|
داستان و ادبيات
|
|
ماه پانزده ساله آمد در ذهنم. خندیدم و چشمها را بستم. باد در جامهي سپيد و بلندم افتاده بود. من ميدويدم. سواران از اين سوي دشت به تاخت ميرفتند و باز ميگشتند. سيتن بودند كه ماه را ميان خويش تقسيم كرده بودند. خورشيد بيحجاب بود. من گرمم شده بود. زمين سبز بود. شبانگاه گوسفندان با پستاني پر از شير از ميان گلهاي كبود و آتشين به خانه باز ميگشتند. قطرههای شیر چکه میکرد روی سبزهها، کنار گلها. برهها گلها را لیس میزدند. پدر كمربند بر جامه نيلياش بسته بود و آواز ميخواند. من آبستن ماه بودم. چشمهام میسوخت. در سينهام عشق كسي بود كه همه عمرش تكرار پانزده سالگي من بود. روشن روان و فراخ سينه. من بر او نماز ميخواندم، آن زمان كه سي مرد ماه را ميان خويش قسمت كرده بودند. مردان جامههاي رنگ رنگ داشتند. سفيد و سبز، زرد و سرخ. اما دلدار من تنها كسي بود كه همه عمرش تكرار پانزده سالگي بود. سپيد ميپوشيد و همه دانايي را با خود داشت.
+
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 9:2 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||