تبليغاتX
گاوميش - از گفتگوهای بیهودگی
داستان و ادبيات

 

به زنم گفتم: «تو فقط مزد صمیمیت را می‌خوری؟ صداقت بی حد و حصر و معصومیتی که معلوم نیست چقدر مایه دوام زندگی‌ات خواهد بود.»

زنم نگاهم کرد. گفت:«ای کاش این طور بودم.» و به چشم‌های دریده من نگاه کرد. خودم حس می‌کردم که حالا جانور کاملی شده‌ام.

از نگاهم جا خورده بود. و با ترس و دلهره پرسید:«چه کار باید بکنم؟»

حس کردم مثل همیشه آماده هر گونه ایثاری هست. می‌خواهد روحش را ساندویچ کند و با یک نوشابه خنک روی میز بگذارد.

گفتم:«تو این دنیا عده‌ای مزد حماقت‌شان را می‌خورند. عده‌ای مزد دروغ‌هایی که از قبل گفته‌اند یا هر روز تکرار می‌کنند.»

حرف نمی‌زد و همچنان نگاهم می‌کرد. تلخ‌ترازهمیشه ادامه دادم: «عده‌ای هم، زنده هستند چون هیچ خاصیتی ندارند. رگ ندارند و در کله‌هاشان فقط چیزی دارند که هزار سال است تاریخ مصرفش گذشته است.»

همچنان نگاه می‌کرد. دوست داشتم به‌اش می‌گفتم عزیزم در این دنیا باید هوشیار باشی. باید کمی هم دروغ یاد بگیری. باید بدانی که رو راستی فقط برای شروع بد نیست. ما مردمی هستیم که یک عمر زندگی می‌کنیم تا فقط نشان بدهیم رو راست و صمیمی هستیم.

هیچ نگفتم و فقط نگاه می‌کردم به زنم که می‌رفت فنجان قهوه بعدازظهر جمعه را پر کند. قهوه بعدازظهرجمعه و سکوت طولانی تنها رفتار صادقانه این سال‌هاست. یادم آمد در زندگی‌ام چقدر آدم چیز فهم دیده‌ام. رنج می‌کشیدند و رنج دیگران را درک می‌کردند. بعضی دانایانی هستند که هیچ ثمره‌ای جز ناکامی نگرفتند و در عین حال چقدر بدبخت شدند. بدبختی ما دقیقاً همین‌جاست.

 

چشم‌های سگ آبی را این‌جا ببینید

 

+  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:13   آرش.رضايي  |