تبليغاتX
گاوميش
داستان و ادبيات

 

مسافر از راه رسید.

به آسمان نگاه کرد،

گفت: «چه آسمان قشنگی!»

او سینه‌اش پر از هوای سفر بود

او سینه‌اش پر ازهوای دگر بود.

یک سر سراغ پنجره‌ها رفت

یک سر تمام پنجره‌ها را گشود و گفت:

«چه آسمان قشنگی!»

مسافر آمد و رفت

هر آنچه قفل به دیوار باغ‌ها زده بود

هر آنچه سایه به قلب درخت‌ها زده بود،

از بیخ و بن شکست.

مسافر آمد و لبخند زد به گلخانه

به هر چه رنگ پذیرفت، رنگ آبی زد،

                               رنگ دریا زد.

مسافر آمد و از پله‌ها گذشت،

                                       از پله تا بهار

                                                             ( از دفتر شیار شامگاه غلامحسین چهکندی نژاد، پاییز 1369)

 

 

 

شاعر زنگ زد. و من نمی‌توانستم. یارای رفتنم نبود، هم‌چنان که یارای ماندنم. شاعر باز زنگ زد. نگاهت کردم. گفتی: «برو.»

گفتم: «تو برو.»

گفتی:« نمی‌روم، حالا نوبت توست. تو رفتن مرا زیاد دیده‌ای»

نمی‌توانستم. پای رفتنم جایی گم شده بود. و شاعران زیادی هم‌چنان زنگ می‌زدند. شاعرانی دور و شاعرانی نزدیک. تمام شهر را گشته بودم. و در تمام شهر گم شده بودم. هنوز هم دریغ نقشه‌ای هستم که شهر را بخوانم تا گم نشوم. گفتم:«نمی‌روم. نمی‌توانم بروم.»

گفتی: «نوبت توست. اگر دیر بروی شاعر شهرمان زنگ می‌زند.»

گفتم: «اگر لشگر شاعرهای شهرتان هم جمع بشوند نمی‌روم. این‌همه نیامده‌ام که شاهد رفتنم باشی.»

شاعر دوباره زنگ زد. مهلت خواستم. و در تمام مهلتم  نگاهت می‌کردم. زمان به تندی گذشت و تمام زنگ‌ها به صدا درآمد و شاعران شهر آواره کوچه‌ها بودند. می‌رفتی و نگاهت می‌کردم. وقتی برگشتی، تمام اندوهت را گریسته بودی و رد لب‌هات روی پیراهنم جا مانده بود. اولین راننده از من پرسید: «مسافر اجازه  بده با گل سینه‌ات عکس بگیرم.»

وقتی برگشتم، تمام شاعران شهر به صف ایستاده بودند تا با گل سینه‌ام عکس بگیرم.

با اولین مسافرکش دور شدم. راننده گفت: «جایی می‌برمت تا عطشت را بنشانی.»

الکل خالص را ذره ذره می‌خوردم. مست نبودم و راننده تمام شعرهاش را با صدایی محزون می‌خواند. گفتم: «عاشق‌ترین تاکسی دنیا را سوار شده بودم.»

راننده گفت: «حالا اجازه می‌دهی با گل سینه‌ات عکس بگیرم.» و نگاه کردم هنوز رد لب‌هات روی پیراهنم مانده بود.

وقتی بر می‌گشتم، تو هنوز همان‌جا ایستاده بودی. و رودی از تاکسی‌های زرد کنارت ایستاده بود. دیگر هیچ شاعری زنگ نزد. تمام شب را انتظار کشیدم تا شاعری از مسیرم بگذرد. راننده‌ها همه شاعر بودند. الکل خالص نوشیده بودند و روی پیراهن همه‌شان گل سینه‌ای قاب شده بود. به جیب پیراهنم دست کشیدم، هنوز آدرس شاعری در جیبم مانده بود.

 

+  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 21:27   آرش.رضايي  | 

 

به حمیدرضا سلیمانی

و نی‌شکرهای سبزی که مدام خواب‌شان را می‌بینم.

 

موعد بطالت بود. دراز شده بودیم کنار هم. دراز می‌شدیم و پا می‌دادیم به دیوار. من سیگار می‌کشیدم و زنم چای می‌خورد. حرف نمی‌زدیم، تمام مدت به دیوار آبی خیره مانده بودیم. دل‌مان حرف می‌خواست. می‌خواستیم بی‌دلیل گفتگو کرده باشیم تا چیزی گفته باشیم. و دهان‌مان بو نکرده باشد. زنم می‌گفت:«جِرم‌گیری روح می‌کنیم.»

گفتم:«استفراغ می‌کنیم.»

«برای همین کنارت هستم تا با دستمال دهانت را پاک کنم.»

«دریا نیستی، نجس می‌شوی.»

«سطل زباله که هستم. می‌بری پایین و خالی می‌کنی.»

به قاب‌عکس روی دیوار خیره بودم. دیوار را خودم رنگ کرده بودم. از جنوب که برگشتم زنم غلطک و رنگ را دستم داد. درست 8 شب و 8 روز رنگ زدم. پروژه سد را تحویل داده بودیم. همه چیز در قاب روی دیوار معلوم بود. همه مهندس‌ها با وزیر عکس گرفته بودند. من کنار وزیر ایستاده بودم و کلاه ایمنی زردی روی سرم بود. این تنها عکس من بود که روی دیوار مانده بود. باقی عکس‌ها از مناظر بی‌جان بود که زنم گرفته بود. ماهی‌های داخل تنگ. گل‌های خشک و دریای سفید یا کف‌آلود.

سد که تمام شد،انگار من هم برای همیشه بازنشسته شدم. چند بار از شرکت آمدند. رضا هر روز زنگ می‌زد. گفتم: خسته‌ام. رضا گفت: تو این مملکت کلی کار ریخته، آن‌وقت تو بازنشسته شده‌ای. گفتم: گور پدر ملک و ملت. خودم کلی کار تو خانه دارم. تمام مدت را رنگ کردم. زنم کنارم می‌ماند. رنگ‌ها را می‌ساخت و دستم می‌داد. از آشپزخانه شروع کردیم. سقف را آبی کمرنگ زدیم. و دیوارها را سفید شیری. زنم گفت: «می‌خواهم سقف پذیرایی آبی باشد و دیوارها ابر و باد.»

دیوار روبرو را آبی پاشیدم و با غلطک ورزش دادم. یک دست که شد، سفید را با جارو دستی روش پخش کردم و خوب ورز دادم. روی دیوار پشت سر سفید را پاشیدم و آبی را محو کردم داخلش. به زنم گفتم: «فرقش چی هست؟»

«دریای یکی‌اش کف کرده است.»

هیچ‌وقت نفهمیدم کدام دیوار؟ دیوار روبرو یا پشت سر. از جنوب که برگشتم، تشنه چیزی بودم. داشتم می‌سوختم. شاید برای همین زنم رنگ دریا به همه جا پاشیده بود. گفتم: «به این دیوارها که نگاه می‌کنم، تشنه‌تر می‌شوم.»

شب که خوابید رفتم سراغ اتاق خواب. از لجش اتاق خواب را مثل کوره رنگ کردم. شده بود خود جهنم. ورودی‌اش را سفید زدم. دیواره باریک و قسمتی که بالکن می‌خورد را صورتی روشن. دیواری که پنجره داشت، سفید. یکی از دیوارها را صورتی سکلمه‌ای و دیوار دیگر را ابر و باد سفید و قرمر. گودی‌ها را قرمز تندی زدم. در و کمدها هم قرمز آتشین و تند بودند. از همان وقت بود که اتاق خواب می‌سوخت. ظهر و شب نداشت یا زمستان و تابستان. مثل کوره بود و با کولر گازی هم خنک نمی‌شد. زنم گفت: «عین جهنم است. آدم گرمش می‌شود. گر می‌گیرم اینجا. لااقل سقف را آبی آسمانی می‌زدی، کمی خنک بشویم.»

«با هم داریم می‌سوزیم. هیچ راه فراری نیست. اینجا جهنم نیست. ته دره است. می‌خواهی با هم بپریم یا تنها می‌پری؟»

من مدام تو اتاق خواب می‌ماندم. زنم از اتاق خواب فراری بود. می‌آمد تو پذیرایی، کنار آبی‌های دیوار. می‌گفت: «اتاق خواب کلافه‌ام می‌کند.»

پاهام را از دیوار جدا کردم و نشستم بالای سر زنم. ماهی طلایی روی سینه‌اش را بلند کردم. با دقت نگاه کردم. مثل این بود که خودم نخریده بودمش. حس کردم، ماهی نیست. کرم طعمه است. ماهی را انداختم رو سینه‌اش. ماهی افتاد پایین سینه‌اش. گفتم: «جا داری؟»

«دریا نیستم ولی سطل زباله خالی است. چند وقت است حرف نزده‌ای. ترسیدم میان این همه آبی هلاک شوی!»

«دارم مي‌سوزم.»

«چیزی نیست. باید رنگ اتاق خواب را عوض کنیم. آدم توش کباب می‌شود.»

خسته بودم. زنم فکر می‌کرد، علتش رنگ اتاق خواب است یا 10 سال کار روی سد. 10 سال دویدن و بیدار ماندن در هوای گرم جنوب. برای همین وقتی برگشتم، هیچ نگفت. فقط مثل بچه‌ها رنگ را دستم داد و گذاشت تا 8 روز و 8 شب فقط رنگ بکنم. فکر می‌کرد، کم کم آرام می‌شوم. فقط وقتی رنگ را از دستم گرفت که اتاق خواب در آن همه قرمزی سوخت، گفتم: «تو توی اتاق خواب کباب می‌شوی و من توی زندگی تو»

«نمی‌دانستم وگرنه آتش‌نشان می‌شدم. حالا هم دیر نیست. می‌خواهی زنگ بزنم آتش‌نشانی. می‌گویم یک نفر اینجا دارد می‌سوزد. افتاده است داخل کوره آتش.»

«بگو گیر کرده تو قعر جهنم. ببینم کی جرات دارد پاش را آنجا بگذارد؟!»

«فقط من. می‌بینی فقط من باهات می‌مانم.»

«تو تا اتاق خواب هم نمی‌آیی! چه برسد داخل جهنم»

«شرط جهنم نکرده بودی. فقط گفتی کارت جنوب است و گفتم سیاهی رویت معلوم است.»

«نمی‌خواهی سیاهی روحم را ببینی؟»

«من فقط می‌بینم داری می‌سوزی. حرف بزن تا کمتر درد بکشی.»

«می‌خواهم تمامش کنم!»

همان‌طور که دراز کشیده بود، نگاه کرد. گفت: «خودت؟ تنها یا کمک هم می‌خواهی؟»

«کمکم کن. من نمی‌خواهم به جهنم بروم!»

«چطور کمکت کنم که به جهنم نروی. من فقط یک فرشته تنها هستم. فقط گوش به فرمانم تو بگو چه کار کنم؟»

«تمامش کنیم!»

«برای این که خانه‌ي‌مان گل ندارد؟»

«برای این که!»

می‌دانست. شاید برای این که مدام ردم را گرفته بود. پسورد کامپیوتر را داشت. نوشته‌هام را می‌خواند. دنبال چیزی بود. می‌گفتم: «دنبال چی می‌گردی، تو که این‌ها را صد بار خوانده‌ای.» می‌گفت: «دنبال خط‌های نانوشته. چیزی بین این خط‌ها است که نوشته نشده. باید شامه تیزی داشته باشی تا بفهمی.»

گفتم: «چیزی وجود ندارد.»

 ولی چیزی بود. من ردهای زیادی گذاشته بودم که همه چیز را تمام کنم. می‌خواستم ردی بگذارم تا خودش پا پیش بگذارد. خودش همه چیز را کشف کند و بگوید، بیا همه چیز را تمام کنیم. نمی‌فهمید یا نمی‌خواست بگوید؟ و این زجرم می‌داد.

 عکسش را لابه‌لای عکس آدم‌های مختلف گذاشته بودم. آدم‌هایی که یا همکارانی بودند که دور و بر پروزه‌ها با من کار کرده بودند یا تو دفتر مرکزی جمع می‌شدند و تدارکات می‌کردند. مثل عکسی که با وزیر گرفته بودیم. وزیر وسط جمعیت ایستاده بود. پشتش به دریاچه سد بود و زن‌ها یک طرف بودند و مردها طرف دیگر. یعنی نمی‌دید که عکسش لابه‌لای این عکس‌ها چطور نگاه می‌کند؟ گفت: «چطوری تمامش کنیم؟ می‌خواهی با ماشین برویم ته دره یا آب پرتقال سمی بخوریم؟»

«هیچ کدام. فقط از هم جدا بشویم.»

«ولی من دوست دارم. عاشقتم. گل می‌خرم. کافی است تو هم رنگ اتاق خواب را آبی بزنی. آرام می‌شوی. من عاشقتم به خدا!»

«من از آب و سد و دریا خسته‌ام. حالم به هم می‌خورد به این‌ها فکر نمی‌کنم. فقط می‌خواهم تمامش کنیم. این زندگی نیست. این جنایت است.»

می‌خواستم بفهمد که نمی‌خواهم دست‌هایم آلوده بشود. من برای جنایت کوچک بودم. دست‌هایم را گرفت. بوسید و روی چشم‌های خیسش گذاشت. چند بار این دست‌ها خواسته بودند کاری بکنند. دست‌های که سازنده بودند، نمی‌خواستم ویران کننده باشند. نمی‌خواستم آدم بکشند. می‌خواستم بگویم من فقط با این دست‌ها ساخته‌ام. گفت: «ولی عشق... »

«فرشته ما باید حقیقت را قبول کنیم. ما عاشق نبودیم. هیچ‌وقت. ما فقط مسیرمان یکی بود. همین.»

«بی‌انصاف مگر مسیر قشنگی نبود. من راضی‌ام به خدا. من به این هم راضی‌ام که فقط در مسیر تو باشم. فقط چشم به راه تو باشم. فقط تو. حتی اگر مست باشی و من سطل زباله‌ات.»

یعنی نمی‌فهمید که خاطرم در ذهن کسی مانده است. نمی‌فهمید که یکی با دسته‌ای گل تو گلویم گیر کرده است. از خوردن گل‌ها بود که بوی عرق از دهانم افتاده بود. شاید می‌دانست. برای همین بود که سرش را نزدیک دهانم آورده بود و ماهی طلایی‌اش را میان لب‌های من و دهان تشنه‌ام آویزان کرده بود. مثل این که ماهی طلایی را طعمه صید ماهی غول پیکری کرده بود. گفت: «از دستت نمی‌دهم حمید. هر چند دوستم نداشته باشی. به دستت می‌آورم، حتی اگر از دست داده باشم.» خندیدم و گفتم: «من از دست خودم هم رفته‌ام.»

این را راست گفته بودم. از وقتی‌که آن شب دیدمش، خودم را از دست داده بودم. اول به وجود آن شب شک کردم و بعد به وجود خودش. صد بار پرسیده بودم که واقعاً آن شب وجود داشته است یا نه، گفتم، من فقط خواب دیده‌ام. ذره ذره برایم شمرد تا باور کردم آن شب رویا نبوده است. خیال نبوده است. از دقیقه‌ای که آمده بود. جوراب‌هاش را در آورده بودم. با دست پاهاش را لمس کرده بودم و ذره ذره به درونم کشیده بودمش. ثابت کرد که آن شب بوده و من و او هم بوده‌ایم. و هیچ‌کس خواب نبوده است. گفتم: «پس من یک شب زندگی کرده‌ام.»

گفت: «من هم یک شب.»

زنم به چشم‌هام نگاه کرد. لب‌هاش را نزدیک دهانم آورد. کمی مکث کرد و خودش را عقب کشید. گفتم: «می‌بینی که تو هم دیگر دهانت نمی‌رود؟»

«خیلی شب‌ها که خواب بودی و مست می‌افتادی روی تخت هم این قدر غریب نبودی. چقدر دوری حمید. بوی دیگری می‌دهی. حتا بوی عرق هم نمی‌دهی. من شب‌های زیادی این دهان را بوسیده بودم. حتی شب‌هایی که این دهان بوی عرق می‌داد و صاحبش غش کرده بود. و من سطل زباله‌اش بودم، دستمال دور دهانش بودم.»

فرشته پشت کرده بود به من. رویش را به یکی از دیوارهای ابر و باد پذیرایی کرده بود. نمی‌دانستم کدامشان بود. همان دیواری بود که دریاش کف کرده بود یا آن که دریاش آبی‌تر بود. همچنان که پشتش به من بود، داشت کوچک‌تر می‌شد. مثل وقتی‌که چشم به دریا می‌دوخت و آن‌قدر دور را نگاه می‌کرد که چشم‌هاش تنگ و گرد و کوچک می‌شدند. چقدر فرشته کوچک شده بود. ترسیدم که محو شود. گفتم: «ولی نمی‌خواهم این‌جوری تمام شود.»

«چه فرقی می‌کند چه‌جوری تمام شود.»

«فرق می‌کند. می‌خواهم با همه تمام شدن‌ها فرق کند.»

«می‌خواهی باز شماره یک باشی؟»

«به خاطر اول شدن نیست که! می‌خواهم همه چیز را به روش خودم تمام کنم.»

«روزی هم می‌رسد بفهمی چیزی برای نشکستن هست حمید. چیزی که عزیزتر از خودت باشد.»

«به دست‌هام نگاه کن فرشته، این‌ها برای شکستن ساخته نشده‌اند. اما!»

«اما چی حمید؟»

«این روزها خیلی خالی هستند. از خالی بودن دست‌هام بیزارم.»

راست می‌گفتم. حوصله کار نداشتم. دستم اگر کاری می‌کرد، فقط کیبورد کامپیوتر بود که تا دیروقت در دست‌هام فشرده می‌شد. وقتی فرشته خواب بود، من می‌نوشتم.  وقتی من خواب بودم، فرشته می‌خواند. می‌خواستم آشکارا براش رد بگذارم. می‌خواستم خودش کشف می‌کرد. و بفهمد همه چیز تمام شده است. بفهمد دیگر دوستش ندارم.

نگاهش به سمت من بود. انگار تازه مرا می‌دید. می‌دانست که مست نیستم. ولی می‌فهمید غریب شده‌ام. خیلی دورتر از جایی که پشت به یکی از دیوارهای آبی داده بودم، نگاهش می‌کردم. چشم‌هاش را تنگ و ریز کرده بود. می‌خواست بشناسدم. دوربین را برداشتم و همان‌طور شروع کردم به عکس گرفتند. اول بی‌تفاوت بود. بعد غمگین و پیر شد. شکسته و زشت نشان می‌داد. دوربین را از دستم گرفت. لنز را روی صورتم تنظیم کرد. و پشت سر هم فلاش داد. چه چیزی را دیده بود. دنبال چی می‌گشت. آیا می‌خواست رد چیزهایی که شب‌ها می‌نوشتم و روزها او می‌خواند، در صورتم ببیند. رد دسته گلی که جلوی پارک دیده بودم و از لای چنارهای تهرانی تو دست‌هام جا مانده بود. رد شبی که هنوز باورم نمی‌شد. شبی که به قدر همه 37 سال عمرم خاطره داشت. شبی که می‌خواستم دوباره به دستش بیاور. نمی‌خواستم در این لحظه رد بدهم. روبروی دوربین نشستم. دهانم را کج کردم و فرشته عکس گرفت. چشم‌هام را زاغ کردم و عکس گرفت. عکس مرد افلیج. مردی که چشم‌هاش چپ شده بود. مردی که سیاهی چشم‌هاش رفته بود. عکس‌ها را نشانم داد. خودم و ردم  با هم گم شده بودیم. تنها مردی در دوربین جا مانده بود که من نبود. یا کور بود یا افلیج و عقب مانده. سرش روی شانه سنگینی می‌کرد یا سرش از تمام هیکلش بزرگ‌تر بود. درست مثل آدم‌های نارس. عکس‌ها را یکی یکی نگاه کردیم. و با هم خندیدیم. چیزی جا به جا شده بود. گفتم: «فقط 6 ماه؟»

«گفت دیرت نمی‌شود؟»

«نه 6 ماه کافی است.»

فکر کردم 6 ماه کافی است یا نه. باید کاری می‌کردم. شاید می‌خواستم ردها را پاک کنم. یا می‌خواستم رد جدیدی بگذارم. می‌خواستم از برزخ بگذرم. نمی‌دانستم پایان این فاصله سراب است یا بهشت. فقط می‌خواستم فاصله‌ها را طی کرده باشم. فقط گذشته باشم.

+  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:28   آرش.رضايي  | 

 

مردی كه تو آینه نگاهم می‌كند، می‌خواهد كاری بكنم. یادش بخیر قبلاً مثل حمید هامون تو چشم‌های خودم نگاه می‌كردم و برای خودم زبان در می‌آوردم و وقیح به خودم می‌گفتم "گاو" یا می‌گفتم "برو گم شو". امروز فقط به خودم نگاه می‌كنم و چشمك می‌زنم. دلم می‌خواهد به خودم بگویم، "خیلی مردی بابا". همه زندگی‌ام بازی رو كرده‌ام. روی لبه شمشیر راه رفته‌ام و به مقصد رسیده‌ام. البته به مقصد فكر نكرده‌ام، لذت تماشای برق شمشیری كه روی‌اش راه رفته‌ام یا بالای سرم آویزان بوده، به اندازه هر مقصدی برایم جذاب بوده است. خود بازی قشنگ است. وقتی مهره‌ای را حركت می‌دهی و كسی دستت را می‌خواند به طرف بارك‌الله می‌گویی. وقتی طرف مات می‌شود، نمی‌توانی به خودت دست مریزاد نگویی. حالا تشخیص "من" از "بازی" و از "قصه" سخت است. هیچ مادر مرده‌ای نمی‌تواند این كار را بكند. می‌دانم كه مدام دارند ردم را می‌زنند. زنم و دوستانم و كسانی كه می‌دانم دوستم دارند و به روی خودشان نمی‌آورند. حالا همه گیج شده‌اند. زنم بو می‌كشد و لبخند می‌زند كه ردم را دارد اما درست همان لحظه همه چیز عوض می‌شود. دیگر نه من هستم و نه زنم. قصه آدم‌های غریبی شروع می‌شود كه من و زنم هستیم و نیستیم. مثل رهگذری كه چیزی را به خاطر می‌آورد و نمی‌آورد. همیشه یك چیزی كم است یا زیاد است. می‌گویند تا اینجا درست ولی... و چقدر در زندگی‌ام از این ولی و اگر و اماها دارم. این‌ها برای من نیست. برای كسانی است كه ممكن است دوستم داشته باشند ولی به روی خودشان نمی‌آورند. یا دوست‌شان دارم ولی خبر ندارند و گاهی می‌دانند ولی هیچ كاری نمی‌شود كرد. گاهی میان ما فقط فاصله است. نه شمشیری بالای سر است و نه زیر پا. سراب محصول فاصله است. گاهی میان ما فقط سراب است و فاصله و فاصله. مردی كه تو آینه است می‌پرسد خوب؟ می خندم به خودم. من و فاصله؟ حتماً راهی است. راهی است برای این كه تو حاكم همه چیز باشی. من فقط برای به دست آوردن جنگیده‌ام؟ این یكی از تهمت‌های زندگی من است. بارها به من گفته‌اند كه تو فقط می‌خواهی به دست آورده باشی. همین. گاهی باورم می‌شود كه ماهی را می‌گیرم كه به دریا انداخته باشم. مثل ماهی‌ی روی سینه زنم. چند بار رفتم بپرسم كه چرا زنجیرش این قدر بلند است؟ ماهی مدام میان سینه زنم سرگردان است. مدام جایی تو سینه زنم وول می‌خورد. نه، در زندگی من هیچ اما و اگری نیست. همه چیز از پیش وجود دارد. من فقط می‌نویسمش یا بازی‌اش می‌كنم كه بنویسمش. من فقط دنبال یك ماهی خاصی می‌گردم. چند وقت است كه از سینه‌ام بی‌خبرم. انگار چیزی است مثل سایر امحاء و احشاء. مثل قلوه و دنده و پیستون و سگ دست. نه من دل ندارم. فقط یك بار احساسش كردم. در تمام 37‌سال زندگی‌ام یك بار به بودن چیزی در بدنم پی بردم و گمانم همان جا دل باشد. جایی است حول و حوش ناف. اگر به قدر 10سانت از هر طرف كش بیاورد به همان جایی می‌رسی كه می‌گویم. این قدر تكان خورد كه به بودنش اطمینان پیدا كردم. مثل جنینی كه برای اولین بار به شكم مادر لگد می‌زند. نه، مثل دختری بودم كه برای اولین بار لگد بچه را حس می‌كند. این قدر بزرگ بود كه تا حلقم می‌رسید. داشتم خفه می‌شدم. تو اتوبان می‌راندم. سیگار را گیراندم و دلم كمی خنك شد. حالا هم كه به آینه نگاه می‌كنم، جایی دور نافم تیر می‌كشد. و به خودم دارم می‌خندم. دستی به نافم می‌زنم و رو به آینه می‌گویم خیلی مردی بابا. از جلوی آینه رد می‌شوم. شال و كلاه می‌كنم تا به بازی خودم وارد بشوم. بازی كنم و بنویسم. بنویسم تا بازی كنم. چقدر دلم می‌خواهد هر روز تو آینه نگاه كنم و به خودم چشمك بزنم، مثل كاری كه امروز كردم؟ خیلی مردی بابا، تو این اتوبان قیر و سیمان و آهن تازه كشف كردی كه دل داری. كاری كه 37سال معطلت كرده بود كه بمانی یا بروی...

 

+  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 9:54   آرش.رضايي  | 

                                                                                                 به نیروانای نازنین و دست‌هایش

 

دراز شده بود روی تخت. گردنبند طلای گردنش افتاده بود بین سینه‌اش. گردنبندش یک ماهی طلایی بود با دهان باز. سر و دهان ماهی لای سینه‌اش گیر کرده بود. و دٌم ماهی رو به بالا قرار داشت. انگار ماهی با سر افتاده بود تو لجن و همان‌جا گیر کرده بود. نفس‌هایش ملایم  بود. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. یک لحظه فکر کردم ماهی واقعاً زنده است و لای لجن‌ها گیر کرده است.

آباژور قرمز کم نوری گوشه اتاق خواب روشن بود. رنگ دیوارها سرخ بود و نور آباژور رنگ سرخ دیوارها را بیش‌تر می‌کرد. داشتم نگاهش می‌کردم. فکر می‌کردم اگر تنها یک لحظه این سینه از حرکت می‌ایستاد؟ اگر این چشم‌ها بلند نمی‌شد. اگر آن دهان برای همیشه بسته می‌ماند. اگر همه این اتفاقات وقتی می‌افتاد که من درخانه نبودم. می‌آمدم پشت در، زنگ می‌زدم. یک‌بار دوبار و سه‌بار و هیچ‌کس در را باز نمی‌کرد و هیچ صدایی از داخل وان حمام یا از داخل آشپزخانه و نزدیک شیر ظرف‌شویی نمی‌آمد! کمی مکث می‌کردم. به آرامی دنبال دسته کلید می‌گشتم. دست می‌بردم داخل جیب‌های شلوارم. داخل جیب‌های کتم. و دسته کلید را از کیفم بیرون می‌آوردم. در را باز می‌کردم. با کفش از پذیرایی می‌گذشتم. می‌رفتم داخل اتاق خودم. کیفم را روی میز کارم می‌گذاشتم. کامپیوترم را روشن می‌کردم. وارد اتاق قرمز خواب می‌شدم و می‌دیدم که دهانش باز است، نفس نمی‌کشد و  سینه‌اش دیگر بالا و پایین نمی‌رود.  ماهی طلایی سینه‌اش آزاد و رها میان سینه‌اش در آونگ است. اگر همه این اتفاقات می‌افتاد و من در ماموریت بودم، جایی کنار دریای مازندران یا روی کوه‌های زاگرس؟

نگاه کردم سینه‌اش هم‌چنان بالا و پایین می‌رفت. و دهانش مثل ماهی باز و بسته می‌شد. فکر کردم می‌خواهد صدایم بزند و بگوید آب. رفتم براش آب بیاورم. از داخل پذیرایی رد شدم. سایه ساعت افتاده بود روی دیوار. کوزه زمان مدام تیک و تاک می‌کرد. ساعت‌دیواری زنی بود با کوزه‌ای روی شانه. روی کوزه شماته‌های ساعت را حک کرده بودند. زنی زمان را از چشمه ریخته بود داخل کوزه و روی شانه می‌برد. هر وقت به این ساعت نگاه می‌کردم، حسرت می‌خوردم. می‌سوختم و احساس تشنگی می‌کردم. فکر می‌کردم در یک کویر گرفتار شده‌ام و تشنه یک کاسه از آبی بودم که زن از چشمه آورده بود و داشت می‌برد. زنم ساعت را خیلی بالا زده بود. درست بیخ دیوار. دست کسی به کوزه یا زن نمی‌رسید. از کنار کوزه زمان و زن دیواری گذشتم. ساعت درست 4 بعد از نیمه‌شب بود. تنگ آب را از یخچال درآوردم. تازه فهمیدم چقدر تشنه هستم. چند لیوان پیاپی خوردم. از تشنگی هلاک بودم. تنگ خالی را پر کردم و در یخچال بستم. روی کاناپه نشستم. از جایی که نشسته بودم، اتاق خواب قر مز پیدا بود. از اتاق خواب شعله آتش زبانه می‌کشید. نور قرمز آباژور پاشیده بود روی در و دیوار اتاق خواب. انگار کسی به همه اتاق بنزین پاشیده باشد.  اتاق در شعله آتش می‌سوخت. باز تشنه  بودم و هم‌چنان در آتش می‌سوختم. زنم داشت غلت می‌زد، میان نورهای قرمزی که به شکل زبانه آتش از اطرافش به سمت دیوار و سقف خانه بالا می‌آمد. زنم غلت دیگری زد، آمد لبه تخت. جایی که همیشه من می‌خوابیدم. رویش به من بود.  ماهی از میان سینه‌اش آزاد شد و از لبه تخت رها افتاد پایین. و مثل پرنده‌ای که به جایی گیر کند، شروع کرد به آونگ شدن. چندبار آونگ شد. عقب و جلو رفت و گیر کرد به کنار تخت و بی‌حرکت ایستاد. تکیه داد به لبه تخت. از روی کاناپه بلند شدم و دوباره از کنار زن زمان به دوش گذشتم. نشستم روی چهارپایه چوبی. پشت سرم آینه و میز آرایش بود. زنم داشت لبخند می‌زد و لب‌هاش باز و بسته می‌شد. مدام تکرار می‌کرد: آب آب.

تازه رسیده بودیم. آن‌قدر خسته بود که همان‌طور افتاد روی تخت. فقط جوراب‌هاش را درآورد و به من گفت پاهاش را ماساژ بدهم. هنوز پاهاش تو دستم بود که خوابش برد. فرصت نکرد ماهی طلایی گردنش را آزاد کند. دریا که طوفانی شد، زنم گفت:«بس است. حالا دیگر همه‌جا دریاست. دیگر کیف ندارد.»

گفتم:«شمال آمدن بدون طوفان و باران لطفی ندارد. می‌گفتی، نمی‌آمدیم. می‌رفتیم جنوب یا به سمت کاشان و می‌رفتیم تماشای کویر».

ماشین را تا لب آب برده بودم. شیشه‌ها را بالا دادم. یک ساعت دیگر آب از ماشین رد می‌شد و تا کنار جاده می‌رسید. تا صبح خبری از ماشین نبود. جاده را هم می‌بستند تا اتفاقی برای مسافرهای نابلد نیفتد. ماشین را کنار ماسه‌های ساحل رو به دریا پارک کرده بودم. دستی ماشین را نکشیدم و دنده را هم خلاص کردم. ماسه‌ها که شل می‌شدند، ماشین خودش به سمت دریا راه می‌افتاد و با اولین موج در دریا گم می‌شد. صندلی‌های تاشو را کنار ساحل گذاشتم. بطری لای چهارپایه بود. دو تا استکان ریختم. داشت به ساحل و غروب نگاه می‌کرد. استکان را دستش دادم. بو کرد و آن را روی ماسه‌ها ریخت. نسیم ساحل بوی الکل را از ماسه‌ها پس داد. بلند شدم و از صندوق عقب دو قوطی آب پرتقال آوردم. نگاه کردم به قوطی‌ها و آن یکی که با خودکار قرمز علامت خورده بود، دادم دستش. آب پرتقال خودم را کنار دستم گذاشتم. آب پرتقالش را که دستش دادم، دستم را ول نکرد. گفت:«می‌بینی چه غروبی است. دریا هم دارد طوفانی می شود».

 بوسیدمش. مزه دهانش شور بود. فکر کردم مال دریاست. از سر ظهر تو آب شنا کرده بودیم. چند بار رفتیم تا جاهای پرعمق دریا. جایی رفته بودیم که تابلو زده بودند "شنا کردن ممنوع" و علامت خطر مرگ را با خط قرمز نوشته بودند. گفت:«خطرناک است.»

 گفتم:«برویم تا جایی که موج‌ها هستند. با موج‌ها بر می‌گردیم.»

 رفتیم و از موج‌ها هم گذشتیم. موج بزرگتری که آمد، ندیدمش. به پشت افتادم روی آب و برگشتم سمت ساحل. برگشتم عقب، پشت سرم بود. ذره‌های نمک روی موهای بورش نشسته بود و برق می‌زد. چشم‌هاش می‌سوخت. آمد لب ساحل و کنارم دراز شد. صدای نفس‌هاش به گوشم می‌رسید. گفت:«دهانم بوی لجن می‌دهد.»

 گفتم:«چیزی نیست. تف کن. آب دریاست.»

آب‌پرتقال را باز کرد و لای پایه صندلی تاشو گذاشت. آب داشت بالا می‌آمد. و تا جلو پاهامان می‌رسید. به آب خیره شده بود. گفتم:«بخور. شوری دهانت می رود.»

 گفت:«غرغره می‌کنم.»

 لیوان یک‌بار مصرفی دستش دادم، همه آب پرتقال را داخل لیوان ریخت. استکان خودم را بالا انداختم. آب پرتقالم را دستم داد، یک جرعه بالای استکان انداختم. زبانم شیرین شد و تلخی ته حلقم ماند. گفتم:« بخور تا دهانت شیرین شود.»       

هم‌چنان به نزدیک شدن دریا نگاه می‌کرد. پاشنه بلند کفش‌های قهوه‌ای‌اش توی آب بود. گفت:«حمید این دریا چه کار می کند؟»

 گفتم:«هیچی، کارش را می‌کند. بالاتر می‌آید. می‌آید تا روی جاده و از جاده می‌گذرد. مسافرهای نابلد با سر می‌روند داخل دریا. فردا هم پلیس ساحلی دنبال جنازه‌ها می‌گردد. جنازه‌ها را شناسایی می‌کنند و اسامی را تو روزنامه ساحلی می‌زنند و چند نفر راحت می‌شوند.»

 گفت:«دریا تشنه است، قاتل که نیست، می‌آید ساحل لب شیرین کند.»

 ماسه زیر لیوان خالی شد و لیوان برگشت تو آب. گفتم:«دیدی، این‌قدر فلسفه‌بافی کردی که آب بالا آمد و آب پرتقال ریخت تو آب.»

گفت:«دیدی دریا تشنه تر بود».

از روی صندلی تاشو بلند شد و رو به دریا داد زد:«نوش دریای تلخ. گوارای وجود».

 دریا آب‌پرتقال را نوشید و هم‌چنان بالا می‌آمد. دیگر دلیلی برای ماندن نبود. کام من تلخ‌تر شد. تلخ‌تر از وقتی‌که سرنگ را تهیه کرده بودم و با وسواس قوطی آب‌پرتقال را با خودکار قرمزعلامت زده بودم. ماشین را به سختی از لای ماسه‌های ساحل بیرون کشیدم و راه افتادیم سمت خانه. باران یک‌ریز می‌بارید و جاده لغزنده شده بود. سر پیچ، ماشین خودش می‌رفت و اصلاً به فرمان نمی‌آمد. روی صندلی جلو نشسته بود. کمربند بسته بود و پشتی صندلی را عقب داده بود و به خواب عمیقی رفته بود. شیشه ماشین بخار کرده بود. شیشه بغل را پایین کشیدم. باد داخل ماشین پیچید. و قطره‌های ریز باران به طور مورب داخل می‌آمد. ماشین چندبار سر پیچ شانه خالی کرد. زنم بی‌خبر خوابیده بود. صورتش خیس به نظر می‌رسید. انگار دور از چشم من گریسته بود. شیشه را بالا دادم تا خیس نشود. سراشیبی جاده که رسیدیم، ماشین را آزاد کردم. پدال گاز زیر پام می‌لرزید. عقربه سرعت به تندی بالا می‌رفت و دره روبرو نردیک‌تر می‌شد. از ته دره صدای ناله آب به گوش می‌رسید. سمت راست هم شیار بزرگی دهان باز کرده بود. سمت چپ زمین خیس خورده، شانه انداخته بود با چند درخت که سیاهی‌شان از دور به دامن زنی حامله می‌ماند. می‌شد با همین سرعت ماشین را ول کرد و داخل دامن زن حامله پرید. همه چیز برای یک حادثه دردناک آماده بود. با این همه جاده هم بسته نمی‌شد. ماشین‌ها می‌توانستند به راه خود ادامه بدهند. حادثه‌ای اتفاق می‌افتاد و روز دیگری آغاز می‌شد. فردا با جرثقیل پاره‌های آهن و گوشت را از هم جدا می‌کردند. صدای ناله رودخانه تو گوشم بود. برای آخرین بار نگاهی به ماهی طلایی روی سینه‌اش انداختم. آرام گرفته بود. مثل این که چسبیده بود روی سینه‌اش و اصلاً بوی رودخانه را نمی‌شنید. صدای ناله سنگین رودخانه به گوشش نمی‌خورد. دیگر فاصله‌ای با دره بلند و رودخانه نمانده بود. با همان چشم‌های بسته و بدن آرام و راحت که دراز شده بود روی صندلی گفت:«چای بدهم. خستگی‌ات را می‌برد.»

پایم از روی گاز سرید روی پدال ترمز، ماشین چرخی زد و درست لب پرتگاه ایستاد. چیزی ما را به هم بسته بود. خودش می‌گفت:«از روزی که صیغه ما را خواندن ما به هم بسته شدیم.»

گفتم:«آره. مثل دو تا کاو بارکش.»

 گفت:«چرا گاو. مثل دو درخت سیب به هم پیوند خورده‌ایم.»

«لعنت بر هر چه سیب است. برای خاطر همین سیب است که لعنت را برای آدم قسمت کرده‌اند.»

«نه، برای همین سیب است که مرا تا قیامت به ریش تو بسته‌اند حمیدجان»

لبخند می‌زد و از جیب کیفش هزاری سبزی بیرون کشید. هزاری را دور سرم چرخاند و گفت:«بلاگردان حمیدم. صدقه سر تو»

تو دلم گفتم حیف آب پرتقالی که ریخت. به خریت خودم لعنت فرستادم. هیچ فردایی در پیش نبود. فردا هم روزی بود مثل امروز، مثل دیروز و مثل همه روزهایی که در این ده سال از کنارم گذشته بود. تمام راه بیدار ماند و برایم آواز خواند. گفت:«پلک‌هات سنگین شده بود، خوابت برد، می‌خوانم بیدار بمانی.»

«حیف شد که همه چیز عوض شد والا به‌ترین کاباره شهر مشتری‌ات بود و آوار می‌خواندی.»

«من فقط برای تو می‌خوانم. پیش غریبه‌ها صدایم در نمی‌آید.»

با رضا رفته بودیم روی طرح سد کرخه کار کنیم که صداش را شنیدم. رضا گفته بود، همه رفته‌اند شمال. کسی نیسست، سر فرصت بحث می‌کنیم و می‌فهمی حق با من است و تعظیم می‌کنی به درستی محاسبه‌ام. گفتم بی‌جا می‌کنم. خودم چند بار از اول تا آخر طرح را بررسی کرده‌ام. اشتباه نمی‌کنم. کلید را انداخت، گفتم:«مطمئنی رضا کسی نیست؟»

گفت:«آره مهندس. بابا یک هفته مرخصی گرفته برای شمال. حالا هم کنار ساحل دارند قلیان چاق می‌کنند.»

داشتیم از پله‌ها بالا می‌رفتیم که صداش به گوشم رسید. رضا روی پاگرد ایستاد و گوش خواباند.

«بز آوردیم مهندس»

«صدای قلقل قلیان ابوی است که از ساحل مازندران می‌آید آقا رضا؟»

«هیس، ببینم کدام سرخر است که از بار بابا جا مانده؟!»

«سر خر چی هست. یک فرشته سقوط کرده وسط خانه‌تان. گوش کن چه صدایی دارد!"»

رسیده بودیم وسط پذیرایی. رضا چند بار صدا زد:«فرشته، فرشته خانه‌ای؟»

کسی جواب نداد. صدای ترانه هم‌چنان از سمت حمام می‌آمد.

«فکر کنم فرشته است.»

«من هم همین را گفتم. یک فرشته افتاده وسط خانه. گمانم رفته حمام تا غبار شهاب‌سنگ‌های آسمان را پاک کند!»

«برو بابا ببینم. خواهرم فرشته است. حتماً حمام رفته»

من نشستم روی کاناپه پت و پهنی که بعدها همیشه  بابای رضا روش می‌نشست. رضا به در حمام زد. صدای آوار قطع شد.

«فرشته حمامی؟ خشک بدهم آبجی!»

«آره داداش. الان می‌آم بیرون. تمام شد. دارم خودم را خشک می‌کنم.»

گفتم:«رضا کاری نداری؟»

«کجا؟ این همه کار و آن جلسه لعنتی فردا. نکند می‌خواهی فردا ضایع بشویم؟»

«همین‌طوری ضایع است رضاجان، به‌تر است من بروم.»

دستم تو دست رضا بود که فرشته از حمام بیرون آمد. تا مرا دید دستش را به موهای بورش گرفت و گفت:«رضا خیلی بی‌شعوری.» و تند دوید سمت اتاق‌ها.

رضا که پا به پا شدن مرا دیده بود گفت:«ببین مهندس گوش نده. الان است که دمش را روی کولش بگذارد.»

با تمسخرگفتم:«شبانه بفرستش شمال. زنگ بزن آژانس بیاد آقا رضا.»

از اتاق بیرون آمد. چادر چیت گلداری به خودش پیچیده بود. گفت:«حالا تشریف داشتید؟ چه عجله‌ای است آقای مهندس.»

«نه خانم جان شما باید تشریف ببرید خانه همشیره جان‌تان. ما تا صبح بیداریم و کار داریم!»

«رضا خیلی بی‌شعوری! ببخشید آقای مهندس ما تو خانه فقط یک بی‌شعور داریم. خوب شما ناراحت نشوید. طبیعی است. هیچ خانه‌ای نیست که یک بی‌شعور نداشته باشد. درست است؟»

گفتم:«چه عرض کنم. ما هم چند تایی داریم.»

«جدی می‌فرمایید آقای مهندس! آن‌وقت شما چه می‌کنید؟»

«هیچی. وقتی از جنوب می‌آیم، می‌افتم به جان‌شان.»

«چه جالب. آن‌وقت آن‌ها چه می‌کنند! دست روی دست می‌گذارند؟»

«نه. فرار می‌کنند تو حیاط و می‌روند تو سوراخ سنبه‌های دیوار»

«چه جالب، چه جالب؟!»

رضا از قضیه خبر داشت. گفت:«دختر نادان، منظور حسین مارمولک است. مادرجانش به مارمولک می‌گوید، بی‌شعور»

فرشته که اصلاً عین خیالش نبود، گفت:«خوش به حال شما. کاش یکی هم می‌افتاد به جان این بی‌شعور ما» و خنده‌هاش را به سمت رضا که وسط پذیرایی ایستاده بود رها کرد و تند رفت سمت آشپزخانه.

+  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:15   آرش.رضايي  | 

 

1- این‌جا هستم. شاید همان‌جایی باشم که لحظاتی پیش بدون آن‌که ببینم، دست بردم و از پشت سرم پیاله را پایین آوردم. باید همان‌جایی باشم که از چند روز پیش به یاد سروان پیلتن شراب خرما را جرعه جرعه و پیاله پیاله سر می‌کشیدم. این شراب را باید پویا آورده باشد از بم. هر جرعه‌اش مرا یاد کسی می‌اندازد. برای همین است که تمام مردگان و زندگان پیش چشمم آمده است. یاد سروان پیلتن می‌افتم. هر جرعه‌ای که می‌خورد، نشتری بود که بر رگ خودش می‌زد بر تن این تاک بلند بالا می‌زد. می‌خواهم بگویم؛ سروان آن درخت بید مجنون سال‌هاست که خشکیده است. بید مجنون خشکید. رویاها مردند ولی سروان، شیخ ثامر هم چنان نفس می‌کشد. شیخ‌ثامر اکثیر جوانی را یافته است. حالا به جای همه نمرده‌ها نفس می‌کشد. سروان وقت تنگ است. می‌خواهم پیاله‌ای دیگر بالا بیندازم. سروان یکی از محبوبه‌های من است. با همان صورت بور، موهای بور و لباس‌های بوری که مرا یاد جنوب می‌اندازند و یاد همه غربت‌های جهان.

2- همیشه می‌گویم مگر می‌شود؟ نمی‌شود. من پیر شده‌ام. آن قدر پیر که جای خالی‌ام را کسی نمی‌بیند. یادت هست گفتی که آن‌قدر جایت خالی است که خودت هم نمی‌توانی جای خالی‌ات را پر کنی. می‌خواستم بپرسم این حرف را چه کسی گفته است. مهلت ندادی و گفتی بعضی‌ها را فقط با نبودن‌شان می‌شود، شناخت. وقتی که نیستی، بودنت را بیش‌تر احساس می‌کنم. هیچ نگفتم. حالا که این مایه حیات از خون مرده‌های بم به ریشه‌های خرما رفته و مادر بزرگ پویا آن را با دست‌های خودش بار آورده و به من ارزانی داشته را می‌خورم، می‌گویم جایم تا ابد کنار تو خالی خواهد ماند. بی‌خودی سرت را تکان نده. و هیچ چیزی را انکار نکن. حقیقت است. می‌خواهی قبول کن می‌خواهی نه. نمی‌دانم من زود بوده‌ام یا تو دیر آمدی. یادت هست خودت هم نمی‌دانستی. چه کسی می‌داند؟ از من می‌پرسی، می‌گویم، هیچ‌کس نمی‌داند. حالا این عشق، این عشق تو که رقیبی جز موهای سفید من ندارد، می‌خواهد مرا به مسخره بگیرد. می‌خواهد من تن بدهم به جاکشی. از من نخواه چه کسی این حرف را زد. فقط می‌گفت، می‌ترسم تو با این عاشقیتت آخر به جاکشی بیفتی. می‌گفت در شهرمان جاکشی بود که روزی عاشق‌ترین مرد شهر بود. هر بار که عاشق می‌شدم این را می‌گفت و از این مرد موهوم حرف می‌زد. آن‌قدر با اطمینان از این مرد و زندگی‌اش حرف می‌زد که روزی فکر کردم نکند سرگذشت خودش را می‌گوید. تا حالا هزار بار از عاشق شدن فرار کرده‌ام. مگر فراموش کرده‌ای؟ دست‌هام چه زود بالا می‌رفت. گفتی ترسویی! می‌ترسم. گفتم من ترسو هستم. برای همین تمام سنگرها را یکی یکی عقب نشستم، من فرار کردم. من از جاکش بودن ترسیدم و فرار کردم. هیچ عاشقی در سن و سال من نیست که به جاکشی فکر نکرده باشد.

پیاله‌ای دیگر می‌خورم. آن یکی شیشه تمام شد. می‌دانم داری اشک می‌ریزی که گفته باشی دوستت دارم. حاشا نکن که دوستم داری. دوستم داری ولی این واژه‌ها را دوست نداری. می‌دانم گفتن دوستت دارم را برای چه وقت گذاشته‌ای. چند وقت است یا چند سال است که می‌گویم دوستت دارم و تو فقط سکوت می‌کنی. می‌دانم این واژه‌ها را فقط برای من گذاشته‌ای و می‌دانم می‌میرم و تو این واژه‌ها را بعد از مرگم می‌گویی. نگاه جای خالی‌ام می‌کنی و می‌گویی دوستت داشتم. و جای خالی‌ام پر می‌شود. هرگز نگو دوستت دارم که از دستت می‌دهم. جادویی با این دو کلمه است که مرا از تو دور می‌کند. هرگز نگو دوستت دارم. هرگز.

3- درست سه ماه از رفتن ژاکلین گذشته بود. من با شنیدن واژه جادویی "دوستت دارم"، مثل قاطر رم کردم. به همه‌جا رفتم. از همه‌جا سر درآوردم. وقتی به خودم آمدم، دیدم دوستش ندارم. حتی یک ذره. و حتی یک لحظه. اول می‌خواستم موهام را از ته بتراشم. نشد. یادم نمی‌آید چرا نشد. ولی رفتم لشکرگ. من بودم و یکی که سایه‌ام بود. و سایه‌ام دیده بود که مرا به صلیبی بسته‌اند. صلیب را دم در سینما کریستال علم کرده بودند. همان‌جایی که تمام فیلم‌های "گدار" و "تارکوفسکی" را دیده بودم. سایه‌ام گفت ترا به صلیب بسته بودند و من که سایه‌ات بودم اشک می‌ریختم و تو شعر می‌خواندی. چه می‌گفتم؟ چیزی به یادم نمانده است. بعد هر شب به لاله‌زارمی‌رفتم. دیگر"تارکوفسکی" و "آندره وایدا" را نمی‌دیدم. گداها و ولگردها همدمم شده بودند و من منتظر بودم کسی از صلیب و مردی که چند‌ وقت پیش جلوی سینما کریستال روی صلیب آویزان بود چیزی بگوید. بی‌فایده بود. هیچ‌کس خبر نداشت. من کم کم به سایه‌ام شک کردم. فکر کردم سایه‌ام دروغ می‌گوید. و چطور این همه سال به من دروغ گفته است. وقتی بار سفر را بستم زمستان بود. سفر؟ سفر به کجا؟ نمی‌دانستم به کجا. ولی سر از خراسان درآوردم. رفتم مشهد و آن‌جا پیداش کردم. بعد هر کس پرسید، چطور؟ دروغ گفتم. واقعاً دروغ گفتم. این‌که درخواب بودم که یک نفر به من گفت برو به مشهد به امام رضا همه‌اش دروغ بود. من وقتی پیداش کردم که تو همان محله آب و برق می‌نشست. می‌گفت تازه از سیسیل ایتالیا آمده است. و کلاغی داشت که باهاش حرف می‌زد. و سایه‌ام بود. سایه‌ام وقتی دید، گفت حالا بگو دروغ می‌گویی. گفتم حالا چه کنم. نگاه کردم، می‌خندید. می‌خواستم فرار کنم. باز نگاهم کرد. وقتی گفت تا کجا فرار می‌کنی؟ من بندی به تو بسته‌ام که آن سر دنیا بروی باز هم بسوی من می‌آیی. و با دست نشان داد که چطوری بند مرا می‌کشد. و ترسیدم بند پاره شود و من در اعماق کهکشان‌ها و خلایی که دوروبرم بود گم شوم. تسلیم شدم. و سجده کردم. تعجب می‌کنی که سجده کردم. حق داری اگر عاشق بودی تعجب نمی‌کردی. من برای اولین‌بار بر محبوبم سجده کردم. از قضا سه بار هم سجده کردم. یعنی اگر سه بار نمی‌شد، دست بردار نبود. ممکن بود خودش بند را پاره کند و من در خلا کهکشان‌ها گم بشوم. مگر نکرده بود! مگر من حالا در این خلا گم نشده‌ام. از وقتی‌که رفت. رفت؟ نرفت. مرد و من رفتم. رفتم تا شاید محبوبه‌ای دیگر پیدا کنم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم نمرده است و فکر می‌کردم روحش را به یکی داده است و جوان‌تر شده است.

4- چه روزی بود که به کرمانشاه رسیدم؟ درست به خاطر ندارم. وقتی نگاهم کرد. تمام تنم لرزید. می‌دانستم با این دل که من دارم کارم زار شده است. گفت چه هنری داری؟ گفتم هیچ. خندید. تابلوهای نقاشی که کشیده بود دور سرم شروع کردند به چرخیدم. قاب‌هایی که با دستان زیباش تراش خورده بود. و صداش که بلند شد. خودش گفت دیگر هیچ مثنوی‌خوانی زنده نمانده است. وقتی رفت، فهمیدم دیگر هیچ مثنوی خوانی زنده نیست. در کوچه‌شان نشسته بودم. کوچه‌شان دو تا بالاتر از میدان فردوسی بود. می‌خواستم از پنجره سر بکشد و بگوید بیا بالا. گفت «هرچه گفتم به قدر فهم توست / مردم اندر حسرت فهم درست». و با غیظ نگاهم کرد. نگاهش هنوز در خاطرم مانده است. انگار تمام تلخی جهان را تو دست‌هاش فشرده بود و سرکشیده بود. آن‌روز چقدر تلخ بود. کنار نی‌شکرها بودم که گفتند رفت. وقتی رسیدم همه چیز تمام شده بود. من فقط آمده بودم برای دیدن کوچه‌ای که روزی محبوب من تمام تلخی جهان را درمشتش فشرده بود و به من گفته بود لحظه وداع نزدیک است. و مرده بود. هنوز اعلامیه مرگش را دارم. بالاش شعری از خودش را نوشته‌اند:«به گدایی بر در میکده بودم همه عمر/ همت پیر مغان خادم مستانم کرد.»

این شیشه هم تمام شد. کاش می شکستمش. محکم می‌کوبیدمش به دیوار روبرو که خودم ابر وباد رنگش کرده‌ام و هر کس می‌آید و می‌بیند، می‌گویم، هشت شب و هشت روز طول کشید ولی تمام شد. خودم رنگش کرده‌ام. کاش کسی شیشه آخر را بر سرم می‌کوبید. کاش سایه‌ام بود و این کار را می‌کرد. حالا سایه‌ام مدت‌هاست که کنارم نیست. و من تنها هستم. کاش یک نفر مرا دوباره سوار قطاری می‌کرد که آن زمستان را که هیچ شباهتی به زمستان نداشت و بهار زندگی من بود را دوباره نشانم می‌داد. حالا درست 18 سال گذشته است. و من مدت‌هاست که در خلا کهکشان‌ها رها شده‌ام. کاش کسی این بند را پاره می‌کردم تا من در کهکشان‌ها گم می‌شدم. چقدراین روزها میل رفتن دارم. دوست دارم بمیرم.

............................................................................

مدت‌ها بود که دوست داشتم با کسی از محبوبه‌هایم حرف بزنم. امروز از سر صبح این میل طاقتم را برید و وادارم کرد بنویسم و نوشتم.

نیروانا، صدرا، سعید دارایی، بهارهاشمی، زهرا نوری و مینو نصرت  دوست دارم شما هم از محبوبه‌های‌تان بنویسید.

قسمتی از "مَد ومِه" نوشته‌ی ابراهیم گلستان و نامه او به نادر ابراهیمی را این‌جا بخوانید.

+  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:8   آرش.رضايي  | 

 

"برای خداحافظی" به فرهاد سپید مو كه همین حالا دارد نگاهم می‌كند و می‌خواهد بداند همین حالا كه دارم می‌نویسم چه می‌كشم. که هروقت می‌بیندم فکر می‌کند خوش بحالم که هر روز می‌توانم عاشق بشوم. انگار فراموش کرده، عشق، سپور محله نیست که هر روز صبح سر راهت را بگیرد و ماهیانه‌اش را بخواهد. عشق مثل عزراییل است که در زندگی فقط یک‌بار سراغ آدم می‌آید و هیچ‌کس چاره‌ای ندارد جز این‌که فقط بپرسد همین حالا؟ و بی‌آنکه منتظر جواب باشد، پاشنه‌اش را وربکشد و مثل بچه‌ی آدم جلو بیفتد. باید دل به دریا بزنم و بگویم: مرد، پیر شده‌ای، پیر. حواست کجاست؟!

 

رفته بودیم لشگرگ. با ماشین تو رفتیم. پیچ‌ها را می‌آمدیم پایین. مه رقیقی مدام می‌آمد جلو. زمین آن‌جا قعر پیدا كرده است. تو نگاه می‌كردی و چشم‌هات گرد می‌شد. گفتم:‹‹مواظب فرمان باش.››

ترسیدم با همان سرعت بروی ته چاله لشگرگ. می‌دانستم اهل این همه پیچ و تاب نیستی. و می‌دانم این همه پیچ و تاب خودش پیش آمد. همه چیز از اول بیهوده بود.

رسیدیم به ته چاله لشگرگ. گفتی:‹‹چاله چی هست! بگو دره!››

درست بیخ گوش تهران آهنی چاله‌ای كنده شده. چاله‌ای كه هر از گاهی بزرگترها را در خودش قایم می‌كند. ما یاد گرفته بودیم هر وقت دل‌مان تنگ می‌شود به آن‌جا برویم. هروقت هم خوش‌حال بودیم به آن‌جا می‌رفتیم. اصلاً اگر دست خود ما بود همه عمر آن‌جا می‌ماندیم. زندگی می‌كردیم. و كنار چنارهای تهرانی عكس می‌گرفتیم. تو از من و من از تو. بعد به باغبان می‌گفتیم كه از هر دومان عكس بگیرد. وقتی باغبان داشت ما را كج و كوله در لنز می‌دید، دست می‌بردم و روسری‌ات را می‌كشیدم. روسری را می‌انداختم روی شاخه چنارهای تهرانی. خرمن موهای بلند و سیاهت می‌افتاد روی سینه. می‌افتاد روی بازو. سفیدی مغلوب سیاه می‌شد. گردنت گم می‌شد. دنبالم می دویدی و من پشت چنارها قایم می‌شدم. شكلك در می‌آوردم و باز فرار می‌كردم.  باغبان از پشت چشم‌های درشتش فقط نگاهمان می‌كرد. نگاه می‌كرد و پلك نمی‌زد. وقتی روسریت را می‌آورد پایین هم نگاهت می‌كرد. روسریت را می‌كشیدی روی شانه‌ات و روی موهات و دوربین را از باغبان می گرفتی و به من كه داشتم به سیگار پك می زدم خیره می شدی. وانمود می كردم ناراحتم. و تو عكس می‌گرفتی من سیگار می‌كشیدم. عكس من و سیگار و كبریت. صورت من پشت انبوه دود. عكس حلقه‌های دود. برای همین است كه ما هیچ عكس  دو نفره نداریم. همه عكس‌های ما تكی هستند. تو ایستاده‌ای، من تكیه داد‌ه‌ام به چنار تهرانی. تو نشسته‌ای، من دست برده‌ام برای شاخه‌ها. تو  روی سبزه‌ها دراز شده‌ای و من نگاه می‌كنم به جای تو روی سبزه‌ها. همیشه تنهایی همراه ما بود.

گفتم:‹‹تنهایی با ماست همیشه››

گفتی: ‹‹با همه است جز ما. ما كه تنها نیستیم.››

گفتم:‹‹انگار از تهران دنبال مان افتاده است.›› و نگاه كردم به رد جاده‌ای كه از تهران می‌آمد و با پیچ و تابی كه می‌خورد به تو می‌رسید. نگاهم می‌افتاد روی تو. از خیرگی نگاهم ترسیدی. پس پس رفتی و من دنبالت دویدم. می‌دویدم و تو جیغ می‌كشدی و فرار می‌كردی. وقتی به تو رسیدم، دست روی دهانت گذاشتم و مدام تكرار می‌كردم:‹‹هیس هیس.››

ساكت كه شدی دستم از دهانت سرید داخل موهات. روسریت نبود. افتاده بود كنار تنه یك چنار تهرانی بزرگ. دستم را كه از لای موهای بلند و سیاهت بیرون كشیدم. خندیدم و گفتم:‹‹نه اینجا نیست.›› نگاهم می‌كردی و باز جیغ زدی:‹‹دیوانه چی می خواهی. دنبال چی هستی؟››

گفتم:‹‹تنهایی. تنهایی این‌جا نیست. با تو نیامده.›› و می‌خندیدم. آن‌قدر بلند می‌خندیدیم كه باغبان می‌آمد. بیلش را هم آورده بود. وقتی رسید، هنوز موهای بلندت آزاد بود. و باد هم نبود. هر دو باغبان را نگاه كردیم و با هم خندی