|
داستان و ادبيات
|
|
غروب بود و سایهها کش آورده بودند تا کنار جوب آب. ما زیر چنارهای تهرانی نشسته بودیم. ریشهی چنارها بیرون افتاده بود و تو مدام با ساق جورابت بازی می کرد. جورابهات سفید بود. من به دستهات نگاه می کردم. چند بار وسوسه شدم جورابهات را در بیاورم. و انگشتهای پات را مالش بدهم، مثل وقتی که پاهای مادر را ورز میدادم و مادر مدام لبخند میزد و در بین خنده و درد میگفت آخ. چشمم به جورابهای سفید تو بود و زنم مدام سرک میکشید. گفت سیگارهات را بیارم. گفتم: هنوز دارم. بستهام تمام نشده. گفت: تمام کردی صدام کن. گفتم: تمام کردم صدات میکنم. گفتی: این روزها خستگی عجیبی دارم. از آنها که تجربهاش نکرده بودم. چشمت را که دور دیدم خندیدم. تو فقط به چنارهای تهرانی نگاه میکردی. نمیدیدی. فقط نگاه میکردی. گفتی: این روزها اشتها ندارم. بی حالم. مثل کسی که به سمت مرگ قدم بر میدارد. اما... وهیچ نگفتی. یعنی میگفتی اما با بودنت دردهایم را تحمل میکنم. هیچ نگفتی. همانطور که هیچچیزی نمیدیدی و فقط نگاه میکردی. ولی من میشنیدم. گفتم: وقتی کسی باشد که دوستت بدارد و نگرانت شود، خستگی از تنت میرود. زنم باز از ایوان سرک کشید و بستهی سیگار را نشانم داد. من نمیدیدم و به سایه چنارهای تهرانی نگاه میکردم. و میخواستم بگویم دردت را خریدارم. نگفتم. میدانستم میگویی دردم؟ فروشی نیست، فراموشی است. تکیه کلامت همین بود. نگاهت که به من افتاد دیر شده بود. شاید فراموش کردم چیزی بگویم یا تو فراموش کردی چیزی بپرسی. و سایه چنارهای تهرانی همهجا افتاده بود. گفتی: تو خودت بهتر از من نیستی. و نگاهم میکردی. طوری نگاهم کردی که ترسیدم. گفتم: من عاشقم. و نگاه کردم به جورابهای سفیدت که در سایه بلند ابرها شیری رنگ شده بودند. گفتی: کجایی؟ کجا بودم که تو دستهات جلو چشمم باد میخورد؟ مثل دستهای یک مرد بودند. من دست به این بزرگی در هیچ زنی ندیده بودم. میخواستم بگویم: چه دستهای بزرگی داری. شبیه دست هیچ زنی نیستند. دلم میخواست، جورابهات را در میآوردم و دست به گرده پات میکشیدم. پرسیدی: گفتم کجایی؟ گفتم: هیچ جا. پنچر کردهام. گفتی: خوب پاشو پنچریات را بگیر. گفتم : مهم نیست. زاپاس هم ندارم و همه راه را با چرخ پنچر آمدهام. سایه زنم دوباره افتاد جایی که ما نشسته بودیم. و تو خندیدی شاید من دلم این طور میخواست. برای همین بلند بلند فکر کردم: تو فقط نگاه کردی به جای که سایه زنم هنوز ایستاده بود. تو گریه نکردی. فقط چند قطره افتاد پایین. فکر کردم زنم حتماً دارد ایوان را آب و جارو میکند. برای همین گفتی: اینجا باران می بارد. گفتم: اما این باران معمولی نیست. گفتی: شاید جایی دور دریایی را به باد دادهاند. گفتم: خاک بر سر ابرهایی که راه شمال و جنوب را از هم تشخیص نمیدهند. و نگاهم رفت جایی که تو نبینی. گفتی: ما متعلق به کسی یا کسانی هستیم که از دستمان بدهند. تو هم این روزها مریضی و در این مریضی گاهی هوش و حواست مال خودت نیست. گفتم: من فقط پنچرم و همه عمرم یک چرخ پنچر داشتهام و همه عمر بیزاپاس بودهام. گفتی: تو خودت را جایی جا گذاشتهای. گفتم: کجا؟ گفتی: من از کجا بدانم. گفتم: شاید هم کسی مرا با خود برده است. خودت خوب میدانی! و یادت رفته بود که زنم روی ایوان ایستاده است. برای همین پرسیدی: ما چه به دست آوریم؟ گفتم: هیچ. و هیچ را جوری گفتم که خودم می دانستم دروغ می گویم. اما هیچ نگفتم. فقط دوست داشتم دستهات را میگرفتم. ترسیدم و تکان نخوردم و فکر کردم اگر تکان بخورم، ویرانی بسیار میشود و بیعدالتی همهجا را میگیرد. فکر کردم فقط باید نگاه کنم ورزای به جنون کشیده را. و نگاه کردم. سرم را روی گردهی پات نگذاشتم. و نخوابیدم. گفتم: ما برای به دست آوردن ساخته نشده ایم. و نگاهت کردم. دو قوس بلند شده بودی و شط آشوب میکرد. گفتم: آدمهای زیادی در شبانه روز زندگیام جریان دارند. آخرین کسی که پیش از فرو افتادن پلکها به یادم میآید معشوق من است. آخرین پیش از خواب. گفتی: خواب ابدی؟ گفتم: تا خواب ابدی. همه جا تاریک شده بود. من فقط به چشم هات نگاهم می کردم. و بسته خالی سیگارم افتاده بود روی زمین. جایی که سایه بلند زنی در باد تکان میخورد. من حتی یک نخ سیگار نداشتم. چنارهای تهرانی نفس کشیدن را سخت کرده بودند. هوس سیگار کشیدن کرده بودم.
ماسک شهرنوش را اينجا بردارید
+
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:20 آرش.رضايي
|
|
|||||
|
|
|||||