|
داستان و ادبيات
|
|
زمین سبز بود و آسمان آبی نی بر خندان نیشكر درو میكرد 1 صدای ماشینها در میان صدای زوزه سگهای دیمچه به گوش میرسید. هوا همچنان تاریک بود. هیچ ردی از جماعت نیبر به چشم نمیآمد. نیبرها نیمهشب خوابآلود و بیسروصدا بیدار میشدند و دست و رو نشسته سوار ماشینهای شرکت میشدند، میرفتند. و هوا که تاریک میشد، خسته با صورتهای سیاه و دود زده و شکمهای فرو رفته، بر میگشتند. برای همین میگویند نیبر جماعت رد ندارد. نه رفتنش دست خودش هست و نه برگشتنش. نیبرها شبها کنار سفرههای پارچهای دراز میشدند و همانجا بیگفت و حرف می خوابیدند. نرگسی از خانه بیرون زد. دستی به کمرش کشید، بدنش را کش داد و به جایی که صدای ماشینها میآمد نگاه کرد. سگش هم بلند شد، بدنش را کشید، خودش را تکاند و باز همانجا دراز شد و سرش را روی دستهاش گذاشت. سگ خالمخالی دوباره خوابید. ماشینهای حمل نیبر از تپهها گذشته بودند و از دیمچه دورشده بودند. تک و توک خروسهایی که بیدار بودند، صداشان شنیده میشد. چراغ خانههای حلبی دوباره خاموش شد. دیمچه مثل سواری که از اسب افتاده باشد، تکانی به خود داد، لحظهای روی زانو نشست، گویی توان یا میل بلند شدن ندارد، همانجا دراز شد و مانند کودکی یتیم و گرسنه پاهاش را جمع کرد و به شکم خالیاش چسباند. خانههای حلبی بینظم، بدون کوچه، توهم توهم با سقفهای کوتاه در یک دیگر پناه گرفته بودند. دیمچه دوباره به خواب رفت. شب سنگین همچنان پا برجا مینمود. نرگسی مدتی همانطور ایستاد و به نقطهای در دور دست نگاه میکرد. هر چند در دور دست هیچ نقطهای نبود و سیاهی شب چنان سنگین بود که هیچ چشمی در آن نفوذ نمیکرد. ولی میتوانست بفهمد ساعت باید از 3 نیمه شب گذشته است که نیبرها به مزارع رفتهاند. همانوقت ستارهای از آسمان افتاد. مسیر موربی را طی کرد و در جایی که سمت نیشکرها بود فرو رفت. نرگسی از سر شب چند بار بیدار شده بود و هر بار تلاش کرده بود، بخوابد. امشب خواب درچشمش قرار نمیگرفت. و با هیچ قیمتی خیال بازگشت نداشت. چند بار قصد بیدار شدن کرد اما میلش نکشید. فکر کرد هنوز وقت صحرا رفتن نیست. و زود صحرا را از یاد برد. خیالش رفت سمت کوه، درختهای بلوط و سرداری بلند مجیدخان و فشنگها و برنوی کوتاه آلمانی حمایل گردنش. نرگسی دیگر پیر نبود، جوان بود، کنار تیرک سیاه چادر ایستاده بود و دست زده بود به گودی کمر باریکش. همه دشت سبز بود. و باد بوی بلوطهای سبز را تا سیاه چادر ایل میآورد. مادیانهای کره با دست و پای کوچک و نیقلیان از زمین کنده میشدند و دوباره مینشستند روی زمین و روی دستها. صدای گلولهها خبر از آمدن خان میداد. نرگسی میدانست الان سواران از پشت کوه سر میرسند. گرداگرد سیاه چادرها یورتمه میروند و توشمالها با ساز و دهل به پیشوازشان میروند. نرگسی تند تند موهاش را خرماچین می کرد و مینارش را رها می کرد روی پشتش و موهای بورخرماچین مثل دو مار زنده تا کفلهاش میآمد. آنجا به هم دیگر میرسیدند و در هم گره میشدند. مجیدخان هم پیشاپیش سوارها با قیقاچ بازی میآمد با صدای سرنا و دهل تیر میانداخت و مثل موهای بلند نرگسی دور اسب میپیچید، از کمر اسب پایین میسرید و از یالش بالا میآمد و در همانحال با برنو تیر میانداخت. و همه میفهمیدند خان خوشحال است، یا غارت خوب آمده یا شکار به دهان خان مزه کرده است. خیال نرگسی هنوز در پی ایل است. همراه ایل سوار بر مادیان میان سال تا نک قلههای سفید پوش سفر میکرد. بوی نان تیری سفید و تازه و خون آهو در مشامش میپیچید. دم و گرمای صحرا و هجوم پشهها از سر شب رهاش نمیکرد. بیدار بود که گفت:«نور به قبرت ببارد خان. راحت شدی، نبودی ببینی.» دوست داشت به بهانه دستآب هم که شده از جا بلند شود و آبی به دست و صورتش بزند. یادش افتاد از سر شب که نان هندوانه خورده است به دستآب نرفته است. فکر کرد، این وقت شب! و باز همانطور دراز شد. صدای ماشینها که آمد هم بیدار بود. با خودش گفته بود:«حالا نه، مردهای ایل دارند میروند مزرعه. باید کمی بیشتر بگذرد.» همانطوری که دراز شده بود و چشمهاش را بسته بود با دست رد خارهای کف دستش را گرفت. و با خارها بازی کرد. از درد و خارش جای خارها خوشش میآمد. اگر روز بود، سوزن در چرک خارها میکرد و تا ریشه زرد و خیس خارها را بیرون نمیآورد و با دست جای گوشت پاره را هم نمیآورد، آرام نمیگرفت. ماشینها که رفتند، نرگسی بلند شد و دم در آمد و دستهاش را به گودی کمرش گذاشت. مردهای ایل از دیمچه خارج شده بودند. حالا دیمچه بود و زن ها و بچه های نابالغ. آفتابه پلاستیکی را از کنار دیوار حلبی برداشت و سمت یکی از تپههای جنوبی راه افتاد. به قدر 50 قدم که دور شد، در کام تاریکی گم شد. نرگسی هنوز در تاریکی تپههای جنوبی قرار نگرفته بود که صدای خرخری شنید. فکر کرد صدای سینه گربه است. و همچنان به راهش ادامه داد. صدا که بیشتر شد، ایستاد و گوشها را تیز کرد. فکر کرد به صدای گراز میماند. خودش را کمی جمع و جور کرد و نشست تا جثه گرازها را بهتر ببیند. واحد گرازکُشی در فصل برداشت به جان گرازها میافتاد. صدای بلژیکیها صحرا را پر میکرد. گرازها تار و مار میشدند یا رم میکردند سمت دیمچه. و به دیمچه میریختند. خانههای حلبی را با پوزههای سفت و سختشان تا میکردند. خانهها سر زن و بچه خوابآلود ایل خراب میشد. نرگسی روی زمین خم شد، زانوهاش به زمین رسید، هر چه نگاه کرد، سوی چشم گرازها را ندید. صدای خرخر همچنان از درون تاریکی به گوش رسید. از لای صدا گاهی نالهای هم به گوش میرسید که نرگسی را به یاد ناله بیجان نوزادی میانداخت که بند ناف دور گلوش افتاده است. صدای نوزاد مانند از کنار بوتهای میآمد. آفتابه با صدای خفهای از دستش رها شد و روی زمین افتاد. صدای قل قل آب آفتابه خیلی زود داخل ماسهها گم شد. پا تند کرد و به نزدیکی سیاهی رسید. مایهای که در زیر نور کمرنگ ستارهها و ماه برق میزد را دید. سیاهی بلند دراز به دراز پای بوته افتاده بود. سرش را داخل خارها کرده بود و صورتش پیدا نبود. نرگسی دستش را روی بدنش گذاشت، میخواست از آدم بودنش اطمینان پیدا کند. مایه لزجی سراسر بدنش را پوشیده بود و بدنش برق برق میزد. از سیاهی هیچ حرکتی دیده نمیشد. از بالا نگاهش کرد به هیچ یکی از مردهای دیمچه شبیه نبود. دبیت سیاهش پاره شده بود و از زیر لباس کار بیرون افتاده بود. انگار گرازها تکه پارهاش کرده بودند. همه بدنش خونی بود:«گله هزارتایی گراز از روش گذشته است!» سرش را بلند کرد و صورت خونیاش را نگاه کرد. متوجه چال گلوش شد. رگههای خون از گردنش به طرف صورت و سینه بیرون میآمد. تا کمر خونی بود. لباس به بدنش چسبیده بود و کاکلهاش خونیاش بود. کاکلهای مرد شبیه سر شاخههای نیشکر بود. و مثل یک دسته جاروی خشک به خون ماسیده بود. گفت:«چند وقت است مرده؟ شاید هم زنده باشد. بدنش که هنوز گرم است.» سرش را که بلند کرد، خون به قدر یک آفتابه از دهانش بیرون ریخت. خون دهانش با خون گلو قاطی شد و دست و لباس نرگسی را تر کرد. به صدای نرگسی خروسهای خوابآلود از خواب پریدند و سگهای دیمچه شروع کردند به واقواق. نرگسی همچنان جیغ میزد و سگها و خروسها مدام و بیوقفه پارس میکردند. سگها که صدای نرگسی را میشناختند به سمت محل صدا دویدند و خیلی زود گرد نرگسی حلقه زدند. کمکم ساکنان دیمچه جل و جا را ول کردند و از شب جدا شدند. همه به طرف صدای سگها و جایی که جیغ نرگسی میآمد، دویدند. زنها با گیسهای پریشان یا بافته شده و بدون مینار و پاهای لخت از میان خارها گذشتند و دور نرگسی را گرفتند. با دید جنازه خونین دست و پاشان شل شد. بیهدف دور بر نرگسی و جنازه میچرخیدند. نرگسی که از پشت جنازه را گرفته بود، داد زد:«چه می کنید! این جنازه است. کمک کنید تا جمع و جورش کنیم.» یکی از زن ها گریان گفت:«کی هست. از مردهای خودمان است یا کمپیه؟» «جنازه است. هر کی هست از ایل است.» زن علیرستم که داشت صورت مرد را از نزدیک دید می زد، گفت:«معلوم نمیکند. صورتش پیدا نیست. شاید غریبه باشد. از کجا مطمئنی؟» «از کجا؟ از جایی که تو این خاک غریبه نمیمیرد. ایلیاتی است، دبیت زیر لباسش را نگاه کن. ایلیاتی جوانمرگ شدهای است که به تیر غیب گرفتار شده.» زنها به سر و رو میزدند و مدام خودشان را به بالا و پایین هیکل خونین میرساندند و بر میگشتند. «چی شده؟ مرده ندیدید. نکند از خون میترسید؟ کمک کنید تا این را به داخل دیمچه برسانیم.» زن آکیا پرسید:«مرده؟» «نه هنوز خرخر میکنه.» زنها نگاه میکردند. نرگسی یک تنه جنازه را میکشید، گفت:«مرده باشد هم جاش اینجا نیست. بدنش گرم است. کمک کنید. دست و پاش را بلند کنید تا خانه خودم.» زنها هیکل سنگین را از میان تاریکی بیرون کشیدند. سگها همچنان پارس میکردند و کمی دورتراز خانه نرگسی ایستاده بودند. سگ خال مخالی نرگسی همچنان همراه جنازه میآمد و پارس میکرد. گاه گاه به پر و پای نرگسی گیر میکرد. جنازه را بالای اتاق گذاشته بودند. سگ نرگسی دم در اتاق ایستاده بود و دم تکان میداد. روز شده بود و تیغه آفتاب از لای درز حلبیهای سقف داخل میشد و روی صورت جنازه میافتاد. نرگسی گردن مرد را با پارچههای تمیزی که لای خرت و پرت صندوقچه پیدا کرده بود، بست. خون بند نمیآمد. خون از دهان به پنبههای زردی که روی دهانش بود، میزد. پنبههای زرد آرام آرام رنگ عوض میکردند و به یک گوله سرخ و ارغوانی تبدیل میشدند. نرگسی دست میبرد و از لای بالش پارهای دستههای زرد پنبه را بیرون میکشید و لای زخم گلو و دهان مرد میگذاشت. بالش مثل لاشهای شده بود که کفتارها نصف و نیمهاش را خورده بودند. نصف پنبههای زرد رنگ بالش خالی شده بود. نرگسی پنبههای خونی را روی مینار کهنهای کنار دیوار حلبی جمع میکرد. زنها مدام آفتابه را پر میکردند و نرگسی صورت خونین مرد را با پنبه زرد از دلمههای خون تازه و خشک پاک میکرد. سگ نرگسی همچنان پارس میکرد و دم میجنباند.
+
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:33 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
به: فرید یوسفآبادی عزیز دكترگفت:«چند وقته كابوس میبینی؟» «ما همیشه كابوس میبینیم آقا.» مادرمیگفت:«زنهای این مملكت شبی دو جین كابوس میزایند. مردها ازروزی كه از جنگ با روس برگشتند رجلیت خود را از دست دادند. ما همیشه کابوس میبینیم آقا.» پینوشت: دیروز در دفتر نشر چشمه حاضر شدم و رسماً قرارداد "دلقک و رویا" را امضاء کردم. رمان خوز را سال ۸۴ شروع کردم، دلقک و رویا که آمدند خوز را کنار گذاشتم. از نشر چشمه که بیرون آمدم فقط دوست داشتم زودتر به خانه برسم و درست بعد از ۳ سال برای اولینبار "خوز" را بخوانم. همین روزها باید نوشتن "خوز" را به طورجدی شروع کنم. میخواهم "خوز" را تا آخر سال تمام کنم.
+
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||