تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

                                                                                                 به نیروانای نازنین و دست‌هایش

 

دراز شده بود روی تخت. گردنبند طلای گردنش افتاده بود بین سینه‌اش. گردنبندش یک ماهی طلایی بود با دهان باز. سر و دهان ماهی لای سینه‌اش گیر کرده بود. و دٌم ماهی رو به بالا قرار داشت. انگار ماهی با سر افتاده بود تو لجن و همان‌جا گیر کرده بود. نفس‌هایش ملایم  بود. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. یک لحظه فکر کردم ماهی واقعاً زنده است و لای لجن‌ها گیر کرده است.

آباژور قرمز کم نوری گوشه اتاق خواب روشن بود. رنگ دیوارها سرخ بود و نور آباژور رنگ سرخ دیوارها را بیش‌تر می‌کرد. داشتم نگاهش می‌کردم. فکر می‌کردم اگر تنها یک لحظه این سینه از حرکت می‌ایستاد؟ اگر این چشم‌ها بلند نمی‌شد. اگر آن دهان برای همیشه بسته می‌ماند. اگر همه این اتفاقات وقتی می‌افتاد که من درخانه نبودم. می‌آمدم پشت در، زنگ می‌زدم. یک‌بار دوبار و سه‌بار و هیچ‌کس در را باز نمی‌کرد و هیچ صدایی از داخل وان حمام یا از داخل آشپزخانه و نزدیک شیر ظرف‌شویی نمی‌آمد! کمی مکث می‌کردم. به آرامی دنبال دسته کلید می‌گشتم. دست می‌بردم داخل جیب‌های شلوارم. داخل جیب‌های کتم. و دسته کلید را از کیفم بیرون می‌آوردم. در را باز می‌کردم. با کفش از پذیرایی می‌گذشتم. می‌رفتم داخل اتاق خودم. کیفم را روی میز کارم می‌گذاشتم. کامپیوترم را روشن می‌کردم. وارد اتاق قرمز خواب می‌شدم و می‌دیدم که دهانش باز است، نفس نمی‌کشد و  سینه‌اش دیگر بالا و پایین نمی‌رود.  ماهی طلایی سینه‌اش آزاد و رها میان سینه‌اش در آونگ است. اگر همه این اتفاقات می‌افتاد و من در ماموریت بودم، جایی کنار دریای مازندران یا روی کوه‌های زاگرس؟

نگاه کردم سینه‌اش هم‌چنان بالا و پایین می‌رفت. و دهانش مثل ماهی باز و بسته می‌شد. فکر کردم می‌خواهد صدایم بزند و بگوید آب. رفتم براش آب بیاورم. از داخل پذیرایی رد شدم. سایه ساعت افتاده بود روی دیوار. کوزه زمان مدام تیک و تاک می‌کرد. ساعت‌دیواری زنی بود با کوزه‌ای روی شانه. روی کوزه شماته‌های ساعت را حک کرده بودند. زنی زمان را از چشمه ریخته بود داخل کوزه و روی شانه می‌برد. هر وقت به این ساعت نگاه می‌کردم، حسرت می‌خوردم. می‌سوختم و احساس تشنگی می‌کردم. فکر می‌کردم در یک کویر گرفتار شده‌ام و تشنه یک کاسه از آبی بودم که زن از چشمه آورده بود و داشت می‌برد. زنم ساعت را خیلی بالا زده بود. درست بیخ دیوار. دست کسی به کوزه یا زن نمی‌رسید. از کنار کوزه زمان و زن دیواری گذشتم. ساعت درست 4 بعد از نیمه‌شب بود. تنگ آب را از یخچال درآوردم. تازه فهمیدم چقدر تشنه هستم. چند لیوان پیاپی خوردم. از تشنگی هلاک بودم. تنگ خالی را پر کردم و در یخچال بستم. روی کاناپه نشستم. از جایی که نشسته بودم، اتاق خواب قر مز پیدا بود. از اتاق خواب شعله آتش زبانه می‌کشید. نور قرمز آباژور پاشیده بود روی در و دیوار اتاق خواب. انگار کسی به همه اتاق بنزین پاشیده باشد.  اتاق در شعله آتش می‌سوخت. باز تشنه  بودم و هم‌چنان در آتش می‌سوختم. زنم داشت غلت می‌زد، میان نورهای قرمزی که به شکل زبانه آتش از اطرافش به سمت دیوار و سقف خانه بالا می‌آمد. زنم غلت دیگری زد، آمد لبه تخت. جایی که همیشه من می‌خوابیدم. رویش به من بود.  ماهی از میان سینه‌اش آزاد شد و از لبه تخت رها افتاد پایین. و مثل پرنده‌ای که به جایی گیر کند، شروع کرد به آونگ شدن. چندبار آونگ شد. عقب و جلو رفت و گیر کرد به کنار تخت و بی‌حرکت ایستاد. تکیه داد به لبه تخت. از روی کاناپه بلند شدم و دوباره از کنار زن زمان به دوش گذشتم. نشستم روی چهارپایه چوبی. پشت سرم آینه و میز آرایش بود. زنم داشت لبخند می‌زد و لب‌هاش باز و بسته می‌شد. مدام تکرار می‌کرد: آب آب.

تازه رسیده بودیم. آن‌قدر خسته بود که همان‌طور افتاد روی تخت. فقط جوراب‌هاش را درآورد و به من گفت پاهاش را ماساژ بدهم. هنوز پاهاش تو دستم بود که خوابش برد. فرصت نکرد ماهی طلایی گردنش را آزاد کند. دریا که طوفانی شد، زنم گفت:«بس است. حالا دیگر همه‌جا دریاست. دیگر کیف ندارد.»

گفتم:«شمال آمدن بدون طوفان و باران لطفی ندارد. می‌گفتی، نمی‌آمدیم. می‌رفتیم جنوب یا به سمت کاشان و می‌رفتیم تماشای کویر».

ماشین را تا لب آب برده بودم. شیشه‌ها را بالا دادم. یک ساعت دیگر آب از ماشین رد می‌شد و تا کنار جاده می‌رسید. تا صبح خبری از ماشین نبود. جاده را هم می‌بستند تا اتفاقی برای مسافرهای نابلد نیفتد. ماشین را کنار ماسه‌های ساحل رو به دریا پارک کرده بودم. دستی ماشین را نکشیدم و دنده را هم خلاص کردم. ماسه‌ها که شل می‌شدند، ماشین خودش به سمت دریا راه می‌افتاد و با اولین موج در دریا گم می‌شد. صندلی‌های تاشو را کنار ساحل گذاشتم. بطری لای چهارپایه بود. دو تا استکان ریختم. داشت به ساحل و غروب نگاه می‌کرد. استکان را دستش دادم. بو کرد و آن را روی ماسه‌ها ریخت. نسیم ساحل بوی الکل را از ماسه‌ها پس داد. بلند شدم و از صندوق عقب دو قوطی آب پرتقال آوردم. نگاه کردم به قوطی‌ها و آن یکی که با خودکار قرمز علامت خورده بود، دادم دستش. آب پرتقال خودم را کنار دستم گذاشتم. آب پرتقالش را که دستش دادم، دستم را ول نکرد. گفت:«می‌بینی چه غروبی است. دریا هم دارد طوفانی می شود».

 بوسیدمش. مزه دهانش شور بود. فکر کردم مال دریاست. از سر ظهر تو آب شنا کرده بودیم. چند بار رفتیم تا جاهای پرعمق دریا. جایی رفته بودیم که تابلو زده بودند "شنا کردن ممنوع" و علامت خطر مرگ را با خط قرمز نوشته بودند. گفت:«خطرناک است.»

 گفتم:«برویم تا جایی که موج‌ها هستند. با موج‌ها بر می‌گردیم.»

 رفتیم و از موج‌ها هم گذشتیم. موج بزرگتری که آمد، ندیدمش. به پشت افتادم روی آب و برگشتم سمت ساحل. برگشتم عقب، پشت سرم بود. ذره‌های نمک روی موهای بورش نشسته بود و برق می‌زد. چشم‌هاش می‌سوخت. آمد لب ساحل و کنارم دراز شد. صدای نفس‌هاش به گوشم می‌رسید. گفت:«دهانم بوی لجن می‌دهد.»

 گفتم:«چیزی نیست. تف کن. آب دریاست.»

آب‌پرتقال را باز کرد و لای پایه صندلی تاشو گذاشت. آب داشت بالا می‌آمد. و تا جلو پاهامان می‌رسید. به آب خیره شده بود. گفتم:«بخور. شوری دهانت می رود.»

 گفت:«غرغره می‌کنم.»

 لیوان یک‌بار مصرفی دستش دادم، همه آب پرتقال را داخل لیوان ریخت. استکان خودم را بالا انداختم. آب پرتقالم را دستم داد، یک جرعه بالای استکان انداختم. زبانم شیرین شد و تلخی ته حلقم ماند. گفتم:« بخور تا دهانت شیرین شود.»       

هم‌چنان به نزدیک شدن دریا نگاه می‌کرد. پاشنه بلند کفش‌های قهوه‌ای‌اش توی آب بود. گفت:«حمید این دریا چه کار می کند؟»

 گفتم:«هیچی، کارش را می‌کند. بالاتر می‌آید. می‌آید تا روی جاده و از جاده می‌گذرد. مسافرهای نابلد با سر می‌روند داخل دریا. فردا هم پلیس ساحلی دنبال جنازه‌ها می‌گردد. جنازه‌ها را شناسایی می‌کنند و اسامی را تو روزنامه ساحلی می‌زنند و چند نفر راحت می‌شوند.»

 گفت:«دریا تشنه است، قاتل که نیست، می‌آید ساحل لب شیرین کند.»

 ماسه زیر لیوان خالی شد و لیوان برگشت تو آب. گفتم:«دیدی، این‌قدر فلسفه‌بافی کردی که آب بالا آمد و آب پرتقال ریخت تو آب.»

گفت:«دیدی دریا تشنه تر بود».

از روی صندلی تاشو بلند شد و رو به دریا داد زد:«نوش دریای تلخ. گوارای وجود».

 دریا آب‌پرتقال را نوشید و هم‌چنان بالا می‌آمد. دیگر دلیلی برای ماندن نبود. کام من تلخ‌تر شد. تلخ‌تر از وقتی‌که سرنگ را تهیه کرده بودم و با وسواس قوطی آب‌پرتقال را با خودکار قرمزعلامت زده بودم. ماشین را به سختی از لای ماسه‌های ساحل بیرون کشیدم و راه افتادیم سمت خانه. باران یک‌ریز می‌بارید و جاده لغزنده شده بود. سر پیچ، ماشین خودش می‌رفت و اصلاً به فرمان نمی‌آمد. روی صندلی جلو نشسته بود. کمربند بسته بود و پشتی صندلی را عقب داده بود و به خواب عمیقی رفته بود. شیشه ماشین بخار کرده بود. شیشه بغل را پایین کشیدم. باد داخل ماشین پیچید. و قطره‌های ریز باران به طور مورب داخل می‌آمد. ماشین چندبار سر پیچ شانه خالی کرد. زنم بی‌خبر خوابیده بود. صورتش خیس به نظر می‌رسید. انگار دور از چشم من گریسته بود. شیشه را بالا دادم تا خیس نشود. سراشیبی جاده که رسیدیم، ماشین را آزاد کردم. پدال گاز زیر پام می‌لرزید. عقربه سرعت به تندی بالا می‌رفت و دره روبرو نردیک‌تر می‌شد. از ته دره صدای ناله آب به گوش می‌رسید. سمت راست هم شیار بزرگی دهان باز کرده بود. سمت چپ زمین خیس خورده، شانه انداخته بود با چند درخت که سیاهی‌شان از دور به دامن زنی حامله می‌ماند. می‌شد با همین سرعت ماشین را ول کرد و داخل دامن زن حامله پرید. همه چیز برای یک حادثه دردناک آماده بود. با این همه جاده هم بسته نمی‌شد. ماشین‌ها می‌توانستند به راه خود ادامه بدهند. حادثه‌ای اتفاق می‌افتاد و روز دیگری آغاز می‌شد. فردا با جرثقیل پاره‌های آهن و گوشت را از هم جدا می‌کردند. صدای ناله رودخانه تو گوشم بود. برای آخرین بار نگاهی به ماهی طلایی روی سینه‌اش انداختم. آرام گرفته بود. مثل این که چسبیده بود روی سینه‌اش و اصلاً بوی رودخانه را نمی‌شنید. صدای ناله سنگین رودخانه به گوشش نمی‌خورد. دیگر فاصله‌ای با دره بلند و رودخانه نمانده بود. با همان چشم‌های بسته و بدن آرام و راحت که دراز شده بود روی صندلی گفت:«چای بدهم. خستگی‌ات را می‌برد.»

پایم از روی گاز سرید روی پدال ترمز، ماشین چرخی زد و درست لب پرتگاه ایستاد. چیزی ما را به هم بسته بود. خودش می‌گفت:«از روزی که صیغه ما را خواندن ما به هم بسته شدیم.»

گفتم:«آره. مثل دو تا کاو بارکش.»

 گفت:«چرا گاو. مثل دو درخت سیب به هم پیوند خورده‌ایم.»

«لعنت بر هر چه سیب است. برای خاطر همین سیب است که لعنت را برای آدم قسمت کرده‌اند.»

«نه، برای همین سیب است که مرا تا قیامت به ریش تو بسته‌اند حمیدجان»

لبخند می‌زد و از جیب کیفش هزاری سبزی بیرون کشید. هزاری را دور سرم چرخاند و گفت:«بلاگردان حمیدم. صدقه سر تو»

تو دلم گفتم حیف آب پرتقالی که ریخت. به خریت خودم لعنت فرستادم. هیچ فردایی در پیش نبود. فردا هم روزی بود مثل امروز، مثل دیروز و مثل همه روزهایی که در این ده سال از کنارم گذشته بود. تمام راه بیدار ماند و برایم آواز خواند. گفت:«پلک‌هات سنگین شده بود، خوابت برد، می‌خوانم بیدار بمانی.»

«حیف شد که همه چیز عوض شد والا به‌ترین کاباره شهر مشتری‌ات بود و آوار می‌خواندی.»

«من فقط برای تو می‌خوانم. پیش غریبه‌ها صدایم در نمی‌آید.»

با رضا رفته بودیم روی طرح سد کرخه کار کنیم که صداش را شنیدم. رضا گفته بود، همه رفته‌اند شمال. کسی نیسست، سر فرصت بحث می‌کنیم و می‌فهمی حق با من است و تعظیم می‌کنی به درستی محاسبه‌ام. گفتم بی‌جا می‌کنم. خودم چند بار از اول تا آخر طرح را بررسی کرده‌ام. اشتباه نمی‌کنم. کلید را انداخت، گفتم:«مطمئنی رضا کسی نیست؟»

گفت:«آره مهندس. بابا یک هفته مرخصی گرفته برای شمال. حالا هم کنار ساحل دارند قلیان چاق می‌کنند.»

داشتیم از پله‌ها بالا می‌رفتیم که صداش به گوشم رسید. رضا روی پاگرد ایستاد و گوش خواباند.

«بز آوردیم مهندس»

«صدای قلقل قلیان ابوی است که از ساحل مازندران می‌آید آقا رضا؟»

«هیس، ببینم کدام سرخر است که از بار بابا جا مانده؟!»

«سر خر چی هست. یک فرشته سقوط کرده وسط خانه‌تان. گوش کن چه صدایی دارد!"»

رسیده بودیم وسط پذیرایی. رضا چند بار صدا زد:«فرشته، فرشته خانه‌ای؟»

کسی جواب نداد. صدای ترانه هم‌چنان از سمت حمام می‌آمد.

«فکر کنم فرشته است.»

«من هم همین را گفتم. یک فرشته افتاده وسط خانه. گمانم رفته حمام تا غبار شهاب‌سنگ‌های آسمان را پاک کند!»

«برو بابا ببینم. خواهرم فرشته است. حتماً حمام رفته»

من نشستم روی کاناپه پت و پهنی که بعدها همیشه  بابای رضا روش می‌نشست. رضا به در حمام زد. صدای آوار قطع شد.

«فرشته حمامی؟ خشک بدهم آبجی!»

«آره داداش. الان می‌آم بیرون. تمام شد. دارم خودم را خشک می‌کنم.»

گفتم:«رضا کاری نداری؟»

«کجا؟ این همه کار و آن جلسه لعنتی فردا. نکند می‌خواهی فردا ضایع بشویم؟»

«همین‌طوری ضایع است رضاجان، به‌تر است من بروم.»

دستم تو دست رضا بود که فرشته از حمام بیرون آمد. تا مرا دید دستش را به موهای بورش گرفت و گفت:«رضا خیلی بی‌شعوری.» و تند دوید سمت اتاق‌ها.

رضا که پا به پا شدن مرا دیده بود گفت:«ببین مهندس گوش نده. الان است که دمش را روی کولش بگذارد.»

با تمسخرگفتم:«شبانه بفرستش شمال. زنگ بزن آژانس بیاد آقا رضا.»

از اتاق بیرون آمد. چادر چیت گلداری به خودش پیچیده بود. گفت:«حالا تشریف داشتید؟ چه عجله‌ای است آقای مهندس.»

«نه خانم جان شما باید تشریف ببرید خانه همشیره جان‌تان. ما تا صبح بیداریم و کار داریم!»

«رضا خیلی بی‌شعوری! ببخشید آقای مهندس ما تو خانه فقط یک بی‌شعور داریم. خوب شما ناراحت نشوید. طبیعی است. هیچ خانه‌ای نیست که یک بی‌شعور نداشته باشد. درست است؟»

گفتم:«چه عرض کنم. ما هم چند تایی داریم.»

«جدی می‌فرمایید آقای مهندس! آن‌وقت شما چه می‌کنید؟»

«هیچی. وقتی از جنوب می‌آیم، می‌افتم به جان‌شان.»

«چه جالب. آن‌وقت آن‌ها چه می‌کنند! دست روی دست می‌گذارند؟»

«نه. فرار می‌کنند تو حیاط و می‌روند تو سوراخ سنبه‌های دیوار»

«چه جالب، چه جالب؟!»

رضا از قضیه خبر داشت. گفت:«دختر نادان، منظور حسین مارمولک است. مادرجانش به مارمولک می‌گوید، بی‌شعور»

فرشته که اصلاً عین خیالش نبود، گفت:«خوش به حال شما. کاش یکی هم می‌افتاد به جان این بی‌شعور ما» و خنده‌هاش را به سمت رضا که وسط پذیرایی ایستاده بود رها کرد و تند رفت سمت آشپزخانه.

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:15   آرش.رضايي  | 

 

بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ

خزانه‌ای به كف آور زگنج قارون بيش

 

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 9:42   آرش.رضايي  | 

 

گويند که دوزخی بود عاشق و مست                  قولی‌ست محال که دل در آن نتوان بست

گرعاشق و می‌خواره به‌ دوزخ باشند                 فردا بينی بهشت هم‌چون کف دست 

 

+  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:17   آرش.رضايي  | 

 

1- این‌جا هستم. شاید همان‌جایی باشم که لحظاتی پیش بدون آن‌که ببینم، دست بردم و از پشت سرم پیاله را پایین آوردم. باید همان‌جایی باشم که از چند روز پیش به یاد سروان پیلتن شراب خرما را جرعه جرعه و پیاله پیاله سر می‌کشیدم. این شراب را باید پویا آورده باشد از بم. هر جرعه‌اش مرا یاد کسی می‌اندازد. برای همین است که تمام مردگان و زندگان پیش چشمم آمده است. یاد سروان پیلتن می‌افتم. هر جرعه‌ای که می‌خورد، نشتری بود که بر رگ خودش می‌زد بر تن این تاک بلند بالا می‌زد. می‌خواهم بگویم؛ سروان آن درخت بید مجنون سال‌هاست که خشکیده است. بید مجنون خشکید. رویاها مردند ولی سروان، شیخ ثامر هم چنان نفس می‌کشد. شیخ‌ثامر اکثیر جوانی را یافته است. حالا به جای همه نمرده‌ها نفس می‌کشد. سروان وقت تنگ است. می‌خواهم پیاله‌ای دیگر بالا بیندازم. سروان یکی از محبوبه‌های من است. با همان صورت بور، موهای بور و لباس‌های بوری که مرا یاد جنوب می‌اندازند و یاد همه غربت‌های جهان.

2- همیشه می‌گویم مگر می‌شود؟ نمی‌شود. من پیر شده‌ام. آن قدر پیر که جای خالی‌ام را کسی نمی‌بیند. یادت هست گفتی که آن‌قدر جایت خالی است که خودت هم نمی‌توانی جای خالی‌ات را پر کنی. می‌خواستم بپرسم این حرف را چه کسی گفته است. مهلت ندادی و گفتی بعضی‌ها را فقط با نبودن‌شان می‌شود، شناخت. وقتی که نیستی، بودنت را بیش‌تر احساس می‌کنم. هیچ نگفتم. حالا که این مایه حیات از خون مرده‌های بم به ریشه‌های خرما رفته و مادر بزرگ پویا آن را با دست‌های خودش بار آورده و به من ارزانی داشته را می‌خورم، می‌گویم جایم تا ابد کنار تو خالی خواهد ماند. بی‌خودی سرت را تکان نده. و هیچ چیزی را انکار نکن. حقیقت است. می‌خواهی قبول کن می‌خواهی نه. نمی‌دانم من زود بوده‌ام یا تو دیر آمدی. یادت هست خودت هم نمی‌دانستی. چه کسی می‌داند؟ از من می‌پرسی، می‌گویم، هیچ‌کس نمی‌داند. حالا این عشق، این عشق تو که رقیبی جز موهای سفید من ندارد، می‌خواهد مرا به مسخره بگیرد. می‌خواهد من تن بدهم به جاکشی. از من نخواه چه کسی این حرف را زد. فقط می‌گفت، می‌ترسم تو با این عاشقیتت آخر به جاکشی بیفتی. می‌گفت در شهرمان جاکشی بود که روزی عاشق‌ترین مرد شهر بود. هر بار که عاشق می‌شدم این را می‌گفت و از این مرد موهوم حرف می‌زد. آن‌قدر با اطمینان از این مرد و زندگی‌اش حرف می‌زد که روزی فکر کردم نکند سرگذشت خودش را می‌گوید. تا حالا هزار بار از عاشق شدن فرار کرده‌ام. مگر فراموش کرده‌ای؟ دست‌هام چه زود بالا می‌رفت. گفتی ترسویی! می‌ترسم. گفتم من ترسو هستم. برای همین تمام سنگرها را یکی یکی عقب نشستم، من فرار کردم. من از جاکش بودن ترسیدم و فرار کردم. هیچ عاشقی در سن و سال من نیست که به جاکشی فکر نکرده باشد.

پیاله‌ای دیگر می‌خورم. آن یکی شیشه تمام شد. می‌دانم داری اشک می‌ریزی که گفته باشی دوستت دارم. حاشا نکن که دوستم داری. دوستم داری ولی این واژه‌ها را دوست نداری. می‌دانم گفتن دوستت دارم را برای چه وقت گذاشته‌ای. چند وقت است یا چند سال است که می‌گویم دوستت دارم و تو فقط سکوت می‌کنی. می‌دانم این واژه‌ها را فقط برای من گذاشته‌ای و می‌دانم می‌میرم و تو این واژه‌ها را بعد از مرگم می‌گویی. نگاه جای خالی‌ام می‌کنی و می‌گویی دوستت داشتم. و جای خالی‌ام پر می‌شود. هرگز نگو دوستت دارم که از دستت می‌دهم. جادویی با این دو کلمه است که مرا از تو دور می‌کند. هرگز نگو دوستت دارم. هرگز.

3- درست سه ماه از رفتن ژاکلین گذشته بود. من با شنیدن واژه جادویی "دوستت دارم"، مثل قاطر رم کردم. به همه‌جا رفتم. از همه‌جا سر درآوردم. وقتی به خودم آمدم، دیدم دوستش ندارم. حتی یک ذره. و حتی یک لحظه. اول می‌خواستم موهام را از ته بتراشم. نشد. یادم نمی‌آید چرا نشد. ولی رفتم لشکرگ. من بودم و یکی که سایه‌ام بود. و سایه‌ام دیده بود که مرا به صلیبی بسته‌اند. صلیب را دم در سینما کریستال علم کرده بودند. همان‌جایی که تمام فیلم‌های "گدار" و "تارکوفسکی" را دیده بودم. سایه‌ام گفت ترا به صلیب بسته بودند و من که سایه‌ات بودم اشک می‌ریختم و تو شعر می‌خواندی. چه می‌گفتم؟ چیزی به یادم نمانده است. بعد هر شب به لاله‌زارمی‌رفتم. دیگر"تارکوفسکی" و "آندره وایدا" را نمی‌دیدم. گداها و ولگردها همدمم شده بودند و من منتظر بودم کسی از صلیب و مردی که چند‌ وقت پیش جلوی سینما کریستال روی صلیب آویزان بود چیزی بگوید. بی‌فایده بود. هیچ‌کس خبر نداشت. من کم کم به سایه‌ام شک کردم. فکر کردم سایه‌ام دروغ می‌گوید. و چطور این همه سال به من دروغ گفته است. وقتی بار سفر را بستم زمستان بود. سفر؟ سفر به کجا؟ نمی‌دانستم به کجا. ولی سر از خراسان درآوردم. رفتم مشهد و آن‌جا پیداش کردم. بعد هر کس پرسید، چطور؟ دروغ گفتم. واقعاً دروغ گفتم. این‌که درخواب بودم که یک نفر به من گفت برو به مشهد به امام رضا همه‌اش دروغ بود. من وقتی پیداش کردم که تو همان محله آب و برق می‌نشست. می‌گفت تازه از سیسیل ایتالیا آمده است. و کلاغی داشت که باهاش حرف می‌زد. و سایه‌ام بود. سایه‌ام وقتی دید، گفت حالا بگو دروغ می‌گویی. گفتم حالا چه کنم. نگاه کردم، می‌خندید. می‌خواستم فرار کنم. باز نگاهم کرد. وقتی گفت تا کجا فرار می‌کنی؟ من بندی به تو بسته‌ام که آن سر دنیا بروی باز هم بسوی من می‌آیی. و با دست نشان داد که چطوری بند مرا می‌کشد. و ترسیدم بند پاره شود و من در اعماق کهکشان‌ها و خلایی که دوروبرم بود گم شوم. تسلیم شدم. و سجده کردم. تعجب می‌کنی که سجده کردم. حق داری اگر عاشق بودی تعجب نمی‌کردی. من برای اولین‌بار بر محبوبم سجده کردم. از قضا سه بار هم سجده کردم. یعنی اگر سه بار نمی‌شد، دست بردار نبود. ممکن بود خودش بند را پاره کند و من در خلا کهکشان‌ها گم بشوم. مگر نکرده بود! مگر من حالا در این خلا گم نشده‌ام. از وقتی‌که رفت. رفت؟ نرفت. مرد و من رفتم. رفتم تا شاید محبوبه‌ای دیگر پیدا کنم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم نمرده است و فکر می‌کردم روحش را به یکی داده است و جوان‌تر شده است.

4- چه روزی بود که به کرمانشاه رسیدم؟ درست به خاطر ندارم. وقتی نگاهم کرد. تمام تنم لرزید. می‌دانستم با این دل که من دارم کارم زار شده است. گفت چه هنری داری؟ گفتم هیچ. خندید. تابلوهای نقاشی که کشیده بود دور سرم شروع کردند به چرخیدم. قاب‌هایی که با دستان زیباش تراش خورده بود. و صداش که بلند شد. خودش گفت دیگر هیچ مثنوی‌خوانی زنده نمانده است. وقتی رفت، فهمیدم دیگر هیچ مثنوی خوانی زنده نیست. در کوچه‌شان نشسته بودم. کوچه‌شان دو تا بالاتر از میدان فردوسی بود. می‌خواستم از پنجره سر بکشد و بگوید بیا بالا. گفت «هرچه گفتم به قدر فهم توست / مردم اندر حسرت فهم درست». و با غیظ نگاهم کرد. نگاهش هنوز در خاطرم مانده است. انگار تمام تلخی جهان را تو دست‌هاش فشرده بود و سرکشیده بود. آن‌روز چقدر تلخ بود. کنار نی‌شکرها بودم که گفتند رفت. وقتی رسیدم همه چیز تمام شده بود. من فقط آمده بودم برای دیدن کوچه‌ای که روزی محبوب من تمام تلخی جهان را درمشتش فشرده بود و به من گفته بود لحظه وداع نزدیک است. و مرده بود. هنوز اعلامیه مرگش را دارم. بالاش شعری از خودش را نوشته‌اند:«به گدایی بر در میکده بودم همه عمر/ همت پیر مغان خادم مستانم کرد.»

این شیشه هم تمام شد. کاش می شکستمش. محکم می‌کوبیدمش به دیوار روبرو که خودم ابر وباد رنگش کرده‌ام و هر کس می‌آید و می‌بیند، می‌گویم، هشت شب و هشت روز طول کشید ولی تمام شد. خودم رنگش کرده‌ام. کاش کسی شیشه آخر را بر سرم می‌کوبید. کاش سایه‌ام بود و این کار را می‌کرد. حالا سایه‌ام مدت‌هاست که کنارم نیست. و من تنها هستم. کاش یک نفر مرا دوباره سوار قطاری می‌کرد که آن زمستان را که هیچ شباهتی به زمستان نداشت و بهار زندگی من بود را دوباره نشانم می‌داد. حالا درست 18 سال گذشته است. و من مدت‌هاست که در خلا کهکشان‌ها رها شده‌ام. کاش کسی این بند را پاره می‌کردم تا من در کهکشان‌ها گم می‌شدم. چقدراین روزها میل رفتن دارم. دوست دارم بمیرم.

............................................................................

مدت‌ها بود که دوست داشتم با کسی از محبوبه‌هایم حرف بزنم. امروز از سر صبح این میل طاقتم را برید و وادارم کرد بنویسم و نوشتم.

نیروانا، صدرا، سعید دارایی، بهارهاشمی، زهرا نوری و مینو نصرت  دوست دارم شما هم از محبوبه‌های‌تان بنویسید.

قسمتی از "مَد ومِه" نوشته‌ی ابراهیم گلستان و نامه او به نادر ابراهیمی را این‌جا بخوانید.

+  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:8   آرش.رضايي  |