تبليغاتX
گاوميش - آساره عزيز، دختر مكزيكي
داستان و ادبيات
 

این روزها مریضم. و در این مریضی گاهی هوش و هوسم مال خودم نیست. می‌‌دانی چقدر دوستت دارم ولی نمی‌‌دانی برای دخترِ معلم قدیمی‌‌ام كه همیشه فكر می‌‌كنم موهای صاف و سفیدش را یك‌وری خواب داده و دارد در آینه سیگار می‌‌كشید چقدر حرمت قایلم. اما گفتم من در كاری كه آخرین قمار زندگی‌ام ‌باشد، سخت گیرم و باید به من حق بدهی. باید حق بدهی كه من دو تا پیرهن از تو بیشتر پاره كرده‌ام و سوی چشم‌هام این روزها كم شده است.

همین دیروز رفتم دكتر چشم. و گفت شماره چشم‌هات عوض شده است. می‌‌فهمی‌ كه چه می‌‌گفت! شماره چشم‌هام! راسیتش دو تا شماره را تا حالا تغییر نداده‌ام. یكی شماره پاهام كه نمی‌‌دانم از كی ۴۳ شده است و یكی شماره چشم‌هام كه از كلاس دوم دبیرستان باهنر كه آقای عطاری معلم ورزش‌مان بود و گاهی كنار میدان می‌ایستاد و مثل ناصرخان حجازی سیگار می‌كشید و ما افتخار می‌كردیم آقا معلم‌مان عضو تیم ملی بوده است و آن یكی دوستش كه دروازه‌بان تیم ملی بود و حالا رفته بود رومانی و من دوست داشتم دروازه‌بانی باشم مثل ناصر حجازی و آن یكی دوست آقا معلم‌مان كه رفته بود رومانی، و از همان‌وقت شماره چشم و پاهام ثابت بوده است.

حالا كاری ندارم كه آستیگمات بودم و بعد فهمیدم كه كوررنگی دارم. ولی دكتر دیروز بدون هیچ شرم و حیایی گفت كه چشم‌هات دو شماره عوض شده. من فقط مات نگاهش كردم. حالا اگر تو جای من بودی چه می‌كردی. چه می‌‌كردی با دو تا شماره‌ای كه از میان صدها و هزارها شماره تلفن و شماره پلاك و شماره قبر و هزار و یك شماره كوفت و زهرماری دیگر به یادت مانده است و حالا یكی كه معلوم نیست كجاش می‌‌خارد بهت می‌‌گوید، شماره چشم‌هات عوض شده! حالا كه سوی چشم‌هام دو شماره كم شده، چقدر حق دارم سرت داد بكشم؟ خودت به یاد داری كه چه حرف‌ها خوردم از جماعتی كه تعهد مرا به ادبیات صرف، كافی ندانستند و خودت بیش‌تر شنیدی و بهتر دفاع كردی از هجمه و هیاهویی كه به جان آساره عزیز، من هیچ خبری نداشتم. نه عامل بودم و نه فاعل و نه جاعل.

آساره جان همین چیزهایی كه گفتم و چیزهای زیادی كه این روزها درب و داغانم می‌كنند، مرا وادار به نوشتن می‌كنند. این كه ببینم كسی یك موضوع راخراب كند عصبی می‌شوم. این كه یك‌بار نه، صدبار گفتم دخترم زبانت بی‌نظیر است. نوشتن همان نوك قلمت است. كافی است بخواهی بنویسی و گفتم دخترم دست بردار از این بازی‌گوشی. گوش دادی؟ ندادی. هزار تا قسم قرآن هم بخوری من باورم نمی‌شود كه نمی‌شود. آخر چطور دستت آمد این كار را با خودت با نوشته‌ات بكنی! متنی به این قشنگی این طور نامتعهدانه و باری به هر جهت باید نوشته شود! این‌جور تمام می‌‌شود؟ تورا جان كسی كه دوستش داری و موهای سفید و صافش را یك‌وری خواب می‌‌دهد چندبار خواندی‌اش؟

دیروز غذا را آوردند. روغن توش قل می‌خورد. من بی‌خرد هم زدم به تیپ سالاد. همین و از چاله افتادیم تو چاه. از دست روغن افتادیم تو نمك. بعد هم پشت بندش گیر دادیم به دختر آقا‌معلم‌مان. به همین راحتی. او هم نه گذاشت و نه برداشت و پنجره‌اش را بست. كه چی؟ كه قهرم، كه به تو ربطی ندارد. كه من این جوریم و سرش را برگرداند به عقب كه چی؟ كه برو به درك. با "یک کیف چرمی‌ قهوه‌ای یا اصلاً سرمه‌ای رفته است تو نخ  یک تکه زمین، یک کمد چوبی یک درخت گوشه حیاط  و یک بوته گل" و مثل بچه‌ها قهر كرده است. حالا زده است كه این‌جا مال من است و هی مثل دختر دبستانی‌ها تكرار كرده كه این مال من است كه یعنی به تو ربطی ندارد. كه الهی به خانه نرسی و الهی خواب به خواب بروی. در عوض من هرچند حالم خوب نبود و پاهام رو پا بند نبود و ورم كرده بود و شده بود دو تا جوال پر از كاه به خانه رسیدم و تخت تا صبح خوابیدم. علی عبدالهی كه قرارمان بود با هم برویم نمایشگاه و برویم برای معرفی آخرین ترجمه‌هاش كه فكر می‌ كنم از فاوست بود. و نرفتم و برگشتم خانه. و هم به خانه رسیدم و هم خواب به خواب نرفتم. حالا هم دخترم آن‌جا مال تو، این‌جا هم مال تو. یعنی اصلاً زبل‌خان این‌جا زبل‌خان آن‌جا و زبل‌خان همه‌جا. خودم یكی را می‌‌شناسم كه ۱۱ تا وبلاگ دارد. با یكی‌اش با بزرگان ادب حشر و نشر دارد. یكی‌اش ترجمه‌هاش را می‌چپاند آن تو. بقیه هم یا برای سیاسی‌بازی و یا دختر‌بازی و این حرف‌ها.

دخترم آساره همه‌جا مال تو است ولی فراموش نكن كه یكی هست كه با عمو گاومیش گفتن‌هات آرام می‌‌شود و یكی هست در این دنیا كه عمو گاومیش فقط مال اوست و فقط او حق دارد بگوید عمو گاومیش.

كی بود كه اولین‌بار گفت، آساره دختر مكزیكی!؟

 

- صادق چوبك و قصه‌ی تلخ‌اش را اين‌جا بخوانيد

- شکل واقعی من را این‌جا ببینید

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:18   آرش.رضايي