تبليغاتX
گاوميش - از گفتگوهای بیهودگی
داستان و ادبيات
 

حتماً احوالت خوب است. چرا خوب باشد؟ چرا خوب نباشد؟

سه روز است كه دراز شده است داخل تخت و سیگار دود می‌دهد. مثل این‌كه باور ندارد سه روز گذشته است. دارد نگاه می‌كند. نگاه می‌كند به آینه‌ی دیواری كه آخر شب به دیوار كوبیده شد. و هزارتكه شد. كار خودم بود. نمی‌خواستم چیزی را ببیند. نمی‌خواستم متوجه رنگ زرد یا پف چشم‌هاش باشد.

نباید بفهمد دیروز كی بوده و یا امروز چه‌وقت است. حالا امروز و آینده براش فرقی نمی‌كند. فعلاً حالش خوب است. یا این جور نشان می‌دهد. همین كه دراز افتاده است تو تختخواب و هی سیگار پشت سیگار می كشید، حالش خوب است دیگر. شاید دارد انكشاف عالم می‌كند. به مسائل بغرنج فكر می‌كند و راه حل‌های بغرنج پیدا می‌كند. شاید راه‌حلی از نوك قلابش افتاده آن پایین که سرش افتاده روی زانو. راه حل‌ها به قلابش نوك می‌زنند و باز فرار می‌كنند. نوک می‌زنند و فرار می‌کنند.

دارد فکر می‌کند ساعت چند است؟ ساعت چند است واقعاً! من که خودم هم نمی‌دانم. غرق گذشته است و گذشته همیشه خودش را با تمام خاطراتش و حال و هواش به او تحمیل می‌کند. بگذار گذشته با تمام قوا حمله كند. بگذار كمی خوش خوشانش بشود. می‌توانم همین‌جا رسواش كنم. مچش را بگیرم. مچش را پیش همه باز كنم. مردك شیاد كلاهبردار پفیوز. می‌خواهید بگویم چه دردی دارد؟ این مرض كه به جانش افتاده و مثل خوره آهسته آهسته روحش را می‌خورد از كجاست؟ فعلاً زود است. نباید همه چیز را راحت‌الحلقوم کرد. رسواش نمی‌كنم. مورچه چی هست كه كله‌پاچه داشته باشد! حالا كه بوی روشنفكری می‌دهد كمی رعایتش می‌كنم. حداقل من تو سرش نمی‌زنم. الان وقتش نیست. كی می‌داند یك ساعت بعد چه می‌شود. یك ساعت بعد كی بالاست و كی پایین. كی زنده است و كی مرده! دارد فكر می‌كند. بگذار فکر کند. بگذار به تنها کاری که بلد است و برایش ساخته شده است بپردازد. مثل همیشه به گذشته فكر می‌كند. معلوم است. از استیل ایستادنش و سیگار کشیدنش معلوم است. از حدقه چشم‌هاش هم می‌شود فهمید. گاهی حدقه چشم‌هاش تنگ می‌شود و گاهی گشاد. انگار از بس عرق دو آتشه خورده كه می‌خواهد جفت چشم‌هاش بپرند بیرون. ولی نه، با این حال و روز كبد، عرق نه. عرق می‌کشدش. یک راست می‌بردش جهنم. تریاك هم نه. اصلاً هیچی. همین غصه‌خورعالم بودن براش كافی است. دارد به یكی یا بیش‌تر فكرمی‌كند. این می‌شود و باورپذیر هم هست.

من خودم همیشه به یکی فکر می‌کنم. به یکی که سخت دوستش دارم. می‌پرستمش. بر و رو كه دارد و یك جفت چشم گیرا. اجازه می‌دهم به عشق فكر كند. به همه معشوق‌هاش فكر كند. آن هم یك‌جا و در یك زمان. می‌شود بگذارم مثل قجرها حرمسرا داشته باشد. چرا نمی‌شود. كافی است زمان را بشكنم. زمان را فشرده كنم و همه زن‌هایی را كه دوست داشته یك‌جا حاضر و آمده بگذارم توی صحنه. قبلاً هم این كار را كرده بودم. سرباز مسلسل به دست را برده بودم به صحرای كربلا و یك قوطی كنسرو، یك قمقمه آب دستش داده بودم. خورده بود و عربده كشیده بود. می‌شود، كافی است زمان كمی این‌ور یا آن‌ور بشود. آن وقت می‌بینیم هركدام از ما یك شازده قجری هستیم با خیل حرمسرا و ندیمه و غلام و كور باش و كر شو.

خوب تو همین فرصت که من وراجی می‌کردم، همه آمده‌اند. خوبی عالم لطیف به همین است. با یک اشاره مرده و زنده حاضر می‌شوند. حالا دور و برش غلغله است. یکی اخم می‌کند و یکی می‌خندد. یکی هم با دست‌هاش اشاره می‌کند به او. گویی همه‌ی گذشته دارند با هم همه چیز را می‌بینند. مثل فیلم همه چیز روی پرده افتاده است. همه چیز عیان است. و همه تعجب می‌كنند از این همه برهنگی. حقیقت عریان. برهنگی پوچ. دروغ دروغ و باز هم دروغ. گاهی خیانت. گاهی صدای نفس‌های ممتد و گاهی پشیمانی، دلزدگی و حال به هم خوردگی و بالا آوردن و بالا آوردن.

می‌خواهد فرار كند. كجا؟ کجا می‌تواند برود. بگذار فرار کند. ریسمانش دست من است. دلم می‌خواهد سر راهش را بگیرم. دلم می‌خواهد همه درها را به روش ببندم. بندازمش جایی كه فقط تو سر خودش بزند. جایی كه مرده‌هاش بیایند جلو چشمش. اما هنوز یك راهی را باز گذاشته‌ام.

آینده. آینده تنها دری است كه هیچ‌وقت بسته نمی‌شود. هیچ‌وقت در آینده جا كم نمی‌شود. كسی در آینده نمی‌میرد. هیچ كس بده‌كار نیست. آینده نه اجاره دارد و نه مالیات. می‌فرستمش به سمت آخرین در. آخرین قلمروی كشف نشده. جایی‌كه جا و وقت برای سلطنت همه هست. جایی‌كه مثل هیچ‌جای دیگر نیست. كور هم آن‌جا راحت است. با رویای داروی شفابخشی كه همه كوری‌های عالم را درمان می‌كند. بی‌نیاز به هیچ دست‌كشی یا خرکشی. این یكی را خودش فوت آب است. روان روان. ولش كنی تا ته‌اش می‌رود. تا آخر همه‌ی رویاهای محال. قلمروهای ممنوعه. حالا دارد رویا می‌بافد. از كجا معلوم! از کجا معلوم است؟ ساده است. از گونه‌هاش كه بالا و پایین می‌پرد. آینده، آینده بد جایی است. تنها جایی كه نباید دروغ بگویند. نباید فریب بدهند. لااقل این مردك باید دو تا چشم درست و صادق تو وجودش باشد. این همه روده كج كافی نیست؟ چشم‌هاش بی‌حال است و كم كم دارد گرد می‌شود. حالا دارد برق می‌زند. دارد لذت می‌برد. چشم‌هاش را بسته است. دارد دست دست عرق می‌كند و تمام نسوجش باز شده است. حتماً یك لیوان آب می‌خواهد. آب بدنش كم شده. خوشی به این آدم نیامده است. سیگارهاش كجاست.

مردك! ولش كنی دنیا را به خرابی می كشد. گندش بزنند. آسایش خودش به جهنم. دست و بال من از تك و تا افتاد. می‌خواهی حالش را بگیرم. از تاج و تخت بکشمش پایین. می‌خواهید كمی گریه كند؟ برای این کار باید به گذشته برگردد. به پدرش فكر كند. شاید اصلاً دوستش نداشته باشد؟

مادر چی؟ مادر شوخی بردار نیست. من هم اگر كسی را به گریاندن وادار كنم باید یاد مادرم كنم. یاد آخرین نگاهش كه هرگز ندیدم. نخواستم ببینم و حالا همیشه دنبال آخرین نگاه مادرم می‌گردم. می‌خواهم حالش را بگیرم. خاطره‌ها را باید فرا خواند. رویای کسانی که دوستشان دارد و نیستند. باید زندگی بخشید به این نیست‌ها و اهل نیستی. باید بسازم و باید با صبر و حوصله هم بسازم. همه چیز را. این قسمت را بگذار به وقتش. نباید دستش را به همین زودی باز كرد. برش می گردانم به زمان حال. به جایی كه همین حالا افتاده است. داخل همین تختخواب كه چرك مرگ شده است و این جنازه بو كرده‌ی متعفن را گاهی بیرون می‌کشد. خانه‌ای باید بسازم  و اگر نیاز بود صندلی لهستانی‌اش را و آدم‌هایی که دور و بر پذیرایی پلاسند یا در اتاق خواب مثلاَ خوابیده‌اند ولی بیدارند. نه حیف است. نمی‌خواهم خلوتش را به هم بزنم. مرگ در آرامش موهبتی است كه تا حالا به كسی نبخشیده‌ام. مرگ در آرامش فقط شایسته مادر خودم بود. حالا نمی‌نویسمش. هنوز آن قدر نكشته‌ام كه دستم به كشتن اخت باشد. آن قدر كه مادر خودم را راحت بكشم. راحت نمی كشم این روزها.

برای الان سیگار روشن با سرفه‌های پی در پی چیز بدی نیست. سلاح موثری است كه خیلی‌ها را كشته است. رد هم نمی‌دهد به كارآگاه و پلیس.

عجالتاً بگذار كمی هوا بخورد. من برای كشتن وقت زیاد دارم. خسته است. باید راهش ببرم از میان باغچه کوچک حوض. شاید همین‌جا یک حوض کوچک نقره‌ای گذاشتم. اصلاًَ تمام حیاط را دادم گل‌کاری کردند. شاید همین‌جا، میان این گل‌ها کار را تمام کردم. چطور است؟ مرگ و باغچه گل را می‌گویم! باغبانش حتماَ باید لر باشد و باید سبیل داشته باشد.با دو چشم گرمش همه را مجذوب خودش بکند. همیشه از جذبه آدم‌های ساده و بی‌سواد خوشم آمده است. معركه هستند اگر كمی هم هوش اجتماعی داشته باشند. می‌شود به‌شان اعتماد كرد. مخصوصاً با روشنفكرهای مردم‌گریز خیلی‌خوب جفت می‌شوند. حالا شاید یکی گیر بدهد چرا باید باغبان خانه لر باشد.

فکر می‌کنم این‌جا دست خودم را باز گذاشته‌ام. همین‌جا فرصت یک خطابه غرا را به خودم اعطا کرده‌ام. بگذارهمین‌جا گریزی بزنم به تاریخ و رنج تاریخی ما یا به نجابت و روح و نیستی و نابودی ارزش‌های اخلاقی. اصلاً یك چیزی روی سینه‌ام سنگین است. اگر نگویم می‌ترکم. چرا این روزها این همه بی‌عرضه‌ایم؟ هیچ‌چیزی تكان‌مان نمی‌دهد. اگر ببینیم دو تا جوان مادر بزرگ‌مان را بلند می‌كند و مادر بزرگ‌مان داد و بیداد می‌كند، زیر لب می‌گوییم خوشش می‌آید مادرغر.

این روزها فقط می‌توانم بگویم ما حساسیت‌مان را از دست داده‌ایم. ما دیگر آدم نیستم. چیزی افتاده است. چیزی شكسته است و چیزی همه‌جا را گرفته است. روی این چیز من حرف دارم ولی فعلاً جاش نیست. می گذارم به وقتش.

باید مواظب باشم زیر علم هیچ دینی نرود. دین و فاشیست تا ابد از این دو گریزانم. البته این‌جا کار می‌برد و زیاد هم کار می‌برد. باید چند نسل را به صف کنم. برایشان شناسنامه درست کنم و وطن. باید این‌جا به سینه بزنم، وطن وای وطن وای. ولی این آدم اهل این حرف‌ها نیست. شاید کس و کارشان را در جنگ روس یا چالدران به دم توپ عثمانی و روس بستم. حالا. باید این‌جا فقط به خطابه گیرایی قناعت کنم. همین جا چشم‌ها و سبیل باغبان لر به صحنه‌ام خوب می‌آید.

خوب فعلاَ باید از خانه خارج شوم. خودم هم سیگار ندارم. یادم باشد که آدمم خسته است. چند روزی حبس بود است. دلش قدم زدن می‌خواهد. دلش آدم می‌خواهد. می‌خواهد ببیند پشت این در و توی این شهر چه خبر است. باید در را همین الساعه باز کنم. بگذار در دود و بوق آدم‌ها گم بشود.

چه اهمیتی دارد مردك. او هم یکی مثل بقیه. باید به این نیاز این میل فراراز خود و فرار از دیگران این مردم گریزی پایان بدهم. در را باز می‌کنم. همین حالا. و صداها می‌ریزند داخل این همه خلوتی. ساحل جلوی چشمش ایستاده است. مثل رعنایی یک دختر باکره. و صدای موج‌ها و مه‌ای که تا جنگل جلو کشیده، همه‌جا را گرفته است. ساحل لخت، راحت کنار دریا افتاده است.

انگار خوابیده است و اگر هم بیدار است هیچ التفاتی ندارد. می‌خواهم برش گردانم به خانه. می‌ترسم سرما بخورد. برش گردانم روی همان تختی که چند روز تمام او را درآغوش گرفته بود. و دود سیگار و پوش خاکستر سیگار، ملافه‌های سفیدش را مثل ذغال کرده بود. می‌خواهم بیاید تو خانه و در را پشت سرش ببندم. بیاید داخل و پشت بدهد به در و چشم‌هاش را ببندد. ریه‌اش ضعیف است. تحمل این لطافت هوا و این همه اكسیژن خالص را ندارد. بیاید داخل همین تاری که دور خودش طنیده است.

سر بر می‌گرداند سمت دریا و موج‌ها. می‌خواهد چه کند؟! چرا دستش را داخل جیبش می‌کند. می‌خواهد سیگار بکشد. دستم را بالا می آورم و بو می‌کنم. حال خودم هم از بوی سیگار به هم می‌خورد. سیگار را چرا می‌اندازد؟ چرا زیر پا له‌اش می‌کند. کجا فرار می‌کند. برگرد این‌جا. برگرد تو رختخوابت. برگرد تا مریض نشده‌ای. چرا گوش نمی‌دهد. دارد می‌دود. حالا دیگر دیر شده است. شاید قاطی کرده. رفت تو آب سرد است. رفت تو موج‌ها. رفت. الان است که کار دست خودش بدهد. كجا رفت. دیگر نمی‌بینمش. پیداش نیست. رفت زیر موج‌ها. یک موج بزرگ دیگر آمد. دیگر اصلاَ نمی‌بینمش. فاتحة‌مع‌صلوات. حتماَ مرده است.

 خوب تمام شد. عالی بود. از نتیجه كار راضی‌ام. به‌تر از این نمی‌شد آدم بكشی. من همیشه برای كشتن غرق شدن را توصیه می‌كنم. از آدم اسطوره می‌سازد. حالا باید یک سیگار بکشم. خیلی وقتم را گرفت. ولی خوب از کار درآمد. از نتیجه كار راضی‌ام. مخصوصاَ جایی که ایستاده بود رو به روی موج‌ها، جایی که فکر می‌کرد الان است که برود تو شهر. فکر می‌کرد خودش را می‌اندازد زیر چرخ یک ماشین. ولی خوب این‌جا من همه کاره هستم. من می‌گویم چه کسی چطوری بمیرد و چطوری زندگی کند. برای این بود که آوردمش این‌جا. جایی که فقط دریا حاکم است و ماسه‌های نرم بادی ساحل. راهی ندارد جز دریا و جز آب. حتماَ الان دارد به ماهی‌هایی که این موجود غریب را نگاه می‌کنند فکر می‌کند. حتماً ماهی‌ها از وجود این هیولای ناشناخته شاخ درآورده‌اند. همین‌جا رهاش می‌کنم. قساوت حدی دارد. ممکن است خودم را هم دلزده کند. حالا راحت راحت آن‌جا ته آب دراز شده است و خوابیده است.

برای ویرایش اول خوب است. کارم تمام شد. دستم درد نکند.

حالا باید چه کار کنم؟

 

 

پ.ن:

۱- گفتگوهای تنهایی رمان‌فیلمی است که دارم به‌اش دست درازی می‌کنم. و فتحش می‌کنم همین روزها.

۲- سبک نوشتن این مطالب کاملاْ بداهه‌نویسی است.

۳- همه این کارها را برای پیدا کردن لحن خودم انجام می‌دهم. لحنی تازه و بدیع که با حال و احوال این روزهایم جور باشد. با من و خواننده مهربان باشد. زنده باشد و نگذارد خواننده بخوابد.

۴-- قسمتي از رمان بادبادك‌باز را اين‌جا بخوانيد

+  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:19   آرش.رضايي  |