|
داستان و ادبيات
|
|
به: فرید یوسفآبادی عزیز دكترگفت:«چند وقته كابوس میبینی؟» «ما همیشه كابوس میبینیم آقا.» مادرمیگفت:«زنهای این مملكت شبی دو جین كابوس میزایند. مردها ازروزی كه از جنگ با روس برگشتند رجلیت خود را از دست دادند. ما همیشه کابوس میبینیم آقا.» پینوشت: دیروز در دفتر نشر چشمه حاضر شدم و رسماً قرارداد "دلقک و رویا" را امضاء کردم. رمان خوز را سال ۸۴ شروع کردم، دلقک و رویا که آمدند خوز را کنار گذاشتم. از نشر چشمه که بیرون آمدم فقط دوست داشتم زودتر به خانه برسم و درست بعد از ۳ سال برای اولینبار "خوز" را بخوانم. همین روزها باید نوشتن "خوز" را به طورجدی شروع کنم. میخواهم "خوز" را تا آخر سال تمام کنم.
+
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||