|
داستان و ادبيات
|
|
طرفه بودن روایت و شگفتانگیزاننده بودن آن برای خواننده، خاصیت اصلی طنز بودن یک اثر ادبی است. آیا ما در شبانه روز کم به اقوال محیرالعقول سیاست مداران میخندیم؟ اینها همه طنز هستند. کار هیتلر و استالین و همه دیکتاتورها دقیقاً به خاطر این ویژگیهاست که خندهدار است. خندهدار است چون آنها میخواهند طبیعت انسان را محو یا نادیده بگیرند. ممکن است در نگاه به کار یک سیاستمدار یا مصلح قلابی و دیکتاتور، ما به راحتی تشخیص دهیم که آنها دیوانهاند ولی رفتار پیرمرد دریا زده همینگوی یا دون کیخوته یا همان دنکیشوت سروانتس چنان هنرمندانه طراحی و خلق شدهاند که خواننده عادی به راحتی نمیتواند تشخیص دهد که براستی او دیوانه است یا خیر؟! و از همینجا، اهمیت و اصالت اثر ادبی و قلابی و غیر هنرمندانه بودن آثار و اعمال سیاست مداران غیرقابل مقایسه میشود. به همین دلیل شخصیتهای عجیب و غریب و منتقدان برجسته هنری نیز تاکنون به ضرس قاطع نتوانستهاند حکم در تراژدی یا کمدی بودن اثری مانند دنکیشوتبدهند. اگر بپذیریم که کمدی یا تراژدی بودن یک اثر در ذات و ماهیت عمل قهرمانان و شخصیتهای داستان قرار دارد، پیرمرد و دریای همینگوی یک کمدی ناب است، همچنان که دنکیشوتسروانتس. دنکیشوتنجیبزادهی روستایی بیدست وپایی است که از مال و منال دنیا دستش تهی است. عمرش از 60 و 70 هم گذشته است و مرگ را پیش رو و در دنباله خود مشاهده میکند، بی آن که در زمانه خود زیست کرده باشد و اصولاً زمانه بر خلاف او در جریان است. عصر حماسی فئودالیسم به قهقهرا رفته و خرده بورژوازی در حال تشکل می باشد. در این میان دنکیشوتاحساس ترس میکند. ترس از مردن خود و به پایان رسیدن عصر قهرمانان و شوالیههایی که نماد و نشانه عصر او هستند. دنکیشوتدهقانی است مثل فردوسی که در جستجوی قصههای پهلوانی است و تمام وقتش را برای خواندن این قصهها میگذارد. او سعی میکند خود به جای این پهلوانان گم شده سوار اسب شود و کلاه و ذره بپوشد و به جنگ موهومی برود که پایانش مشخص است. یکتنه به جنگ موجودات خیالی و اشباح میرود، لشگرها را تار و مار میکند و چون شوالیههای قسم خورد در راه نجات نیازمندان بر میآید. دیوانگی و طنز و لودگی موجود در قصه سروانتس ریشه در همین جابجایی دارد. جابجایی آدمهای یک عصر با آدمهای عصری دیگر. پیرمرد و دریا نیز همین حکایت است. در عصری که ماهیگیری به یک صنعت تمامعیار تبدیل شده است و شکار دیگر محدود به مصرف نیست و ناوها و کشتیهای بزرگ تمام دریاها را آلوده کردهاند و شرح مسابقات بیسبال و فوتبال آمریکایی از قلب آمریکا به تمام جهان مخابره میشود، جنمی که پیرمرد یک لاقبا برای شکار حماسی خود به خرج میدهد، مضحک و خندهآور تلقی میشود. پیرمردی نحیف که روزگاری خود قصه سواحل بوده است در حسرت یک صید بزرگ، یک عمل قهرمانانه میسوزد، به دریا میزند تا بزرگترین صید زندگیاش را به دست آورد. ماهیيی را صید کند که تا کنون کسی ندیده است. اصلاً نسل این ماهیها برافتاده است. برای صید این ماهی باید خیلی از ساحل دور شد. خیلی. اگر دنکیشوترعیتی مانند سانچوپانزا دارد که نمادی از عصر وارونه اوست، نماد کاملی از انسان سودجو و لذتطلب، پیرمرد همینگوی نیز با کودکی دمخور است که از خودش نزارتر است. و به جنگی میرود که پایانش مشخص است. این پایان را هم ماهیگیران میدانند، هم پسرک و هم مرد صاحب بار دهکده ساحلی. دنکیشوت میرود تا کژیها را راست کند. پیرمرد هم میرود بزرگترین صید زندگیاش را از دریا دشت کند. نتیجه هر دو یکی است؛ انجام یک عمل قهرمنانه و دنکیشوتوار. کاری فراتر از مردمان عصر و این دیوانگی است. برای همین است که پیرمرد مدام با خودش حرف میزند. میخواهد بفهمد هنوز دیوانه نشده است. و برای همین است که دنکیشوت مدام با سانچو حرف میزند، میخواهد مطمئن شود که دیوانه نشده است. و وقتی هم میفهمد که دیوانه است، باور نمیکند و گناه این کار را به دشمنان عصر شوالیه ها میاندازد، یعنی ساحران. حقیقت این است که دنکیشوت همان اندازه مضحک است که هر قهرمانی در عصر خود. مگر مسیح در عصر خود، مضحکه دست کودکان، سربازان و خاخامهای زمان خود نبود؟! اگر دنکیشوت انتقامی تلخ و خندهدار از عصر سروانتس است، پیرمرد و دریا انتقام تاریخی انسان از دنیا و پدیدههای طبیعی است که حالا دیگر چندان هم طبیعی نیستند. آرمانهای این دو شخصیت بسیار به هم نزدیک هستند، صلح و صفا و عدالت، عشق و محبت. طنز کار آنجاست که این همه فقط با جنگ به دست میآید. جنگ با طبیعت یا فرا طبیعت. و از همینجا میتوان نگاه طنز و طرفه همینگوی و سروانتس و شباهت این دو را دریافت. اگر دنکیشوت احساس فراخواندگی و رسالت برای تحقق آرمانهای مانند نجات جهان از آشفتگی و مصیبت دارد، پیرمرد ماهیگیر رسالت خود را شکار بزرگترین صید زندگی مردمان ساحل میداند که از گرسنگی درمانده شدهاند و هیچکدام وضعیتی بهتر از او ندارند. همه لخت، گرسنه و مصیبت زدهاند. و در پایان چیزی که فراچنگ این مردان خواهد آمد، شهرت و افتخار پهلوانی است. پیرمرد ماهیگیر یک روز در سپیده صبح سوار قایق خود میشود و به سوی دریای پهناور و به دورترین جای اقیانوس میرود. دنکیشوت نیز در سفیده صبح، مخفیانه و مسلح به نیزه و سپر بر اسبش سوار میشود و از در پنهانی حیاط خانهاش به دنبال ماجراها، سر به بیابان میگذارد. لیکن نه دونکیشوت هنوز رسماً به مقام شوالیه درآمده است و نه پیرمرد دریازده هنوز بزرگترین صید زندگیاش را از دریا گرفته است. سروانتس با خلق آسیاهای بادی و تصویر نخستینی که دونکیشوت از آن آسیاها در ذهن ساخته است یا لگن یک سلمانی که صاحبش آن را به جای چتر بر سر گذاشته است تا او را از باران در امان بدارد و دونکیشوت آن را همان کلاهخود سحرآمیز افسانهایاش میپندارد و احساساتش از آن مایه میگیرد، و بیان این جمله "من فکر میکنم که آنچه میبینم همان است که میگویم" و پندارگرایی او دقیقاً مشابه گفتگوهای درونی پیرمرد ماهیگیر است. هر دو با صدای بلند با خود فکر میکنند. و خواننده را به درون دنیای خود میکشند. صلح طلبی پیرمرد بعد از صید بزرگ و تلاش برای بیان این فکر بخشهای زیادی از رمان همینگوی را تشکیل میدهد. درست به مانند دنکیشوت که بعد از خوردن کتکی سخت و در مهمانی چوپانان دم از آرمان صلحطلبی خود و خوشبختی میزند. و غریب این که هر دو سخت کوشانه میخواهند از این آرمان (دنکیشوت خصال پهلوانی و ماهیگیر صید بزرگ) دفاع کنند. شباهت همينگوی و سروانتس که هر دو از جنگ برخاستهاند نیز کم نیست. اگر همینگوی یک پایش فلج گشته، سروانتس دست چپش دچار مصدومیت شده است. از 1571 زندگی فعالانه و قهرمانی سروانتس در ارتش آغاز شد و در جنگ لپانتو Lepanto با عثمانیها شرکت کرد و رشادتها از خود نشان داد، در همین جنگ دست چپ خود را از دست داد و پس از التیام باز به جنگ ادامه داد و با ماجراهای تازه روبرو شد. سروانتس تا آخر عمر معلول میماند، در راه برگشت به وطن نیز دزدان دریایی در مدیترانه کشتیشان را به الجزیره میبرند و او مدتی در زندان الجزیره حبس میشود و پس از ده سال اسارت به کشورش باز میگردد و پس از تمام ناکامیها با زبانی طنز دنکیشوت را مینویسد. او هرگز تحصیلات مرتبی انجام نداد. همینگوی (1899-1961)، پدری طبیب داشت. از کودکی همراه پدر برای مداوای بومیها سفر میکرد. در هیجدهسالگی دواطلبانه در جنگ جهانی اول شرکت کرد، به سختی مجروح گشت، در حدود یکسال در بیمارستان به سر برد. سپس با تجربه دردناک و خشونتآمیزی که از جنگ به دست آورده بود، به شیکاگو بازگشت و به عالم مطبوعات وارد شد. به عنوان خبرنگار به اروپا فرستاده شد و در جنگ اسپانیا به نفع جمهوریخواهان شرکت کرد. و باقی عمر را به نوشتن گذراند. گوشه ای از دنیای افسانه ای جنوب من! ببینید، حتماً لذت می برید. فتوبلاگ رضا محسنی http://zirsigari.com/
+
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:1 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
گنهی کردم و دل دادم و عاشق شدهام سنگسارم بکنید ای از خدا بیخبران
+
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 23:17 آرش.رضايي
|
|||||
|
|
|||||
|
گويند که دوزخی بود عاشق و مست قولیست محال که دل در آن نتوان بست گرعاشق و میخواره به دوزخ باشند فردا بينی بهشت همچون کف دست
+
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:17 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
داستايفسكی با نوشتن رمان جنايت و مكافات: بزرگترين سيلی را به صورت ملت روسيه زده است.
+
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:41 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
چون میگذرد ملالی نيست. ملالی نيست اگر بگذرد.
+
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:15 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
خشت بر بالين و پا بر تارم هفت آسمان دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
پینوشت: امروزم را با اين بيت آغاز كردم. عاقلان دانند كه موضوع اين شعر چيست. يكي از اين عاقلان دانا دكتر باستانی پاريزی است كه كنارش زانو زده بوديم در محضر يكي از مظاهر ظهور العشق الاعلی ياد آن روزها بخير گفتگوهای بيهودگی را بخاطر بسپاريد.
+
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:10 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||
|
این روزها مریضم. و در این مریضی گاهی هوش و هوسم مال خودم نیست. میدانی چقدر دوستت دارم ولی نمیدانی برای دخترِ معلم قدیمیام كه همیشه فكر میكنم موهای صاف و سفیدش را یكوری خواب داده و دارد در آینه سیگار میكشید چقدر حرمت قایلم. اما گفتم من در كاری كه آخرین قمار زندگیام باشد، سخت گیرم و باید به من حق بدهی. باید حق بدهی كه من دو تا پیرهن از تو بیشتر پاره كردهام و سوی چشمهام این روزها كم شده است. همین دیروز رفتم دكتر چشم. و گفت شماره چشمهات عوض شده است. میفهمی كه چه میگفت! شماره چشمهام! راسیتش دو تا شماره را تا حالا تغییر ندادهام. یكی شماره پاهام كه نمیدانم از كی ۴۳ شده است و یكی شماره چشمهام كه از كلاس دوم دبیرستان باهنر كه آقای عطاری معلم ورزشمان بود و گاهی كنار میدان میایستاد و مثل ناصرخان حجازی سیگار میكشید و ما افتخار میكردیم آقا معلممان عضو تیم ملی بوده است و آن یكی دوستش كه دروازهبان تیم ملی بود و حالا رفته بود رومانی و من دوست داشتم دروازهبانی باشم مثل ناصر حجازی و آن یكی دوست آقا معلممان كه رفته بود رومانی، و از همانوقت شماره چشم و پاهام ثابت بوده است. حالا كاری ندارم كه آستیگمات بودم و بعد فهمیدم كه كوررنگی دارم. ولی دكتر دیروز بدون هیچ شرم و حیایی گفت كه چشمهات دو شماره عوض شده. من فقط مات نگاهش كردم. حالا اگر تو جای من بودی چه میكردی. چه میكردی با دو تا شمارهای كه از میان صدها و هزارها شماره تلفن و شماره پلاك و شماره قبر و هزار و یك شماره كوفت و زهرماری دیگر به یادت مانده است و حالا یكی كه معلوم نیست كجاش میخارد بهت میگوید، شماره چشمهات عوض شده! حالا كه سوی چشمهام دو شماره كم شده، چقدر حق دارم سرت داد بكشم؟ خودت به یاد داری كه چه حرفها خوردم از جماعتی كه تعهد مرا به ادبیات صرف، كافی ندانستند و خودت بیشتر شنیدی و بهتر دفاع كردی از هجمه و هیاهویی كه به جان آساره عزیز، من هیچ خبری نداشتم. نه عامل بودم و نه فاعل و نه جاعل. آساره جان همین چیزهایی كه گفتم و چیزهای زیادی كه این روزها درب و داغانم میكنند، مرا وادار به نوشتن میكنند. این كه ببینم كسی یك موضوع راخراب كند عصبی میشوم. این كه یكبار نه، صدبار گفتم دخترم زبانت بینظیر است. نوشتن همان نوك قلمت است. كافی است بخواهی بنویسی و گفتم دخترم دست بردار از این بازیگوشی. گوش دادی؟ ندادی. هزار تا قسم قرآن هم بخوری من باورم نمیشود كه نمیشود. آخر چطور دستت آمد این كار را با خودت با نوشتهات بكنی! متنی به این قشنگی این طور نامتعهدانه و باری به هر جهت باید نوشته شود! اینجور تمام میشود؟ تورا جان كسی كه دوستش داری و موهای سفید و صافش را یكوری خواب میدهد چندبار خواندیاش؟ دیروز غذا را آوردند. روغن توش قل میخورد. من بیخرد هم زدم به تیپ سالاد. همین و از چاله افتادیم تو چاه. از دست روغن افتادیم تو نمك. بعد هم پشت بندش گیر دادیم به دختر آقامعلممان. به همین راحتی. او هم نه گذاشت و نه برداشت و پنجرهاش را بست. كه چی؟ كه قهرم، كه به تو ربطی ندارد. كه من این جوریم و سرش را برگرداند به عقب كه چی؟ كه برو به درك. با "یک کیف چرمی قهوهای یا اصلاً سرمهای رفته است تو نخ یک تکه زمین، یک کمد چوبی یک درخت گوشه حیاط و یک بوته گل" و مثل بچهها قهر كرده است. حالا زده است كه اینجا مال من است و هی مثل دختر دبستانیها تكرار كرده كه این مال من است كه یعنی به تو ربطی ندارد. كه الهی به خانه نرسی و الهی خواب به خواب بروی. در عوض من هرچند حالم خوب نبود و پاهام رو پا بند نبود و ورم كرده بود و شده بود دو تا جوال پر از كاه به خانه رسیدم و تخت تا صبح خوابیدم. علی عبدالهی كه قرارمان بود با هم برویم نمایشگاه و برویم برای معرفی آخرین ترجمههاش كه فكر می كنم از فاوست بود. و نرفتم و برگشتم خانه. و هم به خانه رسیدم و هم خواب به خواب نرفتم. حالا هم دخترم آنجا مال تو، اینجا هم مال تو. یعنی اصلاً زبلخان اینجا زبلخان آنجا و زبلخان همهجا. خودم یكی را میشناسم كه ۱۱ تا وبلاگ دارد. با یكیاش با بزرگان ادب حشر و نشر دارد. یكیاش ترجمههاش را میچپاند آن تو. بقیه هم یا برای سیاسیبازی و یا دختربازی و این حرفها. دخترم آساره همهجا مال تو است ولی فراموش نكن كه یكی هست كه با عمو گاومیش گفتنهات آرام میشود و یكی هست در این دنیا كه عمو گاومیش فقط مال اوست و فقط او حق دارد بگوید عمو گاومیش. كی بود كه اولینبار گفت، آساره دختر مكزیكی!؟
+
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:18 آرش.رضايي
|
|||||
|
|
|||||
|
"بيرون آمد، روي ايوان ايستاد و دوباره مالك تنهايي خود شد..." از مجموعه داستان "پرندگان مي روند در پرو مي ميرند" نويسنده: رومن گاري ترجمه: ابوالحسن نجفي نشر: كتاب زمان، چاپ اول 1352
داستان اول این مجموعه را اينجا بخوانید
+
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 7:55 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||