صدا دویدند و خیلی زود گرد نرگسی حلقه زدند. کم‌کم ساکنان دیمچه جل و جا را ول کردند و از شب جدا شدند. همه به طرف صدای سگ‌ها و جایی که جیغ نرگسی می‌آمد، دویدند. زن‌ها با گیس‌های پریشان یا بافته شده و بدون مینار و پاهای لخت از میان خارها گذشتند و دور نرگسی را گرفتند. با دید جنازه خونین دست و پاشان شل شد. بی‌هدف دور بر نرگسی و جنازه می‌چرخیدند. نرگسی که از پشت جنازه را گرفته بود، داد زد:«چه می کنید! این جنازه است. کمک کنید تا جمع و جورش کنیم.»

یکی از زن ها گریان گفت:«کی هست. از مردهای خودمان است یا کمپیه؟»

«جنازه است. هر کی هست از ایل است.»

زن علی‌رستم که داشت صورت مرد را از نزدیک دید می زد، گفت:«معلوم نمی‌کند. صورتش پیدا نیست. شاید غریبه باشد. از کجا مطمئنی؟»

«از کجا؟ از جایی که تو این خاک غریبه نمی‌میرد. ایلیاتی است، دبیت زیر لباسش را نگاه کن. ایلیاتی جوانمرگ شده‌ای است که  به تیر غیب گرفتار شده.»

زن‌ها به سر و رو می‌زدند و مدام خودشان را به بالا و پایین هیکل خونین می‌رساندند و بر می‌گشتند.

«چی شده؟ مرده ندیدید. نکند از خون می‌ترسید؟ کمک کنید تا این را به داخل دیمچه برسانیم.»

زن آکیا پرسید:«مرده؟»

«نه هنوز خرخر می‌کنه.»

زن‌ها نگاه می‌کردند. نرگسی یک تنه جنازه را می‌کشید، گفت:«مرده باشد هم جاش این‌جا نیست. بدنش گرم است. کمک کنید. دست و پاش را بلند کنید تا خانه خودم.»

زن‌ها هیکل سنگین را از میان تاریکی بیرون کشیدند. سگ‌ها هم‌چنان پارس می‌کردند و کمی دورتراز خانه نرگسی ایستاده بودند. سگ خال مخالی نرگسی هم‌چنان همراه جنازه می‌آمد و پارس می‌کرد. گاه گاه به پر و پای نرگسی گیر می‌کرد.

جنازه را بالای اتاق گذاشته بودند. سگ نرگسی دم در اتاق ایستاده بود و دم تکان می‌داد. روز شده بود و تیغه آفتاب از لای درز حلبی‌های سقف داخل می‌شد و روی صورت جنازه می‌افتاد. نرگسی گردن مرد را با پارچه‌های تمیزی که لای خرت و پرت صندوقچه پیدا کرده بود، بست. خون بند نمی‌آمد. خون از دهان به پنبه‌های زردی که روی دهانش بود، می‌زد. پنبه‌های زرد آرام آرام رنگ عوض می‌کردند و به یک گوله سرخ و ارغوانی تبدیل می‌شدند. نرگسی دست می‌برد و از لای بالش پاره‌ای دسته‌های زرد پنبه را بیرون می‌کشید و لای زخم گلو و دهان مرد می‌گذاشت. بالش مثل لاشه‌ای شده بود که کفتارها نصف و نیمه‌اش را خورده بودند. نصف پنبه‌های زرد رنگ بالش خالی شده بود.

نرگسی پنبه‌های خونی را روی مینار کهنه‌ای کنار دیوار حلبی جمع می‌کرد. زن‌ها مدام آفتابه را پر می‌کردند و نرگسی صورت خونین مرد را با پنبه زرد از دلمه‌های خون تازه و خشک پاک می‌کرد. سگ نرگسی هم‌چنان پارس می‌کرد و دم می‌جنباند.

 

+  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:33   آرش.رضايي  | 

   

داستايفسكی با نوشتن رمان جنايت و مكافات:

بزرگ‌ترين سيلی را به صورت ملت روسيه زده است.

 

+  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:41   آرش.رضايي  | 

 

"برای خداحافظی" به فرهاد سپید مو كه همین حالا دارد نگاهم می‌كند و می‌خواهد بداند همین حالا كه دارم می‌نویسم چه می‌كشم. که هروقت می‌بیندم فکر می‌کند خوش بحالم که هر روز می‌توانم عاشق بشوم. انگار فراموش کرده، عشق، سپور محله نیست که هر روز صبح سر راهت را بگیرد و ماهیانه‌اش را بخواهد. عشق مثل عزراییل است که در زندگی فقط یک‌بار سراغ آدم می‌آید و هیچ‌کس چاره‌ای ندارد جز این‌که فقط بپرسد همین حالا؟ و بی‌آنکه منتظر جواب باشد، پاشنه‌اش را وربکشد و مثل بچه‌ی آدم جلو بیفتد. باید دل به دریا بزنم و بگویم: مرد، پیر شده‌ای، پیر. حواست کجاست؟!

 

رفته بودیم لشگرگ. با ماشین تو رفتیم. پیچ‌ها را می‌آمدیم پایین. مه رقیقی مدام می‌آمد جلو. زمین آن‌جا قعر پیدا كرده است. تو نگاه می‌كردی و چشم‌هات گرد می‌شد. گفتم:‹‹مواظب فرمان باش.››

ترسیدم با همان سرعت بروی ته چاله لشگرگ. می‌دانستم اهل این همه پیچ و تاب نیستی. و می‌دانم این همه پیچ و تاب خودش پیش آمد. همه چیز از اول بیهوده بود.

رسیدیم به ته چاله لشگرگ. گفتی:‹‹چاله چی هست! بگو دره!››

درست بیخ گوش تهران آهنی چاله‌ای كنده شده. چاله‌ای كه هر از گاهی بزرگترها را در خودش قایم می‌كند. ما یاد گرفته بودیم هر وقت دل‌مان تنگ می‌شود به آن‌جا برویم. هروقت هم خوش‌حال بودیم به آن‌جا می‌رفتیم. اصلاً اگر دست خود ما بود همه عمر آن‌جا می‌ماندیم. زندگی می‌كردیم. و كنار چنارهای تهرانی عكس می‌گرفتیم. تو از من و من از تو. بعد به باغبان می‌گفتیم كه از هر دومان عكس بگیرد. وقتی باغبان داشت ما را كج و كوله در لنز می‌دید، دست می‌بردم و روسری‌ات را می‌كشیدم. روسری را می‌انداختم روی شاخه چنارهای تهرانی. خرمن موهای بلند و سیاهت می‌افتاد روی سینه. می‌افتاد روی بازو. سفیدی مغلوب سیاه می‌شد. گردنت گم می‌شد. دنبالم می دویدی و من پشت چنارها قایم می‌شدم. شكلك در می‌آوردم و باز فرار می‌كردم.  باغبان از پشت چشم‌های درشتش فقط نگاهمان می‌كرد. نگاه می‌كرد و پلك نمی‌زد. وقتی روسریت را می‌آورد پایین هم نگاهت می‌كرد. روسریت را می‌كشیدی روی شانه‌ات و روی موهات و دوربین را از باغبان می گرفتی و به من كه داشتم به سیگار پك می زدم خیره می شدی. وانمود می كردم ناراحتم. و تو عكس می‌گرفتی من سیگار می‌كشیدم. عكس من و سیگار و كبریت. صورت من پشت انبوه دود. عكس حلقه‌های دود. برای همین است كه ما هیچ عكس  دو نفره نداریم. همه عكس‌های ما تكی هستند. تو ایستاده‌ای، من تكیه داد‌ه‌ام به چنار تهرانی. تو نشسته‌ای، من دست برده‌ام برای شاخه‌ها. تو  روی سبزه‌ها دراز شده‌ای و من نگاه می‌كنم به جای تو روی سبزه‌ها. همیشه تنهایی همراه ما بود.

گفتم:‹‹تنهایی با ماست همیشه››

گفتی: ‹‹با همه است جز ما. ما كه تنها نیستیم.››

گفتم:‹‹انگار از تهران دنبال مان افتاده است.›› و نگاه كردم به رد جاده‌ای كه از تهران می‌آمد و با پیچ و تابی كه می‌خورد به تو می‌رسید. نگاهم می‌افتاد روی تو. از خیرگی نگاهم ترسیدی. پس پس رفتی و من دنبالت دویدم. می‌دویدم و تو جیغ می‌كشدی و فرار می‌كردی. وقتی به تو رسیدم، دست روی دهانت گذاشتم و مدام تكرار می‌كردم:‹‹هیس هیس.››

ساكت كه شدی دستم از دهانت سرید داخل موهات. روسریت نبود. افتاده بود كنار تنه یك چنار تهرانی بزرگ. دستم را كه از لای موهای بلند و سیاهت بیرون كشیدم. خندیدم و گفتم:‹‹نه اینجا نیست.›› نگاهم می‌كردی و باز جیغ زدی:‹‹دیوانه چی می خواهی. دنبال چی هستی؟››

گفتم:‹‹تنهایی. تنهایی این‌جا نیست. با تو نیامده.›› و می‌خندیدم. آن‌قدر بلند می‌خندیدیم كه باغبان می‌آمد. بیلش را هم آورده بود. وقتی رسید، هنوز موهای بلندت آزاد بود. و باد هم نبود. هر دو باغبان را نگاه كردیم و با هم خندیدیم. باغبان روسری‌ات را از شاخه‌ها جدا می‌كرد. نگاه می‌كرد و می‌خندید. می‌خندید و سر تكان می‌داد. وقتی باغبان بر می‌گشت، بیلش را خركش می‌كرد.

گفتم:‹‹تو یگانه‌ای››

گفتی:‹‹كفر یعنی این كه برای عزیزت یگانه نباشی.››

و تكرار كردم:‹‹ تو بی‌نظیری››

حالا كه به تو نگاه می‌كنم. تكرار می‌كنم تو یگانه‌ای. عكس‌های تك نفره‌ای كه از تو گرفتم، این را می‌گویند. و باغبانی كه هنوز و هروقت كه می‌بیندم، می‌پرسد باز كه نیستش. و با دست اشاره می‌كند به خرمنی كه در باد تكان می‌خورد. انگار به نبودنت خو نگرفته است.

من حالا سعی می‌كنم به همه چیزخو كنم. دیگرهیچ‌وقت نگران من نباش. تكرار مكرری بود كه از من سر زد. خوب است كه فردا پنج‌شنبه است.

 

+  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:56   آرش.رضايي  | 

 

چون می‌گذرد ملالی نيست.

ملالی نيست اگر بگذرد.

 

+  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:15   آرش.رضايي  | 

 

خشت بر بالين و پا بر تارم هفت آسمان

دست قدرت نگر و منصب صاحب‌جاهی

 

پی‌‌نوشت:

امروزم را با اين بيت آغاز كردم.

عاقلان دانند كه موضوع اين شعر چيست.

يكي از اين عاقلان دانا دكتر باستانی پاريزی است كه كنارش زانو زده بوديم در محضر يكي از مظاهر ظهور العشق الاعلی

ياد آن روزها بخير

گفتگوهای بيهودگی را بخاطر بسپاريد.

 

+  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:10   آرش.رضايي  | 

 

غروب بود و سایه‌ها کش آورده بودند تا کنار جوب آب. ما زیر چنا‌رهای تهرانی نشسته بودیم. ریشه‌ی چنارها بیرون افتاده بود و تو مدام با ساق جورابت بازی می‌ کرد. جوراب‌هات سفید بود. من به دست‌هات نگاه می‌ کردم. چند بار وسوسه شدم جوراب‌هات را در بیاورم. و انگشت‌های پات را مالش بدهم، مثل وقتی که پاهای مادر را ورز می‌دادم و مادر مدام لبخند می‌زد و در بین خنده و درد می‌گفت آخ.

چشمم به جوراب‌های سفید تو بود و زنم مدام سرک می‌کشید. گفت سیگارهات را بیارم.

گفتم: هنوز دارم. بسته‌ام تمام نشده.

گفت: تمام کردی صدام کن.

گفتم: تمام کردم صدات می‌کنم.

گفتی: این روزها خستگی عجیبی دارم. از آن‌ها که تجربه‌اش نکرده بودم.

چشمت را که دور دیدم خندیدم. تو فقط به چنارهای تهرانی نگاه می‌کردی. نمی‌دیدی. فقط نگاه می‌کردی.

گفتی: این روزها اشتها ندارم. بی حالم. مثل کسی که به سمت مرگ قدم بر می‌دارد. اما...

وهیچ نگفتی. یعنی می‌گفتی اما با بودنت دردهایم را تحمل می‌کنم. هیچ نگفتی. همان‌طور که هیچ‌چیزی نمی‌‌دیدی و فقط نگاه می‌کردی. ولی من می‌شنیدم.

گفتم: وقتی کسی باشد که دوستت بدارد و نگرانت شود، خستگی از تنت می‌رود.

زنم باز از ایوان سرک کشید و بسته‌ی سیگار را نشانم داد. من نمی‌دیدم و به سایه چنارهای تهرانی نگاه می‌کردم. و می‌خواستم بگویم دردت را خریدارم. نگفتم. می‌دانستم می‌گویی دردم؟ فروشی نیست، فراموشی است. تکیه کلامت همین بود.

نگاهت که به من افتاد دیر شده بود. شاید فراموش کردم چیزی بگویم یا تو فراموش کردی چیزی بپرسی. و سایه چنارهای تهرانی همه‌جا افتاده بود.

گفتی: تو خودت به‌تر از من نیستی. و نگاهم می‌کردی. طوری نگاهم کردی که ترسیدم.

گفتم: من عاشقم. و نگاه کردم به جوراب‌های سفیدت که در سایه بلند ابرها شیری‌ رنگ شده بودند.

گفتی: کجایی؟

کجا بودم که تو دست‌هات جلو چشمم باد می‌‌خورد؟ مثل دست‌های یک مرد بودند. من دست به این بزرگی در هیچ زنی ندیده بودم.

می‌خواستم بگویم: چه دست‌های بزرگی داری. شبیه دست هیچ زنی نیستند. دلم می‌خواست، جوراب‌هات را در می‌آوردم و دست به گرده پات می‌کشیدم.

پرسیدی: گفتم کجایی؟

گفتم: هیچ جا. پنچر کرده‌ام.

گفتی: خوب پاشو پنچری‌ات را بگیر.

گفتم : مهم نیست. زاپاس هم ندارم و همه راه را با چرخ پنچر آمده‌ام.

سایه زنم دوباره افتاد جایی که ما نشسته بودیم. و تو خندیدی شاید من دلم این طور می‌‌خواست. برای همین بلند بلند فکر کردم: تو فقط نگاه کردی به جای که سایه زنم هنوز ایستاده بود. تو گریه نکردی. فقط چند قطره افتاد پایین. فکر کردم زنم حتماً دارد ایوان را آب و جارو می‌کند.

برای همین گفتی: این‌جا باران می‌ بارد.

گفتم: اما این‌ باران معمولی نیست.

گفتی: شاید جایی دور دریایی را به باد داده‌اند.

گفتم: خاک بر سر ابرهایی که راه شمال و جنوب را از هم تشخیص نمی‌‌دهند. و نگاهم رفت جایی که تو نبینی.

گفتی: ما متعلق به کسی یا کسانی هستیم که از دست‌مان بدهند. تو هم این روزها مریضی و در این مریضی گاهی هوش و حواست مال خودت نیست.

گفتم: من فقط پنچرم و همه عمرم یک چرخ پنچر داشته‌ام و همه عمر بی‌زاپاس بوده‌ام.

گفتی: تو خودت را جایی جا گذاشته‌ای.

گفتم: کجا؟

گفتی: من از کجا بدانم.

گفتم: شاید هم کسی مرا با خود برده است. خودت خوب می‌دانی! و یادت رفته بود که زنم روی ایوان ایستاده است.

 برای همین پرسیدی: ما چه به دست آوریم؟

گفتم: هیچ. و هیچ را جوری گفتم که خودم می‌ دانستم دروغ می‌ گویم. اما هیچ نگفتم. فقط دوست داشتم دست‌هات را می‌گرفتم. ترسیدم و تکان نخوردم و فکر کردم اگر تکان بخورم، ویرانی بسیار می‌شود و بی‌عدالتی همه‌جا را می‌گیرد. فکر کردم فقط باید نگاه کنم ورزای به جنون کشیده را. و نگاه کردم. سرم را روی گرده‌ی پات نگذاشتم. و نخوابیدم.

گفتم: ما برای به دست آوردن ساخته نشده ایم.

و نگاهت کردم. دو قوس بلند شده بودی و شط آشوب می‌کرد.

گفتم: آدم‌های زیادی در شبانه روز زندگی‌ام جریان دارند. آخرین کسی که پیش از فرو افتادن پلک‌ها به یادم می‌آید معشوق من است. آخرین پیش از خواب.

گفتی: خواب ابدی؟

گفتم: تا خواب ابدی.

همه جا تاریک شده بود. من فقط به چشم هات نگاهم می‌ کردم. و بسته خالی سیگارم افتاده بود روی زمین. جایی که سایه بلند زنی در باد تکان می‌‌خورد. من حتی یک نخ سیگار نداشتم.

چنارهای تهرانی نفس کشیدن را سخت کرده بودند. هوس سیگار کشیدن کرده بودم.

 

ماسک شهرنوش را اين‌جا بردارید

 

+  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:20   آرش.رضايي  |